این بحث که جلسه دوم در شرح رساله سه اصل ملاصدراست شامل سه بخش است: شرح فصول هفتم تا چهاردهم رساله، شرح عباراتی مرتبط از مقدمه اسفار، و شرح گزیده ای از اشعار صدرالمتألهین شیرازی.

 

بخش اول: شرح فصول هفتم تا چهاردهم رساله سه اصل

سه اصل مورد بحث در رساله این بود:

اصل نخست: «جهل است به معرفت نفس که او حقیقت آدمی‌ است».

اصل دوم: «حب جاه و مال و میل به شهوات و لذات و سایر تمتعات»

اصل سوم: «تسویلات نفس اماره است و تدلیسات شیطان مکار و لعین نابکار که بد را نیک و نیک را بد وامی‌نماید.»

در دنبال عباراتی گزیده از هر فصل را به عنوان مشت نمونه خروار و نمی از یم نقل و شرح می کنم. در متن مکتوب به نقل عبارات گزیده اکتفا کرده ام. شرح عبارات را در متن صوتی یا تصویری دنبال کنید. رساله سه اصل، به تصحیح و اهتمام حسین نصر، ت‍ه‍ران‌: ب‍ن‍ی‍اد ح‍ک‍م‍ت‌ اس‍لام‍ی‌ ص‍درا، ۱۳۸۱، ۲۶۳ ص.

 

فصل هفتم: در بیان نصیحت و تنبیه بر طریق سعادت و شقاوت

[۱] «حب جاه و منصب و لذت مال و ریاست و غرور نفس اماره به مکر و حیلت و آنچه بدان ماند از امراض نفسانی و از مهلکاتست و از أصول جهنم است، که همین که رسوخ در نفس پیدا کرد و مزمن گشت أطباء روحانی از علاج آن عاجزند و حسم ماده آن نمی توانند کرد…. از حضرت عیسی (ع) منقول است که گفت من ازعلاج اکمه و ابرص عاجز نیستم و از علاج جهل مرکب عاجزم، زیرا که از امراض نفسانی است و همه امراض نفسانی چنانست که چون راسخ گشت موجب هلاک ابد است و زوال آن محال است. » (ص۵۷ و۵۸)

 [۲] «و چون دانستی که این سه اصل از أصول جهنم است و همه شاخه های شقاوت و بدبختی از این سه بیخ رسته است و از نتایج و ثمرات و لوازم و تبعات این بیخهاست، اکنون ساعتی به خود رجوع کن و در خود لحظه ای فرو رو و ببین این سه اصل در تو موجود است یا نه.» (ص۵۸)

[۳] «اگر بیابی که که این سه و یا بعضی از این در باطن تو موجودست پس خود را مریض النفس می دان و در صدد علاج آن مرض سعی کن و از مهلکات است … و در هر بدی که به مردم نسبت می دهی خود را متهم می‌شناس و همچنین در اعتقادات و اعمال رای خود را باطل و علیل می دان. که رای العلیل علیل. لیکن مشکل آن است که خود را بدین صفات – سیما جهل – موصوف نمی دانی و لحاف غرور شیطان را در سر کشیده پنداری مگر کسب دانشی یا هنری کرده ای، زیرا که مشغول بوده ای چندگاه به خواندن و و نوشتن درس مقالات و شیوخ و حفظ اقوال و تحصیل اساتید عالیه و علاوه آن کشته تحسین عوام و تعظیم ناقصان. هیهات کاشکی آنچه خوانه بودی و دانسته، نمی خواندی و نمی دانستی. … البلاهة ادنی الی الإخلاص من فطانة بتراء.» (ص۵۹)     

[۴] «اما چه گویی در باب حب جاه و ریاست و محبت دنیا و مال و عزت؛ این را چگونه انکار خواهی کرد و به چه حیلت و غرورخود را معذور خواهی داشت؟ نمی بینی که در جمع أسباب و تحصیل مستلذات چگونه سعی بجای می‌آوری و در خدمت اهل ثروت و منصب چه عمر ضایع می کنی و در عبودیت حکام و سلاطین چگونه أوقات را مستغرق می سازی و به فنون حیل و مکر چگونه در توسیع أسباب عیش می کوشی و علی الدوام در فکر زیب و زینت خود و پیوستگان، جان و ایمان صرف می‌کنی. (ص۶۰)   

[۵] “و اگر این را نیز ندانی زهی غرور و جهالت، که اکثر عوان و جهال دنیا بر تو شرف خواهند داشت. زیرا ایشان معترفند به این مرض محبت دنیا و تو نیستی و اگر این علت خود معلوم کرده ای پس ساعتی به خود بپرداز و بدان که سرّجمیع بدبختی ها همین است، چنانچه پیامبر فرموده است که حب الدنیا راس کل خطیئة و همین علت است که منشأ عداوت تو و همسرانت با فقیران و گوشه‌نشینان شده است، زیرا که تو و ایشان می‌خواهید که از راه شید و ریا و تشبّه به علما، كسب جاه و عزت و تحصيل‌ مال و ثروت كنيد، و عوام را به زور حيله و تلبيس صيد خود مي‌سازيد، و اسباب تمتع دنيا را از راه صورت صلاح و تقوي فراهم آوريد. و اگر از كسي استشعار آن نموديد كه به حسب باطن آگاه و مطلع است بر مكر و غدر و نقص و جهالت و كيد و بطالت امثال شما، مي‌خواهيد كه بنيادش در روي زمان زمين نباشد، كه مبادا چيزي از وي سر زند از فعل و قول و عمل كه منافي مسلك هواپرستي و غرور باشد، و اگر خود احياناً در مقام نصيحت درآید یا شیوه جاهلان و منافقان را مذمت نماید، یا کلمه‌ای از روی حقیقت بر زبان آورد که مضاد طبیعت اهل شید و مكر باشد، في‌الحال دود کبر و نخوت از مهواي ديگ‌دان غضب و شهوت غليان پذيرفته، به مصعد دماغ مرتفع گردد، و درون گنبد دماغ را چنان تيره و سياه سازد كه جاي هيچ انديشه صحيح در آن نماند، و چنان گرد و غبار حقد و حسد صفحه آينه ادراك را فراگيرد كه گنجايش صورت نصيحت نماند، و چراغ عقل كه به اندك سببي از غايت كم نوري مخفي مي‌گردد، از باد نخوت دماغ فرومي‌ميرد.

شمع دلشان نشانده پيوست         آن باد كه در دماغشان هست

في‌الحال در مقام خصومت و جدال یا مكر و احتيال درآمده، به چندين وجه ردّ سخنانش نمايند و قدرش را در نظرها بشكنند. (ص۶۱-۶۲)

 

فصل هشتم در پیدا کردن راه خدای که مسلوک روندگان و مسلک بینندگان است

[۱ّ] آدمی بالقوه خلیفه خداست و قابل تعلیم أسماء و مسجود ملائکه ارض و سماست

گر آدمی صفتی از فرشته درگذری / که سجده گاه ملَک خاک ادمی‌زادست

و حمال بار امانتی‌است که آسمانها و زمین و کوهها از تحمل آن عاجزند (ص۶۸)

[۲] آن علمی که آن مقصود اصلی و کمال حقیقت است و موجب قرب حق تعالی است علم الهی و علم مکاشفات است نه علم معاملات. جمیع أبواب علومِ اعمالْ غایتش مجرد عمل است و فایده عمل تصفیه و تهذیب ظاهر و باطن است و فایده تهذیب باطن حصول صور حقیقیه است. (ص۷۰)

[۳] عزیز من میان کار دل و کار گل فرق بسیارست و تفاوت بیشمار.

عمل کان از سریر حال باشد / بسی بهتر ز علم قال باشد

ولی کاری که از آب و گل آید / نه چون علمست کان کار دل آید

میان جسم و جان بنگر چه فرقست / که این را غرب گیری و آن چو شرقست

از اینجا بازدان أحوال اعمال / به نسبت با علوم قال با حال (ص۷۱)

[۴] این هوسناکان ز قرآن و خبر / غیر حرف و صوتشان نبود نظر

همچو کوری کش نصیب از آفتاب / جز حرارت نیست از پس احتجاب (ص۷۲)

[۵] هرکه را خواهد که براستی معلوم نماید، رجوع به کتابهای حدیث نماید به شرطی که به سبب الفاظ مشترکه علم فقه و حکمت غلط نکند و از راه نیفتد، چه هر یک از این الفاظ در زمان پیامبر (ص) به معنی دیگر غیر از این معنی ها که حالا مصطلح متاخران گشته اطلاق می کرده اند و اکنون تصرف در آن شده، بعضی را به تحریف و بعضی را به تخصیص.

از آن جمله لفظ فقه است. چنانچه بعضی دانایان تصریح بدان نموده اند که در ازمنه سابقه لفظ فقه را اطلاق می کرده اند بر طریق آخرت و معرفت نفس و دقایق آفات و مکاید و امراض وی و تسویلات و غرور شیطانی فهم نمودن و اعراض نمودن از لذات دنیا و اغراض نفس و هوا و مشتاق بودن به نعیم آخرت و لقاء پروردگار و خوف داشتن از روز شمار.

واکنون پیش طالبان علمان این زمان فقه عبارت است از استحضار مسائل طلاق و عتاف و لعان و بیع و سلم و رهانت و مهارت در قسمت مواریث و مناسخات و معرفت حدود و جرائم و تعزیرات و کفارات و غیر آن . و هر که خوض در این مسائل بیشتر کند و اگرچه از علوم حقیقیه هیچ نداند او را افقه می دانند و نزد ارباب بصیرت چنانچه از مودای «انما یخشی الله من عباده العلماء» و از فحوای« لیتفقهوا فی الدین و لیُنذروا قومهم اذا رجعوا الیهم» معلوم می گردد آنست که فقیه کس است که بیش از همه کس از خدای ترسد و خوف و خشیت در دل ویبیشتر باشد. و معلوم است که از این ابواب جرأت و جسارت بیشتر حاصل می‌شود که خوف و خشیت. و علمی که موجب انذار و تخویف است کی از این اقسام است! بلکه مواظبت و اقتصار بر این ابواب ، اضداد آن‌چه گفته شد نتیجه می‌دهد، و منشأ انتزاع خوف و خشیت و استحکام اسباب قساوت و غلظت و ایمن بودن از مکر الهی می شود، چنانچه از مخادیم مشاهده می گردد. (ص۷۳-۷۴)        

[۶] يكي از قوي‌ترين اشعاري كه ملاصدرا در وصف رياكاراني كه از دين استفاده ابزاري مي‌كنند و با حربه تكفير و نسبت الحاد حريف را از ميدان به در مي‌كنند ابيات ذيل است:

اين گروهي  كه  نو  رســــيدستند         عشوه  جاه  و  زر  خريدســــــتند

سر  باغ   و   دل  و زمين   دارند          كِي سرِ شرع و عقل و دين دارند

همه در علم ســـــــــــامری دارند           از برون موسی، ازدرون مــــارند

از ره  شرع   و   شرط   برگشته        تشنه   خون      يكديگر    گشته

پس روان كرده   از   هوا   قِرقِر         كين فلان  ملحد  آن  فلان   كافر

همه زشــــــــــتانِ آيـــــــنه‌ دشمن         همه    خفاش    چشمه    روشن

نيست اينجا چو مر خرد را برگ          مرگ بِهْ  با چنين حريفان، مرگ

(رساله سه اصل، ص ۷۴-۷۵)

 

فصل نهم

[۱] علم قرآن سوای این علمهاست همچنانکه جلد و قشر انسان نه انسان است بالحقیقة بلکه بالمجاز.  و لهذا یکی از أصحاب قلوب چون نظر در کشاف نمود صاحبش را گفت انت من علماء القشر. علم قرآن چنانست که حق تعالی فرموده که «لایمسه الا المطهرون» (ص۸۰)

[۲] مراد خدا و رسول را به میزان علم کلام که حاصل آن به غیر از جدل نیست می سنجی! (ص۸۲)

[۳] ای عزیز من اگر علم همین است که تو می دانی و علم شریعت و حدیث نامش نهاده ای و آنچه تو دانی و نتوانی دانست صحیح نباشد، پس قامت علم عجب کوتاه، عرصه دل تاریک و سیاه و فسحت میدان معرفت و مجال دانش به غایت تنگ و پای خرد سخت سست و لنگ خواهد بود. كمال بر خود وقف مكن كه “فوق مكر ذي علم عليم” برخوان، و از اين حجاب‌ها و كدورتها و كجي‌ها كه در مثال آينه مكدّر است بدرآ، و پاك شو، لتعلم كم خبایا في الزوايا. (ص۸۲)

 

فصل دهم

ای عزیز به خدا که دشمنی درویشان و مخالفت اهل دل، دل را سنگ می کند و دوستی و متابعت ایشان سنگ را دل می سازد.(ص۸۷)

 

فصل یازدهم

هر که را تقلید دامن گیر شد / بر دل او چون غل و زنجیر شد

این مشایخ که عصای ره شوند / گاه سد راه هر گمره شوند

تا تو ازتقلید آبا بگذری / کافرم گرهرگز از دین برخوری (ص۹۳)

 

فصل دوازدهم

[۱] ای عزیز، مردمان را در این زمان از علم توحید و علم الهی خبری نیست. من بنده در تمام عمر کسی ندیدم که از وی بوئی از این علم آید، و از علم دوم نیز که علم آفاق و علم انفس است چندان بضاعتی با دانشمندان این زمان حاصل نیست تا به دیگران چه رسد. و اکثر مردمان به غیر از محسوسات به چیزی اعتماد ندارند. (ص۹۹)

[۲] ای شده خشنود به یکبارگی / چون خر و گاوی به علف خوارگی

غافل از این دائره لاجورد / فارغ از این مرکز خورشیدگرد

از پی صاحب نظرانست کار / بی خبران را چه غم از روزگار (۹۹)

 

فصل سیزدهم

حالیا ای متشرع عادل و ای عابد سنگین دل، اگر کسی بر تو معلوم سازد که هیچ چیز از ارکان ایمان نمی دانی و از علمی که آن فرض عین توست خبر نداری، و به فروض کفایت و دیگر فروع که در تمام عمر ترا بدان حاجت نمی افتد عمر خرج می کنی، در جواب چه خواهی گفت، بغیر آن که راه جحود و عناد پیش گیری و شروع در تشنیع و لجاج نمایی … (ص۱۰۱)

 

فصل چهاردهم: در دانستن عمل صالح و علم نافع

[۱] گر توئی زهدورز لیکن خر! /  هیزم دوزخی ولیکن تر

ور فقیهی ولیک شورانگیز  / دیو خیزی بروز رستاخیز (ص۱۱۶)

[۲] فردا که معاملان هر فن طلبند / حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند

آنها که دروده ای جوی نستاندد / آنها که نکشته ای به خرمن طلبند (ص۱۱۷)

بخش دوم. عباراتی مرتبط از مقدمه اسفار دائرة‌المعارف بزرگ حكمت متعاليه

“مي‌ديدم زمانه از روي دشمني، دل به تربيت نادانان و فرومايگان بسته، و آتش جهالت و گمراهي از سوء حال و دنائت رجال سر بركشيده است. من گرفتار مردمي گشته‌ام كه فهم و دانش از افق وجودشان غروب كرده است، و ديدگان‌شان از نگرش به انوار حكمت و رازهاي آن ـ مانند شب‌کوران ـ از تابش انوار معرفت و آثار آن، نابينا و كور است. آنان، تفكر در امور رباني و انديشيدن در آيات سبحاني را بدعت ‌شمارند، و مخالفت با مردم عادي و فرمايگان را گمراهي و مكر ‌پندارند. … هر كس كه در مرداب جهل و كودني بيشتر فرو رفته و از نور علم معقول و منقول عاري‌تر است، به اوج اقبال و قبول پيوسته، و در نظر دنياداران، داناتر و شايسته‌تر است…. چرا چنين نباشند؟ در حاليكه پيشوايان ايشان گروهي هستند به دور از فضل و درستي، كه شانه‌هايشان از لباس عقل و راستي خالي، و سينه‌هايشان از زينت آداب و علم تهي است، وجهات خير و نيكي در چهرهاشان ناپيداست…. در اين حال، به واسطه دشمن زمان و عدم ياري دوران، مرا خاموشي فطنت و خشكي طبيعت به پناهگاهي استوار كشاند، تا آن‌كه در يكي از نواحي شهرها [قريه كهك قم] منزوي گشته، با گمنامي و شكسته بالي به گوشه‌اي خزيده و از تمامي آرزوها بريدم. آن‌گاه با خاطري شكسته همت را صرف كردم تا واجب را بجا آورم، و آن‌چه را که پيش از اين درآن زياده‌روي كرده بودم، تلافي و جبران نمايم.

در این صورت نه درسي گفتم و نه كتابي تأليف نمودم، زيرا تصرف در علوم و صنايع [نظري]، و بيان مباحث و دفع مشكلات، و روشن كردن مقصود و رفع دشواري‌ها نياز به تصفيه انديشه و زدودن خيال ـ از آن‌چه كه موجب افسردگي و نابساماني و آشفتگي، و پايداري بر اوضاع و احوال، همراهِ با آسايش خاطر دارد.

از كجا براي انسان با اين رنجها و سختي‌ها كه از اهل زمان مي‌كشد و مي‌بيند، و از آنچه كه در اين دوره مردم بر آن سرشته شده، و بدان خو كرده‌اند، مشاهده مي‌نمايد: از كمي انصاف و بسياري ستم، و فروشمردن بزرگان و بزرگ شمردن فرومايگان، و ظهور نادان بدكار و عامي ناشناس به صورت و لباس عالِم دانشمند، و غير اينها از زشتي‌ها و مفاسدي كه منتشر است، مجال سخن گفتن و پاسخ پرسش دادن مي‌ماند، تا چه رسد به بيان و حل مشكلات؟ ….  فكر و كار خود را از آميزش مردم بازگرفتم و از رفاقت و دوستي با آنان مأيوس و نااميد شوم، لذا دشمنی روزگار و فرزندان زمانه، برايم هموار شد و از انكار و قبول آنان رهايي يافتم، و بزرگ شمردن و اهانت نمودن آنان برايم يكسان گرديد.“ ( اسفار، ج۱، ص۶-۷)

بخش سوم گزیده ای اشعار ملاصدرا

مجموعه اشعار ملاصدرا، مقدمه و تصحيح محمد خواجوي، انتشارات مولي، تهران، ۱۳۷۶

 

[۱] صدرالمتألهين در مجموعه اشعارش مضامين سوزناك مقدمه اسفار را به نظم درآورده است:

اي صبا گر بگذري  سوي  بتان          يك به يك از ما سلامي مي‌رسان

گر به مي‌خانه  گذر   افتد   ترا          خدمت ما  عرضه  مِي‌كن  جابجا

بعد تسليم و  زمين بوسي  بسي            گر ز  تو   پرسند   حال   بي‌كسي

عرضه كن عجز و نياز  و  افتقار        از  ضعيفي،  بي‌دلي،  زاري،  نزار

از وطن تا  دور   گشته   بي‌دلي         يك  دمش  آرم  نِئي  در  منزلي

اندر اين غربت كَسَش مَحرم نبود        هيچ‌کس  با  هيچكس  همدم  نبود

اندر اين غربت بسي محنت كشيد         روي عيش و خوشدلي هرگز نديد

نه زكس يك لحظه  با  وي  الفتي         نه ز  دودي از  دلش  كس  كلفتي

ناله   پنهان   دارد   از   نامَحرمان      آن   نتوان    كشيدن   يك    زمان

دائم   آهنگ     مخالف    مي‌زند        زين   نوا   عشاق  را   دل  بشكند

سوختم    از   سوز   دل يكبارگي        چاره    نبود     اندرين    بيچارگي

محنت  و  غم  بر  دلم آهنگ كرد        از  همه  سو  كار  بر  من تنگ كرد

 

[۲] ملاصدرا در دنبال در تندترين اعتراض خود به جفايي كه سفلگان زمان در حق او روا داشته‌اند مي‌سرايد:

دفتر  فرزانگي   را  گاو  خورد           خانه عقل   و  خرد  را آب برد

ز اشك چشمْ ديده دريایي شده              بعد از اين كارم به رسوايي شده

آتش اندر سينه پنهان تا به كي؟            گريه اندر زير مژگان  تا به كي؟

آتش جان را به  پيراهن  چكار            آب دريا را  به  پرويزن  چكار؟

پرویزن: غربال

 

[۳] اوج ناله اين فيلسوف را در ابيات زير مي‌توان دنبال كرد:

 اين چنين محروم   در   عالم   مباد      بردن  كس  اين   چنين   ماتم   مباد

كار كس هرگز چنين   دَرهم   نشد       كس  چنين در  دلم غم  محكم  نشد

در سيه روزي كسي چون من  مباد      همچو من اندر  جهان  يك  تن  مباد

دل نگاري      اشكباري     بنده‌اي       بي‌قراري        بي‌دلي       افكنده‌اي

از وطن گم گشته‌اي  محنت  كشي        خاكساري  خسته‌اي   مجنون   وشي

نه  به  باليني  سري   بي‌غم   نهاد        نه  به   بستر   ديده‌اي   بي‌غم   نهاد

بس ستمها كز خسان بر وي  رسيد       بس جفاها  كز  كسان  ديد  و  شنيد

در جهان از هر خسي خاري كشيد       از   نگونساران    چِها  ديد  و  شنيد

بس جواهر كز سخن  بر  باد  رفت      بس  سخن  كز  خامشي از ياد رفت

چون  نسازد    پرده‌هاي   غمگسار      چون   نگريد  از غمِ  دل  زارِ  زار؟

ناله  و  فريادم  از  حد  در  گذشت      يك كس از حال درون واقف نگشت

 

[۴] فضايي كه صدرالمتألهين در آن نفس مي‌كشيد سرد و سنگين و خردستيز بوده در چنين فضايي استعدادها پژمرده مي‌شود و مولّدان فرهنگ خاموشي برمي‌گزينند و علم و حكمت و هنر از خلاقيت و بالندگي فرومي‌ايستند. ملاصدرا در توصيف اين عقده فرو خفته مي‌سرايد:

باشد   اسرار   درونم    بي‌شمار            ليـــــــك كم بينم درون حق گذار

دختران  فكر   بكر   خويش   را           عقد  بندم   با   دل   حق   آشنا

ليك بيرون ناورم  شمع  و  چراغ         اندر   اين   باد  مخالف در دماغ

اندرين   دمهاي    سرد    ناكسان        ناورم بيرونْ چراغ  عقل  و  جان

كِي توان افروخت  شمع اهل  دل         با   چنين   دمهاي  سرد دل كسل

دردها دارم   عيان،   كو   مرهمي؟     رازها   دارم  نهان،   كو   محرمي؟

مرهمِ  اين  سينه‌ی   مجروح    كو؟     محرمِ  رازِ  دلِ   اين  روح    كو؟

گر خريداري بُدي در خورد جان        مي‌گشودم  من  متاعِ  اين  جهان؟

همدمي  گر  مي‌شنيدي   رازِ  من       مي‌شكفتم  همچو  گل  اندر  چمن

داد  از  اين  كاسد   قماشي‌ها  بس       داد از  اين  حق   ناشناسي‌ها   بسي

بر  حكيمان   ابلهان   محنت  فزا         بر سليمان  ديو  و  دد  فرمان  روا

 

جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۹ فوریه ۲۰۱۸، دانشگاه کارولینای شمالی، چپل‌هیل

جلسه اول شرح رساله سه اصل  

 

 

دریافت فایل صوتی