برای ارزیابی یک معرکه، نخست باید سکوت کرد تا گرد و غبار سوءتفاهم ها بخوابد و صحنه را درست بتوان دید؛ اما پس از غبار، باید تا دیر نشده سخن گفت؛ مبادا تماشای عافیت طلبانه معرکه، ظلمی را به رسمیت بشناسد.

یک:

در تیر ماه سال هشتاد، درست نُه سال پیش همین روزها، حسین اسلامی بازجوی دادگاه ویژه قم (که افتخار می کرد روزگاری کسانی چون آیت الله بیات زنجانی را هم او بازجویی کرده است و بعد از دولت احمدی نژاد هم به جمع دولتمردان شهر قم پیوست) می گفت: “ظرفیت نظام آنقدر هست که نه روزنامه ای باقی بگذارد نه روزنامه نگاران را… پس تعهد بده که نمی نویسی و مطمئن باش که روزنامه ای نخواهد ماند تا امثال تو در آن بنویسید”
سرشار از غرور گفتم: “یاد می گیریم در خفقان چگونه با هم باشیم و بنویسیم…” با تأمّل گفت: “فکر آن را هم کرده اند!”
آقای بازجو راست می گفت.

دو:

روزگاری کسانی با این گزاره که “هنر، متعهد نیست و مستقل است” یا فراموش کرده بودند که “گریز از تعهد در عالم محال است” یا مراد خود را به درستی بیان نکرده بودند.
حالا آن ادبیات در پاره ای از اصحاب رسانه، بازتولید می شود.

روزنامه نگار باید از “غرض اندیشی” آزاد باشد، اما در عین حال روزنامه نگاری، عین تعهد اخلاقی است چرا که وجود انسان، عین تعهد است و حرفه ای که بخشی از وجود آدمی است نمی تواند از تعهد فارغ باشد . اگر روزنامه نگارنسبت به اخلاق، حوزه های خصوصی و درد انسان پیرامونش متعهد نباشد و “مستقل باشد” نه دیگر روزنامه نگار نیست که دیگر انسان نیست!

بیش از دو هفته از ماجرای گفتگوی محسن کدیور با تلویزیون صدای آمریکا می گذرد. گفتگویی که مهمان آن در کنار دهها نکته ی عمیق، از شعاری یاد کرد که صدای اکثریت مردم ایران در راهپیمایی های معروف جنبش سبز نبود و آن را به مردم ایران نسبت داد.
وی پس از مصاحبه، ادعای خود را تصحیح و مراد خود را در دو مقاله دیگر تببین کرد؛ اما هیچیک از اینها کافی نبود تا پاره ای از مخالفان، جای احتمال کوچکی هم برای سوء تفاهم باز کنند و توضیحات وی را بپذیرند؛ در عوض به هر ناسزایی او را نواختند که کمترین آن، شّیادی و مزدوری نظام بود.

وقتی یک نظام سرکوبگر، مانیفست رفتار فاشیستی خود را متون مقدس اسلامی معرفی می کند هرگونه انتساب به اسلام می تواند دفاع از حکومت تلقی شود؛ تک تک کلمات و رفتارهای منتسبین به اسلام زیر ذره بین رنجدیدگان از حکومت، تفسیر و تأویل می شود و تا اینجای ماجرا طبیعی و قابل درک است و از قضا کدیور تاوان لباسی که به تن دارد را می پردازد.
اما پرسش اصلی این یادداشت این است که مرز میان عقیده ورزی و عقده گشایی ما اصحاب رسانه که مدعی اخلاق و نگاهبانی آزادی و آگاهی هستیم کجاست؟

یکی از توصیه های اخلاقی اهل معرفت، برای تشخیص انصاف در این مرزها، این است که ببینیم آیا اگر جای ما با طرف مقابل ‌مان عوض شود، این امر قضاوت ما را عوض خواهد کرد یا نه. یعنی اگر ما به جای آن فرد بودیم و او به جای ما، دوست داشتیم که با ما چنین رفتار شود؟ اگر جواب، منفی است معلوم می شود که آن حکم یا داوری ما اخلاقی نبوده است؛ کانت می گوید: شرط صوری یک حکم اخلاقیِ درُست این است که آن حکم “تعمیم‌پذیر” باشد.

راستی امروز که منتقد استبداد ولایتیم، وقتی مؤلف مهمترین نقد فقهی بر نظریه ولایت فقیه (که پس از نزدیک به دو دهه از انتشار آن، هنوز پاسخ سزاوار و درخوری بر این اثر منتشر نشده) را چنین سیاه تصویر می کنیم فردا که به قدرت رسیدیم با دشمنان مان چه می کنیم؟

سه:

سال دشوار هفتاد و هشت، رو به پایان بود. حجت الاسلام نکونام (مدعی العموم وقتِ دادگاه ویژه روحانیت) را در خانه آیت الله فاضل لنکرانی دیدیم که از رفتار تازه ترین زندانی این دادگاه عصبانی بود. می گفت برای آنکه تنبیه شود زندانی اش کردیم و اگر اندکی همکاری کند آزادش می کنیم اما او حتی حاضر نیست کلمه ای از حرف هایش کوتاه بیاید و حتی کسی از مسئولان را بپذیرد و می گوید تا آخرین روز حکمش را در حبس می ماند!

همان روزها یک دوست دیگر که بخاطر اثری جنجالی، گذرش به زندان افتاده بود و خوشبختانه زود آزاد شده بود برای همان مدت کوتاه گرفتاری هم از سردبیرش ناخشنود بود که چرا به تندروی او رضایت داده و در ستایش “میانه روی” قصه ها می گفت.

حالا اما روزگار عوض شده ست؛ آن زندانی که زندانبان را گرفتار مقاومت اش کرده بود و حسرت کلمه ای “همکاری” را بر دل زندانبانان گذاشته بود کسی جز محسن کدیور نبود. آن سردبیر متهم هم کسی جز احمد زیدآبادی نبود که سالهاست دارد تاوان آزادگی اش را با سخت ترین شکنجه های جسمی و روحی می پردازد. اما آن دوست میانه روی ما که حالا سالهاست از ایران رفته و رسیده به دنیای آزاد؛ کدیور را مستبد و ضد آزادی می خواند و موسوی را به سخره می گیرد و آبروها را به نام آزادی و استقلال حرفه ای و به کام ولنگاری اخلاقی به مقتل می برد و چه باک!
شاید بتوان آبادی هویّت خود را بر ویرانه حُرمت دیگران بنا کرد؛ چنین بنایی آسان اما بی آینده است و به طوفانی، آبادی بر باد می رود.

نقد مستدل و منصفانه آراء دیگران بسیار دشوار است و ترجیح سُخره ی نسیه بر سفره نقد، قابل درک؛ اما اگر عموم آنان که از این نظام سرکوبگر ناراضی اند حداقل بر این اصل توافق دارند که نه به خشونت حکومت رضایت دهند و نه خود مرتکب خشونت شوند، پس متاع خشونت زبانی و قلمی این روزها را در کدام بازار می فروشند؟
تخم کینه و دشمنی پراکندن و راههای صلح و آشتی را بستن و زبان به خشونت کلامی گشودن، کم از خشونت فیزیکی ندارد و نارواست و چنین رفتاری حتی با دشمنان نیز شرط اخلاق و مروّت نیست.
یکایک ما خطاهایی داریم که می توان درباره آنها نوشت و مستند و مستدل به تک تک آنها پرداخت اما حرمت شکستن حتی باب نقد را نیز می بندد و باب کدورتی می گشاید که محصول نامبارک آن تفرقه و تشتّت حتی در مشترکات است که البته لابد دوستان “مستقل”، تعهدی نسبت به آن مشترکات و امیدی که مردم به جنبش اعتراضی و رسانه هایش بسته اند ندارند.