فایل صوتی

شرح گلشن راز

شیخ محمود شبستری

جلسه اول. دیباچه

محفل فرهنگ و خرد، دانشگاه کارولینای شمالی، چپل هیل

۵ شهریور ۱۳۹۵، ۲۶ آگوست ۲۰۱۶

 

شیخ محمود بن عبدالکریم شبستری از عرفای اوایل قرن هشتم است. گلشن راز یکی از شاهکارهای ادب فارسی و عرفانی است. کتابی موجز، با بیانی بدور از پیچیدگی مباحث عمیق عرفانی را تشریح کرده است. درباره شبستری و کتابش در شرح پیشگفتار (جلسه دوم) بیشتر خواهم گفت. مشخصات بهترین نسخه گلشن راز به شرح زیر است:

مجموعه آثار شیخ محمود شبستری: گلشن راز، سعادت نامه، حق الیقین، مرآت المحققین و مراتب العارفین؛ مقدمه، تصحیح و توضیحات به اهتمام صمد موحد، تهران، ۱۳۶۵، کتابخانه طهوری، ۴۲۰ صفحه.

گلشن راز در این هفت قرن شروح متعددی داشته است. مهمترین شرح آن که مورد استفاده من در این دروس است شرح ذیل است: مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، تالیف محمد بن یحیی لاهیجی نوربخشی از عرفای قرن نهم.

محمد لاهیجی در ابتدای شرح، شبستری را اینگونه معرفی کرده است: «افتخار العرفاء والمحققین اختیار الولیاء الواصلین اکمل المدققین والموحدین الشیخ الکامل نجم الملة والدین محمود التبریزی الجبستری قدس الله روحه وکثر من عنده فتوحه»

گلشن راز ۱۰۰۴ بیت دارد. کتاب پاسخ به پرسشهای عرفانی است و بر أساس آن به بخشهایی تقسیم شده است. توضیح این بخشها در ضمن مقدمه خواهد آمد.

در این مباحثات اشعار گلشن راز «به اختصار» شرح، و به رموز عرفانی، فلسفی، و دینی آن به ایجاز اشاره می شود. غرض اصلی نقبی به معارف بلند نهفته در این کتاب است، تنبهی برای گوینده و احیانا فایدتی برای شنونده. موضوع جلسه اول دیباچه گلشن راز شرح ابیات ۱ تا ۳۱ است.

 

 [۱] به نام آن که جان را فکرت آموخت / چراغ دل به نور جان برافروخت

مقصد اقصی معرفت الله است، حصول آن نزد حکما به نظر و استدلال، و نزد عرفا به کشف یعنی انفصال و اتصال است، و هر دو تعبیر به «فکر» را مقصود خود می دانند، چرا که فکر سیر معنوی از ظاهر به باطن و از صورت به معنی است، پس کتاب را به نام آموزگار فکرت به جان آغاز کرد. معرفت به طریق فکرت است.

مراد از جان روح آدمی است که مُدرِک معانی و مُلهَم فهوم و معلَّم علوم باری می باشد.

شبستری تصریح به اسمای حسنی و حمد باری نکرد، از باب اذعان به معلومیت او بر همگان و إقرار به عجز حامد.

مراد از دل محل تفصیل علم و کمالات روح و مظهر تقلب ظهورات الهی است، لذا مسمی به قلب شده است.

خداوند با نور جان چراغ دل را برافروخته است: نور قلب مستفیض از روح است. دل واسطه بین روح و کمالات است. همچنانکه در ظلمت ادراک اشیا با نور چراغ میسر است، رؤیت وحدت حقیقی در تاریکی کثرت نیز با جز با صفای دل برگرفته از نور جان ممکن نیست.

جام جهان نما دل انسان کامل است / مرآت حق نما به حقیقت همین دل است

دل مخزن خزائن سرّ الهیست / مقصود هر دو کَون زدل جو که حاصلست

نور جان عاری از کدورت تعلق است. اسماء دیگر جان: عقل و روح. همچنانکه سرّ و خفی و نفس ناطقه و قلب نیز یک حقیقت اند هر اسمی به اعتبار صفتی خاص.

ذکر مُنعِم به نعمتی خاص انسان کرد و سپس به نعمتی پرداخت که شامل عالم و آدم است تا خصوصیت آدم و تقدم او بر عالَم معلوم شود.

 

[۲] ز فضلش هر دو عالم گشت روشن / ز فیضش خاک آدم گشت گلشن

تجلی ظهوری بر دو نوع است: عام و خاص. تجلی اول یا «فضل» همان تجلی رحمانی یا رحمت امتنانی است: «ماتری فی خلق الرحمن من تفاوت» (ملک ۳)، «ورحمتی وسعت کل شیء» (اعراف ۱۵۶). از حیث منت و عنایت بی سابقه‌ی عمل بر اشیاء افاضه می شود. مراد از دو عالم غیب و شهادت و دنیا و عقبی است.

این بود هر ذوات را شامل / ناقص از وی برابر کامل

کافر و کفر و مومن و ایمان / همه را اندرو مساوی دان

تجلی دوم یا فیض همان تجلی رحیمی است: فیضان کمالات معنویه بر مؤمنان و صدیقان و ارباب قلوب است از قبیل معرفت، توحید، رضا، تسلیم، توکل، متابعت أوامر و اجتناب از نواهی. در این تجلی کافر از مؤمن، عاصی از مطیع و ناقص از کامل ممتاز گشته است.

از این فیض، طبیعتِ انسان گلشن شده و هزاران گل رنگارنگ خوشبوی معارف و حقایق در آن روئیده است.

 

[۳] توانایی که در یک طرفةالعین / ز کاف و نون پدید آورد کونین

طرفة العین: نظر اجمالی، مقام اقتضای ذات.

کاف و نون: صورت أراده کلیه، «اذا قضی امرا فیقول فانما یقول له کن فیکون» (بقره ۱۱۷).

کونین: اعیان ثابته جمیع موجودات در غیب و شهادت.

 

[۴] چو قاف قدرتش دم بر قلم زد / هزاران نقش بر لوح عدم زد

قاف قدرت: اول مقدوری که قدرت متعلق به او شده، تعین اول است.

قلم: تعین اول، عقل کل، روح اعظم، ام الکتاب، حقیقت محمدی.

هزاران نقش: کثرات موجودات غیرمتناهیه.

لوح عدم: عدم اضافی. اعیان ثابته در حالی که در علم حقند متصف به عدم خارجی هستند.

 

[۵] از آن دَم گشت پیدا هر دو عالَم / وز آن دَم شد هویدا جان آدم

از آن دم که نفس رحمانی افاضه وجود اضافی به صور معانی (اعیان ثابته) کرد آنها را از علم به عین و از غیب به شهادت آورد. یعنی با تجلی شهودی حق در مظاهر امکانیه به جهت اظهار أسماء و صفات به لباس کثرات ملبس می شود. از همان تجلی ظهوری – نفَس رحمانی – جان و حقیقت آدمی هویدا شد.

 

[۶] در آدم شد پدید از عقلْ تمییز / که تا دانست از آن اصلِ همه چیز

در برخی نسخ: عقل و تمییز.

چون آدم مجلای ذات و آئینه جمیع أسماء و صفات الهی بود تمییز عقلی که مستلزم معرفت تام باشد در او به منصه ظهور رسید. مقصود ایجاد معرفت حق تعالی است. حدیث قدسی: پرسش داود: لما ذا خلقت الخلق؟ فاوحی الله تعالی الی داود: کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف.

«وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون» (ذاریات ۵۶). ابن عباس: ای لیعرفون.

مراد از أراده لیعرفون و استعمال لیعبدون در آیه: عرفان دو طریق دارد: استدلال از اثر به موثر و دوم طریق تصفیه باطن و تجلیه سر از غیر و تحلیه روح (طریق انبیا و اولیا و عرفا). ذکر سبب کرد و أراده مسبب نمود، چرا که با عبادت و طاعت معرفت شهودی حاصل می شود.

اگر آدم انسان کامل باشد همه امور را درمی یابد. چرا که معرفت به رب معرفت همه چیز است، که او مستجمع جمیع کمالات است.

 

[۷] چو خود را دید یک شخص معین / تفکر کرد تا خود چیستم من

هر عین خارجی دو اعتبار دارد: از حیث حقیقت یا ظهور حق در صور مظاهر ممکنات یعنی تجلی شهودی. فخلقت الخلق اشاره به این معنی است. دیگری از حیث تعین و تشخص: از این حیث اشیاء خلق و ممکن نامیده شده و جمیع نقائص به موجودات ممکنه به این وجه منسوب است.

«ماعندکم ینفد و ماعندالله باق» (نحل ۹۶). ماعندکم ینفد اشاره به اعتبار دوم است و و ماعندالله باق اشاره به اعتبار اول.

اول چیزی که مدرک انسان می شود تعین شخصی اوست که نهایت تنزلات است. و نخستین پرسش از چیستی خود است تا به معرفت او رهنمون شود.

 

[۸] ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد / وز آنجا باز در عالَم نظر کرد

نسخه بدل: بر عالَم گذر کرد.

نسبت موجودات به حق تعالی نسبت جزئی به کلی است، سفر از تعین آدمی (خلاصه‌ی تعینات و کثرات) به سوی کلی (واحد مطلق). این سفر سیر و سلوک مقید به جانب مطلق است: سیر الی الله و وصول به مقام احدیت. حاصل آن تابش انوار الهی در دل مصفاست. اعددت لعبادی الصالحین ما لاعین رأت ولا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر. (برای بندگان صالحم چیزی مهیا کردم که چشمی ندیده و گوشی نشنیده و بر قلب انسانی خطور نکرده است).

بعد از فناء و اتصال به مقام اطلاقی جهت تکمیل ناقصان باز بر عالم (مرتبه جزئیت و تقید) به سیر بالله نظر کرد. رهاورد این سفر یا نظر بیت بعدی است.

 

[۹] جهان را دید امری اعتباری / چو واحد گشته در اعداد ساری

عارف در سیر بالله خود جمیع کثرات را قائم به بوجود واحد دید، و دانست که غیر او هیچ موجود حقیقی دیگری نیست و کثرات و کلیت و جزئیت و اطلاق و تقیید همه اعتبارات آن حقیقتند.

سریان وجود واحد مطلق در کثرات کونین مانند سریان واحد در اعداد است. چرا که اعداد جز تکرار واحد نیستند.

موجودات امکانی شرائط ظهور احکام أسماء الهی هستند.

 

 [۱۰] جهان خلق و امر از یک نفَس شد / که هم آن دم که آمد باز پس شد

جهان خلق و امر: «الا له الخلق والامر» (اعراف ۵۴).

آدم در دو سیر رجوعی به مقام احدیت، و سیر نزولی و ظهوری به عالم کثرات، جز حق شهود نکرد و غیری نماند، لذا چنین سرود.

عالم خلق: عالم ماده و مدت، از افلاک و عناصر و موالید؛ عالم مُلک و شهادت.

عالم امر: عالم فاقد ماده و مدت، از عقول و نفوس؛ ملکوت و غیب.

هر دو مخلوق نفَس رحمانی یا تجلی حق در مجالی کثرات ظهور یافته اند: از مقام احدیت تا مرتبه انسانی در قوس نزول، و از مرتبه انسانی تا مقام احدیت در قوس صعود و عروج.

 

[۱۱] ولی آن جای‌گَه آمد شدن نیست / شدن چون بنگری جز آمدن نیست

کثرات مراتب أمور اعتباریند، آمدن و شدن آن حقیقت نیز امری واقعی نیست، بلکه از غایت تجدد فیض رحمانی تعینات اکوانی نمودی دارند. اگر آمدن و شدن حقیقی بود باید با تنزل به مرتبه مادون مرتبه مافوق منعدم شود، حال آنکه همه مراتب باقی اند و مرتبه ای منعدم نمی شود. در حقیقت تجلی آنا فانا تجدید می شود، نیست و هست می شوند، یعنی دائم الفیض است. این آمد و شد به حدی است که ادراک رفت و آمد نمی توان کرد جز به اعتبار معتبر.

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست / مصطفی فرمود دنیا ساعتی است

هر نفس نو می شود دنیا و ما / بی خبر از نو شدن اندر بقا

 

[۱۲] به اصل خویش راجع گشت اشیا / همه یک چیز شد پنهان و پیدا

در شهود عرفانی یک مشهود بیشتر نیست. کثرات عالم در حقیقت عدم است، و اصل همه اوست، و اشیاء به حق هست شده اند و رجوعشان نیز به اوست، غیر او چیزی نیست. پنهان، عالم غیب است و پیدا عالم شهادت. اثنینیت وهمی متلاشی شد، و وحدت صرف ظاهر شد.

جمله یکی بود، نبود از دوئی اثر /  توحید بی مشارکت آنجا شود عیان.

 

[۱۳] تعالی الله قدیمی کو به یک دم / کند آغاز و انجامِ دو عالَم

رفیع و عظیم است خداوند قدیم منزه از کثرت و تغیر و حدوث که به یک دم (نفس رحمانی) به تجلی رحمانی ممکنات را از کتم عدم به صحرای وجود آورد، و در همان دم کثرت را به نور وحدت متلاشی کرده است، یعنی هر دو عالم غیب و شهادت را.

اول و اخر بوجود و حیات / هست کن و نیست کنِ کائنات

با جبروتش که دو عالم کم است / اول ما آخر ما یک دم است

 

[۱۴] جهانِ خلق و امر آنجا یکی شد / یکی بسیار و بسیار اندکی شد

نزد ارباب حقیقت وحدت حقیقی و کثرت اعتباری است. در تجلی ظهوریِ خلق و امر وجود اویند: واحدِ کثیرنما. وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت.

 

[۱۵] همه از وهم توست این صورتِ غیر / که نقطه دایره است از سرعتِ سیر

آنکه در وجود، غیرخدا می بیند توهم است. نمود غیریتِ کثراتْ خیال است. والا در حقیقت یک نقطه وحدت است از سرعت انقضا و تجدد دائره می نمایاند.

روْ نقطه آتشین بگردان / تا دائره‌ی روان نماید

این دائره غیر نقطه‌ای نیست / لیکن به نظر چنان نماید

یا توهم آب از سراب.

 

[۱۶] یکی خط است از اول تا به آخر / بر او خلق جهان گشته مسافر

ترتب موجودات ممکنه خط مستدیر وهمی است. خطی از مرتبه انسانی تا مرتبه الهیت. بر این خط موهوم خلق جهان مسافرند. از ظهور به بطون و از بطون به ظهور. «کما بدأکم تعودون» (اعراف ۲۹)

 

[۱۷] در این ره انبیا چون ساربانند / دلیل و رهنمای کاروانند

این سفر بی راهبر میسر نیست. راهبران انبیاء واولیاء هستند، ضبط و نگهبانی نفوس خلایق از افراط و تفریط. «والله یدعوا الی دارالسلام ویهدی من یشاء الی صراط مستقیم» (یونس ۲۵). این کاروان راه طریقت است.

 

[۱۸] وز ایشان سید ما گشته سالار / هم او اول هم او آخر در این کار

از انبیا پیامبر ما مقدم بر دیگر پیامبران است. انبیاء مظاهر اویند. حقیقت محمدی عقل اولست: اول ما خلق الله العقل.  اول ما خلق الله نوری. اول ما خلق الله روحی. کنت نبیا وآدم بین الماء والطین.

کنت اول النبیین فی الخلق و آخرهم فی الصورة. اول به حقیقت و غایت نمایان شده در همه انبیاء، و آخر به صورت و عینیت. حقیقت محمدی: ذات احدیت به اعتبار تعین اول.

 

 [۱۹] احد در میمِ احمد گشت ظاهر / در این دَورْ اول آمد عین آخِر

احد اسم ذاتست به اعتبار انتفای تعدد أسماء و صفات و نسب. امتیاز احد به احمد در یک میم است. پس تعین محمدی در میم احمد است. مظهر حقیقی احد حقیقت احمد است و باقی مراتب موجودات مظهر حقیقت محمدی هستند. انسان کامل از خود فانی و به بقای حق باقی است.

در دائره موجودات اولین موجود که عقل اولست، عین آخرین موجود – انسان – شد. یعنی حقیقت عقل کل به صورت انسان کامل ظاهر گشت.

در نسخه شرح لاهیجی بعد از بیت نوزدهم این بیت آمده است:

ز احمد تا احد یک میم فرق است / جهانی اندر آن یک میم غرق است

میم احمد اشاره به دائره موجوداتست که مظهر حقیقت محمدی اند.

 

[۲۰] بر او ختم آمده پایانِ این راه / بدو مُنزَل شده «أَدعوُا الی الله»

نسخه بدل: در او مُنزَل. علت غائی در مرتبه مقدم و در ظهور موخر است. او خاتم انبیاء است. «ماکان محمد ابااحد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیین» (أحزاب ۴۰). نشئه محمدی مظهر اسم جامع الله است.  و معاد هرکس به مبدء اوست لذا در شأن ایشان نازل شده: قل هذه سبیلی اَدعوا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی (یوسف ۱۰۸). أارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار؟ (یوسف ۳۹)

 

[۲۱] مقام دلگشایش جمع جمع است / جمال جانفزایش شمع جمع است

برای عارفان در سیر الی الله و سیر فی الله و سیر بالله منازل و مقامات بسیار است. مقام هر کس لایق حال اوست. به وارادات به دل سالک «حال» گویند. چون حال دائمی شد «مقام» گویند. چرا که سالک در آن اقامت کند.

مقام دلگشای پیامبر جمع الجمع است. جمع مقابل فرق است. فرق احتجاب از حق به خلق است یعنی خلق را غیر حق بیند. جمع مشاهده حق است بی خلق که مرتبه فنای سالک است. تا هستی سالک برجای باشد شهود حق بی خلق محقق نشود.

جمع الجمع شهود خلق قائم به حق، یعنی حق را در جمیع موجودات و مخلوقات مشاهده می کند. مقام بقاء بالله. فرق بعد الجمع، فرق ثانی و صحو بعد المحو.

صاحب این مقام وحدت را در کثرت و کثرت را در وحدت مشاهده می کند.

صاحب جمعست پیشش نیست فرق / جان او در بحر وحدت گشت غرق

جمع جمعست آن که حق بیند عیان / در مرایای همه فاش و نهان

صاحب این مرتبه کامل بود / زان که این هر دو را شامل بود

جمال جانفزا یعنی جامعیت جمیع صفات کمال و أسماء ذاتش روشن کننده قلوب و أرواح جمیع کاملان است. «وما ارسلناک الا رحمة للعالمین» (انباء ۱۰۷).

 

[۲۲] شده او پیش و جان‌ها جمله در پی / گرفته دستِ جانها دامن وی

نسخه بدل: دلها جمله در پی. محمد در کمال نبوت و ولایت پیش و بیش از همه است، او متوجه عالم اطلاق است. دلهای انبیاء و اولیا در پی او روانند. روانِ مقام اصلی. جانها (أرواح) دست بیعت و تبعیت به او داده اند. تا از حجاب کثرات به توحید واصل شوند.

 

[۲۳] درین راه اولیاء باز از پس و پیش / نشانی داده‌اند از منزل خویش

اولیاء وارث قرب و کمالات انبیاء هستند و هریک به قدر طاقت خود به مقام قرب انبیاء رسیده اند. اولیا با مقامات متفاوت خود در متابعت انبیاء (تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض – بقره ۲۵۳) به زبان اشاره خبری از آن منزل می دهند.

هرکسی از تو نشانی داده باز / خود نشانت نیست ای دانی راز

جمله‌ی جانها ز کنهت بی نشان / انبیاء بر خاک راهت جان فشان (منطق الطیر عطار)

 

[۲۴] به حد خویش چون گشتند واقف / سخن گفتند در معروف و عارف

در سیر عروجی خود چون به اصل رجوع کردند هریک از راه و رسم تعبیر خود کردند. چون از تقید هستی موهوم خلاصی یافتند و به اطلاق پیوستند و به نهایت کمال خود که اتصال به مبدأ است وصول یافتند و معرفت حقیقی حاصل کرده سخن در معروف و عارف گفتند. عارف: سالکی که از مقام تقید به مقام اطلاق سیر نموده است. معروف: حق مطلق که مبدء و معاد است.

 

[۲۵] یکی از بحر وحدت گفت انا الحق / یکی از قرب و بُعدِ سیر زورق

نسخه بدل: قرب و بُعد و سیر زورق. معرفت حقیقی آنست که سالک در بحر وحدت مستغرق گردد و تعین قطره نمانده و قطره و دریا یکی شود. اولیاء الهی انواعی داراند. برخی ارباب سُکرند، در مستی افشای اسرار الهی می کنند که من عین دریایم. نوع دیگر برزخ بین سُکر و صَحو بیان مراتب قرب و بُعد و سیر سفینه تعینِ سالک در بحر توحید کند تا طریق روندگان راه طریقت معلوم گردد.

قرب: سیر قطره بسوی دریا. بُعد: تقید به قیود صفات بشری. سیر زورق: عبور از نشئه انسانیت از منازل به أمواج کثرت و رسیدن به مقام وحدت. زورق: کشتی تعین انسانی در دریای توحید و وحدت حق.

ذرات کون پرتو خورشید مطلق است / در بحر عشق جمله جهان همچو زورق است

دارد فراغت از من و مائی و هست و نیست / اندر محیط هستی او هر که مغرقست

 

[۲۶] یکی را علمِ ظاهر بودْ حاصل / نشانی داد از خشکیِّ ساحل

بی شریعت (که علم به احکام) است و طریقت (که عمل به آن است) حقیقت (که نتیجه مقدمتین است) حاصل نمی شود. بر جمعی از اولیاء به مقتضای اسم ظاهر احکام شرایع و حسن متابعت انبیاء غالب است. آنها أولا مامور ارشاد سالکان نبوده اند و ثانیا أحوال معنوی که بر ایشان ظاهر گشته مخفی داشتند. علم ظاهر: علم شریعت. خشکی ساحل: شریعت. هرکسی را قابلیت استماع اسرار معارف طریقت و حقیقت نیست.

 

[۲۷] یکی گوهر برآورد و خزف شد / یکی بگذاشت دُر نزد صدف شد

نسخه بدل: یکی گوهر برآورد و هدف شد / یکی بگذاشت آن نزد صدف شد.

جماعتی از غواصان بحر حقیقت گوهر اسرار و معانی از صدفهای احکام ظواهر برآوردند و افشاء و اظهار آن اسرار نمودند، لذا نشانه تیر طعن و ملامت خلایق گشتند، و از نادانی غواص را به زندقه و الحاد منسوب کرد و بر قتلش فرمان دادند، لذا گوهرش را به پندار خود خزف کردند.

چون قلم در دست غداری بود / لاجرم منصور بر داری بود

چون سفیهان راست این کار و کیا / لازم آید یقتلون الانبیاء

جماعتی دیگر آن گوهر اسرار را همچنان در صدفها مخفی گذاشتند و به احدی اظهار نداشتند و جز در بیان و شرح صدف شریعت و طریقت چیزی نگفتند.

 

[۲۸] یکی در جزو و کل گفت این سخن باز/ یکی کرد از قدیم و مُحدَث آغاز

هر یک از اولیاء به مرتبه ای به ظهورات و شئونات الهی به عبارتی و اشارتی تعبیر کردند. جماعتی از کثرات و تعینات تعبیر به جزء و از واحد مطلق تفسیر به کل فرمود، که کل شامل جزء است.

جماعتی دیگر ممکنات را به اعتبار تعین و تشخص محدَث خواندند و واحد مطلق را قدیم. همه بیان واقع است:

عباراتا شتی و حسنک واحد / وکل الی ذلک الجمال یشیر

 

[۲۹] یکی از زلف و خال و خط نشان کرد / شراب و شمع و شاهد را بیان کرد

نسخه بدل: بیان کرد … عیان کرد.

بعضی عارفان آن معانی کشفی و شهودی را با زبان رمز بیان کرده اند.

زلف: کثرت، خال: نقطه وحدت، خط: حاجب روی وحدت.

شراب: عشق و ذوق و سکر؛ شمع: پرتو انوار الهی در دل سالک؛ شاهد: تجلی جمالی ذات مطلق.

در نسخه شرح گلشن راز بعد از بیت ۲۹ این بیت آمده است:

یکی از هستی خود گفت و پندار/ یکی مستغرق بت گشت و زُنّار

از مهمترین موانع سلوک، هستی و پندار خود است، شرط اول اجتناب از آن است همان لا اله الا الله.

سهل شیری دان که صفها بشکند / شیر آن دان که خود را بشکند.

گر برون آئی ز پندار وجود / بر تو گردد دور پرگار وجود

 

[۳۰] سخنها چون به وفق منزل افتاد / در افهام خلایق مشکل افتاد

در این گلشن به دلیل تجربه متفاوت هر سالک اختلاف افتاد. اشارات مختلف سالکان مبتدیان را مشکل آمد.

 

[۳۱] کسی را کاندر این معنی است حیران / ضرورت می‌شود دانستن آن

چون در این رشته معانی مستفاد از الفاظ نیست، باید به حالات و مقامات سالک رجوع کرد.

و بازگشودن راز این حیرانی‌ها ضرورت تالیف این کتاب است، که در مقدمه (جلسه دوم) بازگفته خواهد شد، انشاء‌الله.