خلاصه مقاله:

سقراط نقطه عطفي در تاريخ انديشه است. با آنكه كتاب و رساله أي ننوشت،‌اما روشي از خود به جا گذاشت كه برجسته ترين محور انديشه و فلسفه اوست. به نقل افلاطون سقراط مي گويد: “من دانشي ندارم و تعليم نمي كنم، من مانند مادرم فن قابلگي دارم، او كودكان را در زادن مدد مي كرد، و من نفوس را ياري مي كنم.” درخشان ترين ميراث سقراطي “شيوه گفتگو” است و حاصل آن زايش معرفت.

با آنكه از آغاز نهضت ترجمه فلسفه يونان به زبان عربي، مسلمانان سقراط را مي شناخته اند، اما تفحص در آثار فلاسفه مسلمان و متفكران ايراني نشان مي دهد كه مهم ترين تعليم سقراطي يعني “روش گفتگو” و لوازم و مبادي آن از ديد ايشان مخفي مانده است. در فلسفه اسلامي و فرهنگي ايراني آنچه به سقراط نسبت داده شده است، در مقايسه با آنچه با تحقيقات جديد از آثار افلاطون، گزنفون و ارسطو به دست آمده است، عموم و خصوص من وجه است،‌بسياري از اين انتسابات از آن سقراط نيست و آنچه يقينا سقراطي است كمتر مورد اشاره قرار گرفته يا اصلا مورد بحث قرار نگرفته است. اكتفا به پاره أي مواعظ اخلاقي يا برخي آراء منسوب به افلاطون به عنوان آراء سقراطي باعث شده كه تعاليم اصيل سقراطي به ويژه روش گفتگوي وي در فلسفه اسلامي و فرهنگي ايراني مورد عنايت نباشد. آشنايي مسلمانان و ايرانيان با سقراط و گفتگوي سقراطي به شيوه علمي قدمتي كمتر از يك قرن دارد.

________________________________________

سقراط فيلسوفي شناخته شده در ايران و جهان اسلام است. سابقه اين آشنايي حداقل به آغاز نهضت ترجمه در قرن سوم هجري باز ميگردد. در اصل اين شناخت بحثي نيست، آنچه مورد بحث است، ميزان آشنايي است. ايرانيان و مسلمانان تا چه حدي سقراط را شناخته اند؟ آيا تعاليم اصلي سقراطي نزد حكيمان مسلمان و متفكران ايراني معلوم بوده است؟ فلاسفه اسلامي از چه طريقي و با اتكا به چه منابعي به معرفت سقراط و فلسفه او دست يافته اند؟ با توجه به مطالعات جديد سقراط شناسي در دو قرن اخير، شناخت سنتي اسلامي و ايراني چه موقعيتي دارد؟ و اصولا آيا سقراط به عنوان فيلسوف گفتگو نزد حكيمان مسلمان و متفكران ايراني شناخته شده است؟‌ و به طور اخص آيا شيوه مواجهه سقراطي با مسائل به ويژه گفتگو جايي را در معرفت اسلامي ايراني به سقراط به خود اختصاص داده است؟

اين مقاله در سه بخش مي كوشد به سؤالات فوق پاسخ دهد. در نخستين بخش به مشكلات عمومي سقراط شناسي و ضوابط عام فلسفه سقراطي به اجمال اشاره خواهيم كرد. در بخش دوم مستندات سقراطي در فلسفه اسلامي ارائه مي شود. و در بخش سوم اين مستندات مورد تحليل انتقادي قرار گرفته، ميزان معرفت انديشه اسلامي ايران با سقراط فيلسوف گفتگو مشخص خواهد شد.

سقراط شناسي (مشكلات و ضوابط)

سقراط كيست؟ خطوط اصلي فلسفه سقراطي چيست؟ پاسخ به اين سؤالات آسان نيست، فاصله دو هزار و پانصد ساله تا عصر فيلسوف و به جا نگذاشتن اثري مكتوب مشكلات ابتدايي است. مشكل اصلي در خود فلسفه سقراط است. آيا چيزي كه بتوان آن را فلسفه سقراطي ناميد وجود دارد؟ آيا مي توان نظام عقلي منسجمي را به سقراط نسبت داد يا نه؟

مجاري معرفت ما به فلسفه سقراط از اين پنج مورد بيرون نيست. افلاطون، ارسطو، كسنوفون، آريستوفانس و استخينس پيرواو. اين پنج منبع سازگار نيستند و سقراط واحدي ارائه نمي كنند، بعلاوه از عمق و اعتبار، قسمت واحدي نيز برخوردار نيستند. در اين ميان چه بسا معتبر ترين و نه لزوما واقعي ترين راه طريق افلاطوني است، سقراط افلاطوني حاصل باز سازي فلسفه سقراط از لا به لاي آثار افلاطون مهم ترين شاگرد سقراط است. اگر چه جداسازي آراء افلاطون از سقراط كار آساني نيست، اما اين گونه نيست كه اين دو را يكي انگاريم. افلاطون در موارد متعددي از جمله شيوه زندگي و مرگ، انتخاب شيوه تدريس و مخاطب با استاد خود متفاوت است. با اين همه دشواري هاي مرگ فلسفه افلاطوني نيز بر مشكلات پيشين مي افزايد.

از لا به لاي آثار افلاطون و با نيم نگاهي، چهار منبع پيش گفته خطوط كلي انديشه سقراطي قابل استخراج است. حكمت سقراط – هر چه هست- به ميزاني از اهميت است كه فلسفه را به قبل و بعد از خود تقسيم مي كند: فلسفه پيش سقراطي، فلسفه پس از سقراط، يعني سقراط يك نقطه عطف است. او توجه انسان را از تفكر درباره جهان مادي به مسائل مربوط به زندگي معطوف انساني ساخت. سقراط آراء خود را همانند بحث درباره ماهيت فضيلت در چيستي علم، وحدت و كثرت فضائل يا آموختني بودن آنها، مرگ و بقاي روح و … جز از طريق گفتگو ابراز نكرد. او فراوان طرح سؤال كرده است. فلسفه او با پرسش آغاز مي شود. مواجهه أي وجودي با مخاطب، اما به هيچ يك از اين پرسش ها پاسخي مثبت داده نمي شود. سقراط كاستي و نقص تعريف هاي مختلف را برملا مي كند. جزميت ها را مي شكند، هر چند در پرده اشاره هايي به راه حل درست مسائل به ميان مي آيد، اما غالب گفتگو ها به ظاهر به بن بست مي رسد، بي آن كه نتيجه أي به دست آيد. درست در لحظه أي كه منتظريم نظريه أي كلي و قاعده أي قاطع روي بنمايد، سقراط با يك نيشخند همه نتايج را نقش بر آب مي كند. علاوه بر اينها بارها از زبان سقراط مي شنويم كه دانش آدمي ناچيز است، همچون خواب و خيالي مبهم، تنها چيزي كه فيلسوف مي داند اين است كه نمي داند فيلسوف عاشق دانايي است.

اينكه سقراط كتابي ننوشت از سر تفنن نيست. به نظر سقراط “فيلسوف هرگز آماده نمي شود انديشه هاي خود را به حرف ها و كلمه هايي بسپارد كه نه از خود دفاع مي توانند كرد و نه حقيقت را به كسي مي توانند آموخت…” (فايدروس / ۲۷۶)

لذا گفتگو شكل ضروري فلسفه سقراطي است. سقراط در زندگي خود هيچ “حقيقت نهايي” را به ما عرضه نمي كند، بلكه تنها امكان هاي گوناگون را به ميان مي كشد و درباره آنان به تفكر مي پردازد، و از اين رو، نه تنها دستگاه فلسفي ندارد بلكه عمدا از هر دستگاهي مي گريزد. در انديشه سقراطي انسان براي اينكه از نيستي فرد رهايي يابد و “خود” شود نيازمند ديگري است، آدمي فقط در ارتباط با ديگري مي تواند خود را بازيابد. انگار فرد در تنهايي نمي تواند حقيقت را بازيابد، از اين رو ديگري را مي جويد تا انديشه خود را با او در ميان نهد و به ياري او به درستي آنچه مي انديشد اطمينان يابد. در رساله كراتيلوس ۳۸۴ سقراط: “آنچه من مي گويم نه براي اين است كه حقيقت را مي دانم بلكه آن را به ياري شما جستجو مي كنم”. در سقراط ديالوگ و گفتگو صورت واقعي خود تفكر است. اصولا نزد او سخن گفتن و فكر كردن يكي است، آنچنان كه افلاطون در رساله سوفيست (۲۶۳) متذكر شده: تفكر سخني است كه روح با خود مي گويد درباره آنچه تحقيق مي كند، از خود مي پرسد و به خود پاسخ مي دهد و سپس آن پاسخ را قبول يا رد مي كند، تفكر سخني است كه گفته مي شود، منتها اين سخن نه به ديگري گفته مي شود و نه به آواز بلند، بلكه سخني است كه انسان در حال خاموشي به خود مي گويد.”

گفتگو طريق حقيقت است. گفتگو با كسي كه مخالف حقيقت است و مي خواهد دهان حريف را بدوزد بي معني است. شرط گفتگو توانايي شنيدن است، كسي كه مي خواهد سخن بگويد بايد در حال جستجو و آماده قانع شدن و مجاب گشتن باشد. نه آنكه گمان برد كه حقيقت نهايي را يافته است در برابر فيلبس كه مي گويد: “از عقيده خود دست بر نخواهم داشت. سقراط تعليم مي دهد: بگذارد هنوز اصرار نورزيم كه عقيده من غالب مي شود يا عقيده تو، بلكه هر دو دست اتحاد به آن چيزي بدهيم كه به عنوان حقيقت عيان خواهدشد.” (فيلبس ۱۲)

آري در فلسفه سقراطي شخص مهم نيست: “اگر از من مي شنويد در انديشه سقراط نباشيد، بلكه همه توجه خود را معطوف حقيقت نماييد” آنان كه براي پيروزي مجادله مي كنند! آنان كه در طلب حقيقت اند تفاوت دارند. و سقراط در روش گفتگوي خود جز كشف حقيقت منظوري نداشت به نظر سقراط استاد آن نيست كه با نوعي “يك گويي و منولوگ اموري را به حافظه شاگرد منتقل سازد. در شيوه سقراطي ما با معلمي كه چيزي را به شاگردان منتقل مي سازد سرو كار نداريم. ما با دو تن روبروييم كه در حال داد و ستدند. در وجودي كه جوياي حقيقت اند لذا از سقراط هيچ تعليم جزمي كه تاريخ توانسته باشد ثبت كند و خبر دهد سراغ نداريم. “گفتگوي سقراطي تنها سؤال و جواب دو جانبه است. به قول ارسطو: سقراط مي پرسد اما جواب نمي دهد. هنر سقراط فن قابلگي و شيوه مامايي است. او با استناد به اين شيوه حقايقي را كه مخاطب در باطن خود داشته و از ياد برده مي زاياند. سقراط تصريح مي كند: “من دانشي ندارم و تعليم نمي كنم من مانند مادرم فن قابلگي دارم. او كودكان را در زادن مردمي كرد و من نفوس را ياري مي كنم.”

من تا آن اندازه به قابله ها شبيه هستم كه خود نمي توانم حكمتي به دنيا آورم و خرده گيري عمومي در اين مورد درست است، من سؤالاتي مي پرسم ولي خودم نمي توانم پاسخ دهم، زيرا حكمتي در من وجود ندارد علت امر اين است: خدا خواسته است كه من همچون يك قابله عمل كنم و خودم توان زاييدن نداشته باشم.” (تئتوس / ۱۵)

سقراط با شيوه بديع خود همانند اژدر ماهي برق به جان مخاطب مي اندازد، همچون خرمگسي خواب را از نائمان مي ربايد و راه حل هاي از پيش ساخته را به نيشخند مي گيرد. انديشه و روش سقراط ارتعاشي را به مخاطب منتقل مي كند كه وجدان آدمي را از درون به خود آگاهي فرا مي خواند. چه بسا حاصل گفتگوي سقراطي كه از گنجايش هر آموزشي فراتر باشد اين باشد كه پيش از هر چيز به خود بنگر. معرفت از شناخت خود و محدوديت هايش آغاز مي شود اعتراف سقراط به ناداني اش امري تصنعي نيست، رسالت او انتقال آموزه هاي عقلي به ديگران نبود. بلكه مي خواست نياز عقلاني آدميان را شكوفا سازد و سپس از آنها بخواهد با شيوه ديالكتيكي پرسش و پاسخ براي پيدا كردن حقيقت به تفحص بپردازند.

در مجموع مي توان گفت برجسته ترين خصيصه فلسفه سقراطي همين شيوه گفتگو و روش ديالكتيك پرسش و پاسخ است. لذا گزاف نيست كه سقراط را فيلسوف گفتگو بناميم.

سقراط در فلسفه اسلامي و انديشه ايراني

نام سقراط در نخستين ترجمه هاي فلسفه يوناني به زبان عربي به چشم مي خورد. تاريخ نگاران فلسفه گفته اند كه حدود ده رساله افلاطون در نهضت ترجمه بدوي بازگردانيده شده است، عناوين اين رساله ها در فهرست ابن نديم و ديگر آثار به چشم مي خورد. جمهور، نواميس، سوفسطايي، فايدون، تيمائوس، اقريطون (كريتون)،‌ سياست. اما واضح است كه عنايت مترجمان به آثار ارسطو بسيار بيشتر از آثار افلاطون بوده است. از افلاطون بوده است. از آثار ترجمه شده افلاطون بر قطعاتي پراكنده از چند رساله پيش گفته به زمان ما نرسيده است. عبدالرحمن بدوي آثار بجا مانده افلاطون را به نام افلاطون في الاسلام در سال ۱۹۷۴ در تهران منتشر كرده است. بخش مهم اين آثار به جا مانده شرح فارابي و تلخيصي از تيمائوس است. راستي آيا همان ده رساله افلاطون مستقيما به عربي ترجمه شده يا شرح ديگران به نام رساله ترجمه شده است؟ نمي دانيم، ما تأثير اين رساله ها در آثار فلاسفه اسلامي جاي “اما و اگر” دارد. آنچه به عنوان شرح حال سقراط در منابع نخستين از قبيل تاريخ يعقوبي طبقات الاطباء و الحكماء، ابن جلجل در قرن ۴ آمده است، اين تأملات را بيشتر مي كند.

ابوريحان بيروني در تحقيق ماللهند قطعاتي را از سقراط در كتاب فاذن يا فادن درباره تناسخ، نفس، مرگ نقل كرده كه منظور آراء سقراطي مطرح رساله فايدون افلاطون مي باشد.

ابو سليمان منطقي سجستاني در صوان الحكمه با تصريح به اينكه رأي افلاطون و سقراط در تمامي موارد يكساني است و سقراط حكمت را از فيثاغورس اقتباس كرد و توسط مشركين به اتهام مخالفت ديني با سم كشته مي شود. مواعظ متعدد اخلاقي را از وي نقل كرده است. ابوعلي مسكويه را نيز در كتاب الحكمة الخالده يا جاويدان خرد مواعظ اخلاقي و حكايات فراواني از سقراط شاهد آورده است.

در آثار به جا مانده فارابي و كتب ابن سينا تنها يك رأي از سقراط مورد بحث قرار مي گيرد و آن مثل افلاطوني است، به نظر ابن سينا در الهيات شفا مقاله ۷ افلاطون و معلمش سقراط در اين رأي افراط كرده اند. سهروردي نيز در حكمه الشراق تجرد برزخي و مشاهده انوار مجرده را به سقراط نسبت مي دهد. در حالي كه شارحان حكمت اشراقي يعني شهرزوري و قطب الدين شيرازي سقراط از قائلان به حكمت ذوقيه به حساب آورده اند عبدالكريم شهرستاني در الملل و النحل با تكرار شرح حال هاي پيشين سقراط مجموعه أي از آرا فلسفي در توحيد و معاد و آراء اخلاقي به نقل از كتاب فاذن (فايدون) را از وي گزارش كرده است كه جامع آراء سقراط در كتب قبلي است.

اما در ميان فلاسفه اسلامي صدرالمتألهين شيرازي در آثار مختلفش به ويژه اسفار بيش از ديگران از سقراط نقل كرده و به آراء وي استناد كرده است.

ملا صدرا در مباحث عالم مثل، ذوات نوريه، خيال منفصل، تناسخ، مرگ و حدوث عالم قطعاتي را از سقراط نقل كرده كه همگي را در گزارش شهرستان در ملل و نحل مي توان يافت. يكي از قوي ترين مستندات سقراطي صدر المتألهين قطعه ذيل است كه عينا در سفر دوم اسفار و مفاتيح الغيب در رسالة الحدوث آمده است.

“استوانه هاي حكمت هشت نفرند، سه نفر ملطي تالس، انكيسمانس، آغاثاذيمون و پنج يوناني، انباذقلس، فيثاغورث، سقراط ،‌ افلاطون و ارسطو قدس الله نفوسهم و اشركنا الله في صالح دعائهم و بركتهم” انوار حكمت به سبب ايشان در عالم تابيد و علوم ربوبي با كوشش ايشان در سينه ها منتشر شد، همه ايشان از حكيمان زاهد عابد متأله بودند، از دنيا اعراض كرده به آخرت اقبال نموده بودند… اين هشت نفر عالي رتبه به منزله اصول و مبادي و آباء هستند غير ايشان به منزله عيال آنها هستند. چرا كه ايشان نور حكمت را از مشكوة نبوت اقتباس كرده اند. كل ام ايشان فلسفه دائر مدار وحدانيت خداوند و احاطه علمش به اشياء آنچنانكه هستند و كيفيت صدور موجودات و تكوين عالم از او و سؤالاتي از قبيل مبادي اولي چه هستند چه تعدادند و معاد چيست و چگونه اتفاق مي افتد و بقاء نفس در روز قيامت مي باشد.

و از جمله اين سادات عظام و آباء كرام سقراط حكيم عارف زاهد از اهل اثنيه است كه حكمت را از فيثاغورس و ارسلاوس اقتباس كرده است و از اصناف حكمت بر الهيات و اخلاق اكتفا نموده و به زهد و رياضت نفس و تهذيب اخلاق اشتغال ورزيده از دنيا اعتراض كرده و در كوه معتزل شده است و رؤساي زمان خود را از شرك و عبادت بتها نهي كرده، پس فرومايگان را بر عليه او برانگيختند و سلطانشان را به قتلش مجبور كردند، پس سلطان او را زندگي كرد و سم خورانيد و قصه آن معروف است. از جمله اعتقادات سقراط اين است كه علم و حكمت وجود و قدرت خداوند تعالي بي نهايت است و عقل نمي تواند آن را وصف كند و اگر وصف كرد متناهي مي شود.” (اسفار ۵/۲۱۳، ۲۰۷، ۲۰۶ مفاتيح الغيب ۴۰۳ – ۴۰۴، رسالة الحدوث ۲۸۴ – ۲۸۳، ۲۷۳- ۲۷۴)

در مفاتيح الغيب، ملاصدرا وي را اين گونه توصيف كرده است: حكيم متأله مجاهد، سقراط زاهد عابد. (مفاتيح / ۵۱۴۹)

در آثار منثور و منظوم ايراني نيز سقراط جلوه أي بيش از اين ندارد، يعني همواره به اكرام و اجلال از او ياد شده، از جمله موحدين و كساني كه علمشان را از انبياء اخذ كرده اند شمرده شد، كسي كه جانش را در دفاع از دين و توحيد گذاشت، زاهد و عابد بود، مواعظ اخلاقي داشت و همچون افلاطون به مثل، تناسخ، بقاء نفس معتقد بود.

فيلسوف گفتگو در فلسفه اسلامي و انديشه ايراني

در ارزيابي آنچه درباره سقراط و فلسفه اسلامي و انديشه ايراني آمده است دو بحث رواست. يكي بحثي عمومي درباره فلاسفه نخستين يوناني و ديگري بحثي اختصاصي راجع به سقراط.

منبع مهم اوليه فلاسفه و علماي مسلمان درباره فلاسفه يوناني، كتابي است به نام “پيرامون عقايد فيلسوفان” منسوب به پلو تارخوس Plutarox نويسنده نامدار يوناني در قرن اول ميلادي، در انتساب اين اثر به پلوتارك ترديد رواست. اين كتاب در قرن سوم هجري توسط قسطا بن لوقا از يوناني به عربي ترجمه شده است. بدوي اين ترجمه را از روي تنها نسخه خطي آن مجموعه في النفس لارسطو ۱۹۵۳ قاهره (ص ۱۸۸ – ۹۱) منتشر كرده است.

همه نويسندگان مسلمان و عربي نويس عقايد و تاريخ فلاسفه يونان مستقيم يا غير مستقيم اطلاعات خود را از اين ترجمه گرفته اند.

ملل و نحل شهرستاني در استناد به اين منبع دخل و تصرف هايي كرده است.

جا پاي تمامي منقولات فلاسفه مسلمان و متفكران ايراني را در ترجمه كتاب پيرامون عقايد فيلسوفان مي توان پي گرفت اما اگر چه گفته مي شود تعدادي از رسائل افلاطون به عربي ترجمه شده و حتي از برخي از آنها قطعات اندكي بجا مانده اما از سقراط افلاطوني فارغ از تناسخ و مثل و بقاء نفس تأثيري در فلسفه اسلامي نمي توان مشاهده كرد. به نظر مي رسد اين مكالمات افلاطوني در محور تعليم و تعلم واقع نشده و در جو علمي مسلمين و ايرانيان همچون آثار آراء ارسطو منتشر نشده است.

به بيان ديگر اگر چه آثار و آراء ارسطو البته به ملغمه نو افلاطوني در فضاي اسلامي نه تنها منتشر شد بلكه پرورده شد، به آن افزوده شد و به بار نشست، اما آثار و آراء افلاطون چنين توفيقي نيافت، اگر چه بعد اشراقي آن در فلسفه سهروردي تداوم يافت، اما مذاق افلاطوني چندان مورد عنايت ذائقه مسلمانان واقع نشد، بسياري از آثار افلاطون يا ترجمه نشد يا در اوساط علمي مسلمانان متعارف نشد و به هر حال شيوه و منش افلاطون در عالم اسلام رواج نيافت.

اگر آراء افلاطون به جد مورد اقبال مسلمين واقع نشده باشد، طبيعي است كه سقراط افلاطوني نيز در عالم اسلام چندان شناخته نشده باشد، آن چه سقراط را سقراط كرد، قول به مثل و بقاي نفس و تناسخ نبود، سقراط به سؤال وجودي، به روش گفتگو و شيوه ديالوگ سقراط است. متأسفانه اين تعاليم اصيل سقراطي در آثار فلاسفه مسلمان و نويسندگان ايراني كمترين بازتابي نداشته است، يعني مجموعه آنچه در انديشه اسلامي و ايراني درباره سقراط آمده است، حتي اشاره أي به گفتگوي سقراطي نمي توان يافت، تو گويي سقراط هرگز چنين شيوه أي ابداع نكرده و همچنان بر جزيياتي همچون ديگر فلاسفه پاي مي فشارد.

هر كجا دولتست و برنائي تو بدانكس مچخ كه برنائي

صبح كي بيش آفتابستي گردرو تندي و شتابستي

خم روئين چراست بر كرسي چون ازو مشكلي نمي پرسي

نه هر آنكس كه كرسيي دارد مشكل سائلي برون آرد

سخن بيهده ز افراطست هر كه دارد خمي نه سقراطست

لذا مي توان گفت اگر چه مسلمانان و ايرانيان با سقراط آشنايند اما گفتگوي سقراطي را نشناخته اند و سقراط به عنوان فيلسوف گفتگو فيلسوفي است كه بايد از نو او را شناخت. فلسفه اسلامي و تفكر ايراني به واسطه عدم معرفت به گفتگو سقراطي زيان بزرگي ديده است. نقادي آراء جزمي چاره أي جز بوته گفتگو ندارد. فلسفه مسلمانان و تفكر ايرانيان امروز بيش از هر زمان ديگري به گفتگو و سؤال وجودي سقراط نياز دارد، نازايي و ستروني انديشه براي باروري به قابله أي ماهر همچون سقراط احتياج دارد تا به شيوه گفتگو حقيقت را متولد كند. شناخت فيلسوف گفتگو شناختي موزه أي تاريخي نيست، بلكه فلسفه و تفكر امروز ما به گفتگو و فيلسوف گفتگو نيازمند است، بسياري از مشكلات جامعه ناشي از عدم آشنايي با سنت گفتگو است.

گفتني است نخستين كوشش ما در شناخت سنت سقراطي گفتگو پس از سقراط شناسي جديد اروپايي و ترجمه آنها به زبان فارسي و عربي صورت گرفت كه كتاب حكمت سقراط محمد علي فروغي از نخستين آنهاست.