مدرسی طباطبائی، پاسخ به نقد حسن طارمی بر کتاب مکتب در فرایند تکامل

thumbnail (1)

بخش اول از نقد دانشمند ارجمند جناب آقای دکتر حسن طارمی را بر کتاب مکتب در فرایند تکامل که نسخه ای از آن دیروز از دست عزیزی به دست رسید دیدم و از این که امری فرهنگی و نظری به جایگاه طبیعی خود که عرصه نقد و نظرست باز می گردد خرسند شدم . تا آن جا که این دور افتاده آگاهم پس از مقاله ای که ده سالی پیش تر در مجله نقد و نظر قم چاپ شد این نخستین نقدی است که بر آن کتاب در دسترس قرار می گیرد . این آغاز مبارک را به فال نیک می گیرم . امیدوارم ناقد فاضل و با کمال به کار خود ادامه داده و سراسر آن نوشته را از نظردقیق خود بگذراند و ملاحظات عالمانه خود را بر آن در اختیار خوانندگان و خواهندگان این گونه بحث ها قرار دهد .

هم دست تقدیر که محل زندگی مرا در این دوردست قرار داد و هم محدودیتی که ناتوانی چشم در این یک سال اخیر بر توان من در خواندن و نوشتن و به خصوص در استفاده از کامپیوتر نهاد موجب شد که به طور کامل و مستقیم در جریان مختصر گفتگویی که پاییز و زمستان گذشته بر سر آن کتاب در ایران روی داد قرار نگیرم . تنها گه گاه از طریق پیام های دوستان آگاه می شدم که بحث هایی در میان بوده و یک دو مورد نیز با تند زبانی هایی همراه گردیده است . از کم و کیف بحث ها به درستی آگاه نشدم اما مواردی از آن گونه تندزبانی ها را دیدم و صادقانه می گویم که متعجب شدم . اصل کتاب که بیست سالی پیش تر نوشته شده و پنج سالی پس از آن نشر یافته بود یک نوشته صرفاً تاریخی بود که هدفی جز ارائه چهره ای قابل عرضه تر و قابل دفاع تر از مکتب تشیع در مجامع علمی و دانشگاهی غرب نداشت و به همین دلیل هم به زبان فرهنگی همان مجامع و با سبک و سیاق آنان نوشته شده بود . مخاطبان آن هم پژوهشگران و دانشجویان مؤسسات و دانشکده های دین شناسی آن بلاد بودند . درست است که در میان منقولات آن جسته و گریخته مطالبی بود که با شنیده های رایج و سنتی در باره تاریخ فکر شیعی ناهمگونی هایی داشت و به همین دلیل به نشر ترجمه فارسی آن در ایران تمایلی نداشتم مبادا که نقلی ناشنیده ، در ذهن خواننده ای خالی الذهن ، تولید سؤالی غیر ضروری کند ، امّا تصور پیش آمد گفتگوها از آن دست که پیش آمد هرگز بر خاطر نگذشته و خیال آن بر ضمیر ننشسته بود . نه مؤلف چیزی بود که در عبارت آید و نه سخن او در آن پایه از ارزش و اعتبار که منشأ تنش یا تفرقه ای در صفوف مؤمنان شود . حساسیتی که کتاب بر انگیخت ظاهراً از آن جا پدید آمد که به رغم توضیحات و تأکیدات مکرر مؤلف در دیباچه و متن کتاب ، کسانی آن نوشته را کتابی مذهبی و عقیدتی پنداشته و در تشخیص نیت و منظور مؤلف به خطا افتادند و پند هوشمندان را نیز آویزه گوش نساختند که “الباطل یموت بترک ذکره” . وگر نه به حسب معمول نمی بایست کتاب کسی که سالیانی دراز بود از دیده ها رفته و لاجرم جز برای حلقه ای بسیار کوچک از احباب و موالی کرام ، حتی نامی از او در خاطره ها نمانده بود به چاپ مجدد برسد و زحمتی بر زحمت بیافزاید .

اکنون با عرض احترام نسبت به ناقد فاضل و معظم ، و قدردانی از رنجی که در کار خود متحمل شده و می شوند ، یک دو نکته کوچک را که در هنگام خواندن مطالب ایشان به نظر قاصر رسید و شاید اندک مددی در تبیین برخی امور تواند نمود عرضه می دارم :

– آن چه در مورد ذکر منابع کار و سخن از میزان اعتبار آن مرقوم داشته اند در اساس درست است . سنت نگارش رساله های دکتری دانشگاهی در غرب از دیر زمان بر این بوده که دانشجو منابع کار خود را در آغاز مشخص و بر ارزش و اعتبار آن در زمینه کار خود استدلال کند تا حدود آگاهی و احاطه او بر مآخذ تحقیق و مصادر کار در رشته مربوط آشکار گردد . بخش مهمی از آن چه درمطالعات اسلامی چاپ و به زبان های شرقی ترجمه شده و به نظر اهل فضل در بلاد ما می رسد همین رساله هاست . مؤلفان کتابهای تاریخی معمولاً تنها در مواردی که کار خود را بر اساس مجموعه ای خاص از اسناد و منابع ، انجام داده و یا بخشی از منابع بالقوه کار را از حوزه تحقیق خود استثنا کرده اند در آغاز کتاب ، آن نکته را تذکر داده و منابع مورد استناد را مشخص ساخته و دلیل خود را بر اقتصار یا استثنا ارائه می نمایند . این بنده چنان که از روشم در آن نوشته ودر سایر کارها پیداست همه منابع اسلامی را که زمان و نویسنده و اصالت آن مشخص و محرز باشد معتبر و محترم و قابل استناد می دانم ، نه به این معنی که همگی منقولات آن حق و صدق است بل به این معنی که آن منقولات ، قابل بررسی و سنجیدن با ترازوی نقد علمی ، و در صورت تحقق شرایطی خاص که به اجمال خواهد آمد شایسته اعتماد است . البته هرگز چنین نبوده که به روش برخی مؤلفان ، هر دست نوشته و کتابی را حجت دانم یا هر متنی را که به زبان عربی بوده و در گوشه ای پیدا شود و مندرجات آن موافق میل من افتد کتاب مقدس نامم یا هر چه را که صاحب همتی در آن دست برده یا رنج تألیف آن را تقرباً الی الله بر خود هموار ساخته و از سر تواضع و تبرک به بزرگان ادوار اولیه اسلامی منتسب دارد معتبر شمارم . کاری را که سالیانی دراز در باره میراث مکتوب شیعه در دست داشتم در راه اثبات اصالت و اعتبار اکثریت عظیم منابع قدیم شیعی – به همان معنی که شرح دادم – بود و به خصوص فصلی را که برای ارزیابی آن میراث در نظر گرفته بودم شاید پاسخ بسیاری سؤالات را در این زمینه متکفل می شد . اکنون که دیگر نه انگیزه و نه توان اتمام آن کار را دارم باز همچنان بر سر عقیده و نظر خود در اعتبار آن آثار پایدارم .

اما مطلبی که ناقد دانشمند در ذهن دارند گویا اعتبار منابع به آن معنی نیست بلکه روش و ضابطه سنجش منقولات آن منابع است . یعنی آن چه امروز در فرهنگ غربی ” متدلوژی ” تاریخ نقلی خوانده می شود و گونه ای از آن را در سنت اسلامی در شکل قواعد نقد حدیث داریم . آن روش سنتی که از اواخر قرن دوم به مرور در جهان تسنن شکل گرفته و شیعیان در قرون میانه اسلامی با تعدیلاتی از اهل تسنن وام گرفتند از راه وارسی سند یک نقل ، بر اساس مسموعات و قضاوت های نوعاً متعارض تنی چند از محدثان ادوار متقدم ، می کوشید میزان اعتبار آن نقل را مشخص سازد . این شیوه که به روشنی روشی غیر علمی بود و بسیاری از دانشمندان در همان ادوار قدیم ، ارزش کاربردی آن را مورد سؤال و نقد و ایراد قرار داده بودند ، اکنون در هر دو فریق ، فیصل حق از باطل و ملاک تمییز صحیح از سقیم دانسته می شود و برخی از ابناء زمان ما نوع به شدت متساهلی از آن را فصل الخطاب و مفتاح علوم اولین و آخرین می پندارند . متکلمان صدر اول از سنی و شیعه ، بزرگانی چون ابن قبه و شیخ مفید و شریف مرتضی و بسیاری دیگر ، به حجیت منقولات در مسائل مرتبط با دین معتقد نبودند مگر آن که به حد تواتر رسیده و یا محفوف به قرائن می بود ، یا در باب فقه ، روش عملی اصحاب ائمه و شهرت فتوائی اعصار متقدم به نحوی از آن استنتاج می شد . روش شناسی علوم اجتماعی امروز عین این نظر را در تاریخ نقلی می گوید که منقولات آحاد تاریخی ، حتی در فرض تعدّد ، ارزشی بیش از شایعه ندارد مگر در صورت وجود نقل های موازی در منابع متعهد بی طرف (منابعی که در نقل متساهل نبوده و اظهار اطلاع و افزونی حجم کتاب را هدف نگرفته و در خصوص موضوع آن نقل نیز جانب گیری خاصی نداشته باشند) یا همخوانی با زمینه های تاریخی ، آن گونه که حافظه جمعی و نه نقلیات آحاد بر آن شهادت داده است ، و اسناد تاریخی و اقوال و اشعار و آثار و ابنیه و مسکوکات و دیگر مدارک که بتواند اصالت و اعتبار آن منقولات را تأیید کند ، و گر نه قاعدة بدیهی ریاضی می گوید که از تکثر صفرها عدد تشکیل نمی شود . این هم که چگونه مسائلی مانند مسلمات تاریخی یا نهادهای اجتماعی ، مانند ازدواج و نسب و امثال آن ، نه از راه منقولات آحاد بلکه از راه حافظه جمعی یا قرارداد اجتماعی ثابت می شود در همان دانش مورد بحث قرار گرفته است . این روش اکنون از اصول موضوعه تحقیق در مجامع علمی غرب است در حدی که شرح و تفصیل آن در مقدمه کتابی که برای آن سنت علمی نگاشته شود امری زائد و مستغرب خواهد بود مگر آن که نویسنده در تحقیق خود شیوه ای نو در پیش گرفته باشد .

در تطبیق آن روش بر مورد سخن ما اگر فی المثل مؤلفی که متهم به غلو است یا کتابی که از دخل و تصرف احتمالی غالیان در آن سخن رفته است حدیثی را در تأیید و تشیید مبانی غلات عرضه کند پژوهشگر آگاه و محتاط خواه نا خواه در قبول آن دعوی دچار تردید خواهد بود حتی اگر اسناد آن حدیث از مؤلف به بالا “صحیح اعلائی” یا همه راویان آن از “اصحاب اجماع” باشند ؛ اما اگر همان مؤلف یا مأخذ ، گفته ای را در نقض غلو به امام منتسب دارد احتمال آن که ناقل غالی آن را جعل کرده یا نابکاری – که همت او علی الاصول بر تحکیم مبانی غالیان است – در متن کتاب دسّ و درج کرده باشد قابل توجه نیست . و بر همین منوال است روایتی که مؤلفی از محدثان سلف ، خواه شیعه و خواه سنی ، که با استدلال عقلی میانة خوبی نداشتند در ستایش تفکر عقلانی و فلسفی نقل کند . چنین است که گاه در مأخذ واحد ، و حتی فصل واحد و صفحه واحد از یک مأخذ ، بندی از آن قابل استناد است و بندی دیگر نیست . برخورد انتخابی منضبط با منابع و مستندات ، مقتضای بی چون و چرای تحقیق علمی است . هر چه جز این باشد برف انبار عامیانه است نه تحقیق .

– ذکر این حقیقت که منابع تاریخی اسلامی معمولاً تنها به نقل اهتمام ورزیده و به نقد مرویات خود نپرداخته اند تنها برای نشان دادن دشواری کار و ناهمواری راه بود ، و گرنه از اولیات فن تحقیق است که بیشترین اعتماد و استناد به آثار محدثان و مؤلفانی است که مسموعات خود را به همان گونه که بود روایت می کردند و در آن تصرف و جرح و تعدیلی روا نمی داشتند . آثار محدثی چون بخاری نگارنده “صحیح” که دانشمندی برجسته و از مباحثات و مناظرات روزگار و مواضع فکری و کلامی و فقهی فرقه های عصر خود به درستی آگاه بوده و با روش انتخاب و ویرایش با متون و مرویات برخورد می کرد از بسیاری از فوائد که آثار محدثی کم فضل تر مانند ابن ابی شیبه داراست تهی است . این است که مؤلفی گفت : راوی هر چه بی سوادتر بهتر! طبعاً به شرط آن که خواننده خود باسواد باشد .

– در همان مقدمه آمده بود که اختلاف نظر میان مکاتب فکری شیعی در ادوار نخستین پاره ای از اصول عقیدتی شیعه را در بوته ابهام نهاده بود تا عمدتاً به برکت نبوغ علمی شیخ مفید سر و سامان گرفت . دراین جا برای آن که خواننده گمان نبرد که نسخه موجود عقائد شیعه در همه جا دقیقاً برابر با نظرات آن دانشمند است تلمیحی رفت که برخی نظرات رائج و دارج شیعیان (نه لزوماً قطعی و الزامی چنان که فرموده اند) نظریاتی است که با آراء مصرح آن بزرگ اختلاف دارد . به عبارت دیگر با وجود نقش کلیدی شیخ مفید در تنقیح مبانی عقیدتی شیعه ، چنان نبود که کلام شیعی بر یافته ها و تحلیلات آن بزرگ جمود کند . در این جا از دو عقیده سائد در ذهنیت شیعیان عصر ما ، یکی آن که همه امامان به قتل یا مسمومیت شهید شده اند و دیگر آن که خداوند مودت اهل بیت را اجر پیامبرقرار داده است ، با نقل دو عبارت رائج که مشخصاً بر این طرز فکر در باب آن دو عقیده تأکید می گذارد یاد کرده بودم . ناقد معظم بر این نقل ایراد گرفته و مطالبی در مورد غلو و تفویض و انگیزه و ملاک گفته صدوق و مفید – که ابداً در آن سطور مطمح نظر نبود – بیان داشته و نتیجه گرفته اند که نقل من دقیق نیست . چرا ؟ مگر مفید در همان صفحه ای که یاد کرده ام صریحاً نمی گوید: ” لا یصح القول بان الله تعالی جعل اجر نبیه موده اهل بیته” ؟ آیا این عبارت درست عکس ” ثم جعلت اجر محمد صلواتک علیه و آله مودتهم فی کتابک” نیست ؟ شما در همین بند ، ذهنیت خود و ذهنیت سائد را بر نص گفته مفید تحمیل می کنید و می گویید : ” اصلاً مفید نگفته که من مخالفم با این که مودت اهل بیت اجر پیغمبر است . این که صریح قرآن است ” . صریح قرآن چیست ؟ آیا مفید هم همین متفاهم شما را صریح قرآن می داند یا می گوید : ” قل لا اسئلکم علیه اجراً کلام تام قد استوفی معناه ، و قوله الا الموده فی القربی کلام مبتدأ فائدته : لکنّ الموده فی القربی سألتکموها ” ؟ سؤال و طلب مودت ، ارشاد به تکلیف است یا درخواست اجر ؟ آن هم در موردی که مفید صریحاً این دو را در مقابل هم می گذارد و یکی را تأکید و دیگری را نفی می کند . مگر کسی گفته بود که مفید مودت اهل بیت پیامبر را وظیفه و تکلیف هر مسلمان نمی داند ؟ مفید می گوید مفهوم اجر با مفهوم تکلیف فرق دارد . اتفاقاً از دید عملی هم تمایز قابل فهمی میان آن دو مفهوم هست : عمل کردن به دستور پیامبر واجب و ترک آن حرام و مستوجب عذاب است . قدر نا شناسی از زحمات او عملی غیر اخلاقی و مخالف انسانیت و جوانمردی است اما نه لزوماً ارتکاب حرام تکلیفی در معنی دقیق آن . برای تقریب به ذهن ذکر این مثال شاید سودمند باشد که بر اساس روایات اگر کسی حج گزارد و با وجود امکان به زیارت روضه منور نبوی (ص) مشرف نشود به آن حضرت ستم کرده است اما این جز حرمت اصطلاحی است .

مشابه تسامح بالا را ناقد معظم در مورد اول نیز مرتکب شده اند . در آن جا مفید پس از اشاره به عبارت صدوق و تصریح به عدم توافق خود با کلیّت آن (فاما ما ذکره ابو جعفر من مضیّ نبینا و الائمه بالسمّ و القتل فمنه ما ثبت و منه ما لم یثبت) و تأیید شهادت امیر مؤمنان و حسنین و امام کاظم و به احتمالی حضرت رضا می گوید : ” فلا طریق الی الحکم فی من عداهم بانهم سموا او اغتیلوا او قتلوا “. آیا مفید در این عبارت با احتجاج صدوق به مدلول تضمنی آن حدیث (مطلق موت) در برابرسخن غلات که منکرموت ائمه بودند مخالفت دارد یا با مدلول مطابقی آن در نوع خاص از موت ، یعنی موت به قتل یا سمّ ؟ آیا گفته مفید در این مسأله برابر با اعتقاد سائد در جامعه شیعی روزگار ماست ؟ اگر بنا باشد هر کس این گونه نظر شخصی و اجتهاد در مقابل نص خود را بر متون تحمیل کند دیگر سنگ بر سنگ نمی ایستد .

– اندکی بعدتر در ذکر محدودیت ها که اجتهاد آزاد در سنت مذهبی ما با آن مواجه بوده است نمونه ای از روش مواجهه با نظریه طهارت اهل کتاب ، که در بعد نظری فتوائی شاذ نیست اما ذهنیت و عمل متشرعه به خصوص در قرون اخیر بر خلاف آن بوده است ، آورده بودم . این بند که ناقد معظم و متین ما در پایان سخن بدان پرداخته اند به دلیلی که بر من روشن نیست با بی مهری شدید ایشان مواجه شده و در پایان ، لحن و تعابیری به کار برده اند که نه شایسته قدر ایشان و نه نثری متناسب با مقام نقد علمی است . از این موضوع متأسفم اما چون در وراء آن سخنان ، با غمض عین از آهنگ آن ، صداقت و حسن نیت می بینم و قویاً احتمال می دهم که ایشان منظور نویسنده را به درستی تشخیص نداده باشند در این سطور در باره سخنان خود به همان ترتیب که در آن مقدمه آمده است توضیحاتی عرضه می دارم :

اما مطلبی که از استاد مطهری نقل کرده ام عین ماجرایی است که از ایشان شنیده بودم و مطمئنم که دیگرانی نیز آن را به خاطر می آورند . دلیلی هم نمی بینم که راوی سخن برای ایشان چیزی بر خلاف واقع گفته باشد .

اما این که فرموده اند ” فقیهی که گرفتار عوام بشود به درد نمی خورد” غفلت از مبانی مبحث تقیه و اولویت های احکام و مصالح شرع است . تقیه که همیشه از ترس جان و در برابر دشمنان نیست ، بسیاری اوقات برای حفظ مصالح اهم شرع است . اگر رساله تقیه مرحوم امام – قدّس سرّه – را بخوانید یا گفته مجلسی اول را در ” لوامع صاحب قرانی” که در سخن از مسأله شهادت ثالثه در یک پاورقی کتاب مورد نقد بدان ارجاع داده ام ببینید با مفهوم تقیه به این معنی که لزوم مراعات اولویت های جامعه شیعی و اسلامی است آشنا خواهید شد . اگر در شریعت همیشه مرغ یک پا داشت و بر اجراء هر حکمی کائناً ما کان ، و لو بلغ ما بلغ ، اصرار می شد که تقسیم احکام به اولیه و ثانویه مورد نداشت . اصلاً مگر می شود برای یک حکم جزئی و کوچک ، چند مصلحت مهم و حیاتی شرع را زیر پا گذاشت ؟ من هم به شهادت دنباله سخنم ، انتقادی از مصلحت سنجی آیت الله بروجردی یا دیگر بزرگان طائفه نداشتم . گله من از جامعه بود که چرا ذهنیت خود را بر آن بزرگان تحمیل کرده و به حق آنان در نو اندیشی و آزادی اجتهاد احترام نمی گذارد ، و گر نه تا چنین جوّی حاکم باشد ملاحظات آن بزرگان ، به حق و به رعایت مصالح اهم شرع است . تنها گلایه ای که از آن بزرگان کردم این بود که گاهی خود تحت تأثیر آن جو قرار گرفته و احیاناً – نا همگون با حق آزادی اجتهاد که از مفاخر مکتب مقدس اهل بیت است – فقیهی را به خاطر اتخاذ یک نظر فقهی غیر مشهور ملامت می کنند .

اما استدلالی که ناقد معظم بر تشکیک در صحت آن نقل نموده اند از این نیز شگفت آورترست . قیاس صراحت یک فقیه در مسأله ای چون حرمت ریش تراشی که عدم تصریح به آن موجب وقوع مکلفین در حرمت تکلیفی می گردید و اصل فتوا نیز برابر با ذهنیت و انتظار اکثریت قریب به اتفاق جامعه سنتی و متشرعه زمان بود با مسأله ای مانند طهارت اهل کتاب که حد اکثر اثر عملی آن ، کمی راحتی بیشتر برای در صد بسیار کوچکی از مؤمنان در برخورد خود با اهل کتاب می بود اما اظهار نظر در مورد آن به خاطر ذهنیت معکوس جامعه ، امکاناًً موجب شبهات و دشواری ها و – در مآل – زیان به مصالح اهم شریعت می گردید قیاسی چنان مع الفارق است که انتظار نداشتم بر فرهیختگان هوشمند پنهان ماند .

اما در موضوع ملا عبدالخالق یزدی و سخن ملا حبیب الله ، فقیه مورد احترام و پارسای زمان در کاشان ، چیزی که ابداً مطرح نبود خصوصیات فردی خود آن شخص بود . البته در سرگذشت نسبتاً مفصل او در طبقات اعلام الشیعه (قرن سیزدهم: الکرام البرره) چیزی جز تجلیل بسیار از او و توصیف به زهد و ورع و علم ندیده بودم . آفت تند زبانی در میان دانشمندان امری نادر نیست و نمونه های چشمگیرتر آن فراوان است . فتلک سبیل لست فیها باوحد . اما مهم این است که اهل عصر ، همراه مشکلات دیگر ، فتوای به طهارت اهل کتاب را در عداد کبائر و تقصیرات او می شمردند . این که علت اصلی تکفیر او از سوی اهل زمان چه باشد و او جز این فتوا چه “ردّه” دیگری گفته باشد همین که در جزء معایب و گناه های او آن فتوا ذکر شود بسیار گویاست . از نسبتی که در کتاب آن بابی مازندرانی در باره او آمده است خبر نداشتم اما اگر داشتم نیز تغییری در صورت مسأله نمی کرد . به یاد داشته باشیم که تهمت بابی گری در آن دوران به آسانی بر هر کس که سخنی بر خلاف انتظار جامعه سنتی مذهبی می گفت بی محابا فرود می آمد . همان ترجیع بند معروف نسیم شمال که : ایها الناس بگیرید که این هم بابی است ! آن تهمت از این رهگذر معادل با اتهام وهابی گری در سال های عسرت و محنت پیش از انقلاب بود که مردمانی از اهل آن روز به مجرد کوچک ترین عدم توافق عقیدتی و فقهی ، ناجوانمردانه بر بزرگان و برگزیدگان علم و عمل می زدند. بزرگان و برگزیدگانی که امروز نامشان و یاد عطرآگینشان قلاده فخر بر گردن روزگارست . در همین تهران که امروز ام القرای جهان اسلام است ناطق برجسته و روحانی مبارز بسیار محترمی را به جرم نقل قول از کتاب استاد بزرگوار ما مرتضی مطهری – رحمه الله تعالی – فرزند یکی از دشمنان آن بزرگ با فریاد “مطهری وهابی است ” از منبر به زیر آورد . بابیان برای اثبات مدعای خود در اعتراف و اعتقاد عام به طهارت و امانت و فضل و صلاحیت باب در دوره پیش از شروع دعوت حتی از سوی مشایخ مسلمین ، و این که دعوی اختلال مشاعر او و نظائر آن ساخته بعدی و برآمده از انگیزه های مذهبی و از سیاق “و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم” بوده است به چنین ساخته ها ، با تأکید بر این که روحانیان زمان فقط پس از ظهور امر باب که منافع آنان را به خطر می انداخت از او روی گردان شدند ، نیاز بسیار داشتند و به سان وهابیان روزگار ما از تهمت های اجتماعی بر امواتی که دیگر نبودند تا از خود دفاع کنند حد اکثر استفاده را می بردند . چنان که برای اثبات ارهاصات مقدم بر ظهور باب ، بر تأثیر اجتماعی ماجرای پادری هنری مارتین و افحام عالم شیراز در مباحثه با او (موضوع استصحاب کتابی در اصول فقه) با بهره برداری وسیع از برخی سخنان علماء ما ، تأکید و اغراق و مبالغه بی حد می نموده و می نمایند . به یاد بیاوریم که شرط اول تحقیق ، اندیشیدن در عوامل مستتر در پشت متن و انگیزه ها و تحرز و اجتناب از تسرع در داوری بدون امعان و رویت است . چنین به خاطرم می رسد که ملا حبیب الله که خود در آن زمان زیسته و شاهد روش بابیان بود به همین مطالب اشاره ای هوشمندانه در چند سطر دارد . مباد آن که پس از گذشت یک قرن ، روش تحقیق و داوری نخبگان عزیز ما از آن چه آن پارسایان به فطانت فطری خود در پیش می گرفتند ضعیف تر باشد .

من هرگز نگفته بودم که ” داستان علما این است که همدیگر را تکفیر می کنند “. گفته بودم که ” همیشه نمی توان و نباید تنها عوام را به خاطر چنین عکس العمل ها سرزنش کرد”. این دو گفته برابر است ؟

اما این که گفته اند که من با فحص بلیغ چیزی جز کتاب گمنام ( به مطایبتی دوستانه می گویم: لابد “و بد نام!”) لباب الالقاب را به دست نیاورده و آن را هم با تقطیع و عدم رعایت امانت به کار برده ام : در مورد تقطیع و عدم رعایت امانت ، گذشت که منظور سخن ، تنها نشان دادن ذهنیت ها و عکس العمل ها در برابر اتخاذ نظر غیر شایع در مورد یک فرع فقهی بود وسایر جهات مذکور در آن عبارت ابداً موضوعیت نداشت .

اما در مورد فحص بلیغ ، دوست دارم برای روشن شدن ذهن ایشان ماجرای نوشتن آن مقدمه را به اجمال بیان کنم : من به شهادت همه کسانی که این بنده ناچیز را می شناسند به چاپ آن ترجمه فارسی در ایران به دلیلی که در مقدمه آن گفته و در این جا نیز اشاره کردم تمایل نداشتم و هیچ درخواستی را هم برای آن کار نمی پذیرفتم . تا در سفری که نزدیک دو سال پیش به ایران آمده بودم دانشمندی روحانی ، اندیشور و صاحب اثر که آن ایام به تازگی با ایشان آشنایی یافته بودم در دیداری که شاید دومین دیدار ما بود اقتراح و توصیه بسیار فرمود که اجازه دهم آن کتاب در ایران نشر شود به خصوص با توجه به این که نام آن در گفتارها به میان آمده و به هر حال کسی به چاپ آن اقدام می نمود . با اصرار و تأکید ایشان مقرر شد که مقدمه ای هم برای چاپ ایران بنویسم . به شهادت آن دانشمند نامور ، آن مقدمه را من در یک سر شب با استفاده از حافظه نوشتم و صبح بعد در چند مورد ، شماره صفحات یک دو منبع یاد شده را بر آن افزودم . یک بند نیز در انتها بعداً بر آن متن الحاق شد . استشهاداتی که در آن متن کوتاه هست آنهاست که در آن وقت کوتاه بر خاطر گذشت . نه فحص بلیغ و غیر بلیغی به کار رفت و نه تتبع مستوفا و غیر مستوفائی ، که اگر بنا بر تتبع و صرف وقت بود یقین بدانید که آن متن بسی مفصل تر ، و دامنه آن نوشته بسیار گسترده تر از این چند سطر می بود .

از اطلاق واژه دگر اندیش بر غیر مسلمانان برآشفته و بر مؤلف پرخاش نموده اند . این عین تعبیری است که در این مورد در ادبیات ضد اسلامی امروز در غرب به کار می رود . ” نجاست انسان دگر اندیش” عنوان فصلی در یک نوشته شایع ضد اسلامی روز است که از باب ” براعت استهلال” تعمداً به کار گرفته بودم به امید آن که خواننده آگاه و فطن توجه کند به چه مجادله ای در این باب اشاره دارم .

آن چه فرموده اند که مؤلف با فتوای فقها در نجاست اهل کتاب مشکل دارد در حالی که ” گیریم که طهارت اهل کتاب حل شد جزیه اهل کتاب را هم حل می کنید ؟ احکام ازدواج با اهل کتاب را هم حل می کنید ؟ . . . [سایر] کفار را چه می کنید ؟ تمام اختلاف فقها در اهل کتاب است در مورد [سایر] کفار که این طور نیست ” ، جمله ای است که پاسخ آن نیاز به تفصیل دارد :

اما این که مشکل فتوای به عدم طهارت عام است و شامل غیر اهل کتاب هم هست ، البته که چنین است اما من نه در مقام استیفاء احکام فقهی غیر مسلمانان بودم و نه در مقام ارائه گزارش کامل از ستمی که امروز به خاطر برخی آراء و فتاوا بر اسلام و فقه اسلام و مسلمانان می رود . نمونه مربوط به اهل کتاب هم تنها به عنوان شاهد مدعا بر قیود آزادی اجتهاد در سنت فقه شیعی ذکر شده بود و لا غیر .

اما این که فرموده اند تمام بحث فقها در اهل کتاب است و در مورد سایرین نیست ، توصیه می کنم تعلیقه عروه الوثقی آیت الله مکارم شیرازی را در بخش اعیان ناپاک در چاپ اول آن ببینند که سال های پیش از دیگران به اشکالات نظری و عوارض جنبی نظریه عدم طهارت مطلق غیر مسلمان تفطن یافته و خود در آن تعلیقه به طهارت متمایل شده بودند . دیگرانی هم بوده و هستند که در این باب با ایشان موافقند .

اما مسأله جزیه که قرآنی است در تحلیل درست خود هیچ مشکلی ندارد . هم در متن انگلیسی کتاب خراج این مسأله را روشن کرده ام و هم سال هاست که به آسانی و سادگی از عهده پاسخ سؤالات در مورد آن برآمده ام .

اما در مورد مسأله ازدواج با اهل کتاب ( که حتماً مراد ایشان خصوص ازدواج زن مسلمان با مرد نامسلمان است) خوب است بدانند که در فقه یهود هر گونه ازدواج با فردی خارج از مذهب ، چه زن یهودی با مرد غیر یهودی و چه بر عکس ، اکیداً ممنوع است چنان که زردشتیان هم برای استمرار پاکی خون و نژاد خود با هیچ کس دیگر ازدواج نکرده و این کار را روا نمی دانند . در مسیحیت ، یعنی برای یک مسیحی معتقد و ملتزم ، حتی ازدواج میان مسیحی ارتدکس و کاتولیک ، و پروتستان و کاتولیک آسان نیست و در برخی احیان ، نیازمند به موافقت کشیش محل و تضمین و تعهد داماد است که فرزند به مذهب مادر تربیت شده و به مدرسه و کلیسای مذهب او فرستاده شود . پس نظر فقهاء اسلام در این مورد چیزی بر خلاف نظر سائد در فقه سایر مذاهب توحیدی نیست . اگر اعلامیه حقوق بشر حرفی دیگر در این باب دارد مشکل آن با همه مذاهب ابراهیمی است و نه اسلام به خصوص .

مسأله نجاست انسان غیر مسلمان از سنخ مسائل بالا نیست ، بلکه مطلبی است که تفوّه به آن در دنیای امروز ، اهانت به شخصیت و حرمت انسان هاست . واقعیت های این مقطع از زمان را که در آن قرار داریم و ذهنیت ها و حساسیت های جوامع و انسان هایی که در آغاز قرن بیست و یکم در مناطق جغرافیایی و فرهنگی دیگرجهان زندگی می کنند ، با حال و هوای مدرسه و ذهنیت های سنتی روزگاران قدیم یکسان مپندارید . گر چه سخن به درازا می کشد اما چاره ای ندارم جز آن که بر خلاف روش معمول خود در ایجاز ، دامن سخن را اندکی گسترده و توجه شما را به برخی دشواری ها که فقه ما در دنیای امروز با آن رویاروی است جلب کنم :

یک دسته از مفاهیم و مباحث در فقه ما هست که در سامعه و فاهمه و ذهنیت فرهنگی جهان امروز و از دیدگاه حقوق مدرن و علوم اجتماعی نا مطبوع است اما غریب و مدهش نیست . فی المثل تبعیض در احکام و وضعیت حقوقی بر اساس وضعیت مذهبی یا نژادی و قومی ، امری است که با مفهوم حقوق مساوی شهروندان در عرف حقوقی موجود و با اعلامیه حقوق بشر ناهمگون است اما به هیچ وجه بی سابقه نیست . پدیده ای بود که از سیته های یونان قدیم و امپراطوری رم تا انقلاب فرانسه استمرار داشت . یک دانشمند علوم اجتماعی یا حقوقدان امروزی ، وجود این گونه تبعیضات را در یک نظام حقوقی ، نشان قدمت آن نظام یعنی وابستگی آن به دنیای قدیم می داند که در آن خصلت ، نظام های دینی متعددی در دنیای امروز شریک و مشابه اند . یا امضاء نظام بردگی که از باب عمل متقابل ، در دنیایی که سلوک دولت ها با یکدیگر بر آن مبنا بود ، به نظام اسلامی راه یافت . حقوق جدید در این نیز غرابتی نمی بیند چون آن را پدیده ای می یابد که در سراسر تاریخ ، از دانایان یونان قدیم تا آبادگران سرزمین های نو یافته امریکا ، بر آن مهر تأیید و تصویب می زدند . پس وجود قوانینی در آن باب را در منابع فقه اسلامی باز بر وابستگی آن به دنیای قدیم حمل می کند .

دسته ای دیگر از مسائل هست که هضم آن برای یک مورخ اجتماعی یا دانشمند دین شناس غیر مسلمان امروزی به خاطر عدم سابقه در نظام های دینی پیشین ، حتی با توجه به ظرف زمانی و سابقه تاریخی ، دشوار و در نظر او غریب و مدهش است اما باز مفهوم آن به گوش او قبیح و مستبشع نیست . مسأله جواز تمتع از ملک یمین بدون نکاح و بدون حاجت به رضایت او که در هیچ مذهب توحیدی دیگری اجازه داده نشده است از این گونه است . یک حقوقدان امروزی با این نظریه جز ملاحظات حقوق بشری و عدم تناسب حکم با اخلاق مذهبی ، مشکل ساختاری هم دارد یعنی این که چگونه یک نظام حقوقی ، مفاهیم و مقررات احکام شخصیه را با مفاهیم و مقررات حقوق تجارت و اموال خلط می کند . رابطه جنسی چیزی است و مالکیت چیزی دیگر . اولی احکام و اخلاقیات و طهارت مخصوص به خود را می طلبد و دومی احکام و اخلاقیات مربوط به خود را . نگویید که اکنون بردگی در بیشتر جهان منسوخ شده و دیگر این مسائل چندان مورد ابتلاء نیست . سؤال حقوقدان امروزی این است که چگونه از یک نظام حقوقی دینی که می گویید بر اساس اخلاق و تعقل و عدالت است چنین نظری سر بر می آورد ؟ مسأله ای که سی و چند سال پیش در گفتاری که به چاپ رسیده است بحث کرده و پاسخی را که آن موقع به نظرم می رسید ارائه داده ام .

اما در این میان مسائلی هم هست که در ذهنیت فرهنگی مردمانی که در محیط فرهنگی ما پرورش نیافته ، ولی در این دنیای ارتباطات که صالح و طالح متاع خویش بر سر بازار نهاده و دسترسی بر جهانی از اطلاعات به راحتی یک کلیک بر صفحه کلید کامپیوتر میسر است حرف اول را می زنند ، قبیح است . از آن جمله است تفوّه به نجاست انسانی که مسلمان نیست ، یا وجوب قتل جاهل قاصری که به گمان خود از روی مطالعه و تحقیق ، دین دیگری برگزیده و اکنون در گوشه ای نشسته و مزاحم دین و دنیای کسی هم نیست ، یا حکم مرتبط با آیه “نسائکم حرث لکم” که اخیراً کسی در پایگاه اینترنتی مرجعی عالی قدر یافته و در تلویزیون و اینترنت دستاویز تمسخر و وهن و طعن بر مکتب شد (مسأله برای گذاردن در اینترنت قحط بود ؟) ، یا جواز تسرّی به ذوات بعل در فرض حدوث استرقاق در مورد اسرای جنگی ، یا جواز تحلیل الرجل جاریته لاخیه المؤمن بالهبه المؤقته (که این روزها می شنوم این دو فرع اخیر در اینترنت و رادیوهای فارسی خارج ، دستاویز طعن شدید بر مذهب شده است) ، و نظائر بسیار دیگر .

حالا می فرمایید در جهانی که شاید بیش از هر زمان دیگر ، حفظ حرمت و عزت اسلام و مسلمانان از اولویت های اول مکتب مقدس است ، در جهانی که نیروهای اهریمنی و استکباری جهان جنگ صلیبی مهیبی را برای زشت نمایاندن چهره اسلام در پیش گرفته و دم به دم بر وسعت و شدت آن می افزایند و تکیه و تأکید کار خود را بر شعائر و قوانین اسلامی نهاده و از راه عمده کردن پاره ای مواضع ناهمگون فقه با ارزش های جهان مدرن می کوشند تا بر عواطف نوع دوستی و همدردی فطری آدمیان نسبت به یکدیگر اثر گذارند و دست خود را در ستم بی سابقه ای که بر مسلمانان می کنند باز و بازتر دارند ، چه باید کرد ؟ باید دشمن را به حال خود واگذاشت تا همچنان به سیاه کاری خود ادامه دهد و از اسلام و مسلمانان چهره ای کریه و غیر انسانی ترسیم کند ؟ دست روی دست بگذاریم و بگوییم اسلام همین است که هست ، فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر ، و کفی الله المؤمنین القتال ؟

می فرمایید که اگر کسی پس از یک عمر درگیری روزمره با این وضع اسف بار ، بخواهد در یک سطر کوتاه توجه شما را به یک مصلحت حیاتی اسلام در دنیای امروز جلب کند کاری “غیر اخلاقی” کرده و باید “در چاپ بعدی تجدید نظر کند” ؟ می فرمایید یک اشاره کوتاه یک سطری ، از باب تشخیص موضوع و اداء وظیفه ، به نقد حال و مشکلات ما با یک فتوا در این روزگار غم انگیز عسرت ، ” کاری ژورنالیستی” است ؟

امام باقر (ع) به نقل کتاب الجنائز کافی شریف ، در حضور مردمان بر جسد نواده خردسال خود نماز میت گذارد اما دور از حضور آنان به یکی از حواریان خود که همراه بود یادآوری فرمود که بر کودکی بدین سن و سال نماز نباید خواند ، ” و انما صلیت علیه من اجل اهل المدینه کراهیه ان یقولوا [ان آل محمد] لا یصلون علی اطفالهم” . آیا این سخن رهنمون بزرگی برای همه ما نیست که بدانیم حرمت اجتماعی و عزت مسلمان چه میزان اهمیت دارد و تا کجا اجازه عمل داده و ایجاد تکلیف می کند ؟

آیا نباید پیش از آن که به فکر بهره گیری از امکانات عظیم ارتباطات مدرن در راه هدایت و جذب توده ها و گسترش پیام اسلام بیافتیم مکتب خود و تعالیم آن را برای کسانی که در فرهنگی جز فرهنگ سنتی ما برآمده و الگوهای ذهنی متفاوتی دارند قابل فهم کنیم و دست کم کاری کنیم که آن سه چهارم دیگر مردم جهان به ما و ارزش های ما به دیده احترام بنگرند تا نابکاران نتوانند به آسانی و بی نگرانی از مردم خود و عواطف همدردی ملت ها ، چنین بر ما ستم کنند و آن چه را که خشونت و تبعیض و غیر متمدنانه بودن احکام اسلام می خوانند توجیه اعمال غیر انسانی خود قرار دهند ؟

فرموده اند که با فقه شوخی کرده ام . نه چنین است . بصرت بما لم تبصروا به . تجارب عمری که در پاسداری از کنگره رفیع ایوان مقدس فقه اهل بیت در مجامع علمی غرب سپری شد بر بسیاری از یاران نگذشته است . آن چه نوشتم شوخی نبود ، شقشقه مهدوری بود و نفثه المصدوری و نفس المهمومی ، آن هم در حد اخگری و شهاب قبسی ، و گر نه :

زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

پرینستون – 21 دیماه 1387

حسین مدرسی طباطبائی