شرح آثار عرفانی فارسی سهروردی
جلسه هشتم: شرح رساله‌ی لغت موران
۴ اردیبهشت ۱۳۹۴، ۲۴ آوریل ۲۰۱۵، محفل فرهنگ و خرد، دانشگاه کارولینای شمالی، چپل هیل

دریافت فایل صوتی

شرح رساله‌ی لغت موران

لغت موران یکی از رساله‌های فارسی رمزی عرفانی سهروردی است، که بر خلاف دیگر رساله‌ی رمزی عرفانی وی قصه‌ی واحدی ندارد، بلکه هر یک از فصول دوازده‌گانه‌ی کوتاه آن قصه‌ی جداگانه‌ای دارد، و همین بر جذابیت آن می افزاید. لغت موران همچون دیگر رسائل عرفانی رمزی سهروردی بلکه یقینا بیش از همه‌ی آنها آکنده از استشهاد به آیات قران کریم و تأویلات بکر عرفانی است. در این رساله بیش از دیگر رساله‌ها به اسامی و کلمات بزرگان صوفیه از قبیل ابو طالب مکی، حسین بن مـنصور حلاج، جنید بـغدادی، ابو سعید خزّار و ابو سلیمان دارانی استشهاد شده است. اصطلاحاتی عـرفانی از قبیل سلوک، اتحاد، وجد، حجاب و شهود،تصوف‌ و چیستی آن، سر ربوبی و شوق در رساله مورد بحث قرار گرفته است. اشعار متعدد عربی و فارسی مذکور در این رساله نیز بر لطف و زیبائی آن می‌افزاید.
قهرمان برخی قصص این رساله نمادهایی از قبیل مورچه، لاک‌پشت، خفاش، آفتاب‌پرست و طاووس هستند. هفت فصل رساله در قالب مناظره است، فصل سوم داستان سلیمان در قرآن، فصل چهارم اسطوره جام جم کیخسرو است، کنایه از جان علوی‌ انسان‌‌ که‌ طریق تجرد پیش می‌گیرد و خود را از بند ظلمات‌ رها می‌سازد. فصول کوتاه ده و یازده به شیوه‌ای متفاوت مبتنی بر چند توصیه‌ی عرفانی است. لغت موران ترکیبی از افکار دینی، حقایق عرفانی و اسطوره‌های ایرانی است.
سبب تالیف رساله در مقدمه‌ی آن چنین آمده است: «یکی از جمله‌ی عزیزان که رعایت جانب او برین ضعیف متوجه بود، التماس کرد کلمه‌ای چند در نهج سلوک، إسعاف کرده آمد، بشرط آن‌که از نااهل دریغ دارد ان‌شاء‌الله. آن را لغت موران نام نهادیم، وبالله التوفیق.» نام رساله برگرفته از فصل نخست آن است، تأویلی عرفانی از داستان موران. موضوع کلی فصول مختلف رساله طریق سلوک و اصل لاهوتی انسان و محرومیت کوردلان از ادراک این حقیقت است. تجلی کامل حقیقت در ناسوت ممکن نیست، انسان اصل الهی خود را فراموش کرده است، و برای وصول به ملکوت تذکر آن و سلوک ضروری است.
این رساله نخستین بار در ۱۹۳۴م در اشتوتگارت توسط اتو اشپیس (Otto Spies) در کتاب سه رساله در تصوف تصحیح، به انگلیسی ترجمه و منتشر شده. سیدحسین نصر برای دومین بار در ۱۳۴۸ش آن‌را در مجموعه‌ی آثار فارسی شیخ اشراق تصحیح و منتشر کرد. تاکستون (W. M. Tackston) در ۱۹۸۲م آن را در کتاب «رساله‌های عرفانی و شهودی سهروردی» به انگلیسی ترجمه کرد. نصرالله پورجوادی برای سومین بار در تهران و برلین در سال ۱۳۸۶ش آن را در کتاب «لغت موران، به پیوست چند اثر پراکنده» تصحیح کرده است. احمد محسنی در سال ۱۳۷۶ در ضمن مقاله‌ای در کیهان فرهنگی تهران آن را شرح کرده است. در بحث حاضر از اکثر تحقیقات فوق استفاده شده است.

فصل اول: موران و بازگشت هرچیز به اصل خویش
در بامدادان گروهی از موران در روی برگ گیاهی شبنم و قطره های ژاله به مشاهده کردند. یکی از موران پرسید: این چیست؟ دیگری پاسخ داد که اصل این قطرات از زمین است. برخی دیگر گفتند شبنم از دریا آمده است در این میان نزاع درگرفت و کشمکش آغاز شد. موری نکته سنج گفت:
«لحظه ای صبر کنید، تا معلوم شود که میل او از کدام جانب باشد، که هرکسی را زی اصل خویش کششی باشد، و به‌لحوق معدن و منبع خویش شوقی بود. همه چیزها به‌سنخ خود منجذب باشد. نه بینی که کلوخی از مرکز زمین به جانب محیط اندازند؟ چون اصل او سفلی است و قاعده “کل شی یرجع الی اصله” ممهد است. در عاقبت کلوخ به زیر آید، هرچه به ظلمت محض کشد اصلش هم از آن است، و در طرف نور الوهیت این قضیه در حق گوهر شریف لایح تر است بی توهم اتحاد؛ حاشا هرچه روشنی جوید همه از روشنی است.»
«موران در این بودند که آفتاب گرم شد و شبنم از هیکل نباتی آهنگ بالا کرد. موران را معلوم گشت که از زمین نیست چون از هوا بود با هوا رفت. «نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء»، «ویضرب الله الامثال للناس»، ، «وأن الی ربک المنتهی»، «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه».
جمع شدن مـوران اسـت در هنگام صبح‌ برای یافتن قوت کنایه از گرفتاری‌ انسان زمینی و تلاش وی برای رفع نیازهای‌ مادی است. تمثیل دیدن قطرات ژاله بر گیاهان و پرسش از اصل و منشأ آن بر کنجکاوی انسان بر یافتن اصل خویش دلالت دارد. مور متصرف کنایه از پیر مرشد است که می‌تواند انسان‌ها را به اصل خویش رهنمون شود. موضوع اصلی این فصل تذکر اصل ملکوتی آدمی است: قاعده‌ی “کل شی یرجع الی اصله” هر موجودی به اصل خویش بازمی گردد، ناسوتی و زمینی به ناسوت و زمین، و آسمانی و لاهوتی و ملکوتی هم به آسمان، لاهوت و ملکوت بازمی گردد. تاریکی به مادر خود ظلمت و روشنایی به نور. شبنم نماد جان آدمی است که با تبخیر در پرتو نور به بالا صعود می‌کند. جان آدمی آسمانی است و میل صعود دارد. سه آیه‌ی قرآن پایان بخش این فصل است: نور بر نور، خداوند با نور خود هر که را بخواهد هدایت می‌کند و خداوند برای مردم مثال می‌زند (۲۴:۳۵)، مقصد به سوی خداوند است (۵۳:۴۳)؛ کلام پاکیزه به‌سوی او صعود می کند و عمل صالح آن را بالا می برد (۳۵:۱۱).

فصل دوم: عزل حاکم سنگ‌پشت‌ها
فصل دوم گفت‌وگوی چند سنگ‌پشت است‌ که در ساحل دریا تفرج می‌کنند و مرغی‌ دریایی را بر روی آب می‌بینند. یکی می‌پرسد: مرغ‌ آبی است یا هوایی؟ مناظره بالا می‌گیرد، حاکم سنگ‌پشت‌ها آنها‌ را‌ به‌ صبر فرا می‌خواند و قاعده‌ای را به‌یادشان می‌آورد اگر بدون آب بتواند زندگی کند آبی نیست، به ماهی مثال می‌زند که خارج از آب می‌میرد. ناگاه بـادی‌ سخت می‌وزد، مرغ به هوا پرواز می‌کند. و معلوم می‌شود که مرغ آبی‌ نبوده است.
سنگ‌پشتان‌ از‌ حاکمشان توضیح می‌خواهند و از او تبیان می‌طلبند. او سخن‌ ابو طالب مکی را نقل می‌کند که‌ در‌ حال وجد و خوف مکان از پیامبر برداشته می‌شد؛ به سخن حسن بن صالح استناد می کند که در مقام محبت و دوستی با خداوند چون عیان بر او ظاهر شد مکان از او برداشته شد. مکان و جسم و هوا از حجابهای عقل است. از حسین بن منصور حلاج نقل می‌کند که در حق پیامبر فرمود با رؤیت حقیقت (عین الیقین) از مکان چشم‌پوشی و غمض عین کرد. یعی با رسیدن به لاهوت حقیقت از ناسوت مکان گذشت. از برخی صوفیان نقل شده: «الصوفی وراء الکونین و فـوق العـالمین» اهل عرفان وراء دو عالم و فوق آن دو‌اند. وی بر این مبنای اتفاقی اهل سلوک اشاره می‌کند: «تا حجاب برنخیزد شهود حاصل نشود». گوهری که در محل شهود می آید مخلوق و حادث است.
لاک‌پشتان که این حقیقت در حد فهمشان‌ نیست، «بانگ برآورده می‌گویند: گوهری که در مکان باشد،چون‌ از‌ مکان به در رود؟ از جهات‌ چون منقطع شود؟» برای آنان پذیرش ترقی جان آدمی از تخته‌بند مادی محدودیتهای بدنی و مکانی دشوار بود. حاکم پاسخ داد این هم توضیح و استناد برای تشریح همین نکته بود که واقف نشدید. «سنگ‌پشتان بانگ برآوردند که عزلناک ای حاکم! معزولی. و خاک بر او پاشیدند، سر در نشیمن بردند.»
این فصل‌ در‌ موضوع و ساختار با فـصل اول هـماهنگ است. در فصل نخست موران داوری مور متصرف را می‌پذیرند، اما سنگ‌پشتان‌ سـخن حاکم را نمی‌پذیرند، بلکه او را‌ عزل‌ می‌کنند و بر‌ او‌ خاک می‌پاشند. سنگ‌پشتها نماد انسانهای گرفتار در دنیای مادی هستند، سنگ سنگین آنان را از صعود باز می‌دارد، اما موران سبک‌بالند و مشکلی در پذیرش حقیقت ندارند. سنگ‌پشتها از پرواز روحانی و اصل اصیل‌ خویش‌ بـی‌خبرند، چـنان از حـقیقت دور شده‌اند‌ که اگر راهنمانی‌ آگاه راه‌ را‌ به آنها بنماید و حـقیقت‌ را‌ بـاز گوید، باورشان نمی‌شود. این مبتلایان به نسیان آن‌چنان گرفتار حجابهایند که به کلی‌ حق‌ را فراموش کرده‌اند.

فصل سوم: عندلیب و لقاء سلیمان
این فصل داستان پرندگان در محضر سـلیمان نبی است. همهء‌ پرندگان‌ در پیشگاه‌ سلیمان حاضر بودند، جز‌ عندلیب (بلبل)، سلیمان‌ به عندلیب پیغام می‌فرستد تـا نزد او برود. عندلیب که هرگز از آشیان به‌ در نیامده بود، به‌ یاران‌ خود رو کرد و گفت: فرمان سلیمان چنین‌ است‌ و اگر او‌ بیرون‌ بـاشد‌ و مـا درون، دیدار میسر نباشد، چون‌ او در آشیانه ما نگنجد. پیری‌ در میان ایشان بود که آواز داد و گفت اگر وعدهء «یوم یـلقونه» (احزاب ۴۴، روزی که او را ملاقات می کنند) درست‌ بـاشد‌ و قضیهء «کل لما جمیع لدنیا محضرون» (یس ۲۳، همگی هنگام‌ جمع‌ آمدن‌ نزد‌ ما‌ حاضر باشند) «وإن إلینا ایابهم» (غاشیه ۲۵، پس بازگشتشان به‌سوی ماست) و «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر» (قمر ۵۵، در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر) درست آید، طریق‌ آن‌ است،که مـا تـرک آشـیانه‌ گوییم و به نزدیک او شویم وگرنه ملاقات میسر نشود.
بن مایهء این رمز پیام قرآن است: «و تـفقد الطیر فقال ما لی‌ لا اری‌ الهد‌هد ام‌ کان‌ من‌ الغائبین» (نمل ۲، و مرغان را جست،پس گفت چه شـده اسـت کـه‌ هدهد را نمی‌بینم،یا او از غایبین بوده است؟») در داستان قرآن هدهد غایب است و در‌ تمثیل سهروردی بلبل حـضور ندارد. در برخی مـتون تفسیری از آن جمله‌ «کشف الاسرار» میبدی از گفت‌وگوی سلیمان‌ با بلبل یاد شده است‌.
در تمثیل سهروردی، بلبل مرد کامل و راه‌دانی اسـت کـه طریق جان سپرده، سلیمان‌ نماد روح اعظم و خداوند‌ است. «رسیدن بلبل‌ به نزد سلیمان» حضور انسان کامل است در پیش‌گاه حق است. برای لقای حق باید از آشیانه‌ی ناسوت به‌درآئیم و در فضای ملکوت پرّان شویم.

فصل چـهارم جام گیتی‌نمای کی‌خسرو
جام گیتی نمای کی‌خسرو می‌گوید، جامی است که به واسطهء آن کی‌خسرو هرچه‌ می‌خواست می‌دید و از جزئیات عالم آگاهی‌ می‌یافت. این جام نماد دل عـارف‌ است، دلی که جایگاه انعکاس انوار الهی‌ است. این دل جانی اسـت‌ روحانی و در تـن به‌ مثابهء‌ عرش است‌ برای جهان، دل چکیدهء روح‌ و وجود است:
صد نشتر عشق بـر رگ روح زدنـد / یک قـطره از آن چکید و نامش دل شد
جام کیخسرو غـلافی چـرمی با ده بند داشت. وقتی وی ‌‌می‌خواست‌ چیزی از اوضـاع‌ و احـوال عالم را بـبیند، بندها را مـی‌گشود و آن را در برابر‌ آفتاب‌ نگاه‌ می‌داشت تا بـر اثـر تابش‌ نور نیر اکبر، همهء نقوش و سطور عالم در آن‌ ظاهر گردد. جام، دل است‌ و‌ پوست‌ چرمیش جسم است و ده بند آن حواس ظـاهر و باطن. حواس ظـاهر انسان را به این عالم وابسته و از عالم معنا دور می‌کند. حواس باطن (حس‌ مشترک، خیال، وهم، حافظه، و متفکره) گاه‌ توهمات، تصورات و تخیلات بـی‌جا دل را‌ در‌ غلاف و پوششی تاریک پنهان می‌کنند. دل نیز حواسی دارد که اگر سالم باشند، جملگی عالم غیب را از ملکوتیات و روحـانیات‌ ادراک می‌کند؛اگر این حواس‌ به‌ سلامت‌ نباشند جان آدمی هلاک می‌شود و دلش افسره و حقیقتا مرده است.
در تمصیل جام جم در برابر آفتاب، «آفتاب» نشانهء نور الهی اسـت، به مـصداق «الله نور السموات و الارض»، و «نقوش و سطور» همان حقایق غـیبی‌ الهی‌ است» که در دل انسان‌ یا‌ حـقیقت وجـود او مضمر است و این بدان لحـاظ اسـت که جام‌ مزبور نمادی از حقیقت هستی آدمی است‌ چنان‌که سهروردی خود گوید:
ز استاد چو وصف جـام‌جم بـشنودم‌ / خود جامِ جهان‌نمایِ جم من بودم
یا جام جم خرقه پشمینه‌ی صوفی است:
از آن جام جهان نمای می یاد کنند / آن جام دفین کهنه پشمینه‌ی ماست
سهروردی در این فصل در توصیف جام جهان نما به سه آیه تمسک کرده: إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ وَأَلْقَتْ مَا فِيهَا وَتَخَلَّتْ وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ (انشقاق ۳-۶، و در آن هنگام که زمین گسترده شود، و آنچه در درون دارد بیرون افکنده و خالی شود، و تسلیم فرمان پروردگارش گردد -و شایسته است که چنین باشد- ای انسان! تو با تلاش و رنج بسوی پروردگارت می‌روی و او را ملاقات خواهی کرد!) يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لَا تَخْفَىٰ مِنكُمْ خَافِيَةٌ (الحاقة ۱۸، در آن روز همگی به پیشگاه خدا عرضه می‌شوید و چیزی از کارهای شما پنهان نمی‌ماند!) عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ (انفطار ۵، هر کس می‌داند آنچه را از پیش فرستاده و آنچه را برای بعد گذاشته است.)

فصل پنـجم: شرط ملاقات با راهنمای پنهان
این فصل نیز در بـیان شـیوهء سلوک عرفانی اسـت. کـسی کـه با یکی از ملوک جن مأنوس می‌شود، زمان وداع از او می‌پرسد: پس از این کی می‌توانم تو را ببینم؟ و جن مـی‌گوید: «اگر خواهی که ترا فرصت التقاء باشد قدری از کندر بر آتش نـه و در خـانه هرچه آهـن‌ پاره است، و از اجـساد سـبعه هرچه صریر و صدا دارد، بینداز. «والرجز فاهجر» (مدثر ۵، واز پلیدی دوری کن) و به‌سکونت و رفق هرچه بانگ دارد دور کن. «فأصفح عنهم وقل سلام» (زخرف ۸۹، از آنان روی بگردان و بگو سلام بر شما) . پس به دریـچه بیرون نگر. بعد از آن‌که در دائره نشسته باشی، چون کندر سوخته مرا بینی، لغیرهم «المثل السوء» (نحل ۶۹، صفات زشت)».
ملک جن یا فرمانروای پنهان نماد فرشته راهنماست. برای ملاقات وی هرچه صدا دارد را در آتش باید سوزاند، صدادارها عالم پرزرق و برق و پرسر و صدای ناسوت است. باید از پلیدی‌ها و صفا زشت روی برگرداند و با آرامش و مدارا به استقبال سکوت رفت. کندر صمغی است که بر آتش بوی خوش می‌پراکند. اجساد سبعه عبارتند از: زر، سیم، آهن، مس، سرب، قلع و خارصینی. اجـساد‌ سـبعه‌ رمـزی‌ هستند از جسمانیات در مقابل روحانیات. برای ملاقات با فرشته راهنما باید خود را از از ناپاکی پاک کرد. «اقطع عن العلائق و جرد مـن‌ العوائق حـتی تشهد رب الخلایق» (خود را از علایق جدا کن و از مـوانع دور شـو تـا پروردگـار مخلوقات را بـبینی).
این فصل پایان نیکویی دارد: گفت چنان کردیم و شرائط تمام به‌جای آوردیم. «وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا [وَوُضِعَ الْكِتَابُ وَجِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَالشُّهَدَاءِ] وَقُضِيَ بَيْنَهُم بِالْحَقِّ» (زمر۶۹، و زمین (در آن روز) به نور پروردگارش روشن می‌شود، [و نامه‌های اعمال را پیش می‌نهند و پیامبران و گواهان را حاضر می‌سازند]، و میان آنها بحق داوری می‌شود).

فصل ششم: مجازات حربا توسط خفاشان
متن کامل این فصل چنین است: «وقتی خفاشی چند را با حربا خصومت افتاد و مكاوحت میان ایشان سخت گشت. مشاجره از حدّ به در رفت. خفافیش اتفاق كردند ایشان جمع شوند و قصد حربا كنند و بر سبیل حِراب, حربا را اسیر گردانند, به مرادِ دلْ سیاستی بر وی برانند و بر حسب مشیّتْ انتقامی بكشند. چون وقت فرصت به آخر رسید, به درآمدند و حربای مسكین را به تعاون و تعاضد یكدیگر در كاشانه ادبار خود كشیدند و آن شب محبوس بداشتند. بامداد گفتند: «این حربا را طریق تعذیب چیست؟» همه اتفاق كردند بر قتل او. پس تدبیر كردند با یكدیگر بر كیفیّت قتل. رأیشان برآن قرار گرفت كه هیچ تعذیب بتر از مشاهدات آفتاب نیست. البته هیچ عذابی بتر از مجاوره خورشید ندانستند؛ قیاس بر حالِ خویش كردند و او را به مطالعت آفتاب تهدید مىكردند. حربا از خدا خود این مى‌خواست, مسكین حربا خود آرزوی این نوع قتل مى‌كرد. حسین منصور گوید:
اقـتلونی یا ثقاتی‌ / ان فی قتلی حیاتی‌
و حیاتی فی مماتی‌ / و مماتی فی حیاتی
چون آفتاب برآمد, او را از خانه نحوست خود به در انداختند تا به شعاع آفتاب معذّب شود و آن تعذیب احیاء او بود. «ولا تَحْسَبنَّ الّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ‌اللهِ اَمواتاً بَلْ احیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِم یُرْزَقونَ فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّـهُ مِن فَضْلِهِ». اگر خفافیش بدانستندی كه در حقّ حربا بدان تعذیب چه احسان كرده‌اند و چه نقصان است در ایشان به فوات لذّت او از غصه بمردندی. بوسلیمان دارانی گوید: «لوعلم الغافلون ما فاتهم من لذة‌العارفین لماتوا کمدا».
این فصل داستان معارضهء مشتاقان حقیقت و کوردلان گریزان از آن‌ است. حربا سمندر یا آفتا‌پرستی‌ با چند خفاش در می‌افتد؛ آنها شبانه حربا‌ را گرفته، اسیر‌ می‌کنند‌ و در کاشانهء ادبار خویش‌ محبوس می‌گردانند. بامدادان دربارهء چگونگی‌ تعذیب‌ او‌ تدبیر مـی‌کنند و رأیشان بر این قرار می‌گیرد که هیج عذابی بدتر از مشاهدهء آفتاب‌ نیست. بر حال خویش قیاس کرده، او را‌ به‌ دیدن‌ آفتاب‌ تهدید می‌کنند حال آنکه حربا آرزویی جز این ندارد. آفتاب برمی‌آید و او را از خـانه‌ نـحوست‌ خویش‌ به‌ در می‌اندازند،تا به شعاع آفتاب عذاب‌ بکشد. اما اگر خفاشها می‌دانستند با آن تعذیب‌ در‌ حق‌ او‌ چه احسان کرده‌اند و خود چه چیز را خود از دست داده‌اند،از غصه می‌مردند.
مراد‌ از حربا سهروردی و افرادی همانند اوست(صوفیان سالک) و خفاشان مخالفان نور‌گریز‌ و علمای‌ قشریند، درحالی‌که «تعذیب به آفتاب»کشتن و قتلی‌ است کـه نـتیجه‌اش حضور در پیشگاه حق است.
سهروردی در این فصل به عنوان زبان حال حربا به شعر مشهور حلاج استناد کرده است: بکشید مرا‌ ای‌ یاران که همانا در قتل من‌ حیات من نهفته است و حیات‌ من‌ در مرگ من‌ است و مرگ من در حیات من است. او مقام شهید قرآنی را شاهد دیگر خود آورده است: «هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند. آنها بخاطر نعمتهای فراوانی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده است، خوشحالند.» (آل عمران ۱۶۹-۱۶۸) این فصل به عبارت صوفی دیگری پایان می‌یابد: «اگر غافلان می‌دانستند چه لذت عارفانه‌ای را از دست داده‌اند از شدت اندوه می مردند.»

فصل هـفتم: هدهد در نشیمن بومان
وقتی هد‌هد در میان بومان افتاد بر سبیل رهگذر به نشیمن ایشان نزول كرد. و هدهد به غایت حدّثِ بَصَر مشهور است و بومان روزْ كور باشند. چنانكه قصه ایشان نزدیك اهل عرب معروف است. آن شب هدهد در آشیان با ایشان بساخت و ایشان هرگونه احوال از وی اِستخبار مى‌كردند. بامداد هدهد رخت بربست و عزم رحیل كرد. بومان گفتند: ای مسكین! این چه بدعت است كه تو آورده‌ای؟ به روز كسی حركت كند؟ هدهد گفت: این عجب قصه‌ای است همه حركات به روز واقع شود. بومان گفتند: مگر دیوانه‌ای؛ در روزظلمانی كه آفتاب بر ظلمت برآید, كسی چیزی چون بیند؟ گفت: به عكس افتاده است شما را. همه انوار این جهان, طفیل نور خورشید است, و همه روشنان اكتساب نور و اقتباس ضوءِ خود از او كردند, و عین‌الشّمس از آن گویند او را كه ینبوع نور است. ایشان او را الزام كردند كه چرا به روز كسی هیچ نبیند؟ گفت: همه را در طریق قیاس, به ذات خود الحاق مكنید كه همه كس به روز بیند و اینك من مى‌بینم. در عالم شهودم، در عیانم، حجب مرتفع گشته است، سطوح شارق را بی اعتوار ریبی بر سبیل کشف ادراک می‌کنم. بومان چون این حدیث بشنیدند, حالی فریادی برآوردند و حشری كردند و یكدیگر را گفتند: این مرغ در روز که مظّنه عَمی است, دمِ بینایی مى‌زند. حالی به منقار و مِخْلَب دست به چشم هدهد فرو مى‌داشتند و دشنام مى‌دادند و مى‌گفتند كه: ای روز بین! زیرا كه روزْكوری نزد ایشان هنر بود. و می‌گفتند : و اگر باز نگردی, بیم قتل است. هدهد اندیشه كرد كه اگر خود را كور نگردانم, مرا هلاك خواهند كنند زیرا كه بیشتر زخم بر چشم زنند؛ قتل و عَمی به یكبارگی واقع شود. الهام «كَلّموا النّاس عَلی قدر عُقولِهم» بدو رسید. حالی چشم بر هم نهاد و گفت:«اینك من نیز به درجه شما رسیدم و كور گشتم.» چون حال بدین نمط دیدند, از ضرب و ایلام ممتنع گشتند. هدهد بدانست که در میان بومان قضیه‌ی افشاء سر ربوبیت کفر است و افشاء سرّ قدر معصیت، و اعلان سرّ کفر مطرّدست. تا وقت رحلت به‌هزار محنت کوری مزور می‌کرد و می‌گفت:
بارها گفته‌ام که فاش کنم / هرچه اندر زمانه اسرار است
لیکن از بیم تیغ و بیم قفا / بر زبانم هزار مسمار است
تنفس صعدایی می‌کرد و می‌گفت: «إنّ فی جنبیَّ لعلما جمّا لو أبذله لاُقتل»، «لو کُشف الغطاء ماازددت یقینا» و آیه‌ی أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّـهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (نمل ۲۵، چرا برای خداوندی سجده نمی‌کنند که آنچه را در آسمانها و زمین پنهان است خارج (و آشکار) می‌سازد؟)، وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ (حجر ۲۱، و خزائن همه چیز، تنها نزد ماست؛ ولی ما جز به اندازه معیّن آن را نازل نمی‌کنیم!)
موضوع این فصل بـیان‌ لزوم‌ کتمان سرّست. سخن از هدهدی است که‌ همنشین بومان شده است، هدهدی‌ که‌ به‌ تیزچشمی مشهور است.او با بومان روزکور شبی را می‌گذراند و بامداد که قصد رفتن می‌کند، بومان‌ با‌ تعجب‌ مـی‌پرسند: این چـه بدعت است که‌ می‌خواهی به روز حرکت کنی؟ هدهد می‌گوید: همه در نور‌ و خورشید‌ می‌بینند و راه می‌پویند و من در عالم شهودم. حجاب و تاریکی برطرف‌ شده،چرا راه نپیمایم؟
بومان فریادی از‌ خشم‌ برآورده، منقار‌ و چنگال به چشم هدهد فرو می‌برند و ناسزا می‌گویند. هدهد به حکم«کلم الناس عـلی‌ قـدر عقولهم» (با‌ مردم بـه اندازهء عقلشان سخن بگو) برای گریز از کشته شدن، مثل آنها خود را روزکور نشان می‌دهد. بدین طریق‌ از‌ اذیت و آزار آنها نجات مـی‌یابد و پی می‌برد که در میان‌ بومان افشای‌ سرّ‌ ربوبیت کفر است.
از آنجا که هر دلیل گـنجایش‌ خـاصی‌ دارد و هر کس را توان ادراک محدودی‌ است، کتمان‌ سرّ از نااهلان اصلی مهم در تصوف است. در این تمثیل،همچون نفصل پیشین، هدهد خود سهروردی‌ و سالکان همانندان اوسـت ‌ ‌و بومان دشمنان‌ نور‌گریزند‌ که در‌ فصل قبلی خفاش این نقش را ایفا می‌کرد. عرفا از حکم الهي که دربارۀ اشيا بر اساس عين ثابت آنها صورت مي‌‌‌گيرد به «سرّ قدر» تعبير مي‌‌‌کنند. تنفس صعداء یعنی تنفس طویل ممدود، دم سرد، آه دراز.
دو حدیث انتهای فصل از امام علی (ع) است: «إن بين جنبي لعلما جما لو أصبت/لو اجد له حملة» بین دو پهلویم علم فراوانی است اگر حاملی برای آن بیابم. سهروردی روایت کرده اگر آن را بذل کنم کشته می‌شوم. در حق وی چنین شد! حدیث دوم: «لو کُشف الغطاء ماازددت یقینا» اگر پرده برافتد بر یقینم افزوده نگردد. چرا که در همین عالم به تجرد رسیده عیان را مشاهده می‌کند.

فصل هشتم: طاووس و دورافتادگی از اصل خود
پادشاهی باغی دارد، پر از ریاحین و گلها و پرندگانی‌ با‌ نغمه‌های خوش. طاووسی چند، به غایت زیبا و خودآرا، در آن‌ جای دارند. پادشاه دستور‌ مـی‌دهد‌ که یکی از طاووسها را در‌ چرمی‌ بدوزند چنان‌که از نقوش‌ بالهایش هیچ ظاهر نماند و نتواند جمال خـویش‌ را ببیند. همچنین فرمان‌ می‌دهد‌ او را زیـر سـلّه‌ (سبد) جای دهند‌ و فقط‌ منفذی برای ریختن‌ قدری‌ ارزن‌ باز گذارند برای سدّ جوع.
این طاووس مدتها به این طریق سپری کرد، و به تدریج خود‌ را،مَلِک‌ را، باغ را و دیگر طاووسها را فراموش می‌کند؛ به مسکن تاریک و ظلمانی خویش دل می‌بندند و می‌پندارد‌ هرچه‌ هست همان است و اگر کسی‌ ورای‌ این عیشی، مقری و کمالی دعوی کند، کفر‌ مطلق، و سقط محض و جهل صرف باشد. اما‌ هر وقت بادی خوش وزیدن می‌گیرد و بوی‌ شکوفه‌ها و ریاحین بدو می‌رسد، یا اگر اصوات دیگر طاووسها یا نغمه پرندگان به گوشش می رسید، نشاط و اضطرابی در خود می‌یابد‌ و تأمل و تفکر می‌کند لکن معلومش نمی‌شود‌. این جهالت از آن بود که خود را فراموش کرده بود و و وطن را «نسوا‌ الله‌ فانسیهم‌ انفسهم» (فراموش‌ کردند‌ خدا را، پس‌ فراموششان ساخت‌ خود‌ را).
روزگاری در این‌ حیرت می‌ماند تا پادشـاه مـی‌فرماید، مرغ را از سله و چرم خلاص دهند. «فانما هی زجرة واحدة» (صافات ۱۹، تنها یک صیحه‌ی عظیم واقع می‌شود)، «فاذا هم من الاجداث الی ربهم ینسلون» (یس ۵۱، ناگهان از قبرها شتابان به‌سوی پروردگارشان می‌روند) «اذا بعثر ما فی القبور و حصل مافی الصدور ان ربهم بهم یومئذ لخبیر» (عادیات ۱۱-۹، تمام کسانی که در قبرها هستند برانگیخته می‌شوند، و آنچه در درون سینه‌هاست آشکار می‌گردد، در آن روز پروردگارشان از آنها کاملاً باخبر است!) طاووس چون از آن‌ حجاب بیرون‌ می‌آید، خویشتن‌ را‌ در میان باغ‌ می‌بیند و با دیدن آن‌ زیباییها‌ و شنیدن‌ آن‌ اصوات‌ و‌ الحان خوش، حیرت‌زده می‌شود و حسرتها می‌خورد: «یا حسرتی علی ما قرطت فی جنب‌ الله» (زمر ۵۷، دریغا از آن همه که در جـنب خـدا کوتاهی‌ کردم). «فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید» (ق ۲۲، و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت کاملاً تیزبین است!)، «فلولا اذا بلغت الحلقوم وانتم حینئذ تنظرون ونحن اقرب الیه منکم ولکن لاتبصرون» (واقعه ۸۴-۸۲، پس چرا هنگامی که جان به گلوگاه می‌رسد (توانایی بازگرداندن آن را ندارید)؟! و شما در این حال نظاره می‌کنید (و کاری از دستتان ساخته نیست)؛ و ما از شما به او نزدیکتریم ولی نمی‌بینید!)، «کلاسوف تعلمون ثم کلاسوف تعلمون» (تکاثر ۴-۳، چنین نیست که می‌پندارید، (آری) بزودی خواهید دانست! باز چنان نیست که شما می‌پندارید؛ بزودی خواهید دانست!)
نمادهای این‌ فصل: پادشاه‌ خداوند است، طاووس انسان غریب و دورافتاده از حق است، چرم جسم انسان است، سله دنیای تاریک و دربسته است، ارزن نعم خوار دنیوی است که‌ انسان بدان مـشغول شـده، گل و ریاحین و…نعم‌ روحانی‌ الهی هستند.
سهروردی در کتاب «عقل سرخ» می‌نویسد: «خداوند ابتدا حالت مرا در صورت بازی آفرید و در آن ولایت که من بودم دیگر بازان بودند. ما با یکدیگر سخن می‌گفتیم و می‌شنیدیم‌ و سخن‌ یکدیگر فـهم مـی‌کردیم. روزی صـیادان قضا و قدر دام تقدیر باز گـستریدند و دانـهء ارادت در آنـجا تعبیه کردند و مرا بدین‌سان اسیر گردانیدند. پس از آن‌ ولایت‌ که آشیان ما بود به‌ ولایتی‌ دیگر بردند. آنچه هردو چشم من بردوختند و چهار بند مختلف نـهادند. آنگه مـرا در عـالم تحیر بداشتند چنان‌که آشیان خویش و آن ولایت و هر چه معلوم بـود، فراموش کـردم‌ و می‌پنداشتم که‌ من پیوسته خود،چنین‌ بوده‌ام».

فصل نهم: ادریس، ماه و خورشید
موضوع این فصل گفت‌وگوی ادریس است با ماه. وی می‌پرسد: چرا نور تو کم و زیاد مـی‌شود. ماه مـی‌گوید: جرم مـن سیاه است و صیقل و صافی و هیچ‌ نوری‌ از خود‌ ندارم، اما وقتی در مقابل آفـتاب بـاشم، به میزان تقابل با آن نور می‌گیرم و از حضیض هلالیت به اوج بدریت ترقی کنم. ادریس از میزان دوستی او با خورشید می‌پرسد، و او‌ می‌گوید: آنقدر که هر گه در خود می‌نگرم گویی خورشید را مـی‌نگرم زیرا که مثال نـور‌ خـورشید‌ در‌ من ظاهر است، پس در هر نظری که به‌ذات خود کنم همه خورشید را بینم. نبینی که اگر آئینه را در برابر خورشید بدارند صورت خورشید در او ظاهر گردد، اگر تقدیرا آئینه را چشم بودی و در آن هنگام که در برابر خورشید است در خود نگریستی همه خورشید را دیدی، اگرچه آهنست. «انا الشـمس» می‌گفت، زیرا کـه در ‌‌خود‌ الا آفتاب ندیدی. سپس به‌ «انا الحق» حلاج و «سبحانی ما اعظم شأنی» بایزید اشاره می‌کند و عـذر‌ آنـها‌ را پذیرفته‌ می‌داند. «حتی توهمت مما دنوت انک انی» تا آنجا که آن‌قدر نزدیک شدم که توهم کردم تو منی». سهروردی حتی در مقام وحدت و فنا تمایز سالک و حق را از یاد نبرده است.
در ایـن حکایت، خورشید خداوند است، ماه‌ انسانی است صافی و پاک که به حد آینگی و تجلی‌ رسیده است.در اینجا، اندیشهء وحـدت‌ حقیقت وجـود آدمی با الوهیت و تثبیت آن به‌ شرط کمال‌ و پاکی محض با‌ زبانی‌ ساده و بیانی‌ آشنا آمـده است.
در این فصل نـامی از ادریس آمده است:«و اذکـر فی الکتاب‌ ادریس،انه‌ کان صدیقا نبیا و رفعناه مکانا علیا» (مریم‌ ۷۵ و ۸۵، و یاد کن در کتاب ادریس را، کـه پیـامبری‌ راستگو بـود و او را به جایگاهی بلند برکشیدیم)
عیسی و ادریس بر گردون شدند / با ملایک چون‌که هم‌ جنس‌ آمدند (مثنوی)
پس سخن گفتن او بـا مـاه، به سبب آسمانی‌ بودن او قابل توجیه است و بی‌علت نبوده که‌ سهروردی وی را در این تمثیل خود جای داده‌ است.

فصل دهـم: خانه و کدخدا
این فصل و فصل بعدی صورت داستانی و تمثیل‌ ندارند، بسیار‌ کوتاهند و از جهت ساختار با فصول دیگر رساله کاملا متفاوتند. در این فصل‌، جایگیری خداوند در قلبهای شکسته آمـده‌ است (انا عند المنکسرة قلوبهم) و خداوند از جهت و مکان و خطا مبرا شده است.
«علی قدر اهل العزم تأتی العزائم» به میزان اهل همت سور عزايم نازل می‌شود.
در خانه به‌کدخدای ماند همه چیز، «لیس کمثله شئ وهو السمیع العلیم» (شوری ۹، چیزی مانند او نیست و او بینای شنواست.) هرگز خانه و کدخدا یکی نشود.
سهروردی در عین مکاشفات شهودی حریم توحید را با ظرافت پاس داشته است.

فصل یـازدهم: حجاب راه
در این فصل کوتاه چند جمله‌ در‌ حجاب و کفر و چگونگی نـجات از آن آمده است.
«هرچه مانع خیر است بد است و هرچه حجاب راهست کفر مردان است، راضی شدن از نفس بدان‌چه او را از دست دهد، وبا او ساختن در طریق سلوک عجز است، و به‌خود شاد بودن تبه است، واگر نیز بهر حق باشد به‌کلی روی به‌حق آوردن خلاص است.»
در قاموس سالکان حجاب راه کفر است و رضایت نفس به آنچه از دست می دهد نشان عجز. رضایت از خود نابودشدن است. خودسپاری به حق طریق خلاص است.

فصل دوازدهم: چراغ و آفتاب
در این فصل سخن از ابلهی می‌گوید که‌ چراغی پیش آفتاب داشت و آفتاب نور چراغ او را ناپدید کرد. مادرش گفت: اگر چـراغ را از خـانه‌ به‌ نزد‌ آفتاب برند، خاموش و بی‌نور شود. چشم چون چیزی عظیم را بیند کوچک را حقیر در مقابله‌ی آن بیند، کسی که از آفتاب در خانه رود اگرچه روشن باشد هیچ نتواند دید.
كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ (الرحمن ۲۷-۲۶، همه کسانی که روی آن هستند فانی می‌شوند، و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می‌ماند!) «الاکل شئ ماخلا الله باطل» (آگاه باشید که هرچه غیر خداوند است بی‌بنیاد است)، «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (حدید ۳، اوّل و آخر و پیدا و پنهان اوست؛ و او به هر چیز داناست.)
در‌ این‌ تمثیل‌ کوتاه، آفتاب خداوند است و چـراغ غیرحق است که در مقابل آن نور نیّر نوری ندارد.