شرح آثار عرفانی فارسی سهروردی
جلسه نهم: شرح رساله‌ی قصة الغربة الغربیة
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۴، ۸ می ۲۰۱۵، محفل فرهنگ و خرد، دانشگاه کارولینای شمالی، چپل هیل

دریافت فایل صوتی

شرح رساله‌ی قصة الغربة الغربیة

قصه‌ی غربت غربیه‌ از جمله شاهکارهای عرفانی رمزی سهروردی است، و ان‌چنان که خود در مقدمه نوشته ادامه حی بن یقظان ابن سیناست، و درست از همان جا شروع می شود که آن پایان یافته است. قصه‌ی غربت غربیه‌ داستان سرگشتگی و غربت روح آدمی در ناسوت است که به دنبال بازگشت به وطن اصلی یعنی ملکوت است. غرب و شرق در این رساله جغرافیایی نیست، معنوی است. غرب نماد ظلمت ناسوت و شرق نماد وطن نورانی ملکوت است. گوینده‌ی قصه اول شخص مفرد است. سهروردی تجارب معنوی خود را از عالم مثال باز می‌گوید. قصه قصه‌ی غربت معنوی در غرب ظلمانی و سفر روحانی به شرق نورانی یا ناکجاآباد است.
بر خلاف دیگر رسائل عرفانی رمزی سهروردی این رساله را به عربی نوشته است. اما ترجمه‌ و شرح فارسی آن از ابتدا مورد استفاده‌ی فارسی زبانان بوده است. نخستین تصحیح انتقادی متن اصلی این رساله همراه با همین ترجمه و شرح فارسی در پانوشت صورت گرفته است: م‍ج‍م‍وع‍ه‌ م‍ص‍ن‍ف‍ات‌ ش‍ی‍خ‌ اش‍راق‌، جلد دوم (به همراه کتاب حکمة‌الاشراق، رسالة فی اعتقاد الحکماء)، ب‍ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و م‍ق‍دم‍ه‌ ه‍ن‍ری‌ ک‍رب‍ی‍ن،۱۳۳۱ش، ۱۹۵۲م، ترکیه و سپس در تهران ۱۳۵۵ش. احمد امین در ۱۹۵۸ در قاهره آن را در ضمن مجموعه‌ی حی‌بن‌یقظان‌ لابن‌سینا و ابن‌طفیل و السهروردی منتشر کرد. ترجمه‌ی انگلیسی آن توسط تاکستون با این مشخصات منتشر شده است: (The Mystical and Visionary Treatises of Suhrawardi, BY THACHSTON, LONDON, 1982.).
دومین ترجمه‌ی فارسی رساله توسط حس‍ی‍ن‌ خ‍راس‍ان‍ی‌ با عنوان ب‍ی‍گ‍ان‍گ‍ی‌ در ب‍اخ‍ت‍ر زم‍ی‍ن در سال ۱۳۶۴ در تهران منتشر شده است. ‌پ‍روی‍ز ع‍ب‍اس‍ی‌ داک‍ان‍ی‌ علاوه بر چندین مقاله دو کتاب در شرح این رساله در تهران منتشر کرده است: ش‍رح‌ ق‍ص‍ه‌ی‌ غ‍رب‍ت‌ غ‍رب‍ی‌ س‍ه‍روردی‌، ۱۳۸۰ و سهروردی و غربت غربی، ۱۳۸۶. محمدتقی پورنامداریان در سال ۱۳۹۲ در تهران در کتاب عقل سرخ ترجمه‌ی فارسی این رساله را بار دیگر تصحیح و شرح کرده است. در این بحث از کلیه‌ی تصحیحات و اکثر شروح فوق استفاده شده است.
سهروردی در این قصه فراوان از داستانهای پیامبران در قرآن استفاده کرده است. پیامبران از سطح واقعی در عالم کبیر به سطح داستان روحانی در عالم صغیر منتقل می شوند. این معنای سخن سهروردی در انتهای رساله کلمة التصوف است: و علیک بقرائة القرآن مع وجد و طرب و فکر لطیف. اقرء القرآن کانه ما انزل الا فی شأنک فقط.

درک غربت غربی
قصه‌ی غربت غربی داستان بازگشت انسان به اصل خویش است، غریبی با خود بیگانه در جستجوی اصل خویش داستان مکاشفاتش را بازمی‌گوید. مراد از غربت جدایی از اصل است. همان است که مولوی متاثر از همین رساله مثنوی خود را با آن آغاز کرده: بشنو از نی چون حکانیت می‌کند / وز جدائی ها شکایت می‌کند … انسان بی وطن نیست، این وطن مصر و عراق و شام نیست، وطن مقام قرب است، جنات عدن است، بهشت برین است، همان است که مولوی ترسیم کرده:
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنـم
از کجا آمده ام آمدنم بـهر چه بــود / به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا / یا چه بوده است مرا دوا از این ساختنم
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست / به امید سر کویش پر و بالــی بزنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم / یا کدامین که سخن می کند اندر دهنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم / آنـکه آورد مـرا باز بـرد تــا وطنــم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.
اگر «حب الوطن من الایمان» است چنین وطنی مراد است نه وطن جغرافیایی و قومی. پرسش اصل سهروردی این است چگونه می‌توان از این غریب‌ستان به ناکجاآباد یا وطن مألوف بازگشت؟ انسان از شرق نورانی به غرب ظلمانی هبوط کرده، زمانی که به خودآگاهی غریب بودن رسید خروج از این چاه تاریک را آغاز می‌کند. این خروج بدون عنایت و پیروی از پیران میسر نیست. این دو بیت زبان حال سهروردی در این رساله است:
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم / چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم /  روم به شهر خود و شهریار خود باشم
غربت غربی داستان فراق و تاریخ از خودبیگانگی است: «نسوالله فانساهم انفسهم» آنها خدا را فراموش کردند، خدا هم خودهایشان را از یادشان ببرد. از خود بیگانه شدند. مراد از طور اعظم و طامة کبری بزرگترین واقعه‌ی روح یعنی ملاقات با جبرئیل و عروج به عالم ماورای این عالم است. قصه غربت غربی داستان تبعید روح از عالم علوی و نور به عالم سفلی و اسارت در زندان تاریک تن و سپس صعود از عالم سفلی و بازگشت به وطن اصلی است: لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین (تین ۵). داستان از زبان اول شخص (نفس ناطقه) بیان می‌شود. عاصم یا نگهدارنده از خطا نماد عقل نظری است و به عنوان برادر قهرمان داستان نفس ناطقه معرفی می‌شود.
سفر از دیار ماوراءالنهر آغاز می‌شود یعنی عالم علوی و ملکوت. این سفر هبوط است. مقصد بلاد مغرب است یعنی عالم هیولا و ناسوت. هدف از سفر سیر در عالم محسوسات (دریای سبز) برای ترقی به عالم معقولات است. مراد از مرغان ساحل دریای سبز علم محسوسات است. از بد حادثه قهرمان داستان و برادرش به شهر قیروان وارد می‌شوند، شهری که اهل آن ظالمند، برگرفته از آیه‌ی «ربنا اخرنا من هذه القریة الظالم اهلها» (نساء ۷۵) عالم ناسوت عالم تضاد است. سهروردی این عالم را مدینه قیروان نام نهاده، قیروان یعنی قیرگون یا پاسبان ظلمت. جهان ماده چیزی جز قیروان نیست.
اهالی قیروان کشف می‌کنند که دو مسافر تازه وارد از اولاد شیخ هادی بن الخیر الیمانی هستند. مراد از شیخ هادی فیض اول یا عقل فعال یا جبرئیل می‌تواند باشد. مراد از خیر عقل کلی است. منظور از یمانی منسوب به یمن معنوی یا عالم نور و ملکوت است. این یمن منسوی به وادی ایمن است و دیار اصحاب میمنه. مسافران یمانی به غل و زنجیر کشیده می‌شوند و در قعر چاهی تاریک که نهایتی برآن متصور نیست محبوس می‌شوند. غل و زنجیر نماد بدن است و چاه نماد ناسوت و عالم ظلمانی. بر فراز این چاه افلاک آسمانی است که از آنها به قصرهای برافراشته تعبیر شده است. برگرفته از آیه‌ی ۴۵ حج: «وبئر معطلة و قصر مشیّد». آبادی این چاه تاریک به حضور نفوس زندانیان آن است. از منظری دیگر چاه اهواء نفسانی است. در حکمت ایران باستان جهان مینوی و دنیوی طولی عمودی است. چاه قیروان اشارتی به غار افلاطون است. بنگرید به تاثیر مولوی از رساله سهروردی:
تو درون چاه رفتستی ز کاخ / چه گنه دارد جهانهای فراخ (مثنوی)

بسوی وطن شرقی
به دو اسیر چاه قیروان اجازه داده می‌شود که شبها مجرد از چاه به قصر درآیند، اما وقت صبح باید به چاه بازگردند. «فلابدّ من الهوی الی غیابة الجبّ» (یوسف ۱۰ و ۱۵). در خواب صور معقولات را می‌توان دید. قصر عالم معقولات است و سفر شبانه از چاه به قصر تجرد از حواس و توانایی رؤیت برخی از حقایق عالم مثال است. زمان مرگ این تجرد به حد اعلی می‌رسد و مشاهده مطابق اصل می‌شود. سنائی در حدیقة الحقیقة چه زیبا سروده است:
خلق تا در جهان اسبابند / همه در کشتی‌اند و در خوابند
تا روانشان چه بیند اندر خواب / آنچ پیش آید از ثواب و عقاب
در دل شب دو اسیر چاه قیروان که از زندان تن رها شده بودند از روزن قصر نگران به عالم ملکوت می‌نگریستند. آنها فاختگانی را می‌دیدند که از تختهای آراسته‌ی یمن از جانب پدرشان خبر می‌آوردند. فاختگان نماد الهام غیبی هستند که از مشرق نورانی (یمن) بر قلب سالک وارد می‌شوند. سبزه‌زار باغ ملکوت است و تختهای آراسته «سُرُر مصفوفة» یا «سُرُر موضونة» در آیات ۲۰ طور و ۱۵ واقعه در اوصاف بهشتیان است. جانب ایمن شرقی برگرفته از آیه‌ی ۳۰ قصص است: فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَا مُوسَىٰ إِنِّي أَنَا اللَّـهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ. راه‌آیندگان نجد یعنی راهیان دیار معشوق و خانه خدا. زندانیان از آن روزن بوی وطن می‌بوئیدند و نالان شوق بازگشت داشتند: ارجعی الی ربک راضیة مرضیة. به قول حافظ:
نماز شام غریبان چو گریه آغازم/ به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار / که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب / مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم.
کار اسیران چاه صعود شبانه و هبوط روزانه بود تا این‌که شبی مهتابی هدهدی از روزن سلام کنان بدر آمد، در منقارش رقعه‌ای از وادی ایمن. هدهد قوت الهام است. این قسمت برگرفته از آیه‌ی ۳۱-۲۹ نمل است: «قالت یا ایها الملؤا انی القی الیّ کتاب کریم انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم الا تعلو علی واتونی مسلمین». در نامه‌ی هدهد شرح رهایی از بند نوشته شده است. نامه از سوی هادی پدر دو اسیر است: دعوت به سفر به عالم علوی و بازگشت به وطن اصلی. به جوزهر قدسی چنگ زنید، جوزهر قدسی یعنی عقل که به گرد خورشید نورالانوار عالم معقول می‌گردد و کسوفی ندارد. ریسمان ما عالم ریاضت است.
در نامه رهایی نوشته شده بود چون به وادی مورچگان (یعنی حرص) برسی دامن بیفشان از علایق دنیوی. مورچگان در رساله مونس العشاق نماد حواس بودند. اینجا حرص. این قسمت برگرفته از آیه‌ی ۱۸ نمل است:«حَتَّىٰ إِذَا أَتَوْا عَلَىٰ وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ». سپس خدا را یاد کن ( ۲۴۳ بقره و ۱۵ ملک) آن گاه شهوتت را بکش. زن در اینجا نماد شهوت است برگرفته از همسر لوط که حاضر نشد به همسرش بپیوندد و با بدکاران ماند و مشمول عذاب الهی شد: الا امرته انه من الغابرین (عنکبوت ۳۱-۳۳). چون سالک مرد بوده به کشتن زن تعبیر شده، بحث در جنسیت نیست در کشتن شهوت است چه مذکر چه مونث. اکنون بعد از در اختیار گرفتن حواس و کشتن شهوت نوبت به سوارشدن به کشتی می‌رسد.
کشتی در داستان یونس، نوح، موسی و خضر آمده است. کشتی نماد تن و قوای بدنی است. کشتی وسیله نجات و گذر از عالم محسوسات و ماده است. در داستان موسی و خضر کشتی انسانیت دریای معرفت شناور است و صاحبان کشتی عارفان هستند. تن برای روح مثال کشتی است. این کشتی هم وسیله سفر و بازگشت و هم مانع وصول نفس به عالم خویش است. بنابراین باید تا آنجا که ممکن است از ان استفاده کرد و هم به تدریج آن را از میان برد و از ان آزاد شد. با اقتباس از آیه‌ی ۴۱ هود سالک در کشتی می‌نشیند: بسم‌الله مجریها و مُرسیها. هدهد پیش رفت یعنی الهام شد و هدهد نقش فرشته راهما دارد. آفتاب بالای سر ما شد یعنی عمر به تنگی رسید، صورت مبدل شد (فرقان ۴۵).
پس در کشتی بنشستیم تا به طور سینا به زیارت صومعه‌ی پدر برویم. در کشتی نشستن یعنی بدن و قوای بدنی را وسیله وصول حق ساختن. طور سینا محل نزول وحی به موسی کلیم‌الله است (تین ۱ و مریم ۵۲). به سبب تقدس صومعه پدر در این کوه است. این سفر جغرافیایی و افقی نیست، معنوی و عمودی است، صعود به ملکوت از ناسوت. برای صعود نفس حیوانی باید غرق شود. پسر نوح نماد نفس حیوانی است. هود آیات ۴۳-۴۲: بین من و پسرم موج حائل شد و پسر غرق شد. صبح نزدیک است (هود ۸۱) کنایه از اتصال نفوس کلی و جزئی.
در این سفر روحانی سالک درمی‌یابد که دیهی که درآن پلیدیها می‌کنند زیر و زبر خواهد شد (انبیاء ۷۴). در آواز پر جبرئیل از آن تعبیر به عالم غرور کرده است. به هر حال مراد تحول در عالم صغری یا بدن است. سالک در موضع بعدی از روح طبیعی مفارقت می‌کند. دایه نماد آن است که در تلاطم امواج در آب انداخته می‌شود. سالک هنوز از تخته بند بدن رها نشده، اکنون نوبت دریدن کشتی بدن و آمادگی ملاقات با ملک الموت است: پادشاهی که پشت سر می آمد. اشاره به آیه ۷۱ کهف: فانطلقا حتی رکبا فی السفینة خرقها. اما راز تخریب کشتی: «أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءَهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا (کهف ۷۹) درباره تخریب و تضعیف بدن که مرگ را آسان می‌کند در بحث تیغ بلارک و جلاد در رساله عقل سرخ مطلب مشابهی آمده است.
در این دریانوردی کشتی به کوه یأجوج و مأجوج می‌رسد، کنایه از اندیشه‌های فاسد و حب دنیا. یأجوج و مأجوج قومی بودند که در زمین فساد می‌کردند و ذوالقرنین در برابر ایشان سدی استوار می‌بندد (کهف ۹۴-۹۳). استوت علی الجودی: هود ۴۴. کشتی نوج در آنجا فرود آمد. سالک سفر معنوی هنوز از مقتضیات تن رها نشده لذا قوه خیال او همچنان فعال است. جن کنایه از قوت خیال است. مراد از چشمه مس روان حکمت است. سالک به تاسی از ذوالقرنین (کهف ۹۶) در برابر این تخیلات باطل سد می‌بندد.
سالک در ادامه سفر جمجمه‌های قوم عاد و ثمود را می‌بیند. اقوام عنود و حق ستیز (حاقه ۷-۴) در حالی که تهی و پوسیده بر تختهایشان بودند (کهف ۴۱). عاد و ثمود نماد دنیای مذموم هستند. سالک نفوس اماره و لوامه با لوازم آنها در شیشه حبس می‌کند. وقتی راه حواس بسته شود و نفس ناطقه مشغول جهان خارج نشود و عقل و بصیرت که موجد حکمت است غلبه کند، نفس اماره و لوامه نیز از فعلیت می‌ایستند و با زندانی شدن در قاروره مسخر عقل و حکمت می‌شوند. از کار افتادن قوایی که محرک دماغند بیکار ماندن روح نفسانی است. سالک از روح نفسانی هم می‌گذرد. یک رنگ کردن آنها با نفس ناطقه یعنی از میان رفتن آنها و باقی ماندن عقل یعنی آزادی عقل از همه قید و بندهای عالم سفلی. مراد از چهارده تابوت قوای نباتی، حیوانی و اخلاط اربعه است. منظور از ده گور حواس ظاهر و باطن می‌باشد.
سالک اکنون درمی‌یابد که به راه خدا رسیده است، راه عالم قدس موکول به رهایی نفس ناطقه. سالک بعد از صعود از چهار عنصر به اصل آنها یعنی مادة‌المواد یا هیولی می‌رسد. ماده یا هیولی مظهر تاریکی است. مراد از خواهر هیولای اجسام عالم است که تا کنون با نفس همنشین بوده است. از هیولای این عالم نیز بگذشتم. در آواز پر جبرئیل آمده بود که مرا جفت نیست الا کنیزک حبشی. کنیزک حبشی همین هیولای عالم مادی بود.
سالک به توصیف نور ماه (چراغ) می‌پردازد. از آن هم می‌گذرد تا به برج دولاب یعنی فلک اول می‌رسد. سهروردی با استعاره از صور فلکی اژدها، اسد، ثور، قوس، میزان و سرطان از آنها هم می‌گذرد، و به عالم مفردات می‌رسد که هیچ کژی نمانده‌بود. سالک گوسفند شهوت خود را در بیابان (عالم افلاک) رها می‌کند.

وصال موقت
فار التنور اشاره به آیه ۴۹ سوره هود است، جوشیدن آب می‌تواند طلوع فجر از قلب باشد به معنی پاک شدن دل از کلیه کدورات عالم جسمانی و ظلمت. در این حال در پرتو نور روح با چشم جان می‌توان اجرام علوی یا فرشتگان را دید، و نغمه آنها را شنید. مولوی در مثنوی:
بانگ گردشهای چرخست این که خلق/ می‌سرایندش به طنبور و به حلق
مؤمنان گویند که آثار بهشت/ نغز گردانید هر آواز زشت
ما همه اجزای آدم بوده‌ایم / در بهشت آن لحنها بشنوده‌ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی / یادمان آمد از آنها چیزکی
لیک چون آمیخت با خاک کُرَب / کی دهند این زیر و آن بم آن طرب.
سالک در این حال به مرتبه‌ای رسیده است که مثل فرشتگان آوای وحی الهی را می‌شنود. سالک از ظلمات شک و تردید بیرون آمده و به سرچشمه حقیقت و یقین می‌رسد. آب حیات در دو رساله عقل سرخ و مونس العشاق هم آمده بود. صومعه پدر بر بالای صخره‌ای در طور سیناست. از ماهی‌های شناور در چشمه‌ی آب حیات از نام و نشان آن صخره پرسیدم. ماهیان سالکان قبلی هستند که پس از جهاد و مرگ اختیاری به زندگی جاوید رسیده‌اند. یکی از ماهی‌های راهی دریا به وی پاسخ می‌دهد. اینجا در واقع مرحله حقیقت (پس از شریعت و طریقت) و پایان سیر و سلوک عارفانه است. ماهی‌ها خود را برادر سالک معرفی می‌کنند، فرزند پدری واحد، که واقعه‌ی مشابهی را از سر گذرانده‌اند. طور سینا در این رساله همان کوه قاف منزلگاه سیمرغ در رساله‌های قبلی است. ماهی‌ها سالکان واصل به دریای روحانی و نور هستند که دائما در مقام قرب به‌سر می‌برند.
سالک برادران را در آغوش می‌گیرد، از کوه بالا می‌رود، به محضر پدرش هادی بن خیر یمانی مشرف می‌شود، یعنی عقل فعال یا فیض اول بالاخره از فرشتگان منور. پدر به او سلام می‌دهد. او به سجده می‌افتد و نزدیک است که در نور ساطع پدر بسوزد. نزد او از فراق گریستم و از زندان قیروان به او شکایت بردم. پدر پاسخ می‌دهد: نیکو رستی، اما ناگزیر به زندان غربی بازخواهی گشت، چرا که همه بندها را از خود نگسسته‌ای! وصول نزد پدر موقت است. وقتی دائم می شود که مرگ برسد و روح به کلی از بدن رها شود، و شرف حضور دائم روحانی نزد پدر پیدا کند. سالک فغان سر می‌دهد.
پدر به او یادآوری می‌کند که بازگشت تو به زندان غربی ضروری است، اما ترا به دو امر بشارت می‌دهم: اول که بازگشت تو از زندان به نزد ما میسر است، دوم این‌که بالاخره از غربت رها می‌شوی نزد ما خواهی آمد. سالک از سخن پدر شادمان می‌شود. پدر آن‌گاه مراتب فوقانی خود را برای سالک شرح می‌دهد. انوار قاهره سلسله ای طولی دارند، هر نور بالایی علت یا پدر نور پائینی است. این پدر زناشویی نیست:
نیست اندر عنصرش حرص و هوا / نور مطلق زنده از عشق خدا (مثنوی)
و بالاتر از همه نورالانوار است، همه فانی و او باقی است.
سالک در این حال بود که به خود می‌آید و بار دیگر خود را در چاه ظلمانی قیروان در میان گروهی ناگرویده زندانی می‌یابد. از مفارقت حسرت می‌خورد.
رساله با این دعا پایان می‌یابد: خدا ما را از اسارت طبیعت و بند هیولی رها سازد. این دو آیه زینت بخش انتهای رساله است: وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّـهِ سَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا ۚ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (نمل ۹۳) و قُلِ الْحَمْدُ لِلَّـهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ (لقمان ۲۵).