محمدرضائی، تحلیلی در بارۀ بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی

محمد محمدرضایی، تحلیلی در بارۀ ”بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی”، مجله‌ی تخصصی کلام اسلامی، سال پانزدهم، شماره ۵۷ ، بهار ۱۳۸۵، ص۳۱-۲۱(موسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق(ع)، قم)

images

* * *

در محرم 1427 یکی از گویندگان روحانی در حسینیه ارشاد موضوعی را با عنوان “بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی ” مطرح نموده است . متن سخنرانی در تاریخ یکشنبه 14 اسفند 1384 در شماره 713 ، ص 18 ، روزنامه شرق منتشر شده است .نکات مهم سخنرانی او را می توان در این دو جمله خلاصه کرد:

1- شاخص امامت روز اول چیز دیگری بود وا مروز چیزی دیگری شده است. در آغاز، بحث قرآن،عدالت، حق مداری و تهذیب نفس بود و به تدریج به نصب، نص، علم غیب تحویل یافت .

2- برخی مدعی شده اند که خداوند کار خلقت، جهان ، کار دین و کار تدبیر و روزی ساز خلایق را به پیامبر و پس از پیامبر به علی وائمه بعدی تفویض کرده اند و اکنون در جوامع روایی ما وجود دارد ، باب تفویض الامر من الله الی النبی و الائمه بعده.

این مقاله بر آن است تا این دو نکته مهم را موردنقد و بررسی قرار دهد هر چند که مطالب دیگر او نیز خالی از اشکال نیست .

نکته اول : شاخص امامت

شکی نیست که ملکات نفسانی امام و شایستگی ذاتی او که نویسنده از آن به تهذیب نفس،عدالت ، حق مداری و آشنایی با قرآن تعبیر کرده است زمینه ساز اولویت او برای امامت ونصب او بر حکومت از جانب خدا می باشد و اصولاً این دو مطلب با هم تعارضی ندارند . بخش نخست ، راجع به مقام ثبوت و علل تعیین امام است و بخش دیگر نتیجه این شایستگی ها که برخی را نویسنده متذکر شده و برخی دیگر مورد توجه او نبوده است .

فرض کنید یک مقام رسمی می خواهد وزیری را برای یک وزارت خانه تعیین کند و او را به عنوان وزیر به مجلس معرفی نماید ، مسلماً لیاقت و شایستگی و توانمندي نسبت به همور وزارت شرط واقعي گرينش است و اگر چنين فردي فاقد شاخصهاي لياقت و شايستگي باشد گزینش او از نظر خرد مردود است . بنابراین شایستگی های مربوط به امر وزارت سبب می شود رئیس جمهوری یا نخست وزیر، او را به عنوان وزیر کابینه خود نسبت به یک وزارت خانه معرفی نماید . حالا آیا جای دارد که یک نفر بگوید که روز نخست شرط وزارت لیاقت و شایستگی و علم و دانش و آگاهی و کاردانی بود نه مساله نصب او به وزارت و معرفی او به مجلس، اصولاً این دو با هم تعارضی ندارد تا ما میان آن دو سازگاری ایجاد نماییم.

آری مساله نصب امام یک مساله نوظهوری در قرن سوم و چهارم اسلامی نبود که متکلمان آن را مطرح کرده باشند . بلکه در سخنان پیامبر واهل بیت او ، مساله نصب کرارا مطرح شده است، چون زمینه های نصب در علی و اوصیای او وجود داشته است . در همان نهج البلاغه که نویسنده به آن استناد می کند در خطبه دوم ، امیرمومنان علی (ع) آنگاه که اهل بیت پیامبر را معرفی می نماید در ضمن سخنان گسترده که مجال نقل همه ی آن نیست چنین می فرماید :

” ولهم خصائص الولايه و فیهم الوصیه و الوراثه، الآن اذرجع الحق الی اهله و نقل الی منتقله” «شرایط ولایت امور مسلمین در آنها جمع است و پیامبر در مورد آنها به مساله ولایت تصریح کرده است و آنان کمالات نبوی را به ارث برده اند، در این هنگام حق به سوی اهلش برگشت و به جایی که از آن خارج شده بود منتقل گردید».(نهج البلاغه، خطبه دوم) امام در این خطبه، ملاک خلافت را وصیت پیامبر می داند نه اقبال مردم و لذا خلافت گذشتگان را خروج از محور حق معرفی می کند در حالیکه نوعی از اقبال برای آنها سرانجام صورت پذیرفته بود.

این تنها موردی نیست که امام خود را وصی منصوب پیامبر می داند بلکه در مواردی دیگر از نهج البلاغه نیز به آن اشاره می نماید ، برای نمونه امام در گفت و گویی می فرماید : “الله مازلت مدفوعاً عن حقی مستاصلا علیه منذ قبض الله نبیه حتی یوم الناس هذا”(نهج البلاغه،خطبه 6)« به خدا سوگند از روزی که پیامبر اکرم (ص) جان به جان آفرین تسلیم کرد، تا امروز حق من از من سلب شده است».

آیا این کدام حق مسلم است که از دوران رحلت پیامبر از او گرفته شده است ؟ حقی كه با بيعت پديد مي آيد؟يا حقي است که خدا از طریق پیامبر به وی داده است ؟ احتمال نخست منتفی است ، زیرا بیعتی صورت نگرفته بود . طبعاً شق دوم خواهد بود .

همچنین امام در خطبه 172 می گوید : شخصی در حضور جمعی به من گفت پسر ابوطالب تو برامر خلافت حریصی من به او گفتم :”بل انتم والله احرص و انا اخص و اقرب وانما طلبت حقا لی و انتم تحولون بینی وبینه” «بلکه شما حریص تر[و از پیامبر دورترید] و من[ از نظر روحي و جسمي] نزديكترم.من حق خود را طلب كردم و شما مي خواهيد ميان من و حقم حائل و مانع شوید”. باز این کدام حق است که امیرمومنان از آن دم می زند ؟ حقی است که مردم به او داده اند ؟يا حقی است که خدا به او سپرده است ؟ احتمال نخست با بیعت و اقبال مردم صورت می گیرد و در روزی که امام این سخن راگفت(یعنی روز شورای شش نفره یا روز سقیفه) هرگز بیعتی صورت نگرفته بود .

از اینها گذشته متواترترین روایت در اسلام روایت غدیر است که قریب 360 دانشمند سنی در کتاب خود آن را نقل کرده ومتجاوز از 110 صحابی آن را روایت کرده اند . در آن خطبه با توجه به پیش گفتار پیامبر که از رحلت خود سخن می گوید ، مقصود از “مولا” ولایت و زعامت آن حضرت است . و نزول آیه های ابلاغ “بلغ ما انزل الیک من ربک” و آیه اکمال “الیوم اکملت لکم دینکم ” همگی حاکی از آن است که مقام ولایت پس از پیامبر مقام ننصیبی است و ولایت امام منصوص از جانب خدا بوده است البت نص الهی زمینه های مناسبی برای خود می طلبد که همان علم و دانش ، زهد و وارستگی ، عدالت خواهی و دادگستری و غیره است . فکر می کنیم سخن گفتن در اين موضوع از مقوله توضیح واضحات است و به همین مقدار به عنوان تذکر بسنده می گردد.

امامت در سخن امام حسین (ع)

نویسنده می گوید : امام حسین (ع) خطاب به مردم کوفه و نیز در جواب مردم مکه می گوید :” فلعمری ما الامام الا العامل بالکتاب و الاخذ بالقسط والدائن بالحق و الحابس نفسه علی ذات الله”(شيخ مفيد ارشاد،ص204؛ طبري،تاريخ طبري،ص196)” به جانم سوگند که امام نیست مگر کسی که این چهار صفت را داشته باشد : عامل به قرآن ، پیگیر عدالت ، پیرو حق و آن که نفسش را برای خدا به بند کشیده باشد ” براساس این بیان ، امام کسی است که به کتاب عمل کند، جانب عدالت و انصاف را بگیرد، متدین به حق واهل تهذیب و اخلاص باشد ،اینها صفاتی هستند قابل تعمیم که هر مسلمانی می تواند از خود بروز دهد . جای گفت و گو نیست که سید الشهداء (ع) امام را با این صفات چهارگانه تعریف نموده است ولی باید موضع و جایگاه گفتار امام را تشخیص داد، آنگاه از آن نتیجه گیری کرد . ولید فرماندار مدینه اصرار می ورزید که امام با یزید بیعت کند ، امام در پاسخ او فرمود : اینک که مسلمانان به فرمانروایی مانند یزید گرفتار شده اند باید فاتحه اسلام را خواند .

همچنین امام ضمن پاسخ نامه های دعوت کوفیان ، ویژگی های زمامدار مسلمانان را با آن چهار صفت بیان کرد . و هدف در اینجا نفی شایستگی فرمانروایی یزد ویزیدان زمان است که بدون شایستگی لازم ، زمام امر حکومت را به دست گرفته اند . در حالی که امام و حاکم باید به کتاب خدا عمل نماید و عدالت پرور ،متدین به حق و خویشتندار باشد.زمینه گفت و گو حاکی از آن است که امام حسین (ع) از زاویه خاصی به مساله امامت می نگرد و آن عدم شایستگی این گروه است ، زیرا آنها لازم ترین شرایط را فاقدند . اما این که امام علاوه بر این شروط، شرط دیگری نیز دارد یا نه ، حضرت در این مقام نیست که سکوت امام را دلیل برعدم آن بگیریم و بگوییم امامت با شاخص عدالت و تبعیت قرآن تعریف شده است و به اصطلاح حصر شایستگی در این چهار ویژگی حصر نسبی است نه حقیقی ، به گواه این که در امام علاوه بر این چهار صفت ، صفات دیگری هم لازم است . مانند آگاهی از سنت پیامبر و احکام الهی ، شایستگی و مدیریت بر اداره کشور، توانایی بر دفاع از حریم اسلام ، رجولیت و نظایر آنها.

به حق شایسته نیست فردی که کم وبیش در حوزه تحصیل کرده این نوع معرفی ها را معرفي حقیقی گرفته به نفی صفات دیگر مانند تنصیص از جانب خدا برخیزد.

پذیرش امامت در پرتو اقبال مردم

ایشان( کدیور) در بخشی از سخنرانی خود می گوید :”علی (ع) به خاطر پیمانی که خدا از عالمان گرفته است ، بیعت مردم را می پذیرد و خلافت را آغاز می کند . حجت خدا در زبان علوی مردمند ، یعنی شما مردم که حجت را بر من علی تمام کردید و 25 سال سکوت مرا شکستید مرا از کنج خانه به مسند امامت و خلافت نشاندید شما حجتید اگر قدر خود را بدانید ” .شکی نیست که امام در خطبه شقشقیه این جملات را فرمود ولی نه به صورتی که گوینده از آن برداشت کرده است امامت مانند نبوت یک مقام الهی است که خداوند این مقام برمی گزیند . به تعبیر دیگر امامت، استمرار وظایف نبوت است (نه نبوت) و وظائف نبوت پس از درگذشت پیامبر که حکومتی را تشکیل داد و جهاد با مشرکان را تنظیم نمود و امنیت کشور را تضمین کرد،همگی در گروی این است که مردم امامت فردی را به نوعی بپذیرند و اگر مردم به هر علتي تن به فرمانروایی فردی و لو از جانب خدا، ندهند امامت امام مشروعیت خود را از دست نمی دهد،ولی در انجام وظایف محوله معذور است و لذا امام در طول 25 سال ، به خلفا و عملکردهای آنها انتقاد داشت ولی چون قدرت و قوه ای در اختیار نداشت از آن مشروعیت نمی توانست بهره بگیرد. ولی مردم بعد از قتل عثمان و آگاهی از وجود فساد در درون خلافت تصمیم گرفتند به فردی روی آوردند که او بتواند آب بیرون رفته را به جوی بازگرداند و جامعه اسلامی را از نظر عدالت و مساوات در برابر قانون بسان پیامبر اسلام ، قرار دهد و این فرد جز علی به ابی طالب (ع) فرد دیگری نبود و لذا هنوز جسد عثمان در خانه خود بود که به خانه علی (ع) روی آوردند به گونه ای علی (ع) می گوید من تصور کردم که آهنگ قتل مرا دارند.

در این صورت هر دو پایه خلافت تحقق پذیرفت : مشروعیت از جانب خدا که روز غدیر این مقام به او سپرده شد و مقبولیت از نظر مردم که همگی بالاتفاق جز تعداد معدودی سرتسلیم فرود آورده و از او خواستند که زمام امر را به دست بگیرد . بنابراین سخنان امام در خطبه شقشقیه به معنای نفی پایه دیگر نیست ، بلکه اشاره بر تکمیل نظام امامت است که هر دو در یک زمان جامعه عمل پوشید.از طرف دیگر بنابر استدلال آقای کدیور ، 25 سال سکوت معنا نخواهد داشت زیرا در این مدت – به گفته ایشان – حجت وجود نداشت و مردم بیعت نکرده بودند ،پس جای گله و شکوه از طرف امام نبود .

مشکل گفتارها و استدلال های آقای کدیور این است که سخنان پیشوای متقیان را بریده از قراین اخذ کرده آنگاه از آن برداشت غیر صحیح می نماید ، در صورتی که اگر بر قراین پوشیده بر کلام نظر کنند و موضع گفتار را تشخیص دهند هرگز چنین استنباطی نمی کند.

از این بیان می توان به برخی از مغالطات دیگر نیز در کلام او، پی برد، زیرا او سخنان پیشوایان معصوم را به صورت بریده از قراین موجود در شرایط زمان و مکان تفسیر می کند . مثلاً امام حسین(ع) درباره نهضت خود می فرماید: “نهضت من رنگ جاه طلبی و قدرت طلبی ندارد بلکه من برای آن قیام کرده ام که نشانه های محو شده دین خدا را برگردانم ” . جای گفت و گو نیست که یکی از اهداف امام نفی تحریف های صورت گرفته نزد امویان بوده است ولی به این معنا نیست که وظیفه امام و شرایط امام در این کلمه خلاصه می شود .

تا اینجا به تحلیل نخستین محور سخنان سخنران که تصریحاً و تلویحاً می خواهد منصوص بودن امام را از جانب خدا نفی کند ،پایان می دهیم، اکنون فرصت آن رسیده است که به دو موضوع دیگر اشاره نماییم : 1- عصمت در امام، 2- علم غیب در امام.

عصمت : شاخصه امامت

امامت و خلافت در نزد شیعه غیر از خلافت و امامت نزد اهل سنت است. امامت در نظر شیعه مقامی است الهی که دارنده آن باید ادامه دهنده وظایف رسالت باشد ، او نبی و رسول نیست اما بخشی از وظایف رسول و نبی برعهده او است ، مثلاً او باید بسان پیامبر به تبیین مجملات قرآن بپردازد و احکامي که رسول گرامی بر اثر ضیق وقت موفق به بیانش نشد همگی را بیان کند . پرسش ها و سوالات نوظهور در معارف و احکام را پاسخ دهد و وجود او در جامعه بسان پیامبر محور حق و باطل باشد که اجازه ندهد در میان امت ایجاد اختلاف شود . لذا تمام فرقه گرایی ها بعد از رسول اکرم (ص) پدید آمد و اگر امام پس از پیامبر ازطرف همه ، شناسایی شده ، و در عمل ، همان موقعیت رسول خدا را داشت و مردم در تشخیص حق و باطل به وی مراجعه می کردند فرقه گرایی و فرقه بازی از بین می رفت .البته علاوه بر این مقامات ، امام باید مدیر و مدبر و شجاع و بیدار و آگاه به مقتضات زمان و غیره باشد و شناخت چنین فردی جز از طریق رسول خدا میسر نیست بلکه تربیت چنین فردی جز با عنایات الهی صورت نمی گیرد . طبعاً چنین فردی باید معصوم از خطا و اشتباه باشد تا چه رسد معصوم از گناه.ولی امامت از نظر اهل سنت یک مقام اجتماعی است که مشروعیت خود را از بیعت مردم می گیرد و او بسان یک رئیس جمهور باید مدیر و مدبر و شجاع و دلاور باشد و هرگز در او دیگر صفات و کمالات که بیان شد لازم نیست . بنابراین، عصمت در مکتب شیعه شاخصه امامت است .

علاوه بر این ، یادآور می شویم که عصمت ساخته و پرداخته متکلمان نیست و اگر متکلمی عصمت امام را مطرح کرده است علاوه بر دلیل عقلی، دلیل نقلی روشنی بر آن گواهی می دهد . از آنها که پیامبر (ص) اهل بیت (ع) را عدل و لنگه قرآن معرفی می کند و می فرماید:” انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی و ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا”.این حدیث متواتر حاکی از آن است که خدا در روی زمین دو حجت معصوم دارد که تمسک به آن دو ، مایه هدایت و انحراف از آنها مایه ضلالت است : یکی قرآن و دیگر عترت، در عصمت قرآن شبهه ای نیست ، همتای قرآن نیز باید بسان او باشد . در غیر این صورت توازن به هم خورده ودر کنار هم قرار نمی گیرد.

اصولاً چیزی که محور هدایت است چنان که پیامبر(ص) می فرماید باید معصوم از خطا و اشتباه باشد والا محور هدایت نخواهد بود . گوینده محترم اگر بخواهد ادله عصمت ائمه اهل بیت (ع) را مورد مطالعه قرار دهد به کتاب های کلامی روز مراجعه بفرماید . شگفت آن که فردی شیعی که در حوزه شیعی نیز درس خوانده ، درباره عصمت ائمه تشکیک می کند! ولی فخر رازی خانه زاده اهل سنت در تفسیر آیه “اطعیواالله واطیعوا الرسول و اولی الامر منکم” می گوید سیاق آیه حاکی است که این اولی الامر پیراسته از خطا هستند . برای آگاهی بیشتر به تفسیر آیه مذکور مراجعه کنید هر چند سرانجام ، فخر رازی در مصداق اولی الامر گرفتار خطا می شود .

علم غیب

در کتاب های کلامی آگاهی از غیب، یکی از شاخصه های امامت معرفی نشده است ولی در عین حال ادله قاطع بر آگاهی ائمه از علم غیب هست تنها در خود نهج البلاغه موارد ده گانه ای وجود دارد که امام در آن موارد ، از غیب خبر داده است . شرح این بخش را در کتاب “آگاهی سوم ” مطالعه بفرمایید.

نکته دوم : مساله تفویض

در اینجا به برخی از مطالب که روشنگر واقعیات است اشاره می کنیم:

اولاً : گوینده تکیه بر حافظه کرده عنوان باب را به صورت غیر صحیح نقل کرده چنین می گوید: باب التفویض الامر من الله الی النبی و الائمة بعده ، در حالی که عنوان باب در اصول کافی به صورت دیگر است : ” التفویض الی رسول الله و الی ائمه (ع) فی امر الدین” حاکی از آن است که مورد تفویض امور دینی است نه امور تکوینی مانند خلقت و تدبیر. اگر در گذشته و حال گروهی چنین عقیده دارند، سبب نمی شود که ما روایات را ناظر به عمل آنان بدانیم بنابراین ما نباید روایات این باب را بر آن مفوضه کافر و مشرک که لعنت خدا بر آنان باد حمل نماییم.

مجموع روایات این باب از ده روایت تجاوز نمی کند که شش تای آنها ضعیف و برخی نیز مجهول است و کسانی که با این اصطلاحات آشنا هستند می دانند که با چنین روایاتی نمی توان احتجاج کرد و بر فرض صحت همه ی آنه، مقصود از تفویض امور دین به پیامبر و اهل بیت همان است که مرحوم علامه مجلسی در شرح اصول کافی بیان کرده است و آن این که خداوند بیان احکام و معارف را به آنان تفویض کرده است و عقیده و شریعت را باید از آنان گرفت و آنان می توانند در حد آگاهی هر فردی با او سخن بگویند.(مرآة العقول،ج3،ص145)

معنی دیگري نیز بر این روایات که منطوق آنان بر آن گواهی می دهد این است که در مواردی پیامبراکرم(ص) بر اثر آگاهی از ملاکات احکام به تشریع برخی احکام دست زده و خدا نیز آن را امضاء نموده است . مثلاً امیرمومنان (ع) در معرفی اهل بیت چنین می فرماید:”عقلوا الدین عقل و عایه و رعایه لاعقل سماع و روایه”(نهج البلاغه،خطبه234) “دین را چنان که باید، دانستند و فراگرفتند و به کار بستند ، نه که تنها آن را شنیدند و از دیگران نقل کردند .”

البته در مواردی انگشت شماری پیامبر گرامی حکمی را مطرح کرده و خدا نیز آن را امضا فرموده است . و این عمل به خاطر آن صورت گرفت که پیامبر به خاطر تکامل روحی و فکری زیر نظر امین الوحی حق و صواب را از ناصواب باز می شناسد و آنچه را که موافق با مشیت الهی است از غیر او تمیز می دهد ، بنابراین مشکلی نخواهد بود که در برخی از موارد به خاطر این آگاهی های گسترده حکمی را بیان کند و خدا نیز آن را امضا نماید . امام صادق (ع) می فرماید : ” ان الله عز و جل ادب نبیه و احسن ادبه و لما اکمل له الادب قال انک لعلی خلق عظیم ثم فوض الیه امر الدین و الامه لیسوس عباده”(اصول كافي،ج1،ص265) “خدا پیامبر خود را با بهترین ادب تربیت نمود و به او گفت تو دارای خوی بزرگی هستی، آنگاه امر دین و امت را به او سپرد تا به تدبیر امور دینی بندگان بپردازد ” .

آنگاه امام موارد محدودی را یادآور می شود که پیامبر در آن جا بر اثر آگاهی از ملاک ها ، حکمی را مطرح و خدا نیز آن را تفویض نموده است ، مثلاً خدا شراب را تحریم کرد ولی پیامبر هر مسکری را واحکامی نظایراینها.

***

در پایان، توجه سخنران محترم را به اموری جلب می کنیم :

1- وحدت و انسجام و یکپارچه بودن یک ملت مایه ترقی و تکامل او است ، در مقابل، دو دستگی و یا چند دستگی مایه ضعف و انحطاط است ، این نوع سخنرانی ها جز ایجاد تشویش و تفرقه نتیجه دیگری ندارد و بر فرض صحت ، از مطالب لازمي نیست که امروز مطرح شود و اگر بناست مطرح شود باید قبلاً در یک محیط علمی کارشناسی شود آنگاه در مجامع عمومی مطرح گردد . مسائل عقیدتی ،مانند مسائل اقتصادی و اجتماعی نیست که قابل جبران باشد علاوه بر آن روشن شد که برداشت شخصی است و پشتوانه ای از کتاب و سنت ندارد .

2- فردی که مدتی در حوزه های شیعی درس خوانده نباید به بهانه این که نسبت به او بی مهری شده است با تضعیف مبانی مذهبی عقده گشایی کند ، شکی نیست که اگر نظامی براساس ولایت فقیه پدیده نیامده بود، او هرگز دست به چنین سخنرانی نمی زد و مانند دیگران امام را منصوص، معصوم و عالم به غیب معرفی می کرد ولی چون در زندگی خود از نظام مبتنی بر ولایت فقیه بهره ای نبرده و به هر علتی در مقابل آن قرار گرفته برای بی پایه ساختن ولایت فقیه تصمیم گرفته که ریشه آن را که امامت امیرمومنان و فرزندان او است، بزند.حتي گوينده نتوانسته اين نوع عقده گشائي را مخفي كند و لذا ضمن سخنراني خود مي گويد آنچه بر امامان شيعه ثابت شده است،بر فقيه هم ثابت كرده اند.

3- شما فرزند اسلام و محصول حوزه هستید، در روش خود تجدید نظر کنید، این نوع مخالفت ها ، موج ناپایداری است که فوراً به خاموشی می گراید ، چه بهتر است که به آغوش علمای اعلام و عالمان برجسته و بی غرض برگردید که راه برای شما باز است.