یادداشت »     

در سوگ سیمین دانشور: مرگ نهایت نیست

سووشون را در نوجوانی دو بار خواندم. صحنه تشییع جنازه یوسف که  به تظاهرات ضداستعماری مردم و درگیری آنان با نیروهای امنیتی مبدل می‌شود، الآن دارد از برابر چشمانم رژه می رود. جنازه یوسف شبانه به خاک سپرده شد.  مک ماهون در تسلیتی امیدبخش به زری نوشت: «گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»
و اکنون بزرگ بانوی داستان ایران زنده یاد دکتر سیمین دانشور به رحمت خدا پیوسته است. درخت تناور رمانهای او سبکی تازه در داستان نویسی فارسی به یادگار گذاشت. او راوی صادق زمانه خود بود. سیمین برای اهالی شیراز البته حکم دیگری دارد. سووشون شناسنامه سیاسی اجتماعی شیراز در سه چهار دهه اول قرن چهاردهم است. او راوی سحر بود. عمری با جلال و بی جلال بدنبال سحر گشت. اکنون در سرزمینی که مدتهاست خورشید به محاق ابرهای سیاه جهل و تزویر و قساوت زندانی شده و به بهانه دستیابی به نور و روز  شب ظلمانی نصیبمان شده است، پیام سووشون سیمین را زمزمه می کنیم: «در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»
تابستان ۱۳۸۶ هادی خانیکی خبر داد که خانم دانشور در بیمارستان است، بچه ها که شنیدند می خواهم به عیادت خانم دانشور بروم رغبت نشان دادند که همراهم بیایند.  پسرم احمد که بیشتر از بقیه در خانه اهل ادبیات و هنر است گفت یکی از ارزوهایم دیدن نویسنده سووشون است. دخترم حورا گفت من هم جزیره سرگردانی را خوانده ام، باید مرا هم ببرید. دیدم همه اهالی خانه خواننده رمانها و ترجمه های خانم دانشور هستند. سووشون آنقدر خوانده شده که ورق ورق شده بود و بچه ها نسخه تازه ای از آن خریده بودند. گفتم قدمتان برچشم. در راه برایشان از کارهای جلال آل احمد گفتم که یکی از قهرمانان دوران نوجوانیم بود. سیمین دانشور در بیمارستان پارس در بلوار کشاورز، ششم مرداد ۱۳۸۶. آرام خوابیده بود و خواهرش در کنارش. و من در کنار بستر بیماری بانوی کهنسال ادب پارسی روایت زری را با خود بازگو می کردم از تعزیه سیاووشان قشقاییهای فارس.
مجموعه سه جلدی جزیره سرگردانی، ساربان سرگردان و رمان گمشده کوه سرگردان داستان سرگردانی سالهای قبل از انقلاب اسلامی و ماههای آغاز پیروزی انقلاب است. بقول دانشور در «جزیره سرگردانی» :«تاریخِ انسان دربردارنده همه زمان‌های اوست و هیچ جایی گذاشته نشده تا پیدایشان کنیم.» و او زمانه خود در این رمان زیبا اینگونه روایت می کند«برای زندگی کردن دراین گوشهٔ دنیا آدم باید از فولاد باشد تا دوام بیاورد.» و «کوه سرگردان» که هنوز مشخص نیست چه بلائی بر سرش آمده، داستان واقعی سرگردانی پس از انقلاب است.  آری «بنال وطن»!
سیمین دانشور در «ساربان سرگردان» مرگ را به زیبایی روایت کرده است. … طوطکش گفته بود: «زندگی سرودی است با محبت بخوانش. زندگی یک بازی است، با سرور بازیش کن، اما آگاه باش که اصل زندگی سفر در گردونه‌ای است میان زایش و مرگ… مرگ نهایت نیست. جان است که ماندگار است.» آری سیمین سرود زندگی خود را به زیبایی خواند و با سرور و محبت بازی کرد. او امروز سفر جاودانه خود را آغاز کرد. از سرزمین سرگردانی به سان «پرنده های مهاجر» پرکشید.
او که رساله دکتریش را در زیبائی شناسی نوشته بود اکنون به شهود اسماء جمال و جلال حق موفق می شود. سیمین اکنون خود به پرسشی که سالها قبل مطرح کرده بود «به کی سلام کنم؟» پاسخ می دهد: به خدا، به ابدیت و به زیبایی سلام می کنم. او نه به «شهری چون بهشت» بلکه به خود بهشت وارد می شود. مرگ سیمین نهایت نیست. جان اوست که ماندگار است و پیام سیمین در کتابهایش در میان هموطنانش بلکه در جهان ماندگار است، با همان پرسش سووشونی: «در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»
هجدهم اسفند ۱۳۹۰