صدرزاده، جایگاه امامت در اسلام

محمد صدرزاده، جایگاه امامت در اسلام، سایت بازتاب؛ ۹ اردیبشهت ۱۳۸۵

نقدی بر سخنرانی ”بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی’‘ ، سخنرانی شب عاشورا حسینیه ارشاد 19/11/84

***

يکي از اساسي ترين مؤلفه ها دربرداشت صحيح از علوم و معارف دين، درک صحيح مفاهيم عبارات به کار گرفته شده در آن است؛ درک صحيح مفاهيم عباراتي که بيان کننده اصول دين هستند،چون: توحيـد، نبوت، خاتميت، امامت، خلافت، وصايت، و مانند آن، هدايت فرد را به سوي حقيقت و واقعيت آنچه را که خداوند متعال از انزال کتب براي تعليم و آموزش بشر در نظر داشته است، در پي خواهد داشت.

و لازمه برداشت نکردن صحيح از مفاهيم اين گونه عبارات، ضلالت و گمراهي حتمي انسان هاست.

درک نادرست از مفهوم امامت، برداشت هاي خلافي را در شخصي به نام آقاي محسن کديور، نسبت به اساسي ترين ارکـان تشيــع؛ يعني امــامـت و ولايـت، موجب شده که آن را طي سخنــراني در حسينيــه ارشـــاد،تحت عنوان: «امامت در نهضت حسيني» در محرم 1427، بيان داشته و شيعيان را با توصيف به غلو در اعتقادات، مورد خطاب قرار داده است.

برداشت ايشان را از مسائل مورد انتقاد، عاري از حقيقت يافتم و برای دفاع از حريم اهل بيت(ع) و تکذيب گفتار محسن کدیور در مسائل مورد بحث، و تفهيم هرچه بيشتر عالم تشيع را نسبت به اين خطا و سوءبرداشت، به اين وسيله به پاسخ مسائل مطروحه توسط ايشان و اثبات خلاف بودن مطالب مورد ادعا مي پردازم.

عبارات خط كشي شده در زير، گفتاري است از آقاي محسن کديور و به دنبال تحليل و پاسخ آن.

«علي خود را عالم ناميد، ديگران هم مي توانند، عالم باشند، اما علي به خاطر هم نشيني بيشترش با پيامبر، تهذيب نفس بيشتر و اين که توانسته است، اصول دين و مذهب را بيش از ديگران در خود متجلي کند، اعلم است.

قطعا علي، بيش از ديگران مي دانست، بحث از نفي و اثبات مراتب علي و آل علي نيست، بحث در اين است که آيا علم غيب، شرط امامت است يا نه؟

عرض مي شود، رسالت شخص رسول اللهٌ ـ صلي الله عليه و آله ـ در چه بود؟ در رساندن پيام هاي الهي به مردم و آموزش آنان به آنچه به صورت كتابي براي آنان، فرستاده شده بود.

«و لقد جئناهم بكتاب فصٌلناه علي علم هدي و رحمة لقوم يؤمنون» <سوره اعراف – 52>

هركتاب علمي، به معلمي آگاه به رموز علمي آمده در آن كتاب، نياز دارد و در پي فهم و درك مسائل آمده در آن كتاب بدون استفاده از معلم مخصوص آن بر آمدن، جز اتلاف وقت، ناموفقيت و گمراهي، سودي ديگر نخواهد داشت.

خداوند متعال، شخص رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ را به عنوان معلم اين كتاب علمي نازله از جانب خود، معرفي فرموده است:

«إنٌا أنزلنا إليك الذكرلتبيٌن للنٌاس ما نزٌل إليهم» <سوره نحل -44>

پس لازمه درك و فهم مسائل علمي مطروحه در اين كتاب آسماني، تمسٌك به معلم انحصاري آن؛ يعني شخص رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ و فراگيري مطالبي است كه آن حضرت به عنوان تعليم و تبيين، بيان فرموده است.

آيا آموزش و فراگيري مسائل و مطالب علمي در يك مرحله براي انسان امكان پذير است يا در مراحلي متعدد، و با اختصاص زماني معين براي هر مرحله؟!

شخصي كه درپي فراگيري دانش پزشكي است، آيا با يك مرحله به خدمت استاد علوم پزشكي رسيدن، مي تواند تمام علوم پزشكي را فراگرفته، به گونه اي كه در رشته پزشكي ديگر به استاد نياز نداشته باشد؟! هرگــز.

بديهي است، نخست بايد مقدماتي را فرا گيرد تا بنابر آن، قدرت فهم مسائل پزشكي كه استاد در پي تبيين آن است، در او به وجود آيد و پس از به وجود آمدن قدرت درك مسائل پزشكي در دانشجو، از شرایط مهم موفقيت او در فراگيري، به حضور استاد رسيدن پياپي او، گوش فرادادن، درک تعاليم استاد، و به خاطر سپردن آن است.

درصورت حضور نیافتن دانشجو نزد استاد، يا عدم دريافت آموزش ها، و يا نبود استاد در كلاس درس، موفقيت نشدن دانشجو در فراگيري علوم پزشكي، قطعي است.

در تعليم كتاب علمي قرآن كريم و ابلاغ رسالات الهي به مردم، آيا شخص رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ در زمان حيات خود تنها بود يا در اين امر خطير، ياوري براي او از جانب خداوند متعال، در نظر گرفته شده بود؟

با دقت و تدبر در حديث متفق عليه نزد جميع مسلمين به نام المنــــزلـة، صادره از رسول الله: «يا علي! أنت منٌي بمنزلة هرون من موسي إلاٌ أنٌه لا نبيٌ بعدي».

<شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد- 13/109>

(اي علي! موقعيت و مقام تو نسبت به من، همچو موقعيت و مقام هارون است به موسي، با اين تفاوت كه پس از من ديگر پيامبري نيست).

و با تدبر در شأن و مقام هارون نسبت به موسي(ع)، شراكت علي ـ عليه السلام ـ با رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ در امر رسالت؛ يعني: «يزكٌيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة»، امري است كاملا مشهود.

حضرت موسي(ع) از خداوند متعال چه تقاضا کرد؟

«واجعل لي وزيراً من أهلي. هرون أخي. اشدد به أزري. و أشركه في أمري. كي نسبٌحك كثيراً و نذكرٌك كثيراً. إنٌك كنت بنا بصيراً. قال قد أوتيت سؤلك يا موسي. ولقد مننٌا عليك مرٌة أخري» <سوره طه-29-37>

(خداوندا! از خانواده ام برايم ياوري قرارده؛ يعني برادرم هارون را، و به او پشتم را محكم گردان، و او را در كارم شريك كن، تا تو را بسيار تسبيح گویيم، و از تو بسيار ياد كنيم، كه تو به احوال ما بينا و بصيري. خداوند متعال فرمود: خواسته ات داده شد، و بار ديگر با برآوردن حاجتت بر تو منت نهاديم).

خواسته حضرت موسي(ع) چه بود؟ شريك قرار دادن خداوند متعال هارون را در كار او: «أشركه في أمري».

كار موسي(ع) چه بود؟ رسالاتي كه خداوند متعال به او سپرده، و ابلاغ آن را به مردم، از او خواسته بود.

با اجابت خداوند متعال خواسته موسي(ع) را، هارون در امر رسالت، شريك موسي(ع) شد، بدون اين كه اين شراكت، خللي را در رسالت موسي(ع)، موجب شده باشد.

لازمه شراكت در امر رسالت و ابلاغ آن، دانایي شريك نبي به موضوع رسالت است، دانایي همچون دانایي خود نبي، و گرنه از شريك نبي در امر ابلاغ رسالات، كاري ساخته نخواهد بود.

حصول اين دانایي در شريك خاتم الانبياء؛ يعني رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ از چه طريق بود؟

«و قد علمتم موضعي من رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة. و ضعني في حجره و أنا ولد يضمٌني إلي صـدره، و يکنفني في فراشه، و يمسٌني جسده، و يشمٌني عرفه، و کان يمضغ الشئ ثم يلقمنيه،و ما وجد لي کذبة في قول، و لا خطلة في فعل .

و لقد قرن الله به، صلي الله عليه وآله، من لدن أن کان فطيما أعظم ملک من ملائکته يسلک به طريق المکارم، و محاسن اخلاق العالم، ليله و نهاره. و لقد كنت أتٌبعه اتٌباع الفصيل أثر امٌه، يرفع لي في كل يوم من أخلاقه علماً، و يأمرني بالاقتداء به. و لقد كان يجاور في كل سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري. ولم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول الله – صلي الله عليه وآله – و خديجة و أنا ثالثهما. أري نور الوحي و الرٌسالة، و أشمٌ ريح النبوة. و لقد سمعت رنٌة الشيطان حين نزل الوحي عليه، صلي الله عليه و آله، فقلت يا رسول الله ما هذه الرٌنٌة؟ فقال: ‹هذا الشٌيطان قد أيس من عبادته، إنٌك تسمع ما أسمع، و تري ما أري، إلاٌ أنٌك لست بنبيٌ، ولكنٌك لوزير و إنٌك لعلي خير›… » <نهج البلاغه- خ192>.

(از موقعيت من نسبت به نزديکي به رسول الله و جايگاه و ويژگي من نسبت به آن حضرت آگاهيد. او م من را در دامن خويش پرورش داد، و من کودکي بودم که من را در آغوش خود مي فشرد، و در استراحتگاه مخصوص به خود جايم مي داد، بدنش را به بدنم مي چسبانيد، و بوي خوش او را استشمام مي کردم، غذا را مي جويد و در دهانم مي گذاشت؛ هيچ گاه، نه دروغي در گفتار و نه خطایي در کردار، در من نيافت.

از همان اوان کودکي، و پس از آن که رسول الله را از شير باز گرفتند، خداوند متعال، فرشته اي از فرشتگان خويش را همراه او ساخت تا شب و روز او را به راه هاي بزرگواري و حسن خلق سوق دهد.

من نيز همچو سايه اي به دنبال آن حضرت حركت مي كردم، و او هر روز نكته اي تازه از اخلاق نيك را براي من آشكار مي ساخت، و به من امر مي فرمود، به او اقتدا كنم. و مدتي از سال را مجاور كوه حراء مي شد، و تنها من اورا مشاهده مي كردم، و غير من ديگري او را نمي ديد. در آن روزها غير از خانه رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ خانه اي كه در آن از اسلام سخني باشد، وجود نداشت؛ و در آن خانه جز رسول الله و خديجه، و من كه سومين نفر آن جمع بودم، ديگري وجود نداشت. من نور وحي و رسالت را مي ديدم، و نسيم نبوت را استشمام مي كردم.

ناله‌اي از شيطان را شنيدم! از رسول الله، صلي الله عليه و آله، پرسيدم: اين ناله، چيست؟ فرمود: اين شيطان است كه از پرستش مايوس شده! تو مي شنوي آن چه من مي شنوم، و مي بيني آن چه من مي بينم! با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستيي، ليكن تو وزير من، و بر راه خير قرار تو است).

بر اساس حکم «لايمسٌه إلاٌ المطهٌرون»، لازمه حامل قرآن كريم شدن، طهارت ذاتي است؛ امري كه مشترك بين رسول الله، صلي الله عليه و آله، و امامان معصوم، عليهم السلام، از اهل بيت او است:

«إنٌما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهٌركم تطهيرا» <سوره احزاب-33>.

اختصاص يك نوع درود و صلوات بر محمد، صلي الله عليه وآله، و عترتش؛ يعني اهل البيت(ع)، صلواتي كه نمازهاي روزانه ناتمام است مگر به آن، از شراكت آل؛ يعني اهل البيت(ع) در امر رسالت با رسول الله، صلي الله عليه و آله، و از برخورداري آنان از همان ويژگي هاي لازم براي تزكيه و تعليم امت، و لازم براي پياده کردن نظام تشريع كه رسول الله، صلي الله عليه و آله، واجد آن بود، حكايت مي كند.

و براي تذكر بشر به معلم انحصاري قرآن بودن اهل البيت(ع)، و واجد ويژگي هاي لازم براي تزكيه و تعليم بشر، و براي پياده کردن نظام تشريع، و واجد بودن آنان عين ويژگي هاي شخص رسول الله غير از نبوت؛ خداوند متعال مي فرمايد:«قل لاأسئلكم عليه أجراً إلاٌ المودٌة في القربي» <سوره شوري- 234>

(بگو! از شما در مورد امر رسالت پاداشي نمي خواهم، مگر دوستي و مودت نسبت به بستگانم)

منظور از مودت نسبت به القربي، چيست ؟ كشاندن امت به اطاعت از القربي:

«قل إن كنتم تحبٌون الله فاتٌبعوني يحببكم الله» <سوره آل عمران-31>

اطاعتي كه وجوب آن در آيهً شريفهً:

«يا أيٌها الٌذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرٌسول و أولي الأمر منكم» <سوره نساء – 59> بر همگان اعلام فرموده است.

و شخص رسول الله، براي رساندن اين حقيقت به مردم؛ يعني شراكت علي (ع) در امر رسالت، و بر عهده او بودن ادامه تزكيه و تعليم امت «أنا صـاحب التنـزيل و أنت صـاحب التـأويل»، و ادامه پياده کردن نظام تشريع است، كه مي فرمايد: «من كنت مولاه فهذا عليٌ مولاه».

پس ولايتي كه علي(ع) واجد آن است، عينا همان ولايتي است كه به شخص رسول الله ازجانب خداوند متعال، واگذار شـده بوده است:

«النبيٌ أولي بالمؤمنين من أنفسهم» <سوره احزاب-6>.

شراكت در ولايت و شراکت در رسالتي که موجب اتمام و اكمال دين است.

پياده شدن نظام تشريع جديد در يك مرحله و به گونه اي تام و تمام، نظامي كه جاودانگي و عدم بطلان، از خصایص آن است: «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه» <سوره فصلت- 42>.

به گونه اي كه امت مربوطه بتواند به سطح معلمي براي دیگر ملت ها و نسل هاي بعد ارتقا يابد، تا نا آگاهانه خللي به نظام تشريع وارد نشود، امري بود غير ممكن.

پس لازمه اكمال دين و اتمام نعمت، وجود معلماني بود با همان ویژگی های شخص رسول الله، صلي الله عليه وآله، براي تداوم تزكيه و تعليم امت، و رساندن تدريجي افراد لایق امت به سطح معلمي براي همان امت و سایر ملل و براي نسل هاي بعد.

بنابر اين فرمان خداوند متعال؛ «أطيعوا الله و أطيعوا الرٌسول و أولي الأمر منكم»، هر ويژگي موجود در شخص رسول الله، كه واجب الاطاعة بودن حضرتش را موجب شده است، عينا اولوا الامر ها واجد آنند، چون واجب الاطاعة شده اند.

از مهم ترين اين ويژگي ها: دانایي، عصمت و ولايت است؛ كه شرط لازم براي قابليت ادامه تزكيه و تعليم امت، و تداوم در پيــاده کردن نظام تشريع است و وجود چنين افـرادي به عنوان معلــم در نظام تشريع، لازمه تكميل رسالت و تماميت نظام تشريع است.

«يا أيٌها الرسول بلٌغ ما أنزل اليك من ربٌك، وإن لم تفعل فما بلٌغت رسالته و الله يعصمك من الناس، إنٌ الله لا يهدي القوم الكافرين» <سوره مائده- 67>.

ناگزير، لازمه اتمام ابلاغ رسالات و پي گيري همان روش رسول الله در ادامه تزکيه و تعليم علوم و حياني، معرفي و شناساندن فردي بود به امت، واجد همان ويژگي هاي شخص رسول الله، صلي الله عليه وآله، و در نتيجه واجب الاطاعة.

پس، لازمه پيگيري پياده شدن نظام تشريع، نظامي که طرح و مبناي همان وحي هاي نازله به رسول الله بود، معرفي شخصي بود، يار و ياور رسول الله به عنوان جانشين حضرتش در ولايت و معلم انحصاري بودنش براي علوم و حياني که طرحي است براي نظام تشريع:

«من كنت مولاه فهذا عليٌ مولاه».

و براي تفهيم اين حقيقت كه مسئولاني برگزيده از جانب خداوند متعال، عهده دار ادامه پياده کردن نظام تشريع از راه تزكيه و تعليم هستند. شخص رسول الله (ص)، طي توصيه اي متفق عليه نزد جميع فرق مسلمين، فرموده است: «إنٌي تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتي؛ ما إن تمسٌكتم بهما لن تضلٌوا أبدا».

<شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد-6/375>.

و يا: «اهـل بيتي أمــان لأمٌتي عن ضلالتهم في أديانهم» <بحار الانوار23/123 .

پس تمسٌك به قرآن كريم و أهل البيت(ع) اماني است براي امت اسلامي از ضلالت و گمراهي؛ تمسٌكي كه به زماني غير از زمان ديگر، محدود نشده است.

آيا به دستور رسول الله كه دستور و امر خداوند متعال است، چون: «ماينطق عن الهوي إن هـو إلاٌ وحي يـوحي» <سوره نجم -3و4>، سراغ اهـل البيت(ع) رفتن، به دليل اعلم بودن اهل البيت(ع) است، يا به دليل جانشيني و ولايت؟

ولايت، امامت و وصايت مولا اميرامؤمنين علي، عليه السلام، اموري بودند از پيش تعيين شده، که شخص رسول الله به ابلاغ آن به مردم در زمان حيات خويش مامور شد، ولي هيچ يک، از مناصب ياد شده در زمان حيات رسول اکرم، قابل پياده شدن نبود.

ولايت و امامت، به جهت وجود ولي و امامي حاضر و برتر؛ خلافت و جانشيني، به جهت حيات رسول الله.

بنابراين، «أشهد أن عليٌا وليٌ الله»، حقيقتي بود از اصول دين، به دليل:

«وإن لم تفعل فما بلٌغٌت رسالته»،ولي بالقوه، و غير قابل اعلان، و غير قابل گنجانيده شدن در أذان هاي روزانه، در زمان حيات رسول الله.

عرب حساسيت عجيبي نسبت به خلافت و جانشيني علي ،عليه السلام، داشت، و زير بار آن نمي رفت، و اعلان ولايت و خلافت او(ع) توسط رسـول الله ص، نيـز نمي توانست بــه راحتي انجام پذيرد و همين تضمين خـداوند متعـال حفظ و صيانت رسول الله را از شـر مـردم «والله يعصمُک من النـاس»، پيامبـري که بر تمام زندگي او جنگ،تلاطم، شورش و نا آرامي، حاکم بود؛ نمايانگر حاکم بودن هراس و دغدغه ا ي بس شديدي است که حتي شخص رســول الله مانندي را متــأثر ساخته و در نتيجه امر به اين ابلاغ اين رسالت همراه با تهديد: «فإن لم تفعـل فما بلٌغـت رسـالـتــه» از جانب خداوند متعال بوده است.

پس مي توان فهميد که قـاعـدتا متعاقب ابلاغ و رساندن پيام خلافت و امامت علي(ع)، بايد چه غوغایي باشد! که هراس از آن، تأخير در ابلاغ اين خبر و رسالت را در پي داشته است!

«…إن الله تبارک و تعـالي يأمــرک أن تـدلّ أمتک من وليٌـهم علي مثل ما دللتــهم عليــه في صـلاتهم و زکـاتهم و صيامهم وحجٌـهم. قال: فقال رسول الله ص أمتي حديثو عهد بجاهلية. فأنــزل الله: «يا أيها الرسـول بلـٌغ مـا أنزل اليک…والله يعصمک من الناس»، تفسيرها: أتخشي النــاس و الله يعصمک من الناس. فقــام رســول الله ص فأخـذ بيــد علي بن أبي طالب فرفعها فقال من کنت مولاه فعليٌ مولاه………………………» <تفسيرعياشي1/333>.

(خداوند تبارک و تعالي به تو امر مي فرمايد که امت خود را رهنمون شوي به اين که وليٌ آنان کيست، همان گونه که آنان را به نماز، زکات، روزه و حجشان رهنمون شدي. راوي گويد، حضرتش ص فرمود: امت من با جاهليت هنوز چندان فاصله اي ندارد. خداوند متعال آيه شريفه: «يا أيها الرسول بلٌغ ما أنزل اليک من ربٌک، فإن لم تفعل فما بلٌغت رسالته والله يعصمک من الناس» را نازل فرمود؛ که تفسير <والله يعصمک من الناس> اين است که اگر از مردم مي ترسي، خداوند حفظ تو را از شر آنان، ضمانت مي نمايد. سپس رسول الله ص به پا خواست و دست علي را گرفت و گفت هر که من مولاي او هستم، علي مولاي او است).

و يا: «قال الربٌ تبارک و تعالي …أنزل إلي عبادي فأخبرهم بکرامتي إيٌاک و أني لم أبعث نبيٌاً إلاٌ جعلت لــه وزيــراً و انک رسولي و أن عليٌــاً وزيرک. فهبط رسول الله ص فکره أن يحدث الناس بشئ کراهيته أن يتهموه لأنهم کانوا حديثي عهد بالجاهلية حتي مضي لذلک ستة أيام فأنزل الله تبارک و تعالي «فلعلک تارک بعض ما يوحي اليک و ضائق به صدرک» فاحتمل ذلک رسول الله ص حتي کان يوم الثامن فأنزل الله تبارک و تعالي عليه : «يا أيها الرسول بلٌغ ما أنزل اليک من ربٌک، فإن لم تفعل فما بلٌغت رسالته والله يعصمک من الناس». فقال رسـول الله ص: تهديد بعـد وعيـد لأمضين أمــر الله عزٌ و جلٌ فأن يتهموني و يکذبوني فهو أهــون عليٌ من أن يعاقـبني العقوبة الموجعـة في الدنيــا و الآخـرة. قال: و سلٌم جبرئيل علي عليٌ بإمرة المؤمنين.

فقال عليٌ: يـا رســول الله، أسمع الکلام و لا أحس الرؤية. فقـال: يـاعلي! هــذا جبــرئيل أتاني من قبــل ربـٌٌي بتصــديـق ما وعـدنــي» <امالي الصدوق355>.

(خــداوند تبارک و تعالي فرمود:…..به سوي بندگانم برو و به آنان از کـرامتي که من براي تـو قـایل شده ام، خبــر ده. مـن پيامبــري نفــرستاده ام، مگــر اين که بــراي او وزيــري قـــرار داده ام؛ و تـو رسـول مـن و علي وزيــر تـوست. حضرت ص به سوي مردم آمد ولي بـراي او سنگين بود ابلاغ پيامي که پيـامد آن تهمت وارد نمودن آنان بـه او بود، زيرا هنـوز چنــدان از زمان جاهليتشان نگذشته بـود تا اين که شش روز گذشت و خــداوند تبـارک و تعالي اين آيه کــريمه را بر او نـازل فرمود : «گويا مي خــواهي ترک کننــده ابلاغ بعضي از آنچه به تـو وحي مي شود، باشي؛<وعدم پذيرش ها> دل گرفتگي و تنگي سينه را در تو موجب شده است»؛ اين پيــام را نيـز رســول الله ص تحمـــل نمود؛ تااينکه در هشتمين روز اين پيام و آيه کريمه بر او نازل شد: «اي پيـامبر! ابلاغ کن آنچه را که از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است که اگر اين کار را نکني رسـالت او را انجام نداده اي و خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد نمود» حضرت رسول ص فرمـود: اين آيـه تهديدي است پس از ترساندن، امر خداوند متعال را اجرا خواهم نمود، هرچند پيامـد آن وارد آمدن تهمت بر من و تکذيب من باشد، که اين بـر من آسان تر است از عقـوبت دردناک دنيــا و آخرت خــداوند من را.

راوي گـويد: جبــرئيل امــارت و ولايـت علي ع را بـر مـؤمنين، تبــريک گفت. علي ع عـرض کــرد: يا رسول الله! سخن را مي شنوم، ولي چيزي نمي بينم. حضرتش فرمود: اين جبرئيل است که از جانب پروردگارم براي تصديق آنچه به من وعده داده است، آمده).

اين دو روايت تنها به عنوان نمونه بازگو شد، تا شاهد اين حقيقت باشيم که ابلاغ رسالت ولايت وخـلافت علي ع در جامعــه آن روز، با چه مصایبي همــراه بــوده است!

و مي بينيم، از کساني که شاهد بر اين ابلاغ رسالت در برابر جمعيت يکصد هزار نفري بوده و متعاقبا به جهت ابلاغ امامت و جانشيني علي ع به او، با عبارت «بخٌ بخٌ لک يــا علــي»، تبريک گفته اند؛ در زمان حيات رسـول الله و تنها در برابر خواسته حضرتش قلـم و کاغـذي براي درج مطلبي در اين مــورد «إن ٌ الــرجـل ليهـجــرو حسبنا کتاب الله» (اين شخص هـذيان مي گويد،و با وجود کتاب خدا ديگر ما را نياز به چنين وصايايي نيست) گفته اند! <بحارالانوار30/466>.

و

همان شب رحلت رسول الله، طي برنامه سياسي سقيفه بني ســاعده، مسيرخلافت تغيير، و علي خانه نشين، و به مدت 25 سال مهر سکوت بر لبان مبارکش زده شد.

با رحلت رسـول الله، موضوع ولايت و خلافت در علي از قوت به فعل درآمد و بدون لزوم اعلاني جديد، و بر اساس همان «مـن کنـت مـولاه فهــذا علــيٌ مولاه» اعلان شده از قبل، گواهي و شهادت بر ولايـت علي ع، از شهادات اسلامي براي ورود به اســلام، و ازشهاداتي که در اذان و اقامه بايد ادا شود، درآمد.

ولي با انحراف مسير خلافت از اهل البيت(ع) به غير، ظهور ولايت علي و شهادت به آن، همچون ظهور خلافت و شهادت به آن، امري شد غيرممکن!

شاهدي از اهل سنت:

« عليٌ ع و بعض بني هاشم مشتغلون بإعداد جهازه و غسله، فقال العباس لعليٌ ـ و هما في الدار: امدد يدک أبايعک، فيقول الناس: عمٌ رسول الله بايع ابن عمٌ رسول الله فلا يختلف عليک اثنان، فقال له : أو يطمع يا عمٌ فيها طامع غيري! قال: ستعلم؛ فلم يلبثا أن جائتهما الأخبار بأن الأنصار أقعدت سعداً لتبايعه، و أن عمر جاء بأبي بکر فبايعه و سبق الانصار البيعة، فندم علي عليه السلام من تفريطه في أمر البيعة و تقاعده عنها». <شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد- 1/160>.

(علي،عليه السلام، و بعضي از بني هاشم سرگرم تهيه لوازم دفن و مشغول به غسل حضرتش (ص) بودند که عباس به علي ـ در حالي که هر دو در خانه رسول الله بودند گفت: دستت را دراز کن با تو بيعت کنم، تا اين که مردم بگويند: عموي رسول الله، با پسر عموي رسول الله بيعت کرد،و در اين مورد اختلافي حتي بين دو نفر نيز، پديد نيايد. علي گفت: مگر کسي غير از من به اين منصب، چشم دوخته است ؟! عباس گفت: خواهي ديد. و چيزي نگذشت که اين خبرها به آن دو (عباس و علي) رسيد،که انصار سعد را براي بيعت آماده مي کردند، که عمر با آوردنش ابوبکر را وبيعت بستنش با او در امر بيعت بر انصار پيشي گرفت و علي، عليه السلام، از قصور و کوتاهي خود در موضوع بيعت و محروم شدن از حقش، سخت پشيمان شد).

تأييد اين انحراف از زبان علي، عليه السلام:

«فوالله ما کان يُلقَي في رُوعي ولايخطر ببالي أنٌ العرب تُزعِجُ هذا الأمر من بعده? عن أهل بيته، ولا أنٌهم مُنٌحوه عنٌي من بعده» <نهج البلاغه- ک62>.

(به خدا سوگند، هرگز فکر نمي کردم و به خاطره ام خطور نمي کرد که عرب پس از پيامبر، امرخلافت، امامت، و ولايت را از اهل بيت او بگردانند و آن را پس از او(ص)،از من دور سازند).

در پي اين کودتا، که اهل سنت نيز بدان معترفند، چنانچه ديديم، انجام فريضه شهادت بر ولايت با بيان: «اشهد أن عليٌا وليٌ الله»، امري شد غير ممکن!

چون، موضوعي شد خلاف سياست شکل گرفته و حاکم بر امت و در نتيجه، موجب ايجاد اختناق شديد نسبت به اظهار شهادت بر خلافت، ولايت، و يا امامت ديگري غير از خليفه حاکم!

آيا حاکمان به کرسي نشسته پس از رسول الله به عنوان خليفه، اجازه مي دادند بر ولايت و امامت ديگري غير از خود، شهادت داده شود؟!

و براي انصراف و برگردان امت از آنچه در غــدير خـــم شاهد آن بودند، به هر نوع دسيسه اي که ممکن بود، متوســل شدند، به گونه اي که سخن از علي و مدح او در حکومت هاي به وجود آمده پس از آن کودتا، کاري شد جرم و خلاف قانون، بلکه دشنــام و ناسزاگویي به علي ع بر همه منابر وعظ و خطابه، امري شد لازم الاجرا براي هر واعظ و سخنگو! حقيقتي که اهل سنت، خود آن را بازگو مي کنند:

«و ما أقول في رجل أقرٌ له أعداؤه بالفضل، ولم يمکنهم جحد مناقبه، و لا کتمان فضله، فقد علمت أنه أستولي بنو أمية علي سلطان الاسلام في شرق الارض و غربها، واجتهدوا بکل حيلة في اطفاء نوره، والتحريض عليه،و وضع المعايب و المثالب له، ولعنوه علي جميع المنابر، و توعٌدوا مادحيه، بل حبسوهم و قتلوهم، و منعوا من رواية حديث يتضمٌن له فضيلة، أو يرفع له ذکرا، حتي حظٌروا أني يسمٌي أحد باسمه، فما زاده ذلک إلاٌ رفعة و سموٌآ؛ وکان کالمسک کلٌما ستر انتشر عرفه، و کلٌما کتم تضوٌع نشره؛ و کالشمس لا تستر بالراح، و کضوء النهار إن حجبت عنه عين واحدة، أدرکته عيون کثيرة» <شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد-1/16>.

(چه بگويم در فردي که دشمن به فضایل او اقرار دارد؛ نه سجاياي او را توانسته انکار کنند، و نه از پي کتمان فضایل او برآمده اند! خود از استيلای بني اميه بر شرق و غرب عالم اسلامي خبرداري و از سعي آنان در خاموش کردن نور علي ع به هر حيله و فريبي، چون: بدگویي از او، چسباندن معايبي به او، لعن او بر سر همه منبرها؛ تهديد، زندان،و قتل هر که لب به مدح علي بگشايد و از منع بازگويي روايتي که در آن از فضل علي ع سخني باشد، و منع سخني که در آن از علي يادي شود و حتي منع نام علي را به زبان آوردن، خبر داريد. تمام اين دسيسه و فريب کاري هاي بني أميه در حق علي، نتيجه اش جز درخشش هرچه والايي مقام و مرتبه او، چيز ديگر نبود. همچو عطر که هرچه پوشانده شود، بوي خوش آن ساطع؛ وهرچه در مخفي داشتن آن سعي شود، پخش بوي خوش آن مخفي گاه آن را مي نماياند؛ يا همچو خورشيد که کف دستي نمي تواند سبب پنهاني آن از ديده ها شود؛ و يا چون روشني روز که اگر چشمي از درک آن عاجز باشد، چه بسيار چشم هاي ديگر که آن را درک مي کنند).

فرض کنيد، مردم کشور مجاورحجــاز در آن زمان نيز به دين مبين اســلام گـرويده، و بر موضوع و داستان غــدير خــم نيز شاهد و از نظر سياست محکوم به آنچه در حجـاز مي گذشت، نبودند.

بر آنان کداميک از دو حالت واجب بود:

1- کتمان شهادت بر ولايت علي، عليه السلام ؟

2- يا: اظهار آن با قول به «أشهد أنٌ عليٌــا وليٌ الله»؟

حال بر ما که از دور ناظر بر داستـان غــديـرخـــم بوده و فرموده رسول الله، صلي الله عليه وآله، را شنيده، و انحـراف مسير حکومت و ولايت را از اهــل البيت(ع) به غيــر، شـاهد بوده ايـم و بـا عدم حاکم بودن اختناقي سياسي بر ما نسبت به لزوم متابعت از جريان سياسي اتفاق افتــاده در شب رحلت رسول الله، آيا، در وجوب انجام فريضه اظهار شهادت به ولايت علي، عليه السلام، جاي شک و ترديدي است؟!

با علم به اين که، اين انحراف سياسي درحکومت اسلامي برطرف شدني نخواهد بود،و با مشاهده تنش ها در حکومت چند روزه علي ع،ائمه اهل البيت(ع) به وجوب گنجانيده شدن «اشهد أن ولي الله»،حکم ندادند.

پس تمسک به اهل البيت (ع) ،طبق امر رسول الله ، نه به جهت ويژگي اعلميت آنان در مسائل بوده است؛ بلکه منصب ولايت و امامتي بود تعيين شده از قبل توسط خداوند متعال، و اعلان گرديده توسط رسول اکرم ص.

آري، لازمه و لايت و امامت، اعلميت است.

«أيٌها النٌاس! إن أحقٌ الناس بهذا الأمر أقواهم عليه، و أعلمهم بأمر الله فيه» <خطبه-173>

(اي مردم! سزاوارترين کس به خلافت، قوي ترين مردم نسبت به آن، و داناترين مردم به فرامين خداوند است)

امامت، يعني واجد بودن ويژگي هايي خاص پياده نمودن نظام تشريع در زمان معين، نظامي که تمام جزئيات آن در منشور اين نظام،به نام قرآن کريم، آمده است؛ يعني: عينا همان ويژگي که در شخص رسول الله بود؛ و در اين ويژگي ديگراني از خلق، حتي اعلم علماي بشر را نيز با محمد و آل،يعني: اهل البيت(ع)، شراکتي نيست. به همين دليل است که در شأن آنان گفته مي شود:

«الأئمة قوٌام الله علي خلقه، و عرفاؤه علي عباده، و لايدخل الجنة إلاٌ من عرفهم و عرفوه؛ ولا يدخل النٌارإلا من أنکرهم و أنکروه» <نهج البلاغه – خ152>

(امامان مدبراني هستند از جانب خداوند بر آفريده ها، و رؤسایي از جانب او بر بندگان؛ وارد بهشت نمي شود، مگر آن که او امامان را بشناسد و امامان نيز او را بشناسند؛ و وارد جهنم نمي شود مگر کسي که امامان را انکار کند، و آنان نيز او را انکار کنند).

به دو عبارت خلق، عباد، توجه کنيد: خلق، يعني همه آفريده ها، چه جاندار و چه بي جان، و چه ارضي و چه سماوي؛ عباد؛ يعني، بندگان و صاحبان عقل و بينش.

آ

يا وابستگي سعادت و شقاوت، و بهشت و جهنم را، به شناخت و عدم شناخت امام، ملاحظه مي فرماِيید؟

آيا اين خصيصه به جهت اعلميت است يا به جهت ولايت؟

آيا علي، عليه السلام، در معرفي خود به مردم، به عالم ناميدن خود، اکتفا نموده و از امامت خود، هيچ گاه سخن نگفته است؟!

يا در پي تکذيب نص بر امامت علي ع، و در پي تکذيب تشيع برآمدن، مصلحت اقتضا نمي کرد، به مواردي که علي ع، خود را امام ناميده و به اين منصب و مقام و مسئوليت خود، اشاره فرموده، آقاي کديور مانندي نيز به آن اشاره کند!!

به فرموده هايي از نهج البلاغه، توجه کنيد:

«ليس علي الامام إلا ما حمٌل من أمر ربٌه» <النهج -خ-105>

(بر عهده امام نيست ،جز آنچه از جانب پروردگارش به او محول شده است)

و يا:

«أيٌها الناس! إنٌي قد بثثتُ لکم المواعظ التي وعظ الأنبيا بها أممهم، و أدٌيتُ إليکم ما أدٌت الاوصياء إلي من بعدهم، وأدٌبتُکم بسوطي فلم تستقيموا، و حَدَوْتُکم بالزواجر فلم تَستوسقوا. لله أنتــم! أتتوقٌعون إماماً غيري يطأ بکم الطٌريق، و يرشدکم السبيل ؟ < النهج -خ182>

(اي مردم! من پند و اندرزهايي را که انبياء امت هاي خود را به آن نصيحت مي نمودند، در ميان شما نشر دادم؛ و وظيفه اي را که اوصياي آن پيامبران نسبت به امت ها پس از مرگ پيامبران داشتند، درمورد شما نيزآن وظائف را انجام دادم. با تازيانه ام به تاديب شما پرداختم، و لي به هيچ صراطي مستقيم نشديد؛ و با نواهي پروردگار، شما را به پيش راندم؛ ولي جمع نشديد. شما و خداوندگارتان!! آيا در انتظار امامي غير من هستيد، تا با شما همراه گردد ؟ و راه حق را به شما نشان دهد؟!)

و يا:

«قال: يا أمير المؤمنين، هذا أنت في خشونة ملبسک جُشوبة مأکلک ! قال: ويحک، إني لستُ کأنت، إنٌ الله تعالي فرض علي أئمة العدل أن يقدٌروا أنفسهم بضعفة الناس، کيلا يتبيٌغ بالفقير فقره!» < خ209 >

(عاصم گفت: اي امير مؤمنان! نشايد تو را با اين لباس خشن و غذاي ناگوار به سر بردن ! حضرت فرمود: واي برتو! من همچو تو نيستم. خداوند متعال بر امامان حق واجب شمرده است که بر خود سخت گيرند و همچو طبقه ضعيف از مردم باشند؛ تا مبادا فقر و ناداري، عصيان و سر از فرمان خداوند برتافتن را در فقير، موجب شود).

و يا:

«أما بعد، فقد جعل الله سبحانه لي عليکم حقّا بولاية أمرکم» <نهج البلاغه-خ216>

(اما بعد، خداوند سبحان با ولايت امري من برشما، حقي را به عهده شما نسبت به من قرارداده است)

و يا:

«ألا و إنٌ لکل مأموم إماما، يُـقتدي به و يستضئ بنورعلمه؛ ألا و إنٌ إمامکم قد اکتفي من دنياه بطمريه، و من طعمه بقرصيه. ألا وإنٌکم لاتقدرون علي ذلک، و لکن أعينوني بورع و اجتهاد، و عفٌة وسداد …. و أنا من رسول الله کالضوء من الضوء، و الذٌراع من العضد. والله لو تظاهرت العرب علي قتالي لمــا ولٌيتُ عنها، و لو أمکنتُ الفرص من رقابها لسارعتُ اليها. و سأجهد في أن أطهٌر الأرض من هذا الشخص المعکوس، و الجسم المرکوس، حتي تخرج المدرة من بين حبٌ الحصيد» <نهج البلاغه – ک45>

(آگاه باشيد! هر مأمومي، امام و پيشوایي دارد که بايد به او اقتدا کند، و از نو دانشش بهره گيرد. بدان امام شما از دنيايش به همين دو جامه کهنه، و از غذاها به دو قرص نان، اکتفا کرده است. بدانيد! در شما توان اين کار نيست؛ و لکن مي توانيد مرا با ورع، کوشش، عفت، در پيمودن راه صحيح کمک باشيد … نسبت من به رسول الله، همچون نوري گرفته شده از نور ديگر، و همچون نسبت ذراع (آرنج تا نوک انگشتان) به بازوست. به خدا سوگند! اگر عرب براي نبرد با من پشت به پشت هم دهند، من به اين نبرد پشت نخواهم کرد؛ و اگر فرصتي براي مهار آن برايم پيش آيد، به سرعت تلاش خواهم کرد؛ تا زمين را از اين شخص وارونه! و اين جسم کژ انديش <معاويه> پاک کنم، تا سنگ و شن از ميان دانه ها خارج شود).

آيا همين چند نمونه بازگو شده از نهج البلاغه:

« ليس علي الامام إلاٌ ما حُمّل عن امر ربه» ؛

«إنٌ الله تعالي فرض علي ائمة العدل أن يُقدٌروا أنفسهم….»؛

«إن امامکم قد اکتفي من دنياه بطمريه…»؛

«أتتوقٌعون إماماً غيري يطأ بکم الطٌريق، و يرشدکم السبيل؟»؛

«الأئمة قوٌام الله علي خلقه، و عرفاؤه علي عباده، و لايدخل الجنة إلا من عرفهم و عرفوهٌ….»؛ «فقد جعل الله سبحانه لي عليکم حقا بولاية أمرکم»

در بطلان اين گفته آقاي کديور:

«من جايي نديدم امام حسين در پاسخ اين سئوال مهم که «امام کيست؟» گفته باشد، «الامام هو المنصوب من الله؛ الامام هو المنصوب من قبل رسول الله، الامام هو المعصوم؛ الامام هو العالم بالغيب».

که به منظورتکذيب منصوب بودن امام ازجانب خداوند متعال، آن را بيان داشته؛ کافي نيست؟!

عجيب است از آقاي کديور مانندي،که با صراحت تمام،و در تنها جامعه شيعه، و حين سخنراني پيرامون يکي از امامان شيعه، نص و عصمت را در امامان معصوم انکار مي کند، و سپس مي گويد:

«بحث از نفي و اثبات مراتب آل علي نيست، بحث در اين است که آيا علم غيب شرط امامت است يا نه؟»!!

آيا تنها همين فرموده علي ع، در بطلان گفته آقاي کديور در مقايسه او، علم علي را با علم ديگران:

«علي خود را عالم ناميد. ديگران هم مي توانند عالم باشند»، کافي نيست؟!!

علم غيب، چيست؟ غيب، يعني پنهان و نهان؛ و علم غيب، يعني: دانش و آگاهي به حقايقي نهان که هنوزمعلوم انسان قرارنگرفته است، و يا معلوم انسان قرارگرفتني نيست .

«ذلک من أنباء الغيب نوحيه اليک» <سوره آل عمران- 44> (اين<داستان مريم> ازاخبارغيبي است که به تو وحي مي کنيم).

پس از اين إخبار، موضوع <داستان مريم>از غيب بودن، خارج و با معلوم قرار گرفتنش آشکار گرديد. همه مراحل علمي، قبل از رسيدن و معلوم قرارگرفتن آن، نهان و غيب است. چند روز ديگر مي توانم زنده بمانم، بر من پوشيده است، پس غيب است.

آيا، به آنچه در نهان و غيب است، مي توان دست يافت؟

اگر از اموري باشد که در نظام هستي، بتواند متعلق علم قرار گيرد. آري؛ و گرنه، خيــــر .

«عن أبي عبدالله، عليه السلام، إن لله علمين. علم مخزون مکنون لايعلمه إلا هو، من ذلک يکون البداء؛ و علم علّّمه ملائکته و رسله و أنبيائه، فنحن نعلمه» <اصول کافي 1/147>

(امام صادق، عليه السلام، مي فرمايد: خداوند داراي دو علم است. علمي مخزون و در نهان که به آن دست رسي ندارد جز خود او، و از اين علم است بداء؛ و علمي است که آن را به ملائکه، انبياء و رسل تعليم داده است، و ما به آن علم آگاهي داريم)

و يا:

«عن محمدبن علي الباقر عن أبيه عن جده، عليهم السلام،قال: لما نزلت هذه الآية علي رسول الله? :«وکل شئ أحصيناه في إمام مبين»، قام ابوبکر و عمر عن مجلسهما فقالا: يا رسول الله، هو التوراة؟ قال: لا. قالا: فهو الانجيل؟ قال: لا. قالا: فهو القرآن؟ قال: لا.

فأقبل أميرالمؤمنين ع، فقال رسول الله? هو هذا، إنه الإمام الذي أحصي الله تبارک و تعالي فيه علم کل شئ» <بحارالانوار35/428،معاني الاخبار95، الميزان 17/70>

(فرمايش امام باقر(ع) ازپدر و جدش ع فرمود، هنگام نزول آيه شريفه (همه چيز را در امامي آشکارکننده برشمرديم) ابوبکر و عمر از جا بلند شده و گفتند: اي رسول خدا! آيا اين امام مبين تورات است؟ فرمود: خير.

گفتند: انجيل است؟ فرمود: خير. در اين هنگام اميرالمؤمنين ع وارد شد. حضرت فرمود: اين آن امامي است که خداوند متعال علم همه چيز را در او شماره نموده است)؛

و از اين گونه روايات بسيار است.

و يا فرمايش علي (ع) در تفکيک آنچه در نظام تشريع غيب ناميده شده و علم به آن مخصوص خداوند است، همچون علم برپايي قيامت و همانند آن؛ و علمي که:

«علّّّمه الله نبيّه فعلّمنيه، و دعا لي بأن يعيه صدري، و تضطمّ عليه جوانحي » <النهج-خ128>

(دانشي که خداوند به پيامبرش آموخت، و او نيز آن را به من تعليم داد؛ و دعا کرد که خداوند آن را در سينه ام جا دهد و اعضاء و جوارحم را از آن مالا مال سازد)

پس، همه آنچه را که خداوند متعال به نبي خود آموزش داده است؛ در اختيار علي از طريق آموزش آن از نبي، نيز قرار گرفته است.

در اثر پيشرفت علم، ويژگي هايي ازنظام تکوين معلوم بشر قرار گرفته، و بر اساس آن ابزار و آلاتي ساخته است که براي استفاده در اختيار داريم و اين گونه دانش ها و ابزار حاصلی از آن براي پيشينيان اموري بود در نهان و غيب؛ ولي مي توانسته است متعلق علم قرار گيرد، که قرار گرفته و اموري شده اند آشکار.

ب

ه داستان سليمان نبي و ملکه سبا، و آنچه که بين اين دو گذشت، که حقيقتي است وآمده در قرآن کريم، توجه کنيد:

«قال: ياأيٌها الملؤأيٌکم يأتيني بعرشها قبل أن يأتوني مسلمين؟ قال عفريت من الجن أنا آتيک به قبل أن تقوم من مقامک، وإنٌي عليه لقويٌ أمين. قال الذي عنده علم من الکتاب أنا آتيک به قبل أن يرتدٌ إليک طرفک؛ فلمٌا رآه مستقراً عنده، قال هذا من فضل ربٌي ليبلوني ءأشکرأم أکفر…»

<سوره نمل – 40>

(سليمان، خطاب به حاضران، گفت: اي بزرگان! کدامين شما مي تواند تخت او (بلقيس) را، پيش از تسليم شدنشان، بياورد؟ عفريتي از جن گفت: پيش از اين که از جاي خود برخيزي آن را برايت مي آورم، و من به اين کار به درستي توان دارم . ديگري؛ يعني آصف بن برخيا، وزير سليمان، که دانشي از کتاب نزد او بود، گفت: من پيش از چشم برهم زدنت،آن را برايت مي آورم. همين که سليمان تخت بلقيس را نزد خود حاضر ديد، گفت: اين از فضل پروردگار من است، و او مي خواهد مرا نسبت به شاکريا کفران پيشه بودنم بيازمايد).

«آصف پسر برخيا تخت بلقيس سبا را از دو ماهه راه به کمتر از لمح بصر و چشم زخمي درپيشگاه سليما ن حاضر ساخت» فرهنگ دهخدا – آصف>.

تخت سلطنت ملکه سبا، از فاصله راهي دو ماهه، چگونه کمتر از چشم به هم زدن، به نزد سليمان انتقال داده شد؟ با دانش امروز، و فرضيه هاي تبديل ماده به انرژي و بالعکس، مي توان راه حلي براي اين کار انجام شده، پيدا کرد. اما نسبت به زمان سليمان، آيا دانش به اين کار، دانشي به امري نهان و در نتيجه غيب نبود ؟!

در توصيف منشور نظام، يعني: قرآن کريم، آمده است: «مافرٌطنا في الکتاب من شئ»، ودر صدق فرموده خداوند متعال که شکي نيست. پس ، اگرنزد پيامبروآل? ، علم و دانش به تمام آنچه که در کتاب آمده است، باشد؛ در مقايسه با آصف بن برخيا که <عنده علم من الکتاب> علمي از کتاب نزد او بود؛ آيا تواني غير قابل مقايسه اي با توان آصف بن برخيا، درپياده نمودن کارهايي به مراتب بزرگتروگسترده تر از کاري که آصف بن برخيا انجام داده بود،دراختيار آنان نخواهد بود ؟!

علي (ع) مي فرمايد:«مامن شئ تطلبونه إلاٌ وهو في القرآن، فمن أراد ذلک فليسألني»<اصول کافي-2/62>

(چيزي نيست که شما در پي آن باشيد و در قرآن نباشد؛ هرکه در پي اين مطلب است ، بايد از من سئوال کند)

« والله لو شئتُ أن أخبر کل رجل منکم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلتُ، ولکن أخافُ أن تکفروا فيٌ برسول الله?» <نهج البلاغه-خ175>.

(به خدا سوگند، اگر بخواهم مي توانم هريک از شمارا از آغاز و پايان کارش، و از تمام شئون زندگيش، آگاه سازم؛ ولي ترس من از آن است که اين کار من موجب غلو شما در من و کفر شما به رسول الله ص گردد)

و يا:

«أيهاالناس! سلوني قبل أن تفقدوني، فلأنا بطرق السماء أعلم منٌي بطرق الأرض…»

<نهج البلاغه –خ 189>

(اي مردم! پيش از آنکه مرا از دست بدهيد، آنچه مي خواهيد بپرسد، که من به راه هاي آسمان از را ه هاي زمين، آشناترم)

در زمان ايراد اين فرموده، و با حاکم بودن هيئت بطلميوسي و عدم امکان خرق و التيام افلاک، به گونه اي که معراج جسماني رسول الله، پذيرفتني نبود؛ علم و دانش به هيئت جديد يا کوپرنيکي تعلق نگرفته بود؛ پس موضوع و حقيقتي بود در غيب و نهان.

ولي علم امــام، بر اساس تبيينات آمده در قرآن کريم، از قبل به آن تعلق گرفته بود؛ پس امام (ع) به اموري پنهان از علم ديگران، دانش داشت.

به اين عبارت يادشده از امام علي توجه کنيد : «إنٌما الأئمة قوٌام الله علي خلقه».

(امامان مدبراني هستند از جانب خداوند بر آفريده ها)؛<قوٌام، جمع قيٌم، به معناي: والي،سرپرست، مدبّر>

مراد ازخلق، يعني: هرچه نام آفريده به آن تعلق گيرد؛ بدون اختصاص آن به آفريده اي غير از آفريده ديگر.

آيا، ولايت، سرپرستي، و تدبير آفريده ها، بدون دانش به آنان، ممکن است؟!

پس، چه بسيار آفريده هايي که به مخيله ما خطور نکرده، و در نتيجه در نهان و غيب است؛ ولي امام معصوم نسبت به آن آگاهي و دانش کامل دارد، چون«قوٌام الله علي خلقه» هستند.

اميدوارم، آقاي کديور نگويد: شيعه مفوضه اين عبارات را براي علي ع ديکته کرده است! و يا: شيعه مفوضه اين گونه عبارات را ساخته و داخل نهج البلاغة جا داده است!

چون ازشخصي که رسما در پي انکار تشيع برآمده، اين گونه تخيلات و گفتار، بعيد نيست!

قضاوت با شما خوانندگان.

به اين عبارت آقاي کديور، توجه کنيد:

«مگر نه اين که اين چهار نکته ابعاد مربعي به نام امامت کلامي در ميا ن ماست: عصمت، علم غيب، نصب الهي، و نص از جانب پيامبر چهار نکته اي که متکلمين محترم ما از حدود قرن سوم و چهارم به بعد گفته اند و هرچه پيشرفته گسترده تر و فربه تر شده است.اين مفاهيم از زبان امامان کمتر گفته شده است».

1 ـ عصمت؛ آيا آن را متکلمان گفته اند، يا خداوند متعال طي دستور:

«اطيعوا الله واطيعوا الرسٌول و أولي الأمر منکم»، اعلام داشته است ؟!

اگر خداوند و رسولش از هرگونه خطا معصوم باشند؛ اولو الامرها نيز، که همان امامان معصومند، بايد از هرگونه خطا مصون و معصوم باشند؛ و لازمه تکذيب عصمت در معصوم ع، تکذيب عصمت در خداوند و رسول او است!

امام رضا ع در توصيف امــام، مي فرمايد:

«…الإمام المطهٌر من الذنوب و المبرٌا من العيوب، المخصوص بالعلم?