نصیری، نقدى بر سخنرانى بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی

مهدی نصیری، نقدی برسخنرانی ”بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی: تبیین امامت در پرتو قرآن و عترت، (روزنامه شرق ، ۱۴ فروردین ۱۳۸۵)

روزنامه شرق در روزهاى چهاردهم و پانزدهم اسفندماه مقاله اى را از محسن كديور با عنوان «بازخوانى امامت در پرتو نهضت حسينى» منتشر كرد كه بازتاب هاى مختلفى را دربر داشت. اصل مقاله پيش از اين در سايت امروز با عنوان سخنرانى محسن كديور در محرم ۱۴۲۷ منتشر شده بود. مهدى نصيرى مديرمسئول روزنامه كيهان و هفته نامه صبح و نويسنده كتاب اسلام و تجدد در مقاله زير به نقد بازخوانى امامت در پرتو نهضت حسينى پرداخته است كه روزنامه شرق جهت تنوير افكار عمومى آن را به چاپ مى رساند.بديهى است كه گروه انديشه روزنامه شرق حق چاپ جوابيه را براى دكتر محسن كديور محفوظ مى داند.

•••

روزنامه شرق مورخ ۱۴ و ۱۵/۱۲/۸۴ اقدام به درج سخنرانى آقاى دكتر محسن كديور با عنوان «بازخوانى امامت در پرتو نهضت حسينى » كرده بود كه حاوى نكات و مطالب قابل تاملى پيرامون مسئله خطير امامت است، ضمن آنكه آقاى كديور در همين سخنرانى وعده پرداخت بيشتر به اين مباحث را در آينده داده است.

سخنران محترم در اظهارات خود بخشى از مهم ترين و اساسى ترين اعتقادات تشيع را در موضوع امامت به نقد و چالش كشيده و خواستار ارائه تفسيرى نو و جديد از مسئله امامت شده است.

نگارنده اين سطور بى آنكه به برخى مسائل سياسى و حاشيه اى مطرح شده در اين سخنرانى بپردازد، ابتدا چكيده اى از اهم مطالب عنوان شده توسط آقاى كديور را پيرامون موضوع امامت گزارش كرده و سپس توضيحاتى را ارائه مى كند:

[۱- تلقى از امامت در جامعه ما دچار استحاله و تحول جدى شده است. در مفهوم امامت از قرن اول تا امروز به تدريج ابعادى تغليظ، تاكيد و برجسته شده است و ابعادى تخفيف يافته، تضعيف و كوچك شده است. آنچه غليظ شده است نوعى تقديس در حوزه امامت است حال آنكه در قرون اوليه اثر كمترى از آن يافت مى شود. تاكيد امام على (ره ) و متون معتبر باقى مانده از امامان همواره بر بشرى بودن آنها است. آنچه كه آنها به آن تاكيد مى كردند، نوعى افضليت علمى، بصيرت، تهذيب، پاكى نفس و عقل درايتى در مقابل عقل روايتى است اما ياد نداريم كه سيدالشهدا، امام على (ع) و ديگر ائمه (ع) براى معرفى خود بر جنبه هاى فرابشرى استناد كنند. كافى است به نهج البلاغه، خطبه هاى امام حسين (ع)، ادعيه صحيفه سجاديه و ساير متون معتبر دينى مراجعه كنيد.

۲- من جايى نديده ام امام حسين در پاسخ به اين سئوال مهم كه امام كيست؟ گفته باشد: الامام هوالمنصوب من الله، الامام هوالمنصوص من قبل رسول الله، الامام هوالمعصوم، الامام هوالعالم بالغيب، مگر نه اينكه اين چهار نكته ابعاد مرجعى به نام امامت كلامى در ميان ما است. عصمت، علم غيب، نصب الهى و نص از جانب پيامبر چهار نكته اى كه متكلمين محترم ما از حدود قرن سوم و چهارم به بعد گفته اند و هرچه پيش رفته، گسترده تر و فربه تر شده است.

۳- اين مفاهيم در قرون اوليه از زبان امامان كمتر گفته شده است و شيعيان اصيل از قبيل سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، كميل، مالك اشتر، ابوبصير، زراره و محمد بن مسلم و… آنان را اين گونه كه متكلمان رسمى معرفى مى كنند، نشناخته بودند. آيا مسلمانان صدر اسلام و شيعيان اوليه با ائمه خود با اين مفاهيم مواجه مى شدند يا با مفاهيم قرآنى و متعارف؟

۴- امروز مى بايد از تبديل «معارف اصيل دينى » به نظام خاص كلامى – فقهى بحث كرد و اين كه چگونه اين نظام كلامى – فقهى به جاى آن مباحث اصيل دينى نشسته اند. در قرون اوليه و متون معتبر، نكات متفاوتى به عنوان شاخص امامت بيان شده است كه نوعاً ناظر به هدايت به راه خدا، اقامه دين و حقوق مردم است.

۵- اسوه بودن ائمه زمانى است كه سنخيت و تشابهى بين امام و ماموم ممكن باشد. اين مشابهت در امكان رسيدن به مرتبه امام براى مامومين است و وقتى اين صفات در آنها به حدى باشد كه متكلمين فرموده اند، ديگر اسوه بودن از آن وجودهاى محترم برمى خيزد.

۶- نمى خواهم بگويم اين مفاهيم نادرست است، مى خواهم بگويم شاخص امامت روز اول چيز ديگرى بود و به تدريج به نصب، نص، عصمت و علم غيب تحول يافت.

۷- امام على (ع) در عبارت «ما اخذ الله على العلماء ان لايقاروا على كظه ظالم ولا سغب مظلوم…» خود را علما خطاب مى كند. امام على (ع) در نهج البلاغه به جاى اينكه خود را به علم غيب معرفى كند (يعنى آنچه متكلمان گفته اند) از پيمان خدا با عالمان سخن مى گويد.

۸- وقتى كه مردم وجودهاى مهذب عالم ائمه (ع) را مشاهده كردند به سياق مبالغه شرقى به اين نتيجه رسيدند كه اينها بايد تافته جدا بافته باشند و شروع كردند در مناقب و فضائل آنها سخن گفتن و سخن را به جايى رساندند كه داد خود ائمه (ع) برخاست كه آنچه مى گوييد خارج از حد ماست، ما اين كه شما مى گوييد نيستيم. اين افراد مشهور به غالى شدند. امام على (ع) گروهى از اين غاليان را مجازات كرد.

۹- گروهى ديگر كه شعبه اى از غاليان اند، مفوضه هستند كه مى گويند خداوند كار خلقت جهان، كار دين و كار تدبير و روزى رسانى خلايق را به پيامبر(ص ) و پس از پيامبر به على و ائمه بعدى (ع) تفويض كرده است. روايات فراوانى از اينها صادر شده و اكنون در ميان جوامع روايى ما وجود دارد.

۱۰- مراتبى از مفوضه كه قائل به تفويض خلقت عالم به ائمه بودند، به صراحت توسط برخى علما شرك دانسته شد. اينها كم كم از شيعيان جدا شدند و در بين شيعه ديگر كسى با اين تفكر نبود. اما مراتب بعدى تفويض مثل تفويض در امر دين باقى ماند. يعنى اينكه خدا امر دينش را به پيامبر(ص ) و امام(ع) سپرده است، آنها غيرخدا نمى خواهند ولى مى توانند هرچه را كه صلاح بدانند حلال يا حرام كنند، يا تابيدن آفتاب و باريدن باران، به اذن ائمه و از بركت وجود ايشان است.

۱۱- در جلد ۲۵ بحارالانوار، بيش از ۱۰۰ صفحه حديث در نفى غلو و تفويض يافت مى شود. مسئله تا بدان جا بالا مى گيرد كه در قرن چهارم شيخ صدوق مى گويد: مفوضه و غلات كافر و مشرك هستند و از همه اهل ضلالت گمراه ترند.

۱۲- علماى آن زمان قم نسبت به غلو و تفويض بسيار سخت گير بودند و كسانى را كه در حق ائمه زياده روى مى كردند از شهر اخراج مى كردند.

۱۳- تفكر تفويضى با يك شكل اعتدالى تر از حالت اوليه اش به انديشه غالب و مسلط شيعى تبديل شد. مرادم از تفويض اعتدالى اين است كه ائمه را خدا نمى دانند و به آنها امر خلقت جهان را تفويض نمى كنند اما در سه محور، انديشه تفويض را حفظ مى كنند: يكى تدبير عالم، دوم اعطاى رزق عباد، سوم در شريعت و دين. اصلاً بحث تفويض امر دين و دنيا به ائمه از بديهيات اوليه مذهب تشيع است و با بيان اين مطلب ديگر نام خود را تفويضى نمى گذارند، نامش مى شود شيعه اصيل. اين معالم مذهب است كه استحاله و تغليظ شد.

۱۴- در ادعيه شيعه وقتى مقايسه كنيم مى بينيم دو سنخ دعا و زيارت وجود دارد، سنخ اول متعلق به تفكر اول (تشيع اوليه ) و سنخ دوم متعلق به تفكر دوم (تشيع مفوضه اعتدالى ) است. سنخ اول دعاى كميل، دعاى ابوحمزه، دعاهاى صحيفه سجاديه، مناجات شعبانيه و دعاى عرفه است. در اين دعاها يك كلمه اتكا و توسل به غيرخدا نيست، هرچه هست مستقيم به محضر خدا رفتن است.

۱۵- ما تشيعى داريم كه شاخصه اش خطبه سيدالشهدا در روز عاشورا، خطبه هاى نهج البلاغه و دعاهايى چون عرفه امام حسين است و تشيع ديگرى داريم كه شاخصه اش توسل و شفاعت ائمه به جاى توكل به ذات رابوبى است.]

•••

آنچه گذشت فرازهاى مهم مطرح شده توسط آقاى كديور بود. اكنون به ارائه توضيحاتى پيرامون مدعيات فوق مى پردازيم تا دريابيم از چه ميزان صحت، استحكام و استناد برخوردارند:

۱- اگرچه سخنران محترم ابراز داشته است كه قصد انكار وجود ويژگى هايى چون نصب از جانب خداوند، نص از جانب رسول خدا(ص )، عصمت و علم به غيب را در امامان (ع) ندارد، اما فضاى كلى بحث اين است كه اين ويژگى ها نه به استناد سخنان خود ائمه (ع) بلكه محصول دخل و تصرف متكلمان و فقها است و امامت كلامى اقتضاى مطرح كردن چنين ويژگى هايى را داشته است و الا امام حسين (ع) هرگز در توصيف امامت اين چهار ويژگى را ذكر نكرده است.

از سخنان ايشان همچنين برمى آيد كه وجود گرايش هايى چون غلو و تفويض در ميان شيعيان و اغلب عالمان شيعى در ارائه چنين تصويرى از امامت مدخليت داشته است و ما همچنان با گرايش هاى غلوآميز و تفويضى مواجه هستيم. سخنران محترم خوشبختانه به برخى عالمان از جمله شيخ صدوق و مجلسى و نيز برخى متون از جمله نهج البلاغه، صحيفه سجاديه، دعاى عرفه و دعاى ابوحمزه در جهت تاييد حرف هاى خود استناد كرده است و اعتراف كرده است كه اين عالمان و متون در مقابل مسئله غلو و تفويض موضعى مناسب دارند و امامت مطرح شده توسط آنها، از امامت كلامى – فقهى متفاوت است. البته ايشان بارها سخن از متون معتبر گفته اند كه اى كاش نام آنها را نيز ذكر مى كردند تا با مراجعه به آنها به وضوح بيشترى پيرامون مسئله دست مى يافتيم.

اما ما عمدتاً با مراجعه به كتب روايى شيخ صدوق كه به اعتراف همه كسانى كه با بنيان احاديث و روايات مشكلى ندارند، در زمره كتب و متون در مجموع معتبر است و سخنران محترم هم به موضع مناسب صدوق در مسئله امامت و حساسيت در مقابل غلو و تفويض اشاره كرده است، نشان خواهيم داد كه منشاء طرح چهار ويژگى فوق الذكر براى ائمه (ع)، كسى جز رسول گرامى اسلام (ص ) و خود ائمه (ع) نبوده و هرگز يافته و يا بافته متكلمان و فقها نيست، ضمن آنكه آياتى از قرآن نيز اشاره به ويژگى هاى مورد بحث دارند.

• الف – عصمت

شيخ صدوق (ره ) در كتاب معانى الاخبار، در بابى با عنوان «معنى عصمه الامام » به ذكر سه حديث مى پردازد كه مضمون آنها علاوه بر اثبات عصمت براى ائمه (ع)، حاوى معناى عصمت نيز هست:

۱- حديث اول از امام موسى بن جعفر(ع) به نقل از امامان صادق(ع)، باقر(ع) و سجاد(ع) است كه فرمود: همه ما امامان، معصوم هستيم و عصمت را نيز از ظاهر خلقت و قيافه نمى توان شناخت و از همين رو جز از راه نص (الهى يا نبوى و يا امام سابق ) قابل شناخت نيست. از امام كاظم(ع) سئوال شد، معناى عصمت چيست؟ فرمود: معصوم يعنى چنگ زننده به ريسمان الهى كه قرآن است و اين دو (قرآن و امام ) تا روز قيامت از هم جدايى ندارند. امام(ع)، هادى به قرآن و قرآن، هادى به امام(ع) است و معناى سخن خداوند كه «ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم » نيز همين است.۱

۲- در روايت بعدى، صحابى معروف امام صادق(ع) هشام بن حكم در پاسخ به فردى كه از وى مى پرسد اين سخن شما كه مى گوييد «جز معصوم كسى نمى تواند امام باشد» يعنى چه؟ مى گويد: از امام صادق(ع) همين سئوال را پرسيدم، ايشان فرمود: معصوم يعنى آنكه به مدد الهى از همه محارم الهى اجتناب ورزد و آيه «و من يعتصم بالله فقد هدى الى صراط مستقيم » اشاره به همين معنا دارد.

شيخ صدوق پس از ذكر اين سه حديث مى گويد: «دليل بر عصمت امام اين است كه چون هر سخنى كه از گوينده اى نقل مى شود، قابل تاويل به معانى گوناگون است و قرآن و سنت نيز محتمل وجوه گوناگون است، واجب است كه با قرآن و سنت نبوى(ص)، راوى و مفسر صادق و معصوم از دروغ و خطا باشد كه مقصود واقعى خدا – جل و علا – و رسول(ص) را از كتاب و سنت توضيح دهد كه اگر چنين نباشد و خداوند چنين فردى را تعيين نكرده باشد، گويا جواز اختلاف و تفرقه در دين را صادر كرده است كه مى دانيم اين امرى محال از جانب خداوند است. بنابراين واجب است كه با قرآن و سنت در هر عصرى كسى باشد كه مقاصد خداوند و رسول را از قرآن و سنت توضيح دهد و باب تاويل هاى گوناگون را سد كند و از سوى ديگر واجب است كه اين فرد معصوم از دروغ و اشتباه باشد تا در آنچه خبر مى دهد، احتمال دروغ و خطا راه نداشته باشد.»۲

شيخ صدوق در ادامه مى افزايد: «وقتى پذيرفتيم كه صفت عصمت براى امام واجب است، به ناچار بايد بپذيريم كه خداوند بايد از لسان نبى بر او تنصيص كند، چرا كه عصمت ويژگى اى نيست كه در ظاهر افراد بتوان شناخت »۳

صدوق (ره ) همچنين در علل الشرايع به نقل روايت زير از على (ع) مى پردازد كه: انما الطاعه لله – عزوجل – ولرسوله و لولاه الامر و انما امر بطاعه اولى الامر لانهم معصومون مطهرون و لايأمرون بمعصيته. اطاعت (به طور مطلق ) فقط از خداى تعالى و رسول او و واليان امر واجب است و اطاعت صاحبان امر به آن جهت واجب شده كه آنان معصوم و پاكيزه اند و به گناه امر نمى كنند.۴

علامه مجلسى (ره ) در كتاب بحارالانوار۵ در ذيل بابى با عنوان باب عصمه الائمه و لزوم عصمه الامام(ع)، ۲۳ حديث درباره معصوم بودن امامان (ع) ذكر مى كند و در پايان اين باب به نقل سخن صدوق (ره ) در باب عصمت امامان مى پردازد كه مى گويد: «به عقيده ما، انبيا و رسولان و ائمه (ع) همگى معصوم و پاك از هر آلودگى هستند، نه مرتكب گناه كبيره مى شوند و نه صغيره و هرگز از امر خدا سرپيچى نمى كنند و به آنچه مامورند، عمل مى كنند و هر كس از امامان نفى عصمت كند، جاهل در حق آنان است.»۶

• ب – نصب الهى

و اما ادله اين كه ائمه (ع) از جانب خداوند منصوب به مقام امامت شده اند:

آيات:

۱- يا ايهاالذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم۷، به اعتقاد همه شيعيان، اولى الامر كسانى جز ائمه معصومين (ع) نيستند كه بر اساس اين آيه به امر و نصب الهى به اين مقام نائل شده و واجب الاطاعه هستند.

۲- يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالتك والله يعصمك من الناس۸

«اى پيامبر، آنچه از طرف پروردگار بر تو نازل شده است، كاملاً برسان و اگر نكنى رسالت او را انجام نداده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند.»

به اتفاق و اجماع همه شيعيان، مفاد اين دستور [و نصب] الهى چيزى جز معرفى امام على (ع) به مقام جانشينى حضرت رسول(ص) و امامت مردم نبوده است.

۳- اليوم اكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا۹

«امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم .»

باز هم به اجماع همه شيعيان، اين اكمال دين و اتمام نعمت از جانب خداوند ناشى از چيزى جز نصب على (ع) به عنوان امام و جانشين رسول الله (ص ) نبوده است.

۴- انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يؤتون الزكوه و هم راكعون۱۰

«سرپرست شما تنها خدا و پيامبر او و مؤمنانى هستند كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.»

به اتفاق همه مفسران، مقصود از «والذين آمنوا» كه در اينجا از جانب خداوند به عنوان سرپرست و ولى مومنان در كنار خداوند و رسولش منصوب شده است، كسى جز امام على (ع) نيست كه در حال ركوع انگشترى اش را به فقيرى بخشيد.

به روايت شيخ صدوق از امام باقر(ع)، اين آيه در پاسخ به گروهى يهودى تازه مسلمان نازل شد كه از رسول خدا(ص ) پرسيدند موسى، يوشع بن نون را وصى و جانشين خود قرار داد، جانشين تو و ولى و امام ما پس از تو كيست؟۱۱

• و اما روايات:

۱- شيخ صدوق در معانى الاخبار به نقل روايتى از امام باقر(ع) و ايشان به نقل از پدرش و پدرش به نقل از جدش(عليهم السلام ) مى پردازد كه وقتى آيه «و كل شىء احصيناه فى امام مبين » بر رسول خدا(ص )نازل شد، ابوبكر و عمر برخاسته و پرسيدند: يا رسول الله (ص ) آيا مقصود از امام مبين تورات است، حضرت (ص ) فرمود: نه، گفتند: انجيل است؟ فرمود: نه، گفتند: قرآن است، فرمود: نه، در اين هنگام امام على (ع) وارد شد و حضرت رسول(ص) به على اشاره كرد و گفت: اوست امامى كه خداوند هر علمى را در او احصاء كرده است.

۲- شيخ صدوق در معانى الاخبار به نقل روايتى از امام رضا(ع) مى پردازد، به اين شرح: «خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد مگر آنكه دينشان را كامل كرد و قرآن را كه تفصيل هرچيزى در آن است بر او نازل كرد و در حجه الوداع اين آيه را نازل كرد كه «اليوم اكملت لكم دينكم و…»، پس امر تعيين امامت [على (ره ) از جانب خداوند] مايه اتمام دين بوده است…، مسئله امامت مهم تر و عظيم تر و بلند مرتبه تر و دست نايافتنى تر از آن است كه مردم با عقل ها و نظراتشان بدان دست يابند و يا آنكه امامى را براى خويش انتخاب كنند. امامت مقامى است كه ابراهيم خليل پس از مقام نبوت بدان دست يافت و امامت در ذريه ابراهيم (ع) باقى ماند و در قرنى پس از قرنى به ارث رسيد تا آنكه رسول خدا(ص ) آن را به ارث برد و حضرتش به امر خداوند اين مقام را پس از خود به على (ع) اعطا كرد و پس از آن مقام امامت در ذريه على (ع) باقى ماند.»۱۲

۳- ابى جارود از امام باقر(ع) مى پرسد امام چگونه شناخته مى شود؟ امام(ع) فرمود: با ويژگى هايى كه اول آنها نص و نصب از جانب خداوند متعال است كه او را به عنوان راهنما و حجت بر مردم نصب مى كند، از همين رو رسول خدا(ص ) [به دستور خداوند] على (ع) را نصب كرد و او را به مردم معرفى كرد و هم چنين ائمه (ع) هر يك امام پس از خود را [به دستور خداوند] نصب مى كنند.۱۳

۴- على (ع) طى سخنانى در جمع انصار و مهاجران كه در مسجد پيامبر در زمان عثمان جمع شده بودند، فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد وقتى آيه «اى آنان كه ايمان آورديد، خدا را اطاعت كنيد و رسول و اولوالامر از خودتان را اطاعت كنيد» (نساء ۵۹) و آيه «همانا ولى شما فقط خدا و رسولش است و آنان كه ايمان آورده و نماز اقامه مى كنند و در حال ركوع زكات مى دهند» (مائده ۵۵) و آيه «و غير خدا و رسولش و مومنان، دوست اختيار نكنند.» (توبه ۱۶)، نازل شدند، مردم به رسول خدا(ص ) عرض كردند: آيا اين آيات به عده اى خاص از مومنان اختصاص دارد يا براى همه آنها است؟ خداوند متعال به پيامبرش دستور داد تاواليان امرشان را به آنان بشناساند و چنان كه نماز و زكات و روزه و حج را براى آنها تفسير مى كند، ولايت را نيز برايشان تفسير كند، پس مرا در غديرخم، علم و نشانه براى مردم قرار داد؛ سپس خطبه خواند و فرمود: اى مردم آيا مى دانيد خدا – عزوجل – مولاى من است و من مولاى مومنان و از خود آنها به آنها سزاوارترم؟ همه گفتند: آرى يا رسول الله، سپس فرمود: اى على برخيز، من برخاستم، پس فرمود: هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست… بعد ابوبكر و عمر بلند شدند و گفتند اى رسول خدا آيا اين آيات فقط به على اختصاص دارد، حضرت فرمود: آرى به او و اوصياى من تا روز قيامت. گفتند: اى رسول خدا، آنان را به ما معرفى كن، فرمود: على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفه من در امتم، سپس فرزندم حسن و بعد فرزندم حسين و بعد ۹ نفر از اولاد حسين يكى پس از ديگرى. قرآن با آنها است و آنها با قرآنند، از قرآن جدا نمى شوند و قرآن از آنها جدا نمى شود تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»۱۴

۵- امام صادق(ع) فرمود: «خداوند در روز قيامت با سه نفر سخن نمى گويد و به آنها توجه نمى كند و آنها عذابى دردناك دارند: كسى كه درختى را بروياند كه خداى متعال آن را نرويانده باشد؛ يعنى كسى كه امامى را نصب كند كه خدا او را نصب نكرده است و كسى كه امام منصوب از سوى خداى متعال را انكار كند و هركسى كه خيال كند براى او در اين دو در اسلام سهمى هست، در حالى كه خداوند مى فرمايد: و ربك يخلق ما يشاء و يختار، ماكان لهم الخيره (قصص ۶۸). پروردگار تو مى آفريند آن را كه مى خواهد و اختيار مى كند و آنان اختيارى ندارند»۱۵

۶- ابوبصير مى گويد: نزد امام صادق(ع) بودم كه سخن از اوصياء و امامان پيش آمد و من نام اسماعيل [فرزند امام صادق(ع)] را بردم، امام فرمود: نه، قسم به خدا اين امر دست ما نيست بلكه در عهده خود خداوند است كه يكى را پس از ديگرى معرفى مى كند.۱۶

۷- عمروبن اشعث مى گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه مى گويد: آيا مى پنداريد كه هر يك از ما كسى را كه مى خواهيم وصى خود قرار مى دهيم؟ نه به خدا قسم، اين [امامت] عهدى از جانب خدا و رسول است كه به مردى پس از مرد ديگر مى رسد تا آن كه اين امر به صاحبش منتهى مى شود.۱۷

• ج – نص

۱- مجلسى (ره ) در جلد ۲۳ بحار در ذيل بابى با عنوان «امامت جز با نص نيست و برهر امامى واجب است كه بر امام بعد از خود تنصيص نمايد»، ۲۵ حديث ذكر مى كند.

۲- شيخ صدوق در كتاب كمال الدين و تمام النعمه، در مورد نص بر حضرت حجت بن الحسن (عج ) و اينكه دوازدهمين امام است به ترتيب زير احاديث فراوانى را ذكر مى كند:

۱- نص خداوند بر قائم (عج )، ۴ حديث

۲- نص رسول خدا(ص ) بر قائم (عج )، ۳۷ حديث

۳- نص اميرالمومنين بر قائم (عج )، ۱۹ حديث

۴- نص حضرت فاطمه (س ) بر قائم (عج )، ۱ حديث

۵- نص بر قائم (عج ) در لوحى كه خداوند او را به رسولش اهدا كرد و حضرت رسول(ص) آن را به فاطمه (س ) واگذار نمود و فاطمه (س ) به جابر بن عبدالله انصارى و جابر آن را به امام باقر(ع) تحويل داد.

۶- نص امام حسن (ع) بر قائم (عج )، ۲ حديث

۷- نص امام حسين (ع)، ۵ حديث

۸- نص امام سجاد(ع)، ۸ حديث

۹- نص امام باقر(ع)، ۱۷ حديث

۱۰- نص امام صادق(ع)، ۵۷ حديث

۱۱- نص امام موسى (ع)، ۶ حديث

۱۲- نص امام رضا(ع)، ۸ حديث

۱۳- نص امام جواد(ع)، ۳ حديث

۱۴- نص امام هادى (ع)، ۱۰ حديث

۱۵- نص امام عسگرى (ع)، ۹ حديث۱۸

گفتنى است كه در اكثر احاديث فوق علاوه بر قائم (عج ) نام ديگر امامان نيز ذكر شده است.

۳- كلينى (ره ) در اصول كافى در ذيل بابى با عنوان «آنچه خدا و رسولش بر امامان، يكى پس از ديگرى نص كردند»، ۷ حديث ذكر كرده و در ۱۲ باب ديگر احاديث مربوط به نص امام قبلى بر امام يا ائمه بعدى را ذكر مى نمايد.۱۹

پى نوشت ها:

۱- شيخ صدوق، معانى الاخبار، انتشارات جامعه مدرسين، ۱۳۶۱ ه، ص ۱۳۲

۲- همان، ص ۱۳۴

۳ – همان ص ۱۳۶

۴- علل الشرايع، ص ۱۲۳

۵- بحارالانوار، ج ،۲۵ ص ۱۹۱

۶- بحارالانوار، ج ،۲۵ ص ۲۱۱ به نقل از اعتقادات صدوق، صص ۱۰۹-۱۰۸

۷- نساء/ ۵۹

۸- مائده / ۶۷

۹- مائده / ۳

۱۰- مائده / ۵۵

۱۱- امالى صدوق، ص ۱۸۶

۱۲- معانى الاخبار، ص ۱۰۲

۱۳- همان

۱۴- احتجاج طبرسى، ج ،۱ ص ۳۴۴

۱۵- تحف العقول، ص ۳۲۹

۱۶- كافى، ج،۱ ص ،۲۷۶ بحارالانوار، ج،۴۸ ص ۲۵

۱۷- شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ص ۲۲۲

۱۸- كمال الدين و تمام النعمه، صص ۳۸۴-۲۵۰

۱۹- كافى، ج ،۱ صص ۲۸۶ تا ۳۲۹

نكته

همانگونه كه گفته آمد ائمه (ع) همگى با شدت و حساسيت با موضوع غلو و تفويض برخورد مى كردند و غاليان را مورد لعن و نفرين قرار مى دادند و بعضاً آنها را نام مى بردند تا شيعيان و اصحابشان را از افتادن در دام آنان بر حذر دارند، در روايتى از امام صادق (ع )، ايشان ۷ تن از غلات را نام مى برند.

بخش دوم

د – علم غيب ائمه(ع)

همچنين در احاديث فراوانى بر عالم بودن ائمه(ع) به امور نهانى و غيبى اشاره و تاكيد شده است كه البته اين علم غيب از جانب خداوند به آنها اعطا شده و مى شود و آنان خود هيچ گونه استقلالى در آن ندارند، ضمن آن كه علم غيب ائمه(ع) مطلق نبوده۲۰ و امورى از جمله علم به آغاز قيامت از آنان نيز پنهان است و جز خداوند نمى داند.

على(ع) مى فرمايد: «علم خدا به دو گونه است، علمى كه آن را براى خود برگزيد، هيچ پيامبر و فرشته اى را از آن آگاه نمى سازد… علمى كه آن را به فرشتگان مى آموزد و آنان در اختيار پيامبر و اهل بيتش مى نهند و بزرگ و كوچك اين خاندان تا قيامت از آن بهره مى برند.»۲۱

خداوند نيز در قرآن به اين موضوع اشاره مى كند كه دانش غيبى خويش را به كسانى اعطا مى كند: عالم الغيب فلايظهر على غيبه احداً الا من ارتضى من رسول (جن آيه ۲۶ و ۲۷)

خداوند داناى غيب است كه هيچ كس را از غيب خويش آگاه نمى سازد مگر پيامبر [يا امامى] كه او بپسندد.

در زيارت جامعه كبيره، خطاب به ائمه(ع) مى خوانيم: و ارتضاكم لغيبه و اختاركم لسره۲۲

خداوند شما را براى غيب خود پسنديده و براى رازش برگزيده است.

و اما رواياتى كه بيانگر وجود علم غيب نزد ائمه(ع) است:

۱- امام على(ع) در خطبه اى از نهج البلاغه كه در آن از اوضاع نابسامان آينده پيشگويى مى كند و از تسلط حجاج بن يوسف ثقفى خبر مى دهد، به اين آگاهى نام علم غيب مى نهد و مى فرمايد:

«اگر آن چه مى دانم – و غيب آن بر شما پوشيده است – مى دانستيد، به بيابان ها بيرون مى شديد و بر كرده هاى خويش مى گريستيد، به سر و سينه مى زديد و مال هاى خود را بى نگهبان وامى گذاشتيد و كسى را بر آن نمى گماشتيد… به خدا به زودى مردى از ثقيف بر شما چيره شود، سبك سر، گردنكش و ستمگر كه مالتان را ببرد و پوستتان را بدرد.»۲۳

۲- على(ع) خود را يكى از مصاديق «من ارتضى من رسول» در آيه فوق الذكر درباره علم غيب مى داند و مى گويد: من همان مرتضاى از رسول هستم كه خداوند او را بر دانش غيبى آش مطلع كرده است.۲۴

۳- امام على(ع) در نهج البلاغه به نقل از رسول خدا(ص) درباره خود مى گويد: «تو مى شنوى آنچه را من مى شنوم و مى بينى آنچه را من مى بينم، جز اينكه تو پيامبر نيستى»۲۵

از روايت فوق دريافت مى شود كه امام(ع) نيز از اخبار و اطلاعات غيبى اى كه فرشته وحى بر پيامبر(ص) نازل مى كرد، آگاه مى شد.

۴- يكى از ياران امام على(ع) پس از شنيدن پيش گويى هاى آن حضرت، شگفت زده پرسيد: «اى اميرمومنان! تو را علم غيب داده اند؟»، امام در پاسخ فرمود:

«اين علم غيب نيست [علم غيب ويژه خداوند]، علمى است كه از دارنده علم آموخته ام. علم غيب، علم قيامت است و آنچه خدا گفته است كه «ان الله عنده علم الساعه»، پس اين علم غيب است كه جز خدا كسى آن را نداند و جز اين، علمى است كه خدا آن را به پيامبرش آموخته و او نيز مرا آموخته و دعا كرده است كه سينه من آن را فراگيرد و دلم آن علم را در خود پذيرد.»۲۶

۵- على(ع): رسول خدا هزار در دانش را به روى من گشود… كه هر درى خود به هزار در ديگر رهنمون است… به گونه اى كه اكنون از زمان فرا رسيدن مرگ و پيشامدهاى ناگوار خبر دارم و با دانش خدادادى به داورى آن مى پردازم.۲۷

۶- على(ع): به خدا اگر بخواهم به هر يك از شما خبر مى دهم كه از كجا آمده و به كجا مى رود و سرانجام كارهاى او چه خواهد بود، ليكن مى ترسم كه درباره من به راه غلو رويد و مرا بر رسول خدا(ص) تفضيل دهيد.۲۸

۷- على (ع): سوگند به كسى كه جانم در دست اوست، من نيز از آنچه پيامبر مى دانست، آگاهم و از حوادثى كه تاكنون روى داده است، يا تا قيامت روى مى دهد، خبر دارم.۲۹

۸- على (ع) در توصيف امام معصوم مى گويد: كسى كه روح الهى را درمى يابد، از رويدادهاى گذشته و آينده و آنچه در دل مردمان و زمين و آسمان است، آگاه مى گردد.۳۰

۹- كتب معتبر روايى ما مملو از رواياتى است كه درباره آگاهى ائمه (ع) از دانش هاى غيبى و امور نهانى است. از جمله در جلد ۲۶ بحارالانوار از ابتدا تا صفحه ۲۲۶ در موضوع ابعاد و گستره علمى ائمه (ع) و از جمله علم آنها به امور غيبى ده ها حديث نقل شده است.

۱۰- شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا(ع) در باب پيشگويى ها و اخبار حضرت رضا(ع) از امور نهانى و غيبى، ۴۴ حديث ذكر مى كند.

تا بدين جا روشن شد كه آنچه به عنوان چهار ويژگى مهم امامت (نصب الهى، نص از جانب رسول الله، علم غيب و عصمت ) ذكر مى شود، ساخته و پرداخته متكلمان و فقيهان در قرون سوم و چهارم نبوده و بلكه در متن احاديث و سخنان خود ائمه معصومين (ع) از آغاز وجود داشته است.

آقاى كديور براى آنكه از مغفول ماندن بعضى از ابعاد وجودى و شخصيتى ائمه معصومين (ع) انتقاد كنند كه ممكن است در مواردى سخن كاملاً درستى باشد، هيچ نيازى به زير سئوال بردن و يا تضعيف ابعادى ديگر از شخصيت آنان نداشتند.

۲- گفته اند شيعيان اصيل از قبيل سلمان، ابوذر و… ائمه را اين گونه كه متكلمان رسمى معرفى مى كنند، نشناخته بودند. به نظر مى رسد در اين مورد هم آقاى كديور از طريق صواب دور شده اند. طبرسى (ره ) در كتاب احتجاج به نقل روايتى از امام صادق(ع) و ايشان به نقل از پدرانشان مى پردازد كه سلمان سه روز پس از دفن رسول خدا(ص ) طى خطبه اى كه در جمعى از مردم ايراد كرد، گفت: «مردم! سخن مرا بشنويد و در آن انديشه كنيد، به من دانش فراوانى داده شده است [از جانب رسول خدا(ص )] كه اگر من هر آنچه را كه درباره فضائل اميرالمومنين على (ع) مى دانم بگويم، گروهى از شما من را ديوانه خواهيد خواند و گروهى ديگر خواهند گفت: خدايا قاتل سلمان را بيامرز… بدانيد كه نزد على (ع) دانش منايا و بلايا و ميراث وصايا [علوم غيبى و…] و فصل الخطاب و دانش نسب ها است… اگر ولايت على (ع) را مى پذيرفتيد از بالاى سرتان و پايين پايتان برخوردار از نعمت هاى الهى مى شديد، اگر پرندگان آسمان را صدا مى زديد، پاسختان مى دادند و ماهيان دريا به سويتان مى شتافتند و…»۳۱

۳- لازمه اسوه بودن ائمه (ع) براى پيروانشان سنخيت و مشابهت بين امام و ماموم از هر جهت و دست يافتن ماموم به مرتبت امام(ع) نيست، بلكه مسئله الگوبردارى از صفات نيك و اخلاق حسنه آنها به قدر ظرفيت و طاقت هر فرد است. به اين فراز از نامه على (ع) به عثمان بن حنيف در نهج البلاغه بنگريد: «آگاه باشيد كه براى هر مامومى، امامى است كه به او اقتدا كرده و از نور دانش او بهره مى برد. بدانيد كه امامتان از دنيايش به دو جامه كهنه و از غذايش به دو قرص نان بسنده كرده است، البته شما [چون من] قادر بر اين كار نيستيد اما بايد من را در اين مسير با تلاش و پرهيزكارى و پاكى و درستى [در حد توانتان] يارى نماييد.»۳۲

۴- و اما جريان غلو و تفويض۳۳

همانگونه كه گفته اند جريانى از زمان حضرت على (ع ) شكل گرفت كه درباره شخصيت و مناقب ائمه (ع) زياده گويى كرده و آنان را گاه تا مرتبت خدايى بالا مى بردند (غاليان ) و يا آن كه پاره اى از افعال ربوبى را مثل خلق و رزق و… مستقلاً به ائمه (ع) نسبت مى دادند (مفوضه )۳۴ و ائمه (ع) نيز به شدت با اين جريان برخورد كرده و ضمن لعن، آنها را مشرك و كافر خطاب مى كردند و در موردى نيز على (ع )گروهى از غاليان را به دليل اصرار بر عقيده باطل شان سوزانيد.۳۵

اما براى اين كه ابعاد مسئله غلو و تفويض روشن گردد، ذكر نكاتى ضرورى است:

۱- همانگونه كه گفته آمد ائمه (ع) همگى با شدت و حساسيت با موضوع غلو و تفويض برخورد مى كردند و غاليان را مورد لعن و نفرين قرار مى دادند و بعضاً آنها را نام مى بردند تا شيعيان و اصحابشان را از افتادن در دام آنان بر حذر دارند، در روايتى از امام صادق (ع )، ايشان ۷ تن از غلات را نام مى برند.

امام(ع ) در تفسير و تعيين مصداق براى آيه هل انبئكم على من تنزل الشياطين، تنزل على كل افاك اثيم (آيا به شما خبر دهم كه شياطين بر چه كسانى نازل مى شوند؟ بر هر دروغزن گناهكار فرود مى آيند) نام هفت تن از غلات را بدين ترتيب آوردند: مغيره، بيان (يا بنان )، صائد، حمزه بن عمار بربرى، حارث شامى، عبدالله بن حارث و ابوالخطاب۳۶

چنين روشنگرى هايى از سوى ائمه (ع) اولاً مانع از آن مى شد كه ديگر اصحاب و راويان به دام غلو بيفتند و ثانياً براى راويان حديث، زمينه تشخيص روايات صحيح را از روايات مشكوك به غلو فراهم مى نمود.

۲- ائمه (ع) علاوه بر لعن و معرفى غاليان با اسم و رسم، براى تعيين مرز غلو از حقيقت، نيز ملاك هايى ارائه مى كردند، زيرا در كنار غلو اين انحراف نيز وجود داشت كه كسانى ائمه (ع) را پايين تر از مرتبت حقيقى شان قرار مى دادند و منكر فضائل واقعى آنها مى شدند.

از جمله اين روايات عبارت است از:

۱- على(ع ): از زياده گويى درباره ما بپرهيزيد، ما را بندگان مخلوق و آفريده [و در يد قدرت] خدا بدانيد، آنگاه هر آنچه خواستيد در فضيلت ما بگوييد.۳۷

۲- امام صادق (ع ): خطاب به كامل تمار: اى كامل! براى ما پروردگارى قائل شويد كه ما به او باز مى گرديم، آنگاه درباره ]فضائل[ ما آنچه خواستيد بگوييد.۳۸

۳- امام باقر(ع ) خطاب به ابوحمزه ثمالى: اى ابا حمزه! على را پايين تر از مرتبه اى كه او را خداوند قرارداده، نگذاريد و بالاتر از آن مرتبه نيز قرار ندهيد.

آنچه از روايات فوق و روايات متعدد ديگر فهميده مى شود اين است كه غلو و تفويض آنجا محقق مى شود كه ائمه (ع) به عنوان خداوند و يا شريك و مستقل از خداوند، قرار داده شوند و فضائلى به آنها نسبت داده شود كه آنان را از مرتبه بندگى به مرتبه خدايى برساند اما اگر فضائل آنها در طول و ناشى از قدرت و كرامت و افاضه خداوند دانسته شود، هرگز به معناى غلو و تفويض مذموم نيست. بر اين اساس، ويژگى هايى چون عصمت، علم غيب، نصب و نص از جانب خدا و رسول (ص )، هيچ ارتباطى با مقوله غلو و تفويض ندارد و همان طور كه ديديم حتى عالمانى كه به اعتراف آقاى كديور درباره غلو حساس بودند مثل صدوق و مجلسى، به نقل روايات عديده اى كه ويژگى هاى فوق را براى ائمه بيان مى كنند، پرداخته اند.

در اينجا بد نيست به جمع بندى مرحوم مجلسى پس از ذكر ده ها روايت در مذمت غلو و تفويض، درباره مفهوم و مرز غلو و تفويض، اشاره نماييم: «بدان كه غلو درباره پيامبر و ائمه (ع) آن است كه كسى قائل به الوهيت آنها شود و يا آنكه آنان را در معبوديت يا در آفرينش و روزى رسانى شريك خداوند قرار دهد يا آن كه بگويد خداوند در آنها حلول كرده و يا با وجود آنها وحدت يافته است، يا آنكه بر اين باور باشد كه آنان بدون وحى و الهام از جانب خداوند، داناى به غيب هستند يا ائمه را جزء انبيا بداند و يا آنكه قائل به تناسخ ارواح بعضى از آنها در بعضى ديگر شود و يا آنكه مدعى شود كه شناخت ائمه (ع) پيروان آنان را از طاعت الهى بى نياز كرده و تكليفى در ترك گناهان ندارند، كه همه اين اعتقادات الحاد و كفر و مايه خروج از دين است همانگونه كه ادله عقلى و آيات و رواياتى كه ذكر آنها گذشت بر اين امر دلالت مى كرد و تو دانستى كه ائمه (ع) از صاحبان چنين عقيده اى بيزارى جسته و آنان را كافر دانسته و فرمان به كشتن آنها مى دادند و اگر روايتى را شنيدى كه القاگر چنين عقايدى بود يا بايد آن را تاويل به معنايى درست كرده و يا آن كه از دروغ بافى هاى غاليان دانست، اما از سوى ديگر بعضى از متكلمان و محدثان در ماجراى غلو زياده روى كرده اند و اين به دليل كوتاهى شان در امر شناخت [مرتبت و منزلت واقعى] ائمه (ع) و ناتوانى شان از درك احوال غريب و شئون شگفت انگيز آنان بوده است و از همين رو بسيارى از راويان ثقه و مورد اعتماد را به دليل آنكه بعضى از امور خارق العاده و شگفت را از ائمه (ع) روايت كرده اند، تضعيف [و رمى به غلو] كرده اند و تا آنجا برخى پيش رفته اند كه گفته اند از جمله مصاديق غلو آن است كه كسى قائل به نفى سهو از ائمه شود و يا آنكه بگويد آنها آنچه بوده و آنچه خواهد بود را مى دانند و… و اين در حالى است كه در روايات فراوانى وارد شده است كه «ما را رب و خدا ندانيد و [پايين تر از آن] هرچه مى خواهيد درباره ما بگوييد كه البته نمى توانيد حق آن را اداكنيد…» و نيز در حديث وارد شده است كه «امر [مقام و منزلت و…] ما چنان دشوار و ديرياب است كه جز فرشته اى مقرب يا پيامبرى مرسل و يابنده مومنى كه خداوند قلبش را به ايمان امتحان كرده است، طاقت دريافت و باور آن را ندارد «… بنابراين بر فرد مومن و متدين است كه اقدام به رد رواياتى كه در فضائل و معجزات و مراتب بلند آنها وارد شده است، ننمايد مگر آنكه حاوى سخنى بر خلاف ضرورت دين و يا مخالف با براهين قاطع عقلى و آيات محكم قرآنى و احاديث متواتر باشد.»۳۹

مرحوم مجلسى آنگاه در ادامه، به بحث پيرامون تفويض مذموم و مردود و مرز آن با تفويض مقبول مى پردازد و مى نويسد: «و اما تفويض داراى معانى متفاوت و متعددى است كه بعضى از آنها از ساحت ائمه (ع) به دور و برخى ديگر براى آنها ثابت است، [و آنگاه به معانى گوناگون تفويض مى پردازد]

۱- تفويض در آفرينش و روزى رسانى و تربيت و ميراندن و زنده كردن. گروهى گفته اند كه خداوند ائمه (ع) را آفريد و امر آفرينش را به آنها تفويض و واگذار كرد، پس آنان اند كه خلق مى كنند و روزى مى دهند و مى ميرانند و زنده مى كنند. اين سخن دو مفهوم مى تواند داشته باشد:

[الف-] ائمه (ع) همه اين امور را با قدرت و اراده مستقل خودشان انجام مى دهند و فاعل حقيقى آنها هستند، اين معنا كفر صريح است كه ادله عقلى و نقلى آن را محال مى دانند و هيچ عاقلى هم در كفر معتقد به آن شك نمى كند.

[ب-] اينكه خداوند همزمان با اراده و خواست آنها اين امور را انجام مى دهد، مانند شق القمر و زنده كردن مردگان و تبديل عصا به اژدها و ديگر معجزات، در اين صورت همه اين امور با قدرت الهى كه مقارن با اراده ائمه (ع) مى شود، صورت مى گيرد، در اين صورت عقل از پذيرش اين معنا كه خداوند آنها را خلق و سپس كامل كرده و به آنها آنچه را كه مايه اصلاح نظام عالم است، الهام كرده و سپس هر چيزى را مقارن با اراده و خواست ائمه (ع) خلق كرده است، ابايى ندارد و آن را ممتنع و محال نمى داند، اما رواياتى كه ذكر آنها گذشت جز در مورد معجزات، اين معنا را نيز رد مى كند، ضمن آنكه چنين باور و ادعايى سخن به غيرعلم است، چرا كه در اخبار و احاديث معتبره، چنين معنايى مشاهده نمى شود و تعدادى از اخبار مثل خطبه بيان كه حاوى چنين معنايى است جز در آثار غلات و شبه غاليان يافت نمى شود. البته در مورد اين روايات، اين احتمال [صحيح] نيز وجود دارد كه بگوييم مقصود اين است كه آنان علت غايى و مقصود نهايى آفرينش هستند و خداوند ائمه (ع) را در آسمان ها و زمين ها مطاع قرار داده است و هر موجود حتى جمادات به اذن خداوند مطيع آنها هستند و اين كه اگر آنها چيزى را بخواهند، خداوند خواسته آنان را رد نمى كند و البته آنها هم چيزى را نمى خواهند، جز آنكه خدا بخواهد، و اما درباره رواياتى كه درباره نزول فرشتگان و روح بر آنها در هر امرى و اينكه هيچ فرشته اى از آسمان نازل نمى شود مگر آنكه ابتدا نزد آنان مى رود، اين به مفهوم مدخليت آنان در امر خلق و يا به جهت مشورت آنان با ائمه (ع) نمى باشد، چرا كه خلق و امر تنها از آن خداست، بلكه مفهومى جز اين ندارد كه اين نزول به خاطر بزرگداشت منزلت آنان از سوى خداوند است.

۲- تفويض در امر دين. اين نيز دو معنا مى تواند داشته باشد. معناى اول اين كه خداوند پيامبر و ائمه (ع) را آزاد گذاشته است كه بدون وحى و الهام الهى هر آنچه را مى خواهند حلال يا حرام كنند و يا آنكه آنچه را خداوند به آنها وحى كرده است با آراى خودشان تغيير دهند كه اين معنا قطعاً باطل است و هيچ عاقلى آن را باور نخواهد كرد. مگر نه اين بود كه پيامبر(ص ) گاه براى جواب دادن به سئوال كننده اى روزها منتظر وحى مى ماند و از پيش خود جواب او را نمى داد و خداوند نيز فرموده است: «او از روى هوا سخن نمى گويد و آنچه مى گويد وحى الهى است .»

معناى دوم آن است كه بگوييم چون خداوند پيامبرش را كامل كرد به گونه اى كه جز آنچه موافق حق و صواب بود، بر نمى گزيد و هرگز به خاطرش خطور نمى كرد كه مخالف خواست خداوند كارى انجام دهد، خداوند تعيين بعضى از امور را مثل اضافه كردن به نماز و تعيين نمازها و روزه مستحبى و… به او [و ائمه] واگذار كرد از اين جهت كه بزرگى و شرف منزلت او را نزد خويش آشكار نمايد، در اين صورت اصل تعيين و اختيار جز با وحى و الهام نيست، سپس آنچه را كه پيامبر انتخاب مى كرد با وحى الهى مورد تاييد و تاكيد قرار مى گرفت. عقل اين معنا را رد نكرده و روايات متعددى نيز آن را تاييد مى كند و شايد مرحوم صدوق كه گفته است: خداوند متعال امر دينش را به پيامبر تفويض كرده است اما تعدى از حدودش را نه، مقصودش نفى معناى اول باشد و نه معناى دوم، زيرا خود او بسيارى از روايات تفويض را بدون آن كه تاويل كند، در كتاب هايش ذكر كرده است.

۳- تفويض امور مردم به آنها از سياست و تاديب و تعليم و تكميل آنان و ملزم شدن مردم به اطاعت از آنها در آنچه آنها [پيامبر و ائمه (ع)] خوش يا ناخوش دارند، اين معناى درستى است كه خداوند فرموده است: «آنچه رسول مى گويد و فرمان مى دهد، انجام دهيد و از آنچه نهى مى كند، اجتناب ورزيد، و آيات و روايات فراوان ديگرى كه در اين زمينه است.

و بايد سخن ائمه (ع) را كه گفته اند: ما حلال خدا را حلال و حرام او را حرام مى كنيم به همين معنا دانست، يعنى آنكه مى گويند بيان حلال و حرام خدا با ماست و مردم بايد در امر حلال و حرام به ما رجوع نمايند.

۴- تفويض بيان علوم و احكام الهى به آنان آنگونه كه مصلحت مى دانند به دليل آن كه ظرفيت عقلى مردم متفاوت است و گاهى نيز تقيه موجب مى شود كه به بعضى از مردم حكم واقعى را بگويند و به بعضى ديگر نه و نيز گاهى ممكن است جواب سئوالى را بدهند و گاهى سكوت كرده و از پاسخ امتناع مى ورزند. تفويض به اين معنا نيز امر درست و ثابت در روايات است.

۵- اختيار در اينكه در هر واقعه و رويدادى كه رخ مى دهد براساس ظاهر شريعت يا براساس علم امامتشان و يا براساس الهام الهى حكم نمايند. اين نيز معنايى درست و در روايات ثابت است.

۶- تفويض در عطا و بخشش. خداوند زمين و آنچه در آن است را براى آنان خلق كرده و انفال و خمس و… را به آنها بخشيده است، پس در اختيار آنان است كه چيزى را ببخشند يا نبخشند.

پس اگر آنچه را ما درباره معناى تفويض گفتيم، دريافته باشى، فهم روايات وارده در اين موضوع بر تو آسان خواهد شد و ضعف اعتقادات كسانى كه هرگونه تفويضى را رد مى كنند، برايت آشكار خواهد شد.»۴۰

۵- آقاى كديور ادعيه شيعه را از دو سنخ دانسته (تشيع اصيل و تشيع تفويضى ) و ضمن بر شمردن دعاى كميل، دعاى ابوحمزه ثمالى، دعاهاى صحيفه سجاديه، مناجات شعبانيه و دعاى عرفه از سنخ اول، گفته اند كه «در اين دعاها يك كلمه اتكا و توسل به غير خدا نيست، هرچه هست مستقيم به محضر خدا رفتن است.» گفته اند كه ما تشيعى داريم كه شاخصه اش دعاهايى چون دعاى عرفه امام حسين و… است و تشيع ديگرى كه شاخصه اش توسل و شفاعت ائمه به جاى توكل به ذات ربوبى است.

البته در اين مقال، مجال آن نيست كه به بحث پيرامون توسل و شفاعت بپردازيم و ادله قرآنى و روايى آن را برشماريم، اما همين مقدار اشاره مى كنيم كه اين ادعا كه يك كلمه اتكا و توسل به غيرخدا يعنى محمد و آل محمد(ص ) در اين ادعيه نيست، صحت ندارد. اينك به عنوان نمونه:

الف: در اكثر ادعيه صحيفه سجاديه، امام سجاد(ع ) در آغاز و وسط و پايان دعا، صلوات بر محمد و آل محمد(ص ) مى فرستد. به عنوان نمونه: ده فراز از ۱۳۳ فراز دعاى عرفه امام سجاد اختصاص به درود و ستايش و تمجيد و تكريم از محمد و آل محمد(ع ) و دوستان و اولياى آنان دارد كه ترجمه يك فراز آن چنين است: «خدايا درود فرست بر دوستان ايشان (محمد و آل محمد(ع )) كه به مقام و مرتبت آنان اعتراف دارند، از راه روشنشان پيروى مى كنند، به دنبال آثار آنان مى روند، به ريسمان آنها چنگ مى زنند، به ولايتشان تمسك مى جويند و…»

– در فراز ۵۶ از دعاى عرفه آمده است: وجعلتهم الوسيله اليك و… خدايا محمد و آل محمد(ص ) را دستاويز به سوى خود و راه بهشت خويش قرار دادى.

در پايان دعاى دوم صحيفه كه ويژه صلوات بر رسول خدا(ص ) است، آمده است: «و او (محمد(ص )) را از شفاعت نيكو درباره خويشانش كه پاكيزه اند و مومنين از امتش، بيش از آنچه به آن حضرت وعده داده اى، عطا فرما.»

پى نوشت ها:

۲۰- شيخ مفيد انتساب علم غيب مطلق به ائمه (ع ) را رد كرده و مى گويد اين ديدگاه كل اماميه است به جز اندكى از آنها كه در زمره غلاه و مفوضه هستند (اوائل المقالات، ص ۶۷)

۲۱- بحارالانوار، ج ،۲۶ ص ۱۰۲

۲۲- شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه و بحار ج ،۹۹ ص ۱۲۹

۲۳- دانشنامه امام على (ع )، ج ،۳ مقاله علم غيب امام (ع ) نوشته حسن يوسفيان، به نقل از نهج البلاغه، خطبه ۱۱۶

۲۴- بحار، ج ،۴۲ ص ۵۳

۲۵- نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲

۲۶- نهج البلاغه، خطبه ۱۲۸

۲۷- بحار، ج ،۲۶ ص ۳۰

۲۸- نهج البلاغه، خطبه ۱۷۵

۲۹- بحار، ج ،۲۶ ص۱۱۰

۳۰- بحار، ج ،۲۶ ص ۵

۳۱- احتجاج طبرسى، ج، ص ۱۵۱

۳۲- نهج البلاغه، نامه ۴۵

۳۳- غلو در لغت يعنى از حد تجاوز كردن و تفويض يعنى واگذار كردن كارى به ديگرى و حاكم گردانيدن او در آن كار و در اينجا يعنى نسبت دادن افعال ربوبى به ائمه (ع )

۳۴- معتزله را نيز از اين جهت كه معتقد بودند خداوند پس از آفرينش بندگان، آنان را به خود واگذاشته و در اعمال آنان هيچ نقشى ندارد، مفوضه مى گويند.

۳۵- براساس گزارشى كه در كتب روايى آمده است پس از پايان جنگ بصره، هفتاد نفر از زط ها (قومى از اعقاب كولى هاى هند كه به ايران و مناطقى از عراق كوچ كرده بودند) به نزد على (ع ) آمده بر او سلام كردند. حضرت به زبان آنها جواب داده و با آنها گفت وگو كرده آن گاه آنان ادعاى الوهيت امام را مطرح كردند. امام به شدت در مقابل آنان ايستاد و فرمود: «چنين نيست. من مخلوق و بنده خدا هستم» اما آنان زير بار نرفتند و چون امام نتوانست آنها را توبه دهد، تهديد به قتلشان نمود و چون نپذيرفتند، آنان را با آتش سوزانيد. (دانشنامه امام على (ع )، ج ،۳ ص ۴۰۹)

۳۶- بحارالانوار، ج ،۲۵ ص ۲۷۰

۳۷- خصال شيخ صدوق و بحار، ج ،۲۵ ص ۲۷۰

۳۸- بحار، ج ،۲۵ ص ۲۸۳

۳۹- بحارالانوار، ج ،۲۵ ص ۲۴۶

۴۰- بحارالانوار، ج ،۲۵ ص ۳۴۶ تا ۳۵۰

بخش پايانى

– در فراز ماقبل آخر دعاى سيزدهم كه با عنوان طلب حوائج است، آمده است: «و درود بفرست بر محمد و آل او(ع)، درود هميشگى كه رو به فزونى است، مدتش پايانناپذير است و آن را مايه كمك من و وسيله بر آمدن حاجتم قرار ده» و فراز پايانى اين دعا نيز كه در سجده گفته ميشود، چنين است: «خدايا فضل و بخشش تو مرا آرام كرده، پس از تو درخواست مينمايم به حق خودت و به حق محمد و آل او -كه درودهاى تو به ايشان باد – مرا نااميد برنگردانى.»

– آخرين فراز دعاى سى و يكم چنين است: «خدايا، بر محمد و آل محمد درود فرست، چنان كه ما را به سبب او هدايت نمودى و بر محمد و آل او درودفرست چنان كه ما را به وسيله آن حضرت نجات دادى و بر محمد و آل او درود فرست، درودى كه ما را در روزرستاخيز و روز نيازمندى به تو شفاعت نمايد.»

– در آخرين فراز دعاى چهل و پنجم پس از صلوات مكرر بر محمد و آل محمد(ع) آمده است: «درودى كه بركت و نيكى اش به ما رسد و سودش ما را دريابد و از جهت آن دعاى ما اجابت شود…»

– در فراز ماقبل آخر دعاى چهل و نهم آمده است: «خداوندا من به وسيله منزلت بلندپايه محمد(ص) (بالمحمديه الرفيعه) و مقام گرامى على(ع) (العلويه البيضاء) به سوى تو تقرب مى جويم و به سبب آنان به درگاهت روى مى آورم…»

ب – امام حسين(ع) در فرازى از دعاى عرفه مى گويد: «خداوند در اين شامگاه كه شرافتش داده و بزرگش داشته اى، به سوى تو توجه مى كنيم به وسيله محمد(ص) پيامبر و رسولت و بهترين خلق و امنيت بروحى… كه او را رحمت براى جهانيان قرار دادى، خدايا پس درود فرست بر محمد و آل او(ص) آنگونه كه شايسته آن است و اى بزرگ، پس درود فرست به او و به تمامى خاندان برگزيده پاكزاد و پاكش و به عفوت ما را فراگير و…»

ج – مناجات شعبانيه نيز با صلوات آغاز و با صلوات تمام مى شود كه خود به مفهوم توسل به اهل بيت است، ضمن آنكه در اعمال ماه شعبان در كنار مناجات شعبانيه، صلوات مروى از امام سجاد(ع) ويژه اين ماه با مضامينى بلند در توصيف ائمه(ع) است كه چنين آغاز مى شود:

اللهم صل على محمد و آل محمد، شجره النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائكه و معدن العلم و اهل بيت الوحى…

د – در دعاى ابوحمزه ثمالى دو بار زيارت قبر پيامبر(ص) و يك بار نيز زيارت قبور ائمه(ع) طلب مى شود و نيز گفته مى شود: خدايا به دوستى پيامبر(ص) اميد تقرب به درگاهت را دارم.

۶- آنچه درباره سختگيرى علماى قم نسبت به غلو و تفويض و اينكه كسانى را كه در حق ائمه(ع) زياده روى مى كردند، از شهر اخراج مى كردند، مطرح شده است، سخن درستى است اما بخشى از ماجراست و كل ماجرا اين است كه احمد بن محمد بن عيسى قمى كه از علما و راويان بزرگ قمى بود، نسبت به احمد بن محمد بن خالد برقى (صاحب كتاب محاسن) سوءظن پيدا كرده و وى را به اتهام روايت از غاليان و گرايش هاى غلوآميز از قم تبعيد مى كند، اما پس از مدتى به اشتباه خويش در مورد برقى پى برده و درمييابد كه نسبت غلو به وى بى اساس بوده است، لذا او را مجدداً به قم برگردانده و از او عذرخواهى مى كند و چون برقى وفات مى كند، احمد بن محمد بن عيسى قمى با پاى برهنه در تشييع جنازه او حاضر مى شود تا يك بار ديگر عذرخواهى و پشيمانى خود را نسبت به اتهامى كه به برقى وارد كرده بوده است، ابراز نمايد.

حقيقت مسئله درباره قميون چنين است كه به اعتقاد بسيارى از علماى شيعه از جمله مفيد و مجلسى، آنان مقدارى در مسئله مبارزه با غلو و تفويض زيادهروى كرده و به جانب تقصير مايل شدند و از همين رو جمع كثيرى از علما و فقهاى شيعه نظريه صدوق و استادش را در مورد مسئله سهوالنبى رد كرده و اين استدلال را كه اگر قائل به سهوالنبى (البته فقط در موردى خاص كه به اعتقاد صدوق به خاطر حكمتى خاص از جانب خداوند صورت گرفته) نشويم، در جرگه غاليان داخل شدهايم، به شدت رد كردهاند. اما نكته مهم اين است كه اساساً مسئله صدوق و قميون متوجه امورى چون عصمت و علم غيب و مسائل مورد اشاره و حساسيت آقاى كديور نبوده است و از همين رو به روايت و نقل زيارت جامعه كبيره – كه اخيراً از سوى يكى از روشنفكران به عنوان مانيفست غاليان شيعه تلقى شده بود- در كتاب من لايحضره الفقيه مى پردازد و كمترين شائبه اى نسبت به مضامين بلند آن در معرفى مقام و منزلت ائمه(ع) ندارد.

در پايان بايد به اين نكته اشاره نمايم كه اين اشكال آقاى كديور كه در فضاى كنونى بعضاً با طرح برخى مطالب غلط نسبت به ائمه(ع) در برخى مداحى ها و يا احياناً روضه خوانى ها مواجه هستيم و يا اينكه برخى از ابعاد وجودى ائمه(ع) مغفول واقع مى شود، وارد به نظر مى رسد و البته ظرف ماه هاى اخير با واكنش هاى صريحى از سوى برخى از مراجع و خطبا مواجه شده است، اما چه ضرورتى دارد براى مقابله با برخى حرف هاى غلط، حجم وسيعى از حرف هاى صحيح و متقن اينگونه زير سئوال رود.