چکیده

اصطلاح” فلسفه اسلامی”اصطلاحی متأخر است که در مقایسه با فلسفه های دیگراز سوی مستشرفان وپژوهشگران اروپایی بکار برده شده است.حکیمانی از قبیل فارابی , ابن سینا, سهروردی و ملاصدرا هرگز فلسفه خود را اسلامی نخوانده اند,هرچند به این همانی فلسفه و حکمت الهی باور داشته اند.به هر حال اصطلاح فلسفه اسلامی چه در ایران و چه در غرب اصطلاحی جاافتاده و دارای مدخل مستقل در دائره المعارفهای معتبر فلسفی است.لازم به ذکر است که هانری کربن محقق فرانسوی و پیروانش ترجیح میدهند بجای فلسفه اسلامی از اصطلاح استفاده کنند. (Islamic Theosophy)

واژه” اسلامی” در اصطلاح فلسفه اسلامی صفت خود فلسفه نیست ,چرا که بحث آزاد عقلی نمی تواتد متعهد به هیچ دین یا نتیجه خاصی باشد,و الا با کلام یا الهیات تفاوتی نخواهد داشت.اسلامیت صفت فرهنگ یا دوران است,یعنی فلسفه متعلق به فرهنگ اسلامی یا فلسفه تولید شده در ظرف زمانی دوران سیطره مسلمانان.بر این اساس فلسفه ورزی حکیمان غیر مسلمان نیز جزئی از فلسفه اسلامی است. فلسفه اسلامی از آموزه های دینی (کتاب و سنت)متأثر است و در اعتقادات برخی فرق اسلامی بی تأثیر نبوده است.شاکله فلسفه اسلامی از چهار مولفه شکل گرفته است: فلسفه ارسطوئی, فلسفه نوافلاطونی,کلام اسلامی و عرفان شرقی.

فلسفه اسلامی اگر چه در قرون چهارم تاششم(دوران طلایی فرهنگ وتمدن اسلامی)در اوج تفکر فلسفی جهان بوده و با ترجمه آثار حکیمان مسلمان بویژه ابن سینا از عربی به لاتین فلسفه قرون وسطی در اروپا را وامدار خود ساخته است,اما سوگوارانه چند قرنی است همانند دیگر اجزای فرهنگ اسلامی اززایش باز ایستاده است و سرزندگی سابق را ندارد.سرزندگی یک نظام فلسفی به آفرینش مسائل جدید,پاسخ تازه به مسائل کهن,وارد کردن موضوعات نو در عرصه تفکر فلسفی و بالاخره میزان ارجاعات دیگر فلاسفه به آن است,به نحوی که عدم اطلاع از آن فلسفه باعث شود نتوان در افق فلسفی قدم از قدم برداشت.متاسفانه فلسفه اسلامی از چنین موقعیتی برخوردار نیست.

فلسفه در داد و ستد با چهار دسته از علوم رشد می کند:علوم تجربی,علوم انسانی ,الهیات و عرفان.با توجه به رکود ممتد علوم تجربی در میان مسلمانان در قرون اخیر , و عدم تکوین علوم انسانی در این سرزمینها طبیعی است که فلسفه اسلامی از این دو ناحیه رشد نکرده باشد.پیوند فلسفه اسلامی با کلام از قرن هفتم و پیوند آن با عرفان از قرن یازدهم اگر چه ابواب جدیدی را بر این فلسفه گشوده است,اما از نظر دور نمی توان داشت که این پیوند فراتر از تعامل تا حدود زیادی مرز میان فلسفه اسلامی را با کلام و عرفان برداشته و برایند این دو پیوند را با یک سوال جدی مواجه کرده است:آیا این محصول را می توان فلسفه نامید؟ آیا در این عرصه داوری غیر از عقل (از قبیل شهود و وحی)پذیرفته است؟

اگرچه فلسفه اسلامی در عرصه “وجودشناسی” حتی در دوران معاصر قابل اعتنا است اما در عرصه “معرفت شناسی” نیاز فراوانی به روزآمد کردن آن احساس می شود.ضمنا حکیمان مسلمان نه در دوران پیشین نه در دوران معاصربا زبان اصلی فلسفه های رقیب آشنا نبوده و نیستند و این از نقصهای جدی فلسفه اسلامی است.

اگر فلسفه اسلامی بخواهد در دنیای معاصر بپاید ودر افق پیش رو نقشی در خور ایفا کند,حکیمان مسلمان می باید باور کنند: اولا بدون درک عمیق فلسفه های معاصر و بدون تسلط به زبان آنها فلسفه ورزی ممکن نیست,ثانیا بدون رشد علوم تجربی و علوم انسانی نمی توان انتظار فلسفه ای رشید داشت,ثالثااگر حق عقل به عنوان داور وحید در فلسفه به رسمیت شناخته نشودبه جای فلسفه کلام فلسفی یا عرفان نظری رشد می کند,رابعا فلسفه برای رشد محیطی باز و امن می طلبد.امکان نقد و تفکر آزاد تنها راه پیشرفت این فلسفه است.واضح است که با تقدیس میراث کهن نمی توان به این مقصود رسید. ________________________________________________________________________

سه شنبه ۲۵/۱۲/۱۳۸۳ سالن شورای دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس