اقتدار و اقتدارگرایی

چالش اسلام و قدرت، جلسه دوازدهم

خلاصه جلسه یازدهم (پست و کژ شد از تو معنی سنی):

فقها از رسالت پیامبرْ شریعت را گرفته اند (انذار)، و عارفان به ولایت یعنی باطن رسالت پرداخته اند (تبشیر). لذا طبیعی است که در متون عرفانی فروع تبشیر اعم از محبت و عشق بیش از فروع انذار از قبیل خوف و خشیت باشد. نیست فرقی در میان حبّ و عشق / شام در معنی نباشد جز دمشق.

در مثنوی تقدم عشق منهای خوف بر زهد منهای عشق مسلم است، اما قرآن مدافع خوف زاهدانه منهای محبت و عشق الهی نیست. ترجیح عشق و طرب صوفیانه بر خوف و خشیت قرآنی مبتنی بر پیش فرض مضمر «تقابل» خطرناک بین عشق و طرب عرفانی با خوف و خشیت قرآنی است.

منطق مولانا در مورد جهنم و عذاب یا غم و حزن در فراق جان جانان با منطق قرآن کریم فرقی ندارد. مولانا گریستن و تضرع در محضر خداوند را شرط لازم ریزش رحمت و عطایای الهی دانسته است.

قرآن کتاب مرجع مولاناست نه برعکس. مولانا در دفتر اول مثنوی: کرده‌ای تاویلْ حرفِ بِکر را / خویش را تاویل کن، نی ذکر را. بر هوا تاویل قرآن می‌کنُی/ پَست و کژ شد از تو، معنیِّ سَنی.

معنای اعلام «کتب مرجع» در ادعای مذکور: مسلمانان باید مثنوی معنوی و دیوان شمس مولانا جلال الدین محمد بلخی را مرجع باورهای اعتقادی، موازین اخلاقی و تکالیف فقهی خود بکنند و به جای تلاوت خوف نامه که ناقص است به مثنوی خوانی، و به جای ادعیه و اذکار قرآنی و نبوی به قرائت طرب نامه دیوان شمس در مجالس سماع صوفیانه مشغول شوند. در این صورت دیگر محمد بن عبدالله که تجربه اش خوفی است نمی تواند «اسوه» محسوب شود و باید به سیره عشقی حضرت مولانا به عنوان اسوه اقتدا کرد.

مولانا در دیوان شمس: ترازو گر نداری پس تو را زو رَه زنَد هر کس / یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد.

نگاه مولانا به پیامبر به نگاه قرآن بسیار نزدیک است: پیامبر رحمت. هدف جنگهای پیامبر در مثنوی کسب قدرت و نیل به غلبه نیست، یعنی نفی صریح اقتدارگرایی! من نمی‌کردم غزا از بهرِ آن / تا ظفر یابمِ فرو گیرم جهان.

مشکل لاینحل ادعای پیامبر اقتدارگرا این است که این ادعا با اسلام در زمان ما قابل جمع نیست. منطق روشنفکر دینی به روایت مدعی محترم کاملا نامفهوم است. صداقت و اخلاق علمی اقتضا می کند که بین این ادعا و عنوان روشنفکری دینی یکی انتخاب شود.

«حکایت آن مؤذن زشت آواز، که در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد» در دفتر پنجم مثنوی زبان حال نسبت ادعای پیامبر اقتدارگرا و اسلام است. این ادعا «راه‌زن هم‌چون که آن بانگِ نماز» است. به قول حضرت مولانا: من همه‌ی عمر این چنین آواز زشت / هیچ نشنیدم درین دیر و کِنِشت.

***

در بخش دوم چالش اسلام و قدرت دو جلسه نخست به تحلیل مثنوی معنوی پرداخته شد و واضح گشت که مولانا مدافع نظریه پیامبر رحمت است و تبیین او (تفسیر عرفانی قران کریم) مطلقا با ادعاهای مختلف خطیب گرامی هم‌خوانی ندارد.

در فضای انتصخاباتی! (انتخابات انتصابی) جاری غالبا اذهان مشغول تماشای شعبده بازی یک دست کردن نظام است. بیشک تحلیل نمایش پرهزینه جدید لازم است، آن را جاهای دیگر انجام داده* و خواهم داد. اما قرار نیست کار و زندگی‌مان را رها کنیم. بحث امروز از قضا تناسب مستقیم به فضای مذکور دارد. اقتدارگرایی وصف اصلی نظام جمهوری اسلامی است که در کشورمان متصف به انتخاباتی محدود اما رقابتی بود و از سال ۱۳۹۸ مرحله جدید حذف این زائده مزاحم آغاز شد و تبدیل به اقتدارگرایی کامل یعنی بدون انتخابات غیررقابتی/نمایشی یا همان حکومت اسلامی گشت. لذا چندان از فضای فعلی هم دور نشده ایم.

در مورد تفاوت اقتدار و اقتدارگرایی مکررا هم من و هم دیگران اشاراتی داشته ایم (۱) اما ظاهرا این نخستین بار است که تفصیلا و مستندا به این تفاوت اشاره می شود. مدعی پیامبر اسلام و خداوند را «اقتدارگرا»، و قرآن و اسلام را به ترتیب کتاب و آئین اقتدارگرایی اعلام کرده است. بحث این جلسه متمرکز در تحلیل انتقادی این مفهوم کلیدی از طریق پاسخ به پرسشهایی است که در اعلان جلسه آمده بود. این قسمت شامل سه مبحث به شرح ذیل است: اقتدارگرایی از منظر مدعی، تحلیل مفهومی اقتدارگرایی، و پرسشهای بی جواب ادعای پیامبر اقتدارگرا. پیشاپیش از انتقادات اهل نظر استقبال می کنم.

مبحث اول. اقتدارگرایی از منظر مدعی

مدعی محترم چه تلقی‌ای از اقتدارگرایی دارد؟ در این مبحث طی دو بحث به شرح زیر به این مسئله پرداخته می شود: تبیین اولیه و تبیین ثانویه.

بحث اول. تبیین اولیه

پرسش اصلی این بحث به این شرح است: تبیین مدعی از اقتدارگرایی دقیقا چیست و با چه تبیینی پیامبر اسلام را اقتدارگرا معرفی کرده است؟ با توجه به اینکه این نسبت به پیامبر که هسته اصلی ادعای او را تشکیل می دهد از ابتدا حتی توسط شاگردانش مورد مناقشه قرار گرفت آشنایی دقیق با تبیین وی با کلمات خودش ضروری باشد:

مدعی: «قرآن کتابی است که بر قدرت تاکید می کند و پیامبر هم یک شخص اقتدارگرا بود و از روز اول هم این چنین بود. او می‌خواست سلطه خودش را بر جزیره العرب و فراتر از آن تحکیم بکند. اسلام از وقتی متولد شد از منظر یک قدرت متولد شد و پیامبر یک شخصیت اقتدارگرا بود که خوب معنی قدرت را می‌فهمید. یعنی برای حفظ این قدرت همه احتیاط‌های لازم را هم کرد. محمد اقتدارگرا و یک عارف مسلح بود، یک جنبش دینی الهی مسلحانه به راه انداخت و می‌خواست جهانی را برالگوی اندیشه خود بسازد. آمده  بود که امر خود را پیش ببرد و موانع را به قدرت از پیش پا بردارد و مزاحمین و مشرکان و مخالفان را سرجای خود بنشاند. می‌دانست که فقط نمی‌خواهد ایمان را درقلوب مسلمانها و مؤمنان وارد کند بلکه اهل تسلیم کردن مخالفان بود. به من ایراد گرفته اند که چرا کلمه «اقتدارگرا» را بکارمی‌بری، من البته اصراری بر الفاظ ندارم، می‌توانم بگویم رفتار پیامبر مقتدرانه بوده است ولی به هرحال اینکه عنصر اقتدار در کار ایشان یک نقش اصلی و برجسته دارد قابل انکار نیست. گفته اند که این اقتدارگرا شمردن ایشان از جنس روانکاوی است. این ازآن سخنان  بسیارعجیب و حیرت انگیز است. نسبت روانکاوانه بودن این بحث به نظر من کاملاً بلاموضوع و بی پایه است. عبارت will to power نیچه را اراده معطوف به قدرت معنی کرده‌اند، چون این کلمه درفارسی قدری سنگین و ناموزون می‌نماید من «سودای قدرت» ترجمه می‌کنم. من فکر می‌کنم که این سودای قدرت در پیامبراسلام بسیار قوی بوده است. بد نیست دراینجا من این کلمه authoritarianism یا اقتدارگرایی را هم توضیح بدهم، بله پیامبر یک authority بود و این authority بودن او دقیقاً به معنای این بود که یک ویژگی‌هایی داشت یک امتیازاتی و اقتداراتی داشت که دیگران نداشتند و او حق خود می‌دانست که اینها را داشته باشد و این حق را اعمال می‌کرد، یعنی او به اصطلاح امروز فراقانونی عمل می‌کرد، اصلاً خودش مقنن بود و لذا به قانون‌های موجود وقعی نمی‌نهاد. او یک شخصیت authoritarian مقتدر، فرا قانونی، مؤسس، مقننی بود که سودای قدرت داشت و این قدرت او هم بردلها حکومت می‌کرد و هم برتن‌ها.» (۲)

در عبارات مدعی: أولا مقتدر و اقتدارگرا به یک معنی بکار برده شده است. ثانیا اقتدارگرا authoritarian و اقتدارگرایی authoritarianism را معادل قلدری و زورگویی نمی داند، بلکه معادل سودای قدرت و همان اراده معطوف به قدرت دانسته است. ثالثا وی اقتدارگرایی را از جنس روانکاوی ندانسته است. رابعا به نظر وی چون پیامبر به قدرت دنیوی سیاسی و نظامی نظر داشته و اگر مردم با زبان خوش ایمان نمی آورده اند خود را مجاز می دانسته آنها را به زور تسلیم کند و اسلام آوردن هم چیزی جز تسلیم قدرت او شدن نبوده است لذا پیامبر اقتدارگرا بوده است. خامسا پیامبر مقنن بوده و مقیاس عدالت محسوب می شود فراقانونی عمل می کرده، لذا اقتدارگرا بوده است.

بحث دوم. تبیین ثانویه

پرسش اصلی این بحث چنین است: آیا تغییر لفظ اقتدارگرا به مأمور به اقتدار، یا سودای قدرت، یا اراده معطوف به قدرت تغییری در صورت مسئله ایجاد کرده است؟

حسین کمالی از شاگردان وی توضیح می دهد که اقتدارگرا به کسی اطلاق می شود که قدرت را مقدم برحقیقت و سایر اولویت‌ها قرارمی‌دهد. او پیشنهاد می کند «مأمور به اقتدار» به جای اقتدارگرا استعمال شود. پاسخ می گیرد که «من هیچ مشکلی با تغییردادن تعبیرندارم، و عاشق الفاظ نیستم و با تعبیر «مأموربه اقتدار» مشکلی ندارم.» اما استعمال اقتدارگرایی را در مورد پیامبر ترک نمی کند. بار دیگر در پاسخ به نقد احمد صدری تاکید می کند که استعمال این لفظ ربطی به روانشناسی خودش یا پیامبر ندارد. او تاکید می کند که عاشق یا دشمن الفاظ نیست. «می‌توان اقتدارگرا را عوض کرد، می‌توان گفت سودای قدرت، مأمور به اقتدار، و اقتدارورزی، ولی ماهیت و معنای این سخنان من کاملاً روشن است و با تغییر دادن این الفاظ چیزی از محتوای کلام من تغییرنمی‌کند.» دوباره از منتقدان می پرسد: «مگر authoritarianism غیراز این است که یک کسی خودش قانون وضع کند و خود قانون خود را عادلانه بداند و خود بگوید که اگر حکومتی شد و جامعه ای شد باید با این قوانین برپا شود و خود به خاطر تخلف از این قوانین عقوبت کند و عقوبت‌هایی را وضع کند. شما نام این کار را چه می‌گذارید؟ این غیر از اقتدارگرایی یا اقتدارورزی چه معنا دارد؟» (۳)

به نظر می رسد مدعی أولا معنایی خاص برای واژه authoritarianism شخصا وضع کرده است. ثانیا مامور به اعمال قدرت مشروع با رعایت اخلاق البته با اقتدارگرایی مصطلح تفاوت دارد. ثالثا درباره مقنن بودن و تلقی اشاعره درباره عدالت که مبنای اخیر مدعی است و نسبت آن با اقتدارگرایی به تفصیل قبلا بحث شد. (۴) رابعا آن چنان که مدعی تصریح می کند این تعابیر حاکی از معنای واحدی است که چیزی غیر از authoritarianism نیست. وی عملا در کلیه جلسات بعدی تعبیر فارسی و انگلیسی اقتدارگرایی را در مورد پیامبر استعمال کرده است. در نتیجه تبیین دوم وی ذره ای تفاوت با تبیین اولش ندارد و مشکل کاملا به جای خود باقی است.

مبحث دوم. تحلیل مفهومی اقتدارگرایی

این مبحث اصلی این جلسه و مفصلترین مبحث آن است و شامل شش بحث به شرح زیر است: تفاوت قدرت، زور و اقتدار؛ اقتدارگرایی دقیقا یعنی چه؟ «شخصیت اقتدارگرا»ی تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر؛ نسبت اقتدارگرایی با دموکراسی و آزادی خواهی؛ مصادیق رهبران اقتدارگرا در دائرة المعارف‌های علوم سیاسی و اجتماعی؛ و اقتدارگرایی و زمان پریشی. مقدمتا باید گفت اصطلاحات را باید مطابق موازین آکادمیک و دیسیپلینهای علمی به کار برد. وضع معنای جدید برای واژه های اصطلاحی نه تنها کمکی به مباحث علمی نمی کند بلکه باعث سردرگمی می شود. در بحثهای پیش رو اصطلاحات مرتبط را از معتبرترین دانشنامه‌ها و دائرة المعارفها و لغت نامه‌های عمومی و تخصصی فارسی و انگلیسی نقل می کنم.

بحث اول. تفاوت قدرت، زور و اقتدار

این نکته ای مقدماتی در بحث ماست: «قدرت (power) یکی از مفاهیم اصلی علم سیاست است که جامعه شناسان کوشیده اند با جدا کردن آن از مرجعیت یا اقتدار مشروع (اتوریته) (authority) از سویی و زور (force) از سوی دیگر، آن را تعریف کنند. قدرت توانایی دارنده آن است برای واداشتن دیگران به تسلیم در برابر خواست خود به هر شکلی. ولی همچنانکه روسو در قرارداد اجتماعی (کتاب یکم، فصل سوم) توجه کرده است: «قدرتمندترین مرد نیز چندان قدرتمند نیست که همیشه سرور بماند مگر آن که قدرت خود را به حق، و فرمانبری را به وظیفه تبدیل کند. وجود اقتدار (اتوریته) یعنی قدرتی که مشروعیت آن بر اساس سنت یا قانون پذیرفته شده است، یکی از خصوصیات سازمان اجتماعی (خانواده، شرکت، دانشگاه، حکومت) است که در آن فرماندهی ناشی از به رسمیت شناختن توانایی بزرگتری است که در شخص یا در مقام نهفته است. روابط میان دولتها (اگر قالب قانونی مشترک در کار نباشد یا میان آنها هم‌رایی وجود نداشته باشد) معمولا روابط قدرت است. روابط میان افراد و گروهها (اگر نظم یافته و تابع مقررات نباشد** چه مقررات سنتی چه قانونی) بیشتر روابط اقتداری (اوتوریته ای) است. زور فشاری است گاهی جسمانی (هنگامی که به خشونت بگراید) که دارندگان قدرت و اقتدار (اتوریته) به کار می برند. زور ممکن است برای پشتیبانی از اقتدار به کار رود، مانند گوشمالی بچه یا زندانی کردن جنایتکار، تهدید به دست یازی به زور برای اجرای خواست شخص قدرتمند، همواره در پس قدرت ایستاده است. اما در تاریخ نمونه هایی از به کار بردن قدرت (یعنی اراده) بدون دست‌یازیدن به زور وجود دارد مانند جنبش ساتیاگراهای گاندی بر ضد قدرت بریتانیا. در نظریه سیاسی درباره نهادهای جدید تنها دولت است که حق کاربرد مشروع نیروهای پلیس و ارتش را برای کاربست اقتدار خود دارد. از لحاظ نظریه اجتماعی کنونی مشروعیت جزئی اساسی از کاربست اقتدار است، یعنی حاکمیت هنگامی حقانی و پایدار می شود که اصلی مشترک میان فرمانروا و فرمانگزار (مثلا رضایت، قانونیت، سنتداری) آن را توجیه کرده باشد.» (۵)

اجمالا مشخص شد که اتوریتی اقتدار مشروع است، قدرت می تواند برای هدفی مشروع به کار گرفته شود و زور تنها در صورتی که از سوی قدرت مشروع استعمال شود پذیرفته است.

بحث دوم. اقتدارگرایی دقیقا یعنی چه؟

در علوم اجتماعی و سیاسی معاصر آن را چگونه تعریف کرده و چه مختصاتی برای آن ذکر کرده اند؟ مختصات اصلی آن به شکل مشخص چیست؟ (۶) از سه منبع: یک لغت نامه انگلیسی، یک دائرة المعارف عمومی انگلیسی و یک دانش‌نامه سیاسی مختصر فارسی شاهد می آورم.

الف. از یک لغت نامه معتبر انگلیسی شروع می کنم: «authoritarianism تسلیم کور به اقتدار (authority)، تمرکز قدرت در رهبر یا نخبه‌ای که در قانون اساسی در مقابل مردم مسئول نیست.» (۷) مقومات این تعریف: ۱) تسلیم کور به اقتدار، ۲) تمرکز قدرت در دست رهبر غیرمسئول.

ب. تحلیل مفهومی در یکی از معتبرترین دائرة المعارفهای عمومی انگلیسی زبان: «authoritarianism قاعده اطاعت کورکورانه از قدرت (آتوریتی) در تعارض با آزادی فردی فکر و عمل. در مورد زمامداران، اقتدارگرایی نشانگر نظامی است که قدرت را در دست یک رهبر یا گروه کوچکی از نخبگان متمرکز می کند که قانونا در مقابل مردم مسئول نیستند. رهبر اقتدارگرا غالبا قدرت را دلبخواهانه و بدون توجه به حاکمیت قانون اعمال می کند، و این [قدرت]  به سادگی جایگزین انتخاب آزادنه شهروندان در انتخابات رقابتی نمی شود. آزادی ایجاد احزاب مخالف سیاسی یا جایگزینهای سیاسی که امکان رقابت با گروه حاکم در نظام اقتدارگرا یا محدود است یا موجود نیست.» (۸)

نکات این تحلیل مفهومی اقتدارگرایی در بریتانیکا: ۱) اطاعت کورکورانه از اقتدار، ۲) تعارض با آزادی فکری فردی در نظر و عمل، ۳) تمرکز قدرت در دست یک نفر یا جمع کوچکی که قانونا مقابل مردم مسئول نیستند، ۴) اعمال دلبخواهانه قدرت بدون توجه به حاکمیت قانون و بدون انتخابات حقیقی رقابتی و بدون جایگزینهای سیاسی از جمله آزادی احزاب سیاسی. تحلیل بریتانیکا دنباله دارد که در بحث چهارم همین مبحث خواهد آمد.

پ. تحلیل مفهومی اقتدارگرایی در یک دانشنامه مختصر سیاسی فارسی زبان: «قدرت باوری authoritarianism ، پشتیبانی از حکومت زورگویی که دستورهای آن از ترس کیفر رعایت می شود و دفاع نظری از چنین حکومت و روشی را قدرت باوری گویند. هواداران نظامهای قدرت ورز authoritarian  برآنند که اقتدار authority فرمانروا به خودی خود توجیه مشروعیت آن است و باید بی چون و چرا پیروی شود، زیرا این قدرت به صورت ماموریت از سوی خدا یا جریان تاریخ به او داده شده است. هوادران جدید اینگونه رژیمها از کُندی و بی کفایتی نظامهای دموکراتیک در اداره امور انتقاد می کنند و برای جامعه نظامی قدرتمند می خواهند که بی توجه به رضایت فرمانگزاران subjects کارها را پیش راند. دسپوتیسم شرقی و دیکتاتورهای فاشیست از نوع اینگونه نظامهای  صاحب این نظریه اند.» (۹)

آشوری «قدرت‌باوری» را برای authoritarianism برگزیده است با این نکات کلیدی: ۱) «پشتیبانی از حکومت زورگویی که دستورهای آن از ترس کیفر رعایت می شود» (چقدر با تعبیر مدعی از خدای اسلام قرابت دارد!) ۲) «اقتدار فرمانروا به خودی خود توجیه مشروعیت آن است، و باید بی چون و چرا پیروی شود.» اینکه قدرت فرمانروا وجه مشروعیت چنین حکومتی است فوق العاده مهم است، اطاعت بی چون و چرا و کورکورانه وجه دیگر این گونه حاکمیت است. ۳) توهم منشأ ماورایی برای چنین حکومتی است «ماموریت از سوی خدا یا تاریخ». ۴) تعارض با دموکراسی و بی بها بودن رضایت شهروندان در حکومت اقتدارگرا. ۵) حکومتهای دسپوتیک شرقی و دیکتاتوری های فاشیست غربی از اصناف اقتدارگرایی یا اقتدارباوری شمرده شده اند.

جمع بندی کوتاه از تحلیل مفهومی اقتدارگرایی: ۱) تسلیم و اطاعت کورکورانه به قدرت مرکزی که دستورهای آن از ترس کیفر رعایت می شود، اقتدار فرمانروا به خودی خود توجیه مشروعیت آن است، و تبلیغ منشأ ماورایی برای چنین حکومتی: ماموریت از سوی خدا یا تاریخ؛ ۲) تمرکز قدرت در دست یک نفر یا جمع کوچکی که قانونا مقابل مردم مسئول نیستند، با اعمال دلبخواهانه قدرت بدون توجه به حاکمیت قانون، بدون انتخابات حقیقی رقابتی و بدون جایگزینهای سیاسی از جمله آزادی احزاب سیاسی؛ ۳) تعارض با آزادی فکری فردی در نظر و عمل، وتعارض با دموکراسی و بی بها بودن رضایت شهروندان؛ ۴) از جمله مصادیق آن حکومتهای دسپوتیک شرقی و دیکتاتوری های فاشیست غربی هستند.

تردیدی باقی نمی ماند که اقتدارگرایی در دنیای معاصر معادل اقتدار و قدرت‌مند نیست، بلکه به معنای کاملا منفی قدرت باوری، یا قدرت مداری، یا قدرت پرستی، یا تقدم قدرت بر حقیقت است. تفاوت اقتدار و اقتدارگرایی مثل تفاوت عمیق علم science و علم گرایی scientism است، اولی امری کاملا مقبول و دومی یک ایدئولوژی قابل انتقاد است.

بحث سوم. «شخصیت اقتدارگرا»ی تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر (۱۰)

سه سال پیش انتشارات دانشگاه شیکاگو کتابی با عنوان «اقتدارگرایی، سه جستار در تئوری انتقادی» منتشر کرد (۱۱) که در آن سه پژوهشگر دانشگاهی مطالبی درباره‌ی تفسیر مکتب فرانکفورت از دلایل رشد و برآمدن فاشیسم نوشته‌اند. نقطه عزیمت نویسندگان کتاب، تئوری‌های مکتب فرانکفورت و اندیشه‌های مطرح شده در کتاب «شخصیت اقتدارطلب» است. موضوع کتاب توضیح قدرت‌گیری دوباره‌ی راست افراطی در جهان امروز با استفاده از اندیشه‌های آدورنو و هورکهایمر است. کتاب «شخصیت اقتدارطلب» را تئودور آدورنو (Theodor W. Adorno) و ماکس هورکهایمر (Max Horkheimer) با همکاری تعدادی از همکاران امریکایی خود هفتاد سال پیش نوشتند. (۱۲)

اهمیت کتاب «شخصیت اقتدارطلب» و تئوری‌های مکتب فرانکفورت به گفته‌ی نویسندگان کتاب در آن است که اولاً تقریباً همه‌ی اعضای این گروه علمی، یهودی‌تبارانی بودند که با ظهور نازیسم در اروپا مجبور به مهاجرت از آلمان شدند، موقعیت‌کاری‌شان را از دست دادند و مصایب سختی را تحمل کردند. لذا مطالعه‌ی فاشیسم و نژاد‌پرستی در ارتباط مستقیم با زندگی شخصی آنان بود. دوم آن که در تألیف کتاب «شخصیت اقتدارطلب» از جامعه‌شناسی، فلسفه، و روان‌شناسی اجتماعی که باور به ایدئولوژی سیاسی را با تحلیل روانی افراد توضیح می‌دهد استفاده شده است. در نهایت آن که در نگارش «شخصیت اقتدارطلب» از تجربه نزدیک امپریک کمّی و کیفی و سرمایه‌ی تئوریک ارزشمندی برای توضیح فاشیسم استفاده شده است. پیش‌فرض بسیاری از پژوهش‌های معاصر روان‌شناسانه در مورد رأی‌دهندگان به جریانات راست افراطی این است که فصل مشترک این افراد نه پایگاه طبقاتی، میزان تحصیل و یا نژاد و جنس آن‌ها است، بلکه این آدم‌ها در داشتن شخصیت «اقتدارطلب» اشتراک دارند.

در سال‌های دهه‌ی ۱۹۳۰، اریک فروم که با مکتب فرانکفورتی‌ها همکاری می‌کرد، با بهره‌جستن از تئوری‌های فروید، درباره‌ی شخصیت‌های سادیستی – مازوخیستیِ متمایل به فاشیسم، نوشته بود. نشر کتاب «شخصیت اقتدارطلب» در سال‌های دهه‌ی ۱۹۵۰موج بزرگی از تحقیقات تجربی (امپریک) را برای دقت بخشیدن به ویژگی‌های افرادی که به اقتدارطلبی گرایش دارند، به حرکت درآورد. بر اساس این تحقیقات، منش یک شخصیت فاشیستی، «قدرت‌طلبی» است؛ به این معنا که خود را به افراد صاحب‌قدرت متصل و از آن‌ها تقلید می‌کند، و در مقابل، افرادی را که ضعیف می‌پندارد تحقیر می‌کند. شخصیت اقتدارطلب بسیار خشن و دارای تفکری کلیشه‌ای است و همچنین به شکل وسواس‌گونه‌ای در پی شایعه‌پراکنی، بی‌اخلاقی و توطئه‌چینی برای دیگران است. در نامه‌ای که هورکهایمر برای هربرت مارکوزه نوشت: «لازم به توضیح برای تو نیست که من به روان‌شناسی به‌مثابه روشی برای توضیح فاشیسم اعتقادی ندارم.» مکتب فرانکفورتی‌ها به‌هیچ‌روی با پوزیتیویسم همکاران روان‌شناس امریکایی‌شان، موافقت نداشت.

در این متن آدورنو تأکید دارد که پیش‌داوری و تعصبات آدم‌ها پیش از آن که ریشه در روان آن‌ها داشته باشد، در شرایط اجتماعی است که در آن زندگی می‌کنند. بر اساس این مقاله، شخصیت‌های اقتدارگرا و متمایل به فاشیسم، پیش از آن که یک پاتولوژی اجتماعی باشند، حاصل یک هنجار اجتماعی و شرایط معین فرهنگی هستند. مهم‌تر آن که به‌گمان آدورنو، شخصیت اقتدارگرا، نه استثنا، بلکه قاعده و گرایش در حال گسترش جهان مدرن است. این‌ها محصول شرایط فرهنگی حاکم، مشخصه‌ی شرایط تاریخی جامعه‌ی مدرن و سرمایه‌داری معاصراند. جامعه‌ی مدرن امروز، آن‌گونه که آدورنو تصویر می‌کند، انسان‌ها را از شخصیت مستقل و متفکر دور و آماده‌ی به‌حمایت از رهبران پوپولیست اقتدارگرا کرده است. انسان‌های قرن بیستم، به‌مثابه‌ی محصولات «فرهنگ توده‌ای و همگون‌کننده»، قدت تفکر انتقادی و مقاومت را (که ویژگی تعریف قدیمی فرد بود) از دست داده‌اند. آن‌ها قدرت نقد شرایط اجتماعی را از دست داده‌اند و تنها به «آری‌گویان» تبدیل شده‌اند. لذا، به جای آن که این شخصیت‌های اقتدارگرا را منشاء فاشیسم بدانیم، باید شرایط اجتماعی که این شخصیت‌ها را به وجود می‌آورد، مطالعه کنیم. در کتاب «شخصیت اقتدارطلب» یک فرضیه‌ی مهم لیبرالیسم به چالش کشیده می‌شود و آن هم این‌که قوت فاشیسم را نباید در انسان‌های پیرامونی دنیای مدرن بلکه در قلب تجربه‌ی مدرنیته جستجو کرد. فاشیسم امری اسرارآمیز، رازآلود، و نادر نیست بلکه از علایم پاتولوژیک جهان مدرن امروزی است و به طرز حیرت‌انگیزی این جامعه را از درون تهدید می‌کند. (۱۳)

جمع بندی: ۱) در کتاب «شخصیت اقتدارطلب» آدورنو و همکارانش از جامعه‌شناسی، فلسفه، و روان‌شناسی اجتماعی که باور به ایدئولوژی سیاسی را با تحلیل روانی افراد توضیح می‌دهد برای توضیح فاشیسم استفاده شده است. ۲) پیش‌فرض بسیاری از پژوهش‌های معاصر روان‌شناسانه در مورد رأی‌دهندگان به جریانات راست افراطی این است که فصل مشترک این افراد نه پایگاه طبقاتی، میزان تحصیل و یا نژاد و جنس آن‌ها است، بلکه این آدم‌ها در داشتن شخصیت «اقتدارطلب» اشتراک دارند. ۳) در مقابل برخی روانشناسان پوزتیویست آمریکایی، آدورنو تأکید دارد که پیش‌داوری و تعصبات آدم‌ها پیش از آن که ریشه در روان آن‌ها داشته باشد، در شرایط اجتماعی است که در آن زندگی می‌کنند. ۴) فاشیسم از علایم پاتولوژیک جهان مدرن امروزی است و به طرز حیرت‌انگیزی این جامعه را از درون تهدید می‌کند.

پاسخ به دو پرسش: شخصیت اقتدارگرا با پیشوای فاشیست چه تفاوتی دارد؟ مشخص شد که پیشوای فاشیست یکی از اقسام «شخصیت اقتدارگرا» است و این دو تفاوت چندانی با هم ندارند.  شخصیت اقتدارگرا و اقتدارگرایی چه نسبتی با رویکرد روانشناختی دارد؟ واضح شد که در نظر بسیاری از پیروان مکتب فرانکفورت این دو مفهوم نسبت مستقیم با روانشناسی خصوصا روانشناسی اجتماعی دارند.

بحث چهارم. نسبت اقتدارگرایی با دموکراسی و آزادی خواهی

این نسبت را بر اساس دو منبع ترسیم می کنم یکی به اختصار و دیگری به تفصیل.

الف. «اقتدارگرایی authoritarianism تقابل اساسی با دموکراسی دارد. با تمامیت خواهی totalitarianism هم تفاوت دارد. با این وجود، از آنجا که دولتهای اقتدارگرا معمولاً ایدئولوژی راهنمای کاملاً پیشرفته ای ندارند، برخی از کثرت گرایی ها را در سازمانهای اجتماعی تحمل می کنند، هرچند فاقد قدرت بسیج کل مردم برای دستیابی به اهداف ملی و إعمال قدرت در حدودی قابل پیش بینی هستند. (۱۴)

ب. خلاصه تحلیل مفهومی اقتدارگرایی با تکیه بر تقابل بنیادی آن با دموکراسی در دائرة المعارف تخصصی دموکراسی (۱۵): «اقتدارگرایی: نظامی سیاسی که در آن یک رهبر یا گروهی کوچک قدرت را بدون هیچ حد و مرز صوری اعمال می کند. حکومت اقتدارگرا نافی دو عنصر تعیین کننده دموکراسی است: رقابت آزاد برای دستیابی به مقام سیاسی و مشارکت آزاد شهروندان در سیاست. در رژیمهای اقتدارگرا کسانی که قدرت را در دست دارند ناچار نیستند که در فواصل زمانی معین پاسخگوی رأی دهندگان یا مجموعه هایی باشند که نماینده آنان محسوب می شوند اگرچه ممکن است که پاسخ برخی از گروههای متشکل از صاحبان منافع را بدهند. برخی از حاکمان اقتدارگرا مدعی‌اند که باید برای تمام عمر قدرت را در دست باشند، برخی دیگر را نیروهای مسلح یا شخص پادشاه برگزیند. در رژیمهای اقتدارگرا آزادی تشکیل احزاب سیاسی کلا ناموجود (یا بسیار اندک) است، و احزاب سیاسی موجود نیز معمولا منحل می شوند یا به حالت تعلیق درمیآیند. این‌گونه رژیمها از حیث درجه نهادینه شدن بسیار متغیر و متفاوتند. برخی از آنها صرفا حکومتهایی موقتند که بیشتر یادآور مفهوم سنتی دیکتاتوری به منزله ویژه دوره بحران هستند.

رژیمهای اقتدارگرا آزادی های شهروندان خود را محدود می کنند و به سرکوب سیاسی مخالفان خود دست می یازند. در اغلب موارد، جرائم سیاسی به محاکم نظامی ارجاع داده می شوند، که به اندازه دادگاههای مدنی پاسدار حقوق متهم نیستند و می توانند مجازاتهایی بس سنگین بر افراد تحمیل کنند. بر اساس قوانین رژیمهای اقتدارگرا حتی زمانی که از سوی دادگاههای مدنی اعمال می شوند، اعمالی جرم محسوب می شوند که در دموکراسی‌های آزادی‌خواه قانونی هستند، اعمالی چون تبلیغ سیاسی، عضویت در احزاب، و شرکت در اعتصابها. در رژیمهای اقتدارگرا اعمال قدرت از سوی پلیس چندان محدودیتی ندارد، و بدرفتاری و شکنجه معمول و رایج است. برخی از این رژیمها شیوه‌هایی از سرکوب را اعمال کرده اند که حتی براساس قوانین خود آنها غیرقانونی به شمار می روند: مثلا سر به نیست کردن اشخاص، ایجاد زندانها و مراکز بازجویی سری، شکنجه و سوء قصد با ترور. اما دهشت ناشی از سرکوب در برخی از رژیمهای اقتدارگرا با وحشت و ترور دولتی رژیمهای یکه تاز totaliter، نظیر رژیم اتحاد جماهیر شوروی، بویژه در دوران حکومت ژوزف استالین، یا وحشت ناشی از کشتارهای جمعی در رژیم نازی قابل قیاس نبوده است. با این وصف همه رژیمهای اقتدارگرا حقوق انسانی و بنیادین شهروندان خود را به درجات گوناگون نقض می کنند، و حقوق سیاسی آنان را به رسمیت نمی شناسند. اعمال سرکوب از سوی رژیمهای اقتدارگرا یکی از عوامل مؤثر در محکومیت بین المللی اقدامات اینگونه رژیمها و از دست رفتن مشروعیت آنها بوده است. دموکراسی‌هایی که جانشین چنین رژیمهایی می شوند با میراث پیچیده و دشوار بازرسی و تحقیق در مورد جنایات آنها و احیای حقوق قربانیان رو به رو می شوند، بویژه در مواردی که متهمان درجه داران نظامیند و ادعا می کنند که فقط بر اساس دستورات مافوق خویش یا به اتکای همبستگی یاران خویش یعنی سایر افسران عمل کرده اند.

از اقتدارگرایی به دموکراسی: در همه انواع سیاست غیردموکراتیک خلط نکردن دو فرایند توسعه دموکراسی و بسط آزادی‌خواهی مهم است: بسط آزادی خواهی متضمن افزایش قانون‌مندی، وجود حدی از آزادی برای انجمنهای آزاد، مجامع مذهبی ، و حتی اتحادیه های صنفی، آزادی زندانیان سیاسی، و افزایش آزادی بر مطبوعات، و بازگشت افراد تبعیدی است. اگرچه بسط آزادی خواهی ممکن است موجب تسهیل روند دموکراسی شود، لیکن توسعه دموکراسی غالبا پیامدی غیرمنتظره و ناخواسته است تا قصد یا نیت حاکمان. گذار به دموکراسی مستلزم آن است که حاکمان اقتدارگرا به مردم اجازه شرکت در انتخابات آزاد را بدهند و در صورت عدم پشتیبانی رای دهندگان از ایشان قدرت را به دیگران واگذار کنند.» (۱۶)

جمع بندی: ۱) تمامیت‌خواهی از اقتدارگرایی بسته تر و متمرکزتر است، و هر دو تقابل بنیادی با دموکراسی دارند. ۲) حکومت اقتدارگرا نافی دو عنصر تعیین کننده دموکراسی است: رقابت آزاد برای دستیابی به مقام سیاسی، و مشارکت آزاد شهروندان در سیاست. ۳) حکومت اقتدارگرا پاسخگوی شهروندان نیست، غالبا مادام العمر است، احزاب سیاسی منتقد حاکیت امکان فعالیت ندارند، منتقدان سرکوب و شکنجه می شوند، مجازات جرائم سیاسی بسیار سنگین است و حقوق متهم رعایت نمی شود، اعمالی جرم محسوب می شوند که در دموکراسی‌های آزادی‌خواه قانونی هستند و حقوق شهروندان به انحاء مختلف نقض می شود.

بحث پنجم. مصادیق رهبران اقتدارگرا در دائرة المعارف‌های علوم سیاسی و اجتماعی

الف. «به گفته برخی محققان، نمونه هایی از رژیم های استبدادی شامل دیکتاتوری های نظامی غرب گرایانه است که در نیمه دوم قرن بیستم در آمریکای لاتین و جاهای دیگر وجود داشته است.» عکس یک نفر به عنوان شاخص‌ترین رهبر اقتدارگرا درج شده و ذیل ان نوشته شده است: رئیس جمهور شیلی آگوستو پینوشه در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ کودتای نظامی وی نشانگر آغاز هفده سال سال دیکتاتوری بود که طی آن هزاران نفر ناپدید یا کشته شدند.» (۱۷)

ب. «رهبری بسیاری از رژیمهای اقتدارگرای قرن بیستم به دست افسران و درجه داران نظامی بوده است: مصطفی کمال آتاتورک در ترکیه (۱۹۲۳-۱۹۳۸)، فرانسیسکو فرانکو در اسپانیا (۱۹۳۶-۱۹۷۵)، فیلیپ پتن در فرانسه (۱۹۴۰-۱۹۴۴)، خوئان دومینگو پرون در آرژانتین (۱۹۴۶-۱۹۵۵، دوره ای که ریاست جمهوری انتخابی او را نیز شامل می شود)، جمال عبدالناصر (۱۸) در مصر (۱۹۵۶-۱۹۷۰)، لاسارو کاردناس در مکزیک (۱۹۳۴-۱۹۴۰)». (۱۹)

اکثر این رهبران اقتدارگرا در کشور ما شناخته شده هستند از پینوشه تا فرانکو و مارشال پتن و خصوصا رضاشاه پهلوی. اینها را ذکر کردم تا اقتدارگرایی برای شنونده کاملا ملموس باشد.

بحث ششم. اقتدارگرایی و زمان پریشی

بدون کمترین تردیدی totalitarianism تنها در زمینه و زمانه مدرن قابل بحث است. آیا می توان مفاهیم مدرن را در دوران پیشامدرن استفاده کرد و از آنها نتیجه مدرن گرفت؟ اگر کسی چنین کند به این می گویند زمان پریشی یا anachronism . فاشیسم، نازیسم، مارکسیسم، تمامیت خواهی، اقتدارگرایی و واژه هایی از این قبیل همگی مفاهیم مدرن هستند و استعمالشان در دنیای پیشامدرن مغالطه ای سهمگین است. در فضای قبایلی قرن هفتم حجاز مقابله با آزادی های فردی و نقض دموکراسی چقدر مفهوم است؟! هیچ. خطابه ای بی محتوا و دیگر هیچ. مجال تفصیل ندارم والا این نکته شایسته بسط است.

مبحث سوم. پرسشهای بی جواب ادعای پیامبر اقتدارگرا

الف. پیامبر اسلام مقتدر بوده نه اقتدارگرا. واضح است که پیامبر صاحب اقتدار مشروع بوده است و قدرت را برای هدفی مشروع که خدا برایش تعیین کرده بود و مصداقش هم خودش نبود بلکه عقل و فطرت قابل مراجعه همگان بود به کار می گرفت و دست یازیدنش به زور هم عقلایی و موجه و اخلاقی بوده است.

ب. خدای معرفی شده در قرآن قدیر و قادر است نه اقتدارگرا.

پ. مبتنی بر کدام شواهد می توان قرآن را کتاب اقتدارگرایی نامید؟ کلیه شواهد مدعی در بخش اول جلسات چالش اسلام و قدرت مورد تحلیل انتقادی قرار گرفت و ابطال آنها مشخص شد.

ت. با کدام تبیین علمی و تاریخی ممکن است اسلام را آئین اقتدارگرایی معرفی کرد؟ با تبیین مستشرقان و اسلام ستیزان و اسلام گرایان ستیزه جو. مستندات آن را ارائه خواهم کرد.

ث. در مجموع آیا انتساب اقتدارگرایی به پیامبر اسلام از سوی مدعی قابل دفاع است؟ پاسخ منفی است. من هنوز نمی توانم هضم کنم که چطور مدعی اقتدار را با اقتدارگرایی خلط کرده و اقتدارگرایی را به پیامبر، قرآن، خدا و اسلام نسبت داده است.

ج. آیا مدعی از تفاوت عمیق اقتدار و اقتدارگرایی بی‌خبر بوده است؟ نمی دانم، اما ظاهر کلمات وی نشان می دهد که این دو را به جای هم بکار برده است. اگر یکی از دانشجویانم در تکلیف درسی خود چنین خطایی کرده بود، به او نمره مردودی می دادم و موظفش می کردم چند درس پیش نیاز بگیرد تا دیگر چنین خطایی مرتکب نشود.

چ. با توجه به معنای علمی اقتدارگرایی که صد در صد منفی است، انتساب آن به پیامبر چه هدفی را دنبال می کند؟ نمی دانم و نمی خواهم برداشت خود را فعلا ابراز کنم. اینکه خطیب مسلمانی که قاعدتا باید فرق اقتدار و اقتدارگرایی را بداند سخاوتمندانه به غلط پیامبر را اقتدارگرا معرفی می کند بسیار تلخ است. ایشان چگونه چنین تبیین درخشانی را محصول «روشنفکری دینی» اعلام می کند؟ نگفتم «اسلام»، که امری شخصی است و مربوط به مدعی و خدای اوست. در هر حال من نمی توانم درک کنم که یک مسلمان مطلع غیربنیادگرا چگونه می تواند پیامبر را اقتدارگرا بداند. این معما برای من لاینحل است.

ح. پیامبر اسلام را اقتدارگرا معرفی کردن چه مشکلی را حل می کند؟ در حد تفحص من هیچ. با این ادعا وی به خیال خود پیامبر را از اسوه بودن انداخت و به مسلمانان توصیه کرد که دوران پیامبری تمام شده و آنها نباید اقتدارگرا باشند! (۲۰) البته بعد از اینکه «کلام خدا» را ابتدا به «کلام بشری» و سپس به «رؤیا» فروکاست. این دوران جدیدی در زندگی مدعی است، که دارد بتدریج اعلام می شود، و باید منتظر اعلام مراحل بعدیش باشیم.

این بحث را با توجه به ضیق وقت مختصر برگزار کردم.

جمع بندی

الف. اقتدارگرایی یعنی تسلیم و اطاعت کورکورانه به قدرت مرکزی که فرمانهای آن از ترس مجازات رعایت می شود، اقتدار فرمانروا به خودی خود توجیه مشروعیت آن است، و تبلیغ منشأ ماورایی برای چنین حکومتی ماموریت از سوی خدا یا تاریخ؛ تمرکز قدرت در دست یک نفر یا جمع کوچک که قانونا مقابل مردم مسئول نیستند، با اعمال دلبخواهانه قدرت بدون توجه به حاکمیت قانون، بدون انتخابات حقیقی رقابتی و بدون جایگزینهای سیاسی از جمله آزادی احزاب سیاسی؛ تعارض با آزادی فکری فردی در نظر و عمل، وتعارض با دموکراسی و بی بها بودن رضایت شهروندان؛ از جمله مصادیق آن حکومتهای دسپوتیک شرقی و دیکتاتوری های فاشیست غربی هستند، از قبیل پینوشه و فرانکو.

ب. اقتدارگرایی در دنیای معاصر معادل مقتدر و قدرت‌مند نیست، بلکه به معنای کاملا منفی قدرت باوری، یا قدرت مداری، یا قدرت پرستی، یا تقدم قدرت بر حقیقت است. تفاوت اقتدار و اقتدارگرایی مثل تفاوت عمیق علم science و علم گرایی scientism است، اولی امری کاملا مقبول و دومی یک ایدئولوژی قابل انتقاد است.

پ. در کتاب «شخصیت اقتدارطلب» آدورنو و همکارانش از جامعه‌شناسی، فلسفه، و روان‌شناسی اجتماعی که باور به ایدئولوژی سیاسی را با تحلیل روانی افراد توضیح می‌دهد برای توضیح فاشیسم استفاده شده است. پیشوای فاشیست یکی از اقسام «شخصیت اقتدارطلب» است و این دو تفاوت چندانی با هم ندارند.

ت. مدعی با غفلت از معنی اصطلاحی اقتدارگرایی، مقتدر و اقتدارگرا را به یک معنی بکار برده و برای آن شخصا معنایی خاص وضع کرده و پیامبر اسلام را به اقتدارگرایی متهم کرده است. اگر یکی از دانشجویانم در تکلیف درسی‌ خود اقتدار را با اقتدارگرایی خلط کرده بود، به او نمره مردودی می دادم و موظفش می کردم چند درس پیش نیاز بگیرد تا دیگر چنین خطای فاحشی مرتکب نشود.

ث. اقتدارگرایی تنها در زمینه و زمانه مدرن قابل بحث است. استعمال مفاهیم مدرن در دوران پیشامدرن و از آنها نتیجه مدرن گرفتن «زمان پریشی» است. استعمال اقتدارگرایی در دنیای پیشامدرن مغالطه ای سهمگین است.

ج. پیامبر صاحب اقتدار مشروع بوده است اما با توجه به مقومات اصطلاح اقتدارگرایی چنین صفتی مطلقا بر ایشان صدق نمی کند. تنها با تبیین مستشرقان، اسلام ستیزان و اسلام گرایان ستیزه جو ممکن است اسلام را آئین اقتدارگرایی معرفی کرد.

چ. پیامبر اسلام را اقتدارگرا معرفی کردن چه مشکلی را حل می کند؟ هیچ! این دوران جدیدی در زندگی مدعی است، که دارد بتدریج اعلام می شود، و باید منتظر اعلام مراحل بعدیش باشیم.

یادداشت‌ها:

* انتخابات بی‌معنی، رئیس جمهور منصوب (۹ خرداد ۱۴۰۰)؛ جمهوری اسلامی مرحله گذار به حکومت اسلامی بود (۲۲ خرداد ۱۴۰۰)؛ انتخابات و آینده نظام، رهبر مهره‌چین است یا مهره؟ (۲۶ خرداد ۱۴۰۰)؛ چرا رأی نمی دهم؟ (۲۸ خرداد ۱۴۰۰)؛ درسها و عبرتهای انتخابات ۱۴۰۰ (۳۰ خرداد ۱۴۰۰).

۱. از جمله محمد منصورنژاد: تاملاتی ترمینولوژیک، متدولوژیک و محتوایی درباره ایده پیامبر: عارفی مسلح (کانال تلگرامی، ۱۴ دی ۱۳۹۹)؛ محمدمهدی مجاهدی: به‌نام دین و قدرت، به کام خشونت (هفته‌نامه صدا، شماره ۵۲، ۲۰ دی ۱۳۹۹، ص۷)؛ احمد صدری: روان‌کاوی نبوی و فرضیه بادکنک‌وار تاریخ (مشق نو، ۲۲ بهمن ۱۳۹۹)؛ محسن کدیور، چالش اسلام و قدرت، جلسه پنجم (۱۰ اسفند ۱۳۹۹) به بعد.  

۲. عبدالکریم سروش، گزارشهای دین و قدرت، زیتون، زمستان ۱۳۹۹ (با تلخیص).

۳. پیشین.

۴. جلسه پنجم چالش اسلام و قدرت (۱۰ اسفند ۱۳۹۹)

۵. آشوری، داریوش. فرهنگ سیاسی، تهران: مروارید و سهروردی، ۱۳۶۶، ص۲۴۷-۲۴۸. ** در متن: «تابع مقررات باشد»

۶. واژه اقتدارگرایی در لغتنامه‌های دهخدا و معین راه نیافته است، اما در «فرهنگ بزرگ سخن» حسن انوری اینگونه تعریف شده است: «اقتدارگرا به حکومتهای توتالیتر و اقتدارگرایی به توتالیتاریسم و کل گرایی معنی شده، ویژگی نوعی رژیم سیاسی مدعی حفظ منافع کل جامعه معمولا با زیربنای ایدئولوژیک یا تک حزبی و بی اعتنا به آزادی‌های فردی». این تعریف دقیق نیست. اقتدارگرایی authoritarianism با تمامیت خواهی totalitarianism متفاوت است. برای تفاوتشان بنگرید به فرهنگ سیاسی آشوری ذیل همین دو مدخل.

۷.  لغت نامه مریام وبستر Meriam Webster Dictionary.

  1. Encyclopedia Britannica

۹. آشوری، داریوش. فرهنگ سیاسی، ص۲۴۸.

۱۰. این بحث خلاصه ای از این مقاله است: علیرضا بهتویی (استاد جامعه شناسی در دانشگاه سودرتورن، سوئد)، «شخصیت اقتدارطلب» آدورنو یا «لحظه‌ پوپولیستی» لاکلائو، نقد اقتصاد سیاسی، ۱۵ دسامبر ۲۰۱۹.

  1. Brown، W.، Gordon، P. E.، & Pensky، M. (2018). Authoritarianism: Three Inquiries in Critical Theory. University of Chicago Press.
  2. Theodor W. Adorno, Else Frenkel-Brunswik, Daniel Levinson, and Nevitt Sanford. (۱۹۵۰). The Authoritarian Personality. the University of California, Berkeley.

۱۳. ماكس هوركهايمر مدير انستيتوي تحقيقات اجتماعي، در مقدمه كتاب اين‌گونه مطرح مي‌كند كه اين تحقيق موفق به شناسايي گونه‌اي جديد از انسان‌شناسي شده است: «برخلاف يك شخص متعصب سنتي، شخص اقتدارگرا باورهاي ضدعقلاني و غيرمنطقي را با ويژگي‌هاي يك جامعه صنعتي در هم مي‌آميزد و يكي مي‌كند. او در آن واحد هم روشنفكر و هم خرافاتي است، به فرديت خود مي‌بالد و همزمان با اين ترس دايم سر مي‌كند كه مانند ديگران نباشد، نسبت به آزادي و استقلال شخصيت خود رنجور است [احساس خوبي ندارد] و تمايل دارد كه كوركورانه به قدرت و اقتدار تسليم شود». («شخصيت اقتدارطلب» تئودور لودويگ ويزنگروند آدورنو پس از هفتاد سال، فاشيسم و به محاق رفتن امر سياسي، ترجمه مرتضي ويسي، ۲۷ شهریور ۱۳۹۸، روزنامه اعتماد)

  1. Encyclopedia Britannica
  2. Lipset, Seymour Martin (editor). The Encyclopedia of Democracy. London: routledge, 1995, 4 volumes. Jane J. Linz (the author of authoritarianism entry)

۱۶. دائرة المعارف دموکراسی، زیر نظر سیمورمارتین لیپست، ترجمه فارسی به سرپرستی کامران فانی و نورالله مرادی، ویراستاران محبوبه مهاجر و فریبرز مجیدی، تهران: کتابخانه تخصصی وزارت امور خارجه، ۱۳۸۳، ج۱ ص۲۱۴-۲۱۷، مترجم مدخل اقتدارگرایی: مراد فرهادپور.

  1. Encyclopedia Britannica

۱۸. «با الهام از کروبیان صندوق‌های رای را تنها و تهی نمی‌گذاریم…. همتی را نصرت می‌کنیم تا ردای رییسی بپوشد ‌و چشم خلایق به جمال عبدالناصر روشن شود.» ( بخشی از بیانیه انتخاباتی عبدالکریم سروش، ۲۵ خرداد ۱۴۰۰). با چنین منطق درخشان خطیبانه ای، خدا رحم کرده که اسم همتی عبدالفتاح (السیسی رئیس جمهور فعلی مصر) نبود!

۱۹. دائرة المعارف دموکراسی، پیشین.

۲۰. بنگرید به انتهای جلسه پنجم چالش اسلام و قدرت (۱۰ اسفند ۱۳۹۹)

وبینار نواندیشی دینی سازمان پژوهشگران ایرانی سبزاندیش

یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰، ۲۰ ژوئن ۲۰۲۱

اقتدار و اقتدارگرایی 

دریافت فایل صوتی

***

دریافت فایل صوتی پرسش و پاسخ