نمایندۀ اسلامِ حقیقت[۱]

شب عاشورا است. السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علی الحسین وعلی علی‌بن‌الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین. سلام بر حسین، سلام بر حسین‌بن‌علی، سلام بر حسین‌علی منتظری.

در شب هفتم عالم ربانی، مرجع عالی‌قدر، آیت‏الله‏ منتظری در شب عاشورا گردهم آمده‌ایم. در شرایطی با شما سخن می‏گویم که در خانه‏ای که منتظری دومین معمار آن بود، امکان برگزاری مجلس ترحیم برای صاحب‌خانه نیست. خانه را اشغال کرده‏اند. دو دهه است که خانۀ ما ایران، اشغال شده است. حداقل در سال اخیر همۀ ایرانیان درک کرده‌اند که خانه‌شان را غصب کرده‌اند و علیه غاصب و متقلّب به خیابان‏ها ریختند و فریاد زدند و تظاهرات کردند و سرکوب شدند. بحثم در ضمن هشت محور ارائه خواهد شد.

یکم. امام حسین معلم بزرگ آزادگی

مجلس حسینی‌مان را به‌یاد امام حسین آغاز می‏کنیم و آنگاه در ادامه به حسین‌علی می‏پردازیم. یکی از تکان‌دهنده‌ترین و نافذترین عباراتی که دربارۀ قیام سیدالشهدا(ع) در زیارات ما به‌کار رفته است، عبارتی است که در زیارت اربعین استفاده شده است: «قد بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة» یعنی شهادت می‏دهم که حسین خون گلوی خودش را در راه تو داد تا بندگانت را از نادانی و حیرت گمراهی نجات دهد. درواقع، قیام حسین قیامی آزادی‌بخش است. حسین قیام کرد تا مردم را با معارف راستین اسلام آشنا کند.

اگر حسین قیام نمی‏کرد، نمایندۀ اسلام، امیرالمؤمنین! یزیدبن‌معاویه بود. خلیفۀ رسول‌الله یزید بود و «اسلام اموی» به‌جای «اسلام نبوی» بر کرسی نشسته بود و نسل‌های مسلمان پس از پیامبر، یک‌به‌یک می‏شنیدند تاریخی را که معاویه نوشته بود و یزید ادامه داده بود. حسین قیام کرد تا به همگان بیاموزد که اسلام، آن نیست که از بلندگوهای خلافت پخش می‏شود. اسلام آن نیست که از منبر مسجد دمشق منتشر می‏شود، اسلام چیز دیگری است.

اسلام را از پسرِ دخترِ پیامبر بیاموزید: من حسینم، پسر فاطمه (دختر رسول‌الله)، فرزند علی مرتضی. می‏خواهید بگویم که جدّم رسول‌الله چه گفت؟ خود از جدّم رسول‌الله شنیدم که فرمود: «افضل الجهاد کلمة عدل عند امام جائر». بالاترین جهادها سخن عدالت‌خواهانه در حضور سلطان ستمگر است. این چهرۀ واقعی و چهرۀ اصیل نبوی است و نه آنچه که شما از دستگاه خلافت می‏شنوید.

من از رسول خدا شنیدم که فرمود: «من رأی سلطاناً جائراً، مستحلاً لحرم الله، ناکثاً بعهده، یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان، فلم یغیر علیه بقول و لا فعل، فعلی الله ان یدخله مدخله» آن‌کسی که دید سلطان ستمگری را که آنچه را که خدا حرام کرده، حلال می‏کند، عهد الهی را نقض می‏کند و در بین بندگانش با گناه و تجاوز (به حقوق مردم) معامله می‏کند، اگر چنین سلطانی را یافتید و او را با قول و فعل تغییر ندادید، بر خداوند است که شما را به جایگاهتان (جهنم) وارد کند.

این شیوه، شیوۀ حسینی است و لذا امام حسین در طول تاریخ همواره یادش، مشوّق عدالت‌خواهی است. راهش مروّج آزادی‌بخشی است: «ان لم یکن لکم دین و لاتخافون المعاد فکونوا احراً فی دنیاکم». اگر دین ندارید، اگر از آخرت نمی‏ترسید، لااقل در دنیای خود آزاده باشید. حسین آزاده بود. آزادگی با آزادی تفاوت دارد. آزاده کسی است که در درجۀ اول، از نفس امّارۀ خود رهیده باشد. بندۀ نفسش نباشد و نفسش را به زنجیر کشیده باشد و درنتیجه آمادۀ مقابله با سلاطین جائرِ بیرونی باشد. از جهاد اکبر موفق آمده باشد تا بتواند به جهاد اصغر نائل آید. آنچنان که رسول‌الله فرموده بود. براین‌اساس می‏باید همواره به‌یاد داشته باشیم که قیام حسینی قیام نجات‌بخش همۀ ملت‌های مسلمان است.

آن چیزی که ما امروز در ایران مشاهده می‏کنیم، فی‌الواقع تداوم راه حسینی است. برادران و خواهران ما در شهر‏های مختلف ایران، امروز تاسوعا را به‌شیوه‏ای که حسین می‏پسندید برگزار کردند، اما گاز اشک‌آور استشمام کردند. شلیک تیر هوایی شنیدند و سرکوب شدند. چرا؟ چون یاحسین می‏گفتند و فردا نیز در ایران عاشورا برقرار است و یاحسین‌گویان، عزاداران حسینی دربرابر یزید زمانه، اعتراض مسالمت‌آمیز و شرعی و اخلاقی خود را نشان خواهند داد.

دوم. منتظری مدافع رحمت و عدالت و حرّیت

در این فرصت کوتاه که توفیق حضور مجازی در خدمت شما یافته‏ام، بنا دارم نکاتی را در زمینۀ یکی از خدمتگزاران سیدالشهدا و زنده‌کنندگان نام امام حسین در زمان خود با شما درمیان بگذارم. کسی که در زندگی همچون پدر، بر گردنم حق دارد. نه‌تنها بر من، که بر این ملت، حقّ حیات معنوی دارد. او کسی نیست جز آیت‏الله منتظری.

همه شنیده‌ایم که سه دهه، حکومت روحانیت در ایران، مردم را نسبت به دین، تشیّع و روحانیت بیزار کرده است. در مجلس عزای یک روحانی واقعی نشسته‌ایم و این‌گونه ملت ایران نسبت به او ابراز علاقه، ادب و قدرشناسی می‏کند. ملت ایران با نفس عالمان دین یا کسانی که در کسوت روحانیت هستند سرِ ستیز ندارد. اگر سرِ ستیز داشت، این‌گونه برای منتظری عشق نمی‏ورزید. ملت ایران به‌دقت می‏تواند بین عالم ربّانی و روحانی ریاکار، تفکیک کند. بین عالم عامل و عالم بی‌عمل تفاوت بگذارد.

بسیار بوده‌اند مراجع تقلیدی که از دنیا رفتند و جز برخی از اهالی قم و جمعی از مقلّدانشان در تشییع‌جنازۀ آن‏ها شرکت نکردند و تأثیر فراوانی در جامعۀ خود نداشتند. بر آن‏ها هم رحمت خداوند ارزانی باد. در همین ده سال گذشته تحقیق کنید. اما وقتی مرجع تقلیدی، عالم عاملی، عالم ربّانی مانند منتظری از دنیا رفت، بیش از همۀ مراجع تقلید قم که تشییع‌جنازۀ آن‏ها را به چشم دیده و به یاد دارد، از اقصی‌نقاط ایران، تشییع‌کننده به قم آمد. با تنوع آرا و عقاید. همه آمدند تا نسبت به این عالم بزرگ، قدردانی خود را اعلام بکنند.

فی‌الواقع مردم با روحانی مستبد، بد هستند. مردم با ریاکاران و وعّاظ‌السلاطین مخالف هستند. آن‏ها که نام اسلام را به زبان می‏آورند اما مزوّرانه عمل می‏کنند. آن‏ها که نام علی را به زبان می‏آورند و به راه معاویه می‏روند. سینۀ حسینی می‏زنند ولی کار یزیدی می‏کنند، مردم از چنین افرادی بیزار هستند و با کسی هم تعارف ندارند. در خیابان‏ها هم علیه چنین افرادی شعار می‌دهند و ابراز نفرت می‏کنند؛ اما نسبت به کسانی که پیرو واقعی حسین هستند، رهرو واقعی علی هستند، نسبت به آن‏ها نه‌تنها مشکلی ندارند؛ بلکه آن‏ها را بسیار دوست می‏دارند.

منتظری خلاصۀ این مثلث اسلامی است: او عصارۀ رحمت نبوی، عدالت علوی و آزادگی حسینی است. اسلامی که او شناخته بود، جان‌مایه‌اش رحمت بود: «و ما أرسلناک الا رحمةً للعالمین». او معتقد بود کتاب خدا کتاب رحمت است. پیامبرش، رحمت للعالمین است، خدایش رحمان و رحیم است. مگر ممکن است اسلامی که از این خدا و از این کتاب و از این پیامبر صادر می‏شود، اسلام قساوت و خشونت و سرکوبگری باشد!؟ آن‌چیزی که ما امروز در ایران مشاهده می‏کنیم به اسم اسلام است، اما پوستین وارونه است. نام اسلام را به زبان می‏آورند، اما حقایق اسلامی را به زیر پا می‏نهند.

منتظری کوشش فراوان کرد که به جوانان ایرانی بیاموزد که اسلام این نیست. هر عیب که هست از مسلمانی حاکمان است و اسلامِ حقیقی، چیز دیگری است. اسلام آن است که پیامبر معرفی کرده است. اسلام را باید در نهج‌البلاغه جست. اسلام را باید در دعاهای صحیفۀ سجادیه یافت. اسلام در دعای عرفۀ امام حسین نهفته است. اسلام در شیوۀ خلافت معاویه و یزید نیست. اسلام را در حکومت مدنی پیامبر و روش علوی باید جست. این عصارۀ اندیشۀ استاد منتظری است.

سوم. منتظری سرآمد علم، تقوا و جهاد

منتظری در سه شاخص آدمیت سرآمد دوران خود بود. آن چیزی که در اسلام فضیلت است: علم و تقوا و جهاد است. خداوند به قلم سوگند خورده است. «ن والقلم ومایسطرون». فرموده است: «هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون» هرگز عالم با جاهل مساوی نیست. «یرْفَعِ اللَّـهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ» خداوند آن‏ها را که دانش داده است بالا برده است. منتظری سرآمد عالمان زمان خود بود، اعلم فقیهان و اسلام‌شناسان عصر ما.

در حوزۀ تقوا نیز خداوند فرموده است: «انّ أکرمکم عندالله أتقیکم» کریم‌ترین شما نزد پروردگارتان، متّقی‌ترین شما هستند. و منتظری در عصر ما سرآمدِ تقوا، خداترسی و پرهیزگاری است. در اطلاعیه‏های ماه آخر زندگی‌اش تذکر می‏داد که مرگ در پیش است، همه بدانیم که او را ملاقات می‏کنیم. باور کنیم که «إنا لله وإنا إلیه راجعون»، از خدا هسیم و به‌سوی خدا می‏رویم. اگر همین جمله را کسی باور کند، رضوان خدا را غنیمت برده است. و منتظری باور کرده بود، به ملاقات دوست می‏رود.

سومین فضیلت در اسلام، جهاد است: «فضّل الله المجاهدین علی القاعدین أجراً عظیماً» خداوند مجاهدان را بر قاعدان و خانه‌نشسته‏ها برتری بخشیده است. منتظری مجاهدِ فی سبیل‌الله بود، جهاد و کوشش او در راه خدا برای به‌دست‌آوردن نام و نان و جاه و مقام نبود. قبل از انقلاب از زندانی به زندان دیگر و از تبعیدی به تبعیدی دیگر می‏رفت.

بسیاری از نوشته‌هایی که امروز مشاهده می‏کنیم، توسط کسانی نوشته شده است که منتظری را در زندان دیده بودند یا با پشتوانۀ فتوا و احکام منتظری از زندان آزاد شده بودند و او حقّ حیات برایشان داشت و یا کسانی بودند که در شهرهای حاشیۀ ایران که غالباً برادران اهل سنّت در آن‏ها زندگی می‏کنند و سال‏ها منتظری را به آن شهرها تبعید کرده بودند و آن‏ها از نزدیک با زندگی این عالمِ زاهد آشنا شده بودند، امروز در رسای او بسیار نوشتند.

چهارم. منتظری نمایندۀ اسلامِ حقیقت

بعد از انقلاب هم منتظری درس بزرگی به ما داد، او نمایندۀ «اسلامِ حقیقت» بود، درمقابلِ «اسلامِ مصلحت». عالمانی بودند و آن‏ها هم خدمت کردند؛ اما در فلسفۀ سیاسی به این نتیجه رسیدند که تحصیل قدرت، البته به‌نام اسلام برایشان مهم‌ترین مسئله است و لذا فتوا دادند که حفظ نظام از اوجبِ واجبات است. واجب‌تر از نماز، واجب‌تر از روزه، واجب‌تر از حج، واجب‌تر از احکام معاملات فقه. برای همین اگر مصلحتِ نظام اقتضاء کند، می‏توان مضاربه و مزارعه و مساقات و دیگر عقود را باطل کرد. اگر مصلحتِ حکومت اقتضاء کند، می‏توان حج را هم موقّتاً تعطیل کرد. با همین راه‌حلّ ظاهراً می‏توان موقّتاً روزه هم نگرفت، موقّتاً نماز هم نخواند.

تصوّر چنین امری، این برای منِ مسلمان مشکل بود و هست. «الَّذِینَ إِن مَّکنَّاهُمْ فِی‌الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکرِ وَلِلَّـهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ».[۲] قرار بود غایتِ استقرار حکومت از منظر قرآن، اقامۀ نماز و برقراری عبادات دینی باشد. مگر نه اینکه در فقه می‏خوانیم که مسلمان در هیچ شرایطی نمازش نباید ترک بشود. جالب است بدانید که در فقه رایج نمازِ خوف و نماز غرقی؛ یعنی در جنگ و در زمان غرق‌شدن هم از انسان ساقط نمی‏شود. حال، حکومت اسلامی اگر مصلحتش اقتضا کند، می‏تواند نماز را ترک کند؟ کاری به این ندارم که در این شرایط کسی به فکر نماز هست یا نه؟ اما مهم این است که در این دین، نماز این مقدار ارزش داشت. حال، کسی بیاید و بگوید حفظ نظام از نماز هم واجب‌تراست؛ یعنی نظام باید خیلی مقدّس باشد و خیلی باید مهم باشد که بتوان از نماز هم فاکتور گرفت و نظام را از نماز هم بالاتر گرفت.

اما برای منتظری، چیزی بالاتر از نظام بود و نظام بالاتر از همه‌چیز نبود. بالاتر از نظام، جان انسان‏ها بود. بالاتر از نظام، عدالت بود. بالاتر از نظام، حقیقت بود. بالاتر از نظام، شرافت و کرامتِ انسانی بود. لذا به‌سادگی و به‌وضوح و با شفّافیت نوشت که: «من حفظ نظام را واجب نفسی نمی‏دانم». به‌عبارتی، آن‌را هدف نمی‏دانم. نظام وسیله‏ای بیش نیست. نظام طریق است. راه است برای رسیدن به یک مطلب مهم‌تر و بالاتر. اگر نظام طریقیت خود را حفظ کرد، دراین‌صورت آن را باید حفظ کرد؛ اما اگر نظام، دیگر طریق و راه به‌سوی آن هدف نباشد، دراین‌صورت این ره که تو می‏روی به ترکستان است. راه را رها کن. می‏باید به طریقی رفت که ما را به هدف برساند. جمهوری اسلامی را تأسیس کردیم که در آن احکام اسلام و بالاتر از آن عدالت برپا شود.

پنجم. منتظری در برابر انحراف اساسی جمهوری اسلامی

در اوان تأسیس جمهوری اسلامی، سخنان مرحوم آیت‏الله خمینی را به‌دقت گوش می‏کردم و می‏خواندم. آن حرف‏ها برای من جذّابیت فراوان داشت. قرار بود در زندان‌های ما دیگر زندانی سیاسی نباشد. قرار بود که در مملکت ما حتی مارکسیست‏ها هم آزاد باشند و هیچ‌کس به‌خاطر اعتقاداتش طرد نشود. قرار بود همۀ مردم در مقابل قانون، مساوی باشند. قرار بود که هیچ‌کس حقّ ویژه‏ای نداشته باشد و هزار قرار مشابه دیگر.

چند سال پیش در مدرسۀ فرزندم، در دهۀ فجر به‌عنوان یکی از اولیای دانش‌آموزان دعوت شده بودم. از من در حضور فرزندانمان پرسیدند باز هم اگر همان شرایط بود، شما چه می‏کردید؟ اگر برمی‌گشتیم به سی سال قبل، شما باز هم انقلاب می‏کردید؟ من برای بچه‏ها استدلال کردم؛ بچه‌ها! ما آن‌زمان استقلال می‏خواستیم، حالا هم می‏خواهیم. آن‌زمان آزادی می‏خواستیم، حالا هم می‏خواهیم. آن‌زمان عدالت می‏خواستیم، حالا هم می‏خواهیم. آن‌زمان اسلامِ رحمانی می‏خواستیم حالا هم می‏خواهیم. از جنس همان‏ها که منتظری می‏گفت، حالا هم می‏خواهیم. اگر آن شرایط را دوباره درک می‏کردم، همان حرف‌ها را می‏زدم.

اما آن بنایی که بعد از انقلاب اسلامی برپا شد، با آنچه که ما می‏خواستیم تفاوت‌هایی داشت. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، از زمان بالا گرفتن اعلامیه‏های مرحوم آیت‏الله خمینی در سال ۱۳۵۶ تا نیمۀ اول سال ۱۳۵۸، اصلاً اسم ولایت فقیه در کار نبود. قرار نبود که کسی حقّ ویژه‏ای داشته باشد. ما آقای خمینی را دوست داشتیم. راستش را به شما بگویم، منِ جوان، آن‌روز بسیاری را می‏دیدم که می‏گفتند: عکس امام را خودمان در ماه دیده‌ایم. خوب قاعدتاً هر کسی، صورت‌هایی را که در خیال خود دارد در آسمان می‏دید. آن‌قدر خمینی را دوست داشتیم که چه بسی ما هم او را در آسمانِ خیالمان دیدیم. اما آن مسائلی که بعد اتفاق افتاد، آن نبود که باید باشد.

منتظری هم خمینی را خیلی دوست می‏داشت. مثل یک شاگرد نسبت به استادش، مثل یک فرزند پدرش را. تا آخر عشقش را حفظ کرد؛ اما عشق به استاد هرگز باعث نشد که او حقیقت را نبیند. لذا مانند ارسطو که دربارۀ استادش افلاطون گفته بود که من افلاطون را دوست می‏دارم، اما حقیقت را بیش از افلاطون دوست می‏دارم، منتظری هم خمینی را همچون استاد دوست می‏داشت اما حقیقت، چیزی بالاتر از استاد بود. لذا منتظری حقیقت را بر همه‌چیز مقدّم کرد.

آن چیزی که بعد از انقلاب اتفاق افتاد، به‌تدریج که پیش می‏رفت، شکل و صورت دیگری می‏یافت. آزادی که قرار شده بود؛ چند ماه بیشتر نگذشته بود که آن آزادی به‌تدریج ازدست رفت. عدالت بار عام نیافت و اسلامِ رحمانی، جایش را به اسلامی خشن و زُمخت و سرکوبگر داد.

منتظری احساس می‏کرد که این آن نیست که او ترسیم کرده است، سال ۶۴ بود که او را مجلس خبرگان، به‌عنوان جانشین رهبر آینده انتخاب کرد. او سه سال قائم‌مقام رهبر بود و در این سه سال هر آنچه که می‏توانست برای اصلاح جمهوری اسلامی کوشید. کوشش فراوانی کرد. خودش درد زندان کشیده بود. سال‏ها انفرادی بود. شکنجه دیده بود. شکنجۀ فرزند دیده بود. لذا بیش از همه متوجه زندان‏ها بود، تا شد سال ۶۷.

برای شما قصه می‏گویم؛ اما این قصه، عین واقعیت است و آن‌چیزی است که در ایران اتفاق افتاده است. نمی‏دانم که چگونه به آیت‏الله خمینی خبر داده بودند، غلط خبر داده بودند و یا او نادرست شنیده بود. هر چه بود اتفاق ناگواری افتاد.

یکی از سازمان‌های تروریستی در آن زمان رفته بود و با دشمنِ ملت ایران، صدام‌حسین عراقی، همدست شده بود و بعد از آنکه صدام قطعنامه را پذیرفت، آن‏ها به ایران حمله کردند. خوب، واضح است که می‏باید از کشورخود دفاع می‏کردیم. عملیات مرصاد پیش آمد و جلوی ورود آن سازمان تروریستی گرفته شد. تعداد زیادی کشته شدند و تعداد زیادی از مدافعین ایران شهید شدند و برخی هم دستگر شدند. ملت عصبانی شده بود، اما عصبانیت ملت و صاحب‌منصبان، باعث نمی‏شود که عدالت زیر پا گذاشته شود «وَلَا یجْرِمَنَّکمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلَّاتَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَیٰ وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ خَبِیرٌ بِمَاتَعْمَلُونَ».[۳]

آن دستگیر شده‏ها را که در میدان جنگ گرفته بودند، قرار بود که مجازات کنند. اما کسانی که همفکر آنان بودند و در زندان بودند و قبل از این واقعه، محاکمه شده بودند و محکومیت را یا گذرانده بودند و باید آزاد می‏شدند و یا در حال گذراندن بودند، نمی‏دانم این فکر نادرست به ذهن چه‌کسی خطور کرد که می‏باید از آن‏ها هم بپرسیم که کارِ هم‌سازمانی‏های خود را قبول دارید؟ آیا هنوز برسر موضع خود هستید؟ احیاناً اگر بگویند ما برسر موضع هستیم و به آن سازمان وابسته هستیم و هنوز به افکار سابق خود اعتقاد داریم، پس این‏ها محارب هستند و باید اعدام شوند. در کدام دادگاه با کدام هیئت منصفه با کدام وکیل مدافع؟ هیچ‌کدامِ این‏ها رعایت نشده بود.

خبر به گوش آیت‏الله منتظری رسید. احساس کرد که ارکانِ شرع، نقض شده. عرش خدا می‏لرزد. قرار است بی‌گناهانی اعدام شوند. نامه نوشت. ظاهراً نامۀ ایشان به‌دست آیت‏الله خمینی نرسیده بود و یا دیر رسیده بود و بالاخره آنچنان که در خاطرات خود نوشته است، نزدیک به سه تا چهار هزار نفر از زندانیان در آن سال اعدام شدند. این تعداد زندانی اگر اعدام شوند، چه‌میزان دادگاه لازم دارد، چه‌میزان باید قاضی، پرونده را مطالعه کند؟ به‌نظر می‏رسد آئین دادرسی اجرا نشده بود و آیت‏الله منتظری نگران بود که این اعدام‌شده‏ها بی‌گناه باشند. او اعتراض کرد، اما اعتراض او به‌جایی نرسید. مرحوم آیت‏الله خمینی احساس کرد که این قائم‌مقام، ساز دیگری می‏زند؛ اختلاف‌نظرها اوج گرفت.

آن‌زمان من از این مسائل اطلاعی نداشتم. این مسائل خیلی دیر به بیرون درز کرد. درحال تحصیل در قم بودم. اولین زمانی که تفاوتِ منظر خمینی و منتظری را درک کردم، به‌یاد دارم که مدیر فعلی انتشارات کویر (ناشر کتاب‌های اخیرم و «کویرِ» او هم به نام کویرِ «دکتر شریعتی» نام نهاده شده است) مصاحبه‏ای کرد با چند نفر از سران جمهوری اسلامی در آن‌زمان. مرحوم آیت‏الله منتظری قائم‌مقام رهبری، و آقایان میرحسین موسوی نخست‌وزیرِ وقت، هاشمی‌رفسنجانی رئیس وقت مجلس، موسوی ‌اردبیلی رئیس وقت دیوان عالی کشور و اگر اشتباه نکنم رئیس‌جمهور وقت (مقام رهبری فعلی) و این مجموعه مصاحبه‏ها در بهمن سال ۱۳۶۷ منتشر شد، مصاحبه‌کننده، بعد از چند روز از انتشار کتابش به زندان انداخته شد. آن مصاحبه‏ها را من خواندم. مصاحبۀ آیت‏الله منتظری در بهمن ۱۳۶۷ یکی از مهم‌ترین برگ‌های تاریخِ انقلاب اسلامی بود. بگردید و این مصاحبه را پیدا کنید. بدانید که ما چرا به منتظری عشق می‏ورزیم. منتظری در آن مصاحبه، درحالی‌که قائم‌مقام رهبری بود، عملکرد نُه سالۀ جمهوری اسلامی را نقد کرد و گفت که ما قرارمان این بود که دستگاه شاهنشاهی را از میان برداریم، شیوه‏های شاهنشاهی را از بین ببریم. قرار بود که با مردم رو راست باشیم. دفاع از کشور لازم بود اما قرار نبود که شعارهایی بدهیم که نتوانیم آن‏ها را عمل کنیم. او دربارۀ ادامۀ جنگ بعد از خرمشهر به‌صراحت انتقاد کرده بود. او دربارۀ بسیاری از شیوه‏های تندی که پیش گرفته شده بود، به صراحت انتقادِ خود را بیان کرد.

این مصاحبه که پخش شد و مصاحبه‌گر که به زندان رفت، چند ماهی بیشتر طول نکشید، نامه‌هایی بین رهبر و قائم‌مقامش ردّ و بدل شد و منتظری در میان دو راه قرار گرفت، یا این شیوه‏ای که تاکنون بر مملکت حاکم بوده است را می‏پذیری و دَم نمی‏زنی، یا کنار می‌روی. و منتظری به این نتیجه رسید که دینش و آخرتش اقتضاء می‏کند که مقام را ببوسد و به کناری بنهد و بزرگوارانه به دنیا پشت‌پا زد. دنیا او را طلبید، اما او دنیا را نطلبید.

در خطبۀ همّام (نهج‌البلاغه، خطبۀ ۱۸۶) از صفات متّقین از زبان امیرالمؤمنین یکی این است که: «أَرَادَتْهُمُ الْدُّنْیا فَلَمْ‌یرِیدُوهَا» دنیا آن‏ها را اراده می‏کند اما آن‏ها دنیا را نمی‏خواهند. دنیا منتظری را خواست، حاضر شد و خودش را در اختیارش نهاد، اما همانند امیرالمؤمنین فرمود: «یا دنیا غُرّی غیری» ‏ای دنیا! غیر از مرا اراده کن، غیر از مرا فریب بده، من فریب تو را نمی‏خورم و منتظری فریب دنیا را نخورد.

به او گفتند: حضرت آیت‏الله، چند ماه دندان روی جگر می‏گذاشتید و مملکت را تحویل می‏گرفتید و آن وقت خودتان کشور را آن‌گونه که صلاح می‏دانستید اداره می‏کردید. ایشان پاسخ داده بودند که: جواب خدا را چه می‏دادم؟ آخرت را چه می‏کردم؟ جواب بچه‏های مردم را چه می‏دادم؟ من می‏دانستم. کسی نگفت. کسی فریاد نکرد. اما من نمی‏توانستم و فریاد کردم. و امروز آنکه گفت آری و آنکه گفت نه، آنکه گفت آری به قدرت و به دنیا و آنکه به قدرت نه گفت و آنکه از حقوق مردم دفاع کرد و در این ابتلاء دنیوی او پیروز شد و دیگران شکست خوردند.

ششم. انتقادهای منتظری از انحرافات بنیادی مقام رهبری

خطا کرد جناب رهبری، که در پیام تسلیت پر نیش‌اش فرمود: در اوخر عمر ایشان ابتلائاتی سنگین پیش آمد، امتحان‌های خطیر و بزرگ پیش آمد، برخی خطا کردند، امیدوارم رنج‏های دنیوی کفارۀ آن خطا‏ها باشد. شاگرد کوچک منتظری، به آن رهبر معظم عرض می‏کند: آنکه خطا کرد منتظری نبود. دفاع از حقوق مردم خطا نبود. دفاع از کرامت و جان انسان‏ها خطا نبود. دفاع از احکام مسلّم شرع، خطا نبود. آنکه خطا کرد منتظری نبود، دیگران بودند که خطا کردند. اینکه می‏گویم حسین‌علی، شجاعتِ حسینی داشت، شجاعت این است که قدرت این‌گونه برایت حاضر باشد و تو آن‌را نپذیری. منتظری بزرگ بود.

منتظری بعد از عزلش از قائم‌مقامی و فی‌الواقع از رهبری، می‏توانست کینه‏ای به دل بگیرد و رها کند و با همه‌چیز مخالفت کند؛ اما تا آخرین لحظۀ عمرش، همچون مادری مهربان، این فرزندِ منحرف‌شده را کوشید تربیت کند. آخرین اطلاعیه‌هایی را که از او به‌دست داریم، همواره حاکمان جمهوری اسلامی را نصیحت می‏کند که دست از لجاجت بردارید. هنوز راه بازگشت هست. صدای مردم‌تان را بشنوید. با آن‏ها مهربان باشید. زندانیان را آزاد کنید. روزنامه‏ها را آزاد بگذارید. انتقاد بشنوید. مگر اسم علی نمی‏برید؟ امام علی به ما درس داده است، اگر مردم اجازۀ انتقاد از شما را نداشته باشند، شما شاه می‏شوید، ما علیه شاهان انقلاب کردیم. قرار نیست مردم علیه ما انقلاب کنند. اگر از من و شمای روحانی بدشان می‏آید، اجازه بدهید زیبایی اسلام را درک بکنند. خودتان را به اسلام تحمیل نکنید. اسلام زیبا است، اسلام دین سهلۀ سمحه است، یعنی آسان و اهل مدارا است. چرا شما اهل قساوت هستید؟ پیامبر ما غلیظ‌القلب نبود، لین بود و نرم رفتار می‏کرد و چرا شما قسی‌القلب با مردم مواجه می‏شوید؟

وقتی که مردم عالمان دین را می‏بینند، باید به‌یاد خدا بیفتند؛ اما شما به‌گونه‏ای رفتار می‏کنید که وقتی شما را می‏بینند، به‌جای آنکه به‌یاد خدا بیفتند، به‌یاد شیطان می‏افتند. عالم دینی، حاکم اسلامی باید به‌گونه‏ای باشد که مردم وقتی او را می‏نگرند، به یاد امام علی بیفتند، رهبر جامعۀ دینی باید به‌گونه‏ای باشد که عدالت علی‌گونه داشته باشد. می‏باید سعۀصدر حسنی داشته باشد؛ اما انصافاً وقتی سیمای شما را به کرّات از تلویزیون ایران به مردم تحمیل می‏کنند، مردم چه‌چیز را مشاهده می‏کنند؟

آن‌زمان گذشت که مردم تصویر رهبر خود را در ماه می‏دیدند. حالا شما را در جای دیگر می‏بینند و به‌گونه‏ای دیگر ترسیم می‏کنند. گوش بخوابانید، صدای مردم را از خیابان‏ها می‏شنوید. گوش کنید! می‏گویند «مرگ بر دیکتاتور»، می‏گویند «ما اهل کوفه نیستیم، پشت یزید بایستیم»، منظورشان کیست؟ پیامبر می‏گفت: «لاتجتمع امّتی علی الخطا» امتم بر خطا اتفاق نمی‏کند. حواستان جمع باشد. اکثر این مردم چیزی می‏گویند، چیزی می‏خواهند. همان فقهی که منتظری به ما یاد داد، در کتاب صَلاتش، در بحث نماز جماعت، آورده است که اگر مردم در مسجدی از امام‌جماعت بدشان آمد، برای آن امام‌جماعت کراهت دارد در آن مسجد نماز بخوانند. این درسِ بزرگی به ما می‏آموزد. اکثر فقیهان از این احادیث، کراهت فهمیده‏اند. اما در مدرسۀ این فقیهِ بصیر، به قاعده‏ای استناد می‏شود از مرحوم ابن‌فهد حلی، فقیه قرن هشتم، شش قرن قبل، وقتی وی به این بحث رسیده بود، این سؤال را از او کرده بودند که اگر مردم در جایی حاکمشان را دوست نداشته باشند و او را نخواهند، آیا او می‏تواند در امور آن منطقه تصرف کند و به حکومتِ خود ادامه بدهد؟ مرحوم ابن‌فهد پاسخ داده بود که «لایجوز التأمّر علی جماعة بغیر رضاهم» جایز نیست امارت و حکمرانی‌کردن بر جامعه‏ای، بدون رضایت آن‌ها.

یعنی به زبان امروزی، دموکراسی لازم است. یعنی اگر پشتوانۀ مردمی نداشته باشی، بدون رودربایستی باید غزل خداحافظی را بخوانی. مردم تو را نمی‏خواهند. پائین بیا. بالارفتن از قدرت را که بلد هستی، پائین آمدن را یاد نگرفته‌ای؟! مگر قرار است حتماً حضرت عزرائیل بیاید و ما را از شرّ حکّام جائر نجات بدهد؟ معنای دموکراسی این است که چندصباحی تشریف آوردید، بسیار خوب! حالا نوبت دیگران است. قرار نیست که تا آخر عمرِ حکام، مردم آن‏ها را تحمل کنند. یک ذرّه آب جایی بماند، چند روز که گذشت اگر در جریان نباشد می‏گندد.

در قانون اساسی وقتی می‏نوشتند، پیش‌بینی کرده‌اند که اگر رئیس‌جمهور بیشتر از هشت سال حکومت کند، دیکتاتوری می‏شود. عجیب است! اگر کسی که بیست درصدِ قدرت در دست او است بیش از هشت سال (دو دوره) ریاست بکند، امکان دیکتاتوری او هست، اما رهبری که بیش از هفتاد درصد قدرت، قانوناً در دست او است، بیش از بیست سال قدرت را به‌دست داشته باشد، دیکتاتوری نمی‏شود؟ این با عقل چه‌کسی جور درمی‏آید؟

هفتم. منتظری و مسئلۀ ولایت مطلقۀ فقیه

خدمت استاد رفته بودم، عرض کردم که شما چگونه در قانون اساسی، ولایت فقیه را نوشتید؟ فرمود: ما تحت‌تأثیر شخصیت مرحوم آیت‏الله خمینی بودیم. او مظهر همۀ فضائل بود. گفتم آیا احتمال نمی‏دادید که دیکتاتوری پیش بیاید؟ گفت: والله نه! آن‌قدر دوستش داشتیم که هرگز چنین احتمالی نمی‏دادیم. عرض می‏کردم که ظاهراً باید قانون را به‌گونه‏ای نوشت که امکان استبداد و امکان خطا و امکان ظلم در آن نباشد، فارغ از اشخاص. خدمت ایشان عرض شد در زمان حیات خود، آنچه که به‌خطا پیش آمده، خودتان به‌نحوی که صلاح می‏دانید، تدارک کنید. ایشان چیزی نمی‏گفت و با بزرگواری سر به زیر می‏انداخت. اما اطمینان دارم که سال‏ها فکر کرد. به‌خصوص زمانی که در حصر خانگی بود.

پنج سال و چند ماه در خانه‌اش زندانی بود و از خانه بیرون نیامده بود. زمانی درِ خانه را باز کردند که پزشکان از او قطع امید کرده بودند و می‌گفتند که می‏میرد و روی دست شما می‏ماند. حکومت، آن‌روز منّت گذاشت و او را آزاد کرد که زمانی که از دنیا می‏رود، در حصر نباشد؛ تا نگویند که منتظری در زندان کشته شد. اما تا هوای آزادی به پیرمرد خورد، او هفت سال دیگر هم از خدا عمر گرفت تا فرصت جبران خطایی که در تدوین قانون اساسی کرده بود را پیدا کند و آن‌گونه پاک و زیبا برود که یک ملت در سوگ او بگرید و او را این‌گونه باشکوه مشایعت کند.

تجربۀ منتظری، تجربۀ ملت ایران است. او خطای ورودِ ولایت فقیه در قانون اساسی را جبران کرد و گفت من از مردم عذر می‏خواهم. خطا تنها از جانب او نبود، ما همه اشتباه کرده بودیم. همۀ ما در این خطا سهیم و شریک بودیم؛ اما منتظری، گناه را به‌گردن گرفت و گفت آن‌چیزی که ما می‏خواستیم، این نبود. ما می‏خواستیم اسلام، عدالت و آزادی پیاده شود. در عمل اشتباه کردیم. ولایت فقیه قرارش این بودکه نظارت کند. استاد به‌تدریج دیدگاهش از «ولایت فقیه» به «نظارت فقیه» ارتقاء پیدا کرد. مرادش از نظارت، نظارتِ قانونی بود و نه دخالت در همۀ امور. ایشان دراین‌زمینه رساله‏ای مفصّل نوشت و تفاوت نظارت و دخالت را تبیین کرد. شاگرد، در این نظارت البته با استادش هم‌داستان نبود.

ولی باز هم به‌نظرش رسید که این نیز پاسخ نمی‏گوید. پذیرفت که حکومت، امری عُقلایی است و می‌باید به‌شیوۀ عُقلایی جامعه را اداره کرد و صرفاً اگر جامعه دیندار است، می‏باید ضوابط و موازین دینی در آن جامعه رعایت شود. او به ما نشان داد که در تحوّلات فکری‌اش صادق بوده است، مردم هم صادقانه پذیرفتند.

دیدگاه فقهی‌- سیاسی آیت‏الله منتظری با دیدگاه فقهی- سیاسی استادش مرحوم آیت‏الله خمینی در چند محور تفاوت داشت:

محور اول در نصب فقیه به ولایت بر مردم از جانب خدا یا رسول یا امام. مرحوم آیت‏الله خمینی فقیه را منصوب خداوند می‏دانست. آیت‏الله منتظری قائل بود که فقیه را باید مردم انتخاب کنند. نتیجۀ انتخاب این می‏شود که فقیه نمی‏تواند ولایت شرعی بر مردم داشته باشد؛ بلکه او باید وکالت (نوعی عقد با مردم) از جانب مردم داشته باشد. «وکیلِ مردم» با «ولیّ بر مردم» خیلی تفاوت دارد؛ اگرچه که از واژۀ ولایت فقیه استفاده می‏کرد، اما در کتاب «دراسات فی ولایةالفقیه» به‌صراحت توضیح می‏دهد که منظور ایشان، وکالت فقیه از جانب مردم است، یک عقد لازم است بین مردم و حاکم.

محور دوم در اطلاق یا تقیید ولایت یا وکالت فقیه است. مرحوم آیت‏الله خمینی به ولایت مطلقۀ فقیه قائل بود. فراتر از احکام اولیه و ثانویۀ شرعی و ظاهراً فراتر از قانونِ اساسی بشرساز. آیت‏الله منتظری منکر ولایت مطلقه بود و ولایت و وکالت را مقیده می‏دانست. مقید به شرط ضمن‌عقدی به‌نام قانون اساسی که در این قانون اساسی، همۀ جزئیات لازم، ذکر شده است و اگر هر یک از طرفین از این شرط تخطّی کردند، از حقوق، ساقط می‏شود. مثلاً اگر حاکم از وظایف خود تخطّی کرد، دیگر حاکم نیست و عزل می‏شود.

منتظری دراین‌مورد پیرو مرحوم آخوند خراسانی محسوب می‏شود. به نظر خراسانی، ولایت مطلقه تنها از آنِ ذاتِ ربوبی است. حتی پیامبر و ائمه هم ولایتشان مقید است، چه‌برسد به فقیه. واضح است که فقیه، ولایت مطلقه ندارد. لذا او به بازنگری قانون اساسی رأی منفی داد. البته ایشان قائل بود که فقیهِ اعلم می‏باید ناظر قانونی بر جامعه باشد و اگر خطایی دید، تذکر بدهد. شاگرد، در مقاله‏ای در زمان حیات استاد، این دیدگاهِ ایشان را هم نقد کرد. در آخرین نظری که دربارۀ حکومت از دیدگاه اسلام که یک هفته قبل از وفات ایشان مکتوب و منتشر شد، در ضمن سؤال و جوابی، ایشان از واژۀ ولایت فقیه هم دیگر استفاده نکردند و اصولاً به لزوم زعامتِ فقیه اشاره نکردند؛ به‌جای آن به استقلال قوا؛ عُقلایی‌بودن شیوۀ ادارۀ جامعه؛ اینکه حاکم می‏باید با نظر کارشناسان، جامعه را اداره کند اشاره کرد. آیا در نظر نهایی ایشان، ولایت فقیه حذف شده بود؟ به ضرس قاطع نمی‏توان گفت؛ اما یقیناً دیدگاه ایشان نسبت به سابق، تعدیل شده است.

منتظری چهرۀ شاخص در حمایت از حقوق بشر در ایران بود. او اولین فقیه شیعه بود که رساله‏ای مستقل دربارۀ حقوق انسان نوشت و حقوق انسان ازآن‌حیث که انسان است به‌جای حقوق مکلّفان و مؤمنان را مورد بحث قرار داد. او اولین فقیهی بود که باصراحت فتوا داد که هستند کسانی که ما عقیدۀ آن‏ها را باطل می‏دانیم؛ یعنی بهایی‌ها، اما باطل‌بودن عقیده، باعث نمی‏شود که ما آن‏ها را از حقوق شهروندی محروم کنیم. آن‏ها هم حقّ آموزش دارند. آن‏ها هم حقّ حیات دارند. آن‏ها هم مثل بقیۀ مردم می‏توانند از کلیۀ حقوق شهروندی برخوردار باشند. او به حقوق بشر عمیقاً باور داشت.

ایشان اگرچه با افکار مدرن ازقبیل دموکراسی، آشنایی تفصیلی نداشت، اما «رضایت عامّه‏ای» که در نهج‌البلاغه[۴] آمده است را آن‌گونه تفسیر می‏کرد که چندان فرقی با دموکراسی (که ما از جان لاک و جفرسون و مونتسکیو شنیده‌ایم) ندارد. او جان‌مایۀ دموکراسی را درک کرده بود. فهمیده بود که بدون رضایت مردم، حکومت‌کردن ناروا است. لذا هم به دموکراسی اعتقاد داشت و هم به حقوق بشر. البته از زاویۀ سنّتی به همۀ این امور نگاه می‏کرد.

اما سنّتِ او به‌دل‌نشستنی است. مثل دینداری پدربزرگ‌های ما است که در آن، اخلاص و صفایی نهفته است که به یک دنیا می‏ارزد. مردم هم عاشق صداقت هستند و از دروغ متنفرند. منتظری مثل بلور بود، صاف و ساده، پاک و بی‌ریا. وقتی سخنی می‏گفت از دلش برخاسته بود، لذا بر دل ما می‏نشست.

هشتم. منتظری و روشنفکران: انتقاد توأم با احترام

به‌یاد دارم که ده ماه قبل، دی‌ماه ۱۳۸۷ اطلاعیه‏ای داد. در آن، سه گروه را مورد خطاب قرار داده بود. حکومت، حوزه‏های علمیه و روشنفکران و نواندیشان. برای اولین‌بار بود که واژۀ نواندیش را به‌کار می‏برد. کاملاً مشخص بود که دلش از برخی مطالبی که در اینترنت (یا احیاناً در برخی جراید) خوانده بود، به‌درد آمده بود. دوستان! مرجع تقلید ما اینترنت می‏دید. ایمیل هم داشت. به ایمیل‌هایش هم خود، جواب می‏داد. وقت می‏گذاشت. می‏گفت کسی که این ایمیل را فرستاده سؤالی دارد، اگر من بتوانم او را قانع کنم به یک دنیا می‏ارزد.

وقتی کسانی به ایشان می‏گفتند: حضرت آیت‏الله‏العظمی! حیف شما نیست که به ایمیل هر کس‌وناکسی جواب می‏دهید؟ او می‏گفت این‏ها به من احترام کرده‌اند که برای من ایمیل زده‏اند، سلام کرده‏اند، سلام آن‏ها شرعاً جواب دارد، سؤال کرده‏اند، حال سؤال را چه روی کاغذ بنویسند و چه ایمیل کنند، من به آن‏ها پاسخ می‏دهم. همۀ شما شاهد باشید که هرکس به او نامه نوشت و ایمیل زد به‌فاصلۀ یکی دو هفته جواب گرفت. فقیه بصیر ما روزنامه می‏خواند. به رادیو هم گوش می‏کرد. رادیوهای مختلف هم گوش می‏کرد. او از دنیای خود مطّلع بود.

او می‏دانست که اقتصاد را باید به اقتصاددان بسپارد، لذا نگفت که اقتصاد مال چهارپایان است. او می‏دانست که سیاست را باید به سیاستمداران و کارشناسانِ این دانش بسپارد. او می‏دانست که امور حقوقی را به حقوقدانان باید واگذارد. او برای فقها هم جایی داشت و می‌گفت شما می‏باید در حوزۀ شناخت اجتهادی دانش‌های اسلامی کار کنید. باید تفقه کنید. به فقه، عمیقاً احترام می‏گذاشت. فقه برای او علم شریفی بود. نسبت به کسانی که مدعی هستند که اسلام را می‏شود منهای فقهاهت با اخلاق تعریف کرد، انتقاد داشت. معتقد بود که ما هم به اخلاق احتیاج داریم و هم به فقه احتیاج داریم و هم به اعتقادات. هیچ‌کدام جای دیگری را نمی‏گیرد. در این بیانیۀ مهم، به حاکمان متذکر می‏شود که اگر همواره شما با قساوت با مردم برخورد کنید، شبهات علیه اسلام رشد می‏کند و دیگر هیچ‌چیز را از شما نخواهند پذیرفت و درنتیجه اگر شما هدفتان اسلام بوده است، مردم از اسلام خواهند گریخت. با مردم روراست باشید. مردم را آزاد بگذارید. محیطی آزاد درست کنید. با آزادی باعث می‏شود که هم ایمان مردم تقویت شود و هم اگر انتقادی در کار شما است به شما تذکر بدهند و با نصیحت متقابل مردم و حکومت، جامعه بهتر پیش می‏رود.

به حوزه‏های علمیه تذکر داد که فرزند زمان خودتان باشید. حدیث امام صادق(ع) را یاد آن‏ها می‏آورد: «العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس». کسی که عالم به زمان خود باشد شبهات به او هجوم نخواهند آورد. به‌گونه‏ای نباشید که گویی در چند قرن قبل، زندگی می‏کنید. کتاب‌های خود را به‌گونه‏ای ننویسید که انگار فقط به درد پدربزرگ‌های ما می‏خورد. بچه‏های ما الآن به‌گونۀ دیگری زندگی می‏کنند. اگر کسی انتقادی کرد از او دعوت کنید که بیاید شبهات یا آراء متفاوتش را در حوزه‏های علمیه برای شما بیان کند. با او به شیوۀ «جدال أحسن» پاسخ گویید. کوشش کنید پاسخ منطقی به منتقدین بدهید. کسی را تکفیر نکنید. منتظری با تکفیر و تفسیق به‌شدّت مخالف بود. به دانشمندان رشته‏های مختلف احترام بگذارید.

برای همین همواره می‏گفت: اگر شبهه‏ای پیش آمده، علی‌الأغلب به‌خاطر حکومت استبداد دینی در ایران است. اگر این‌گونه استبداد نمی‏ورزیدید، نگاه روشنفکران و نواندیشان با مسائل دینی بسیار مهربان‌تر از این بودند که الآن هستند. دیگر کسی به‌سراغ معنویتِ غیردینی نمی‏رفت و نمی‏پنداشت معنویتِ غیردینی می‏تواند کارکرد بهتری از اسلام داشته باشد. دیگر کسی در وحی بودن قرآن تردید نمی‏کرد و نمی‌گفت که مصحف، تفسیرِ شخصِ محمّدبن‌عبدالله، از وحی الهی است یا برخاسته از شخصیت او در مواجهه با تجربۀ ربوبی است. چرا؟ چون در قرآن اشکالاتی یافته‌اند که با این نظریۀ سنّتی که قرآن وحی الهی است، باعث می‏شود که در ساحت ربوبی خطا راه یافته باشد. منتظری می‏گفت این شبهات قبلاً هم بوده است و سخن تازه‏ای نیست. به‌علاوه، این شبهات پاسخ دارد. به ایشان باید پاسخ علمی داد نه اینکه با فشار و تکبّر، طردشان کرد.

و بعد از اینکه با حکومت و حوزه‏های علمیه اتمام حجّت کرد آنگاه به‌سراغ روشنفکران و نواندیشان رفته به آن‏ها هم پدرانه نصیحت کرد که می‏دانم با شما نامهربانی کرده‏اند. می‏دانم که اصحاب قدرت شما را رنجانده‏اند؛ اما شما از اسلام نرنجید و با اسلام مهربان باشید. مسلّمات دین را جدی‌تر بگیرید و دربارۀ آن‏ها بیشتر مطالعه کنید و هر شبهه‏ای به ذهنتان رسید آن‌را در رسانه‏ها مطرح نکنید و کوشش کنید مسئولانه‌تر با این مسائل برخورد کنید. وظیفۀ روشنفکر مسلمان، تولید و تقویت شبهه نیست؛ کوشش برای حلّ و پاسخ به شبهات است.

خودش با همۀ مشغله‏ای که داشت قلم به‌دست گرفت و دربارۀ برخی شبهات جدید دربارۀ وحی، رساله نوشت. «سفیر حقّ و صفیر وحی» در توضیح و تبیین وحی از زبان خودش تا نشان بدهد مدّعیاتی ازقبیل «وحی، تجربۀ نبوی است»، «در قرآن خطا یافت می‏شود»، «الفاظ قرآن ساختۀ رسول خدا است و معانی آن از درون او جوشیده است»، «وحی قرائت نبوی از جهان است»، با موازین عرفان، حکمت و قرآن به چه میزان سازگار است. به نظر وی، حکیمان و عارفان مسلمان در فرآیند وحی، پیامبر را علّت قابلی وحی، یعنی گیرندۀ وحی دانسته‌اند نه فرستنده و مولّد وحی. از منظر او، مدّعیات یاد شده با ظواهر قرآن‌کریم و سنّت نبوی سازگار نیست. براین‌اساس آیت‏الله منتظری به‌دقت مرزبان بصیر آفاق تفکر اسلامی بود. اهل بحث و نقد و گفت‌وگوی محترمانۀ علمی بود. چه با روشنفکران و دگراندیشان، چه با حاکمان و ارباب قدرت. آنچه را که حق می‏دانست، در ابعاد فلسفی، کلامی، فقهی، اجتماعی و سیاسی، می‏گفت و می‌نوشت.

خداوند به همۀ ما توفیق ادامۀ راه آن بزرگ‌مرد ایران، اسلام و تشیّع را عنایت بفرماید. متبرّک باد نام او، پر رهرو باد راه او.

والسلام

[۱]. بزرگداشت آیت‏الله‌‏العظمی منتظری، شب عاشورا، ویدئوکنفرانس، مرکز فرهنگی اسلامی شمال کالیفرنیا، اکلند، ۵ دی ۱۳۸۸، ۹ محرّم‌الحرام ۱۴۳۱، ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹.

[۲]. حج، ۴۱.

[۳]. مائده، ۸.

[۴]. عهدنامۀ مالک اشتر، نامۀ ۵۳.