روزنامه شرق ۳۱/۲/۸۴

مهم ترين ويژگى هاى فلسفى آيت الله مرتضى مطهرى از نگاه دكتر محسن كديور

نگرش تاريخى به مسائل فلسفى

حميدرضا ابك

مطهرى هم دانشگاه را متحول كرد و هم خود در دانشگاه متحول شد. هيچ كس حتى در آن دوران به هيچ وجه نمى توانست مطهرى را ناديده بگيرد و اين نكته بسيار قابل توجهى است. مطهرى آموخته بود كه چگونه به زبان فارسى و براساس نياز مخاطبانش سخن بگويد و اين اتفاق بزرگى بود. به همين خاطر هم فكر مى كنم بزرگ ترين جفا به مطهرى اين است كه متوليان انتشار آثارش هنوز مجموعه آثار او را كامل نكرده اند. اگر قرار است مطهرى را بزرگ بداريم بايد نقدش كنيم و مهم ترين ابزار اين نقد وجود مجموعه آثار اوست. كارى كه براى شريعتى در زمان بسيار كوتاه ترى انجام شد و كاش اين جفا به مطهرى نمى شد.

پشت ميز كه نشستم و چشمم به كتابخانه محسن كديور افتاد، ديدم «مجموعه آثار شهيد مطهرى» در كتابخانه كديور ناقص است. گمان مى كردم كديور منتقد افكار مطهرى است و مى خواستم همين قضيه را بهانه كنم و در دفاع از مطهرى با او بحث كنم. اما وقتى ديدم اولين جمله كديور اين است كه من تمام آثار شريعتى را خوانده بودم و با جان و دل با او زندگى كرده بودم اما وقتى يك كتاب از مطهرى خواندم نگاهم به همه چيز عوض شد، احساس كردم قضيه چيز ديگرى است.

كديور علاوه بر تخصصى كه در حوزه فقه دارد، با فلسفه اسلامى نيز كاملاً آشناست. مهمتر اينكه از معدود اساتيد فلسفه اسلامى است كه متد مشخص، روشن و مسئله محورى براى آموزش فلسفه دارد. بسيارى از دانشجويان گروه هاى مختلف فلسفه كه با اساتيدى جز كديور درس فلسفه اسلامى دارند، مجبورند براى شب امتحان، جزوه كديور را مطالعه كنند تا لااقل چيزى دستگيرشان شود و فردا بتوانند ناپلئون وار از سد اين امتحان بگذرند. به همين خاطر بود كه براى بررسى نقش و جايگاه مطهرى در فلسفه اسلامى چند دهه اخير به سراغ او رفتم و در اول بحث هم گفتم كه اصلاً كارى به نقش مطهرى در اوضاع سياسى _ اجتماعى زمانه خودش ندارم و مى خواهم تنها درباره مطهرى در مقام يك مدرس فلسفه اسلامى با او گفت وگو كنم.

مطهرى براى كديور بسيار جدى تر و تاثير گذارتر از همعصران و همنسلانش بوده. لااقل اينكه كديور معتقد است سير فكرى مطالعات شخصى اش با مطهرى تغيير كرده و در مسيرى افتاده است كه كديور امروز را پديد آورده . به همين خاطر بود كه وقتى از متوليان انتشار آثار مطهرى گله كرد كه هنوز مجموعه آثار او را به طور كامل منتشر نكرده اند، مى شد تاثر و اندوه را در نگاهش خواند. وقتى كسى براى مردم سرزمينى تا اين اندازه عزيز و محبوب است كه هر سال ياد و خاطره اش را بزرگ مى دارند، چه توجيهى ممكن است براى اين اتفاق وجود داشته باشد.

الا اينكه… .

•مطهرى يك نويسنده و پديد آورنده مجموعه اى از آثار فكرى در حوزه فلسفه، الهيات و بعضاً فقه در زمان ما بود كه به دلايلى كارش از همه هم نسلان و بعضاً پيشينيان و حتى كسانى كه بعضاً پس از او آمدند مهمتر و قابل اعتناتر بوده. مى خواهيم روى اين موضوع بحث كنيم كه چه ويژگى هايى در مطهرى و آثارش وجود داشت، كه او را ديگران متمايز مى كرد؟ آيا با توجه به اين تمايز ها مى توانيم جايگاه مطهرى را هم در انديشه ايرانى _ اسلامى مشخص كنيم؟

من نوجوان بودم، دبيرستان مى رفتم، كه اولين بار مطهرى به شيراز آمد و از نزديك ديدمش؛ در تالار آل احمد دانشكده ادبيات دانشگاه شيراز _ دانشگاه پهلوى. آن روز سال ۱۳۴۸ بود اگر اشتباه نكنم و آن سخنرانى هم كه آنجا كرد بعداً چاپ شد. من البته به اقتضاى سنم چندان چيزى از صحبت آن روز او نفهميدم. ولى چيزى كه برايم جالب بود و در ذهنم مانده اين بود كه دانشجويان با ظواهر مختلف آمده بودند و از او سئوال مى كردند كه او هم با متانت به همه آنها جواب مى داد.

بعد حدود ۱۸ سالم بود كه اولين بار كتاب «جهان بينى اسلامى» منتشر شد. من كتاب هاى شريعتى را داشتم؛ شريعتى را زياد هم خوانده بودم. در دبيرستان تقريباً چهار پنج سال هر چه از شريعتى پيدا كرده بودم را _ كه مى شد همه آثار منتشر شده اش- خواندم و هضم كردم و از بر شدم. ولى آثار مطهرى كه آمد ديدم كه از يك نظر قوتى دارد كه دست كم اين جنبه اش در آثار شريعتى يافت نمى شود. با كتاب هاى شريعتى حماسى بزرگ شده بودم اما حالا يك بعد استحكام عقلى در كتاب هاى مطهرى مى ديدم. در آن زمان فكر كنم هنوز يكى دو سالى به انقلاب مانده بود كه من كتاب هاى مطهرى را خواندم. به تدريج مسائل انقلاب و پس از انقلاب پيش آمد تا هنگامى كه زمان شكوفايى مطهرى بود كه متاسفانه او را از دست داديم. بعد هم مطهرى به متفكر رسمى جمهورى اسلامى تبديل شد. اين وضع نكات مثبتى در مورد مطهرى ايجاد كرد و بازتاب هاى منفى اى هم البته داشت. از اينكه بگذريم و به پاسخ سئوال شما برسيم، مطهرى جداً در انديشه معاصر فردى متمايز است. تمايزش هم بيشتر در نحوه بيانش است. متفكران همفكر او عمدتاً سنتى سخن گفته بودند و نتوانسته بودند با جوانان و دانشجويان به طور خاص رابطه برقرار كنند ولى آقاى مطهرى همان مطالب را به زبان امروزين و نسبتاً همه فهم، ساده و «فارسى» بيان كرد. اين در حالى بود كه فارغ التحصيلان حوزوى فكر مى كردند كه بيان آن مطالب به زبان غيرعربى اصلاً ممكن نيست، كسر شان يك فقيه و يك فيلسوف است كه به فارسى بنويسد. بسيارى شان چنين فكر مى كردند و متاسفانه هنوز هم همين گونه فكر مى كنند. اما مى توان گفت مطهرى تقريباً هيچ كتاب يا رساله اى به عربى ننوشت. يك تصحيحى از «التحصيل» بهمنيار دارد كه به عربى است و يكى دو مقاله عربى هم شايد نوشته باشد. تمام كارهايش به زبان فارسى است. اين نكته نشان مى دهد كه فارسى هم ظرفيت بيان فلسفى دارد. اگر بخواهند به اين زبان فلسفه بنويسند مى شود اين كار را كرد. نكته دوم در مورد مطهرى اينكه ترازش به لحاظ فقهى و فلسفى، تراز آيت الله منتظرى بود، با هم همكلاس و همشاگردى و در بسيارى از مسائل با هم بودند. او در حوزه ماند و اين ديگرى به دانشگاه رفت.

•منظورتان اين است كه با هم هم درس بودند ديگر.

مى دانيد در حوزه خيلى بحث همسنى مطرح نيست، همدوره اى مطرح است. اينها با هم آقاى خمينى را كشف مى كنند. وقتى من پاى صحبت آقاى منتظرى مى نشينم ياد مى كند كه چگونه با يكديگر سال ها در يك حجره بودند و بعد هم با همديگر رفتند «حاج آقا روح الله» را «پيدا» كردند. آن زمان كسى او را نمى شناخت. ايشان يك درس خارج اصول با او داشتند كه پنج نفره بوده: حسينعلى منتظرى بوده، مرتضى مطهرى، مهدى حائرى يزدى و دو نفر ديگر كه من الان در ذهنم نيست. بعد اولين دوره اصولى است كه او گفته: «حاج آقا روح الله» قبل از آن عرفان مى گفته و فلسفه مى گفته. اينها احساس مى كنند كه او توان اصول گفتن هم دارد و او را وارد اين حوزه مى كنند و بعد دوره بعدى تازه مى فهمند كه اين استاد اصول هم مى داند و «آقا»كشف مى شوند و بعد در مسجد سلماسى درس رسمى اصولش آغاز مى شود. يعنى اين دو نفر به خصوص در خيلى از مراحل با هم بوده اند. در سرگذشت هردوشان هم اين مطلب پيدا مى شود. بعد علامه طباطبايى هم كسى بوده كه اين دو نفر با هم در جلسه درس خصوصى اش شركت مى كردند. تمام مراحل را طى كردند: الهيات شفا، اسفار و… الان ويژگى اى كه آقاى منتظرى هم در بيانش هست و در درس هاى منظومه اش هم مشخص است ساده كردن مطالب غامض عقلى است، چه در فلسفه و چه در اصول. عين اين ويژگى را آقاى مطهرى هم داشت. هر دو درس آقاى بروجردى مى رفتند. سه نفر از طلاب فاضل آن روزگار بودند كه مطالعه شان را با هم مى كردند: فقه را نزد آقاى بروجردى مى خواندند، اصول را پيش آقاى خمينى خصوصى رفته بودند و فلسفه و عرفان را پيش آقاى طباطبايى مى خواندند. استادهاى خوبى مى بينند. بعد مطهرى به اين نتيجه مى رسد كه به تهران بيايد و به دانشگاه بپيوندد. به هر دليلى (كه احتمالاً يكى اش فقر بوده است) آمدن به تهران او را با يك سرى مسائل جديد مواجه مى كند.

•آيا گمان نمى كنيد يكى از دلايل اصلى تفاوت مطهرى با همتايانش همين سفر خواسته يا ناخواسته اش به تهران و مواجه شدن با مسائل جديد باشد؟

من به نظرم اگر مطهرى به تهران نمى آمد شايد اين مسائل برايش مطرح نمى شد، محيط خيلى موثر است. احساس مى كند كه دنياى تازه اى است، و زبان تازه اى مى طلبد. آن زمان اوج تفكر غيراسلامى در ايران است. متشكل ترين انديشه هم متعلق به حزب توده است و تبليغات حزبى جدى ماترياليسم ديالكتيك. كتاب هاشان منتشر مى شود و هيچ مطلبى هم در مقابل اينها در آن روز وجود ندارد.

«اصول فلسفه و روش رئاليسم» علامه طباطبايى اصول اولين كوشش عكس العملى در مقابل اين مسئله است. مطهرى با اينكه كتاب، كتاب فارسى و ساده اى هم هست احساس مى كند كه نياز به شرح دارد و شروع به شرح آن مى كند. فى الواقع بروز فلسفى مطهرى با پاورقى هايش بر «اصول فلسفه» آغاز مى شود. من فكر مى كنم اصول فلسفه يك نقطه عطف در فلسفه به زبان فارسى است. منظورم اين نيست كه اين كتاب خيلى كتاب بزرگى است در تفكر فلسفى و يك نقطه عطف است اما در اينكه فلسفه را به ميان مردم ببرد و آن را از مكان خواص خارج بكند و به امرى عمومى تبديل بكند مهم بوده است. الان در غرب هم بحث فلسفه عمومى داريم و هم بحث هاى كاملاً تخصصى داريم. فلسفه تا آن زمان يك بحث كاملاً تخصصى بود. براى اولين بار بود كه با تيراژى كه همان زمان هم بالا به حساب مى آمد كتابى فلسفى منتشر شد. البته كسان ديگرى هم چنين كوشش هايى كردند اما غالباً كارشان قوت نداشت. اين كار در نوع خودش حاوى نوآورى هايى بود. اولين بار بود كه مباحث معرفت شناسى به زبان فارسى و در بين كسانى كه به فلسفه اسلامى آشنا بودند مطرح مى شد. قبل از آن بحث وجود عاقل و معقول و مباحث نفس بود. حالا رسيده بود به بحث كثرت در اعتبارات و ادراكات اعتبارى؛ ارزش ادراكات. اينها انصافاً قبلاً هيچ كدام به صورت «مسئله» در فلسفه اسلامى مطرح نبودند.

بله اين ها در فلسفه هاى ديگر مطرح شده و بى شك آشنايى مطهرى و طباطبايى با آنها باعث طرحش شده.

•شايد اصلاً دليل اين موضوع هم مواجه شدن كسى مانند طباطبايى و مطهرى با فلسفه هاى جديد بوده. چون «مسئله» كاملاً در بسترهاى اجتماعى شكل مى گيرد. احتمالاً يعنى مواجهه اينها با مسئله معرفت شناسى _ به عنوان يك موضوع فى حدنفسه _ تحت تاثير اثراتى بوده كه جبهه مقابل بر آنها گذاشته. چون اگر قرار بود زودتر اين اتفاق بيفتد، مى افتاد.

اصول فلسفه يك عكس العمل بسيار مناسب است براى دوره خودش. از آثار فارسى قبلى كه بخواهم اشاره كنم كه فلسفى بوده اند شايد قديمى ترينش دانشنامه علايى ابن سينا باشد. بعد رسائل فارسى سهروردى است، دره التاج قطب الدين است. بعد اخلاق ناصرى است تا اين اواخر ما مى رسيم به «بدايع الحكم» آقاعلى مدرس تهرانى فرزند ملا عبدالله زنوزى. با اين كه آقاعلى با كنت دوگوبينو آشناست و دوگوبينو هم مى گويد كه او رساله دكارت را مى شناسد و از من درباره هگل مى پرسد و كانت را مى شناسد، اما يك كلمه كه دلالت بر شناخت آقاعلى بر يك نفر از فلاسفه غربى بكند من در بهايش نيافتم. با اينكه بديع الملك ميرزا از او مى پرسد كه اين چند تا فيلسوف مطرح هستند و اين حرف ها را هم زده اند ولى در پاسخ به هيچ وجه چيزى نمى بينيم كه دلالت بر شناسايى او بكند. اما «اصول فلسفه» شايد اولين كتاب فلسفى اسلامى به زبان فارسى است كه كوشش مى كند از مبانى فلسفى خودش دفاع كند…

•البته با آگاهى نسبت به غرب…

بله، يك سرى مسائل تازه اى هم مطرح مى كند، اطلاعاتش هم از فلسفه غرب اطلاعات دست اولى نيست، ادعايى هم در اين حوزه ندارد. اطلاعاتش در سطح كتاب سير حكمت در اروپا است و چند ترجمه اى كه از امثال حميد عنايت و منوچهر بزرگمهر و ديگران.

•و شايد تقى ارانى…

… از تقى ارانى هم اسم مى برد. اما همين ها را خوب فهميده با اينكه منابعش بسيار محدود است اما نشان مى دهد كه فهم فلسفى بالايى دارد و از همين منابع درست توانسته استخراج كند. البته اين كه مى گويم درست به اين معنا نيست كه همه مطالب اين كتاب (اصول فلسفه) قابل دفاع است. براى نمونه بحث «فلسفه و سفسطه» را در همان اولين مقاله با رئاليسم و ايده آليسم مطابقت مى دهد. ببينيد اگر ما امروز بخواهيم سفسطه را با ايده آليسم يكسان كنيم نشان مى دهد كه چقدر ما مشكل داريم.

•من هم اتفاقاً مى خواهم روى همين نكته حرف بزنم و باز هم روى عكس العملى بودن كتاب تاكيد كنم. اصلاً دليل اين كه فلسفه و سفسطه را با معيار رئاليسم و ايده آليسم جدا مى كنند مبتنى بر همان معيارى است كه در آن زمان در بخشى از حوزه انديشه چپ به وجود آمده بود. ايده آليسم به معناى افلاطونى يا هگلى اصلاً مورد نظر اين دو نويسنده نبود و انتخاب عنوان «روش رئاليسم» عليه آن ايده آليسمى بود كه معنايش با سفسطه _ در همان خاستگاه چپ _ معادل مى شد. و اين خودش تاييدى بر اين است كه اين كتاب در عكس العمل به اردوگاه چپ نگاشته شده.

اين كتاب با اينكه انگيزه اش عكس العمل است اما كوشش مى كند يك رنگ ايجابى و يك صبغه اثباتى داشته باشد. انگيزه اش هم هيچ مهم نيست كه براى چه نوشته شده است.

•نه، منظور من خاستگاه اجتماعى آن است.

نقاط قوتى دارد نقاط ضعفى هم دارد. همين كه فيلسوف ما ايده آليسم را كه بسيارى از فيلسوفان مهم مدرن به آن شناخته مى شوند به سفسطه تعبير مى كند نشان مى دهد كه دركش خيلى عميق نيست. اما اگر به شكل «نسبى» بسنجيمش نقاط قوتى دارد. يعنى آن را با كوشش هاى ديگر فلسفه مقايسه كنيم؛ مثلاً مطهرى را با سيد جلال الدين آشتيانى بسنجيم مشخص است كه آشتيانى هيچ كلمه تازه اى در آثارش جز شرح و حاشيه بر كارهاى ملاصدرا و برخى عرفا مشاهده نمى شود. اما مطهرى كمتر از آشتيانى فلسفه و عرفان اسلامى را نمى شناسد؛ اگر نگوييم كه بيشتر مى شناسد. با همه اينها توانست براى حل برخى مشكلات عقلى معاصر قدم هايى بردارد و همين است كه مطهرى را شاخص مى كند.

•پس حالا مى توانيم اين ويژگى ها را دسته بندى كنيم.

يكى به فارسى نوشتن، يكى ساده نوشتن و عمومى كردن فلسفه و به تبع استادش طباطبايى طرح برخى مسائل تازه در حوزه فلسفى ايران. نمى گويم تازه به طور كلى چون خود مطهرى يك تقسيم بندى دارد كه خوب است خودش را هم در همين تقسيم بندى بسنجيم. مى گويد فلاسفه برخى شان صاحب مكتب هستند؛ برخى مبتكر يك يا چند مسئله فلسفى هستند، برخى نه مكتب تازه ارائه كرده اند نه مسئله تازه اى- اينها صرفاً چند تقرير تازه آورده اند. برخى هم كه اكثريت فلاسفه باشند صرفاً ناقل فلسفه هستند، كوشش مى كنند فلسفه را از نسلى به نسل بعدى منتقل كنند. بعد هم مى گويد در صاحب مكتب ها سه چهار فيلسوف شايد در حوزه فلسفه اسلامى بيشتر نداشته باشيم: فارابى، ابن سينا، سهروردى، ملاصدرا.

در رده دوم آنهايى كه مسئله تازه درست كردند هم چند نفرى بيشتر نيستند: ميرداماد، خواجه نصير، قطب الدين شيرازى و… ولى تقريرهاى تازه شايد بتوانيم چند فيلسوف را ذكر كنيم. امثال آقاعلى مدرس شايد در اين رده قرار بگيرند و ناقلان هم بيش از شايد نودوپنج درصد را تشكيل بدهند. ناقل فلسفه كسى است كه فلسفه را مى فهمد و مروج است و آموزش مى دهد و انتقال مى دهد. بايد بگوييم بسيارى از كسانى كه ما در زمان خودمان آنها را فيلسوف مى دانيم در دسته چهارم هستند.

شايد مطهرى بين رده سوم و چهارم در حال نوسان باشد. در برخى مسائل تحقيق هاى تازه اى دارد.

•در اين بحث تحقيق هاى تازه، سهم مطهرى در كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» چيست؟

مطهرى ظاهراً پاورقى هايى به كتاب نوشته اما اگر مثلاً دانشجويان پاورقى ها را نخوانند همان مباحث علامه طباطبايى كه خودش از ساده نويسان بوده را نمى توانند بفهمند… علامه طباطبايى كوتاه و موجز مى نويسد…

•مى خواهم بدانم كه نقش مطهرى در اين كتاب صرفاً بسط دادن حرف هاى علامه است يا اين كه ما در اين پاورقى ها مى توانيم تقريرهاى جديدى پيدا كنيم؟

در آن جلدهايى كه در زمان حياتش منتشر شد به نظرم مطهرى شارح بسيار تيزهوشى است ولى چندان از متن فراتر نمى رود. اختلاف نظر قابل توجهى هم بين شارح و ماتن مشاهده نمى شود. يك جلدش هست كه در زمان مطهرى منتشر نشد و آن پاورقى ها به بحث قوه و فعل مربوط مى شود. اينجا اختلاف نظر است. بعد از شهادتش يادداشت هاى كوتاهى از مطهرى منتشر شد كه من در رساله فوق ليسانسم به بسيارى از آنها استناد كردم. آنجا بين طباطبايى و مطهرى اختلاف نظر مشاهده مى شود. اتفاقاً همين بحث هايى است كه حول و حوش حركت جوهرى و مباحثى در آن زمينه مطرح مى شود. اينها هم متاسفانه بررسى نشده كه خود طباطبايى تفاوت منظرش با ملاصدرا چيست؟ اصلاً سئوال بالاتر؛ طباطبايى چه آراى تازه اى در حوزه فلسفه مطرح كرده است؟

اگر آموزش ما آموزش تاريخى بود و بعضى اقوال را در تاريخ خودش و در مقايسه با اقوال ديگر مى خوانديم مى توانستيم بگوييم كه طباطبايى اين كلمه را به فلسفه اضافه كرد و مطهرى اين تقرير تازه را.

اما امروز وقتى شما مى خواهيد مسائل فلسفه اسلامى را بررسى كنيد مى بينيد كه گويى از ابتدا همه يك حرف مى زده اند. يك مثال ساده اش: فكر مى كنيد اگر ملاصدرا گفته اصالت باوجود است از روز اول اين مسئله همين گونه بوده؟ ابن سينا هم از اول اصالت وجودى بوده، سهروردى هم از اول اصالت ماهيتى.

اصلاً فكر نمى كنيد اين مسئله كه مثلاً مطهرى به آن اشاره كرده، شناسنامه اش اصولاً به قرن دهم هجرى برمى گردد و قبل از قرن دهم اصلاً مسئله مطرح نبوده كه حالا موافق و مخالف مطرح باشد. يكى از نكاتى كه به نظرم مطهرى بر گردن آموزش فلسفه ما حق دارد اين تاريخى ديدن مسائل است. اين را از آقاى بروجردى تعليم گرفته. آقاى منتظرى در فقه از آقاى بروجردى نقل مى كند كه نوآورى هايى در فقه داشت و اين هم متاسفانه كم تر مورد توجه بوده است. هر مسئله اى را كه مى خواسته مطرح كند اول شناسنامه آن را مى گفته كه اين مسئله در چه تاريخى و توسط كدام فقيه در حوزه فقه اولين بار مطرح شد و فقهاى بعدى چه نكاتى بر آن افزودند. همين روش را مطهرى وارد فلسفه مى كند. چند مقاله كوتاه نوشته درباره «وجود ذهنى»، درباره «اصالت وجود»، درباره «تشكيك وجود» كه همين شيوه را به كار برده و واقعاً باعث شده در آموزش فلسفه قدمى برداشته شود. يعنى همين كه به سادگى بگويد كه بحث از اصالت وجود بحثى است كه به قرن ۱۱ برمى گردد و قبلاً مطرح نبوده است.

•براى همين است كه وقتى مى گوييم ابن سينا اصالت وجودى است بايد برويم و براى اين حرف شاهد و بينه پيدا كنيم وگرنه او هيچ وقت در اين مورد حرفى نزده.

اصلاً در اين زمينه حرفى نزده، جالب اين است كه حائرى سمنانى كتابى مى نويسد و اثبات مى كند كه ابن سينا اصالت ماهوى است و ژيلسون هم او را مايل به همين نكته مى داند.

مى گويد اگر بخواهيم مباحث را دنبال كنيم، آن تاريخ، دورانى است كه «ماهيت» بر ذهن بشرى غلبه دارد.

اعتبارى كه در كتاب هاى ژيلسون به وجود و ماهيت هست به همين نكته مى رسد كه حائرى سمنانى جداگانه و از يك وادى ديگر به آن رسيده بود. و اين درست خلاف برداشت ملاصدرا از ابن سينا است. به هر حال اين هم يكى از نوآورى هاى مطهرى است كه بسيار كار ارزنده اى است.

همين كه بگويد وجود ذهنى از قرن ششم هجرى مطرح شده و اولين بار فخر رازى و خواجه نصير هستند كه مطرحش مى كنند. تا پيش از آن اين اصطلاح را داشته ايم اما بحث مستقل وجود ذهنى را نداشته ايم.

•اصطلاحش را داريم يعنى چه؟ بالاخره همين اصطلاح دليل توجه به آن است.

يعنى اين اصطلاح به كار رفته اما هرگز به عنوان مسئله مستقل فلسفى مطرح نشده كه فروعى بر آن مترتب شود و برايش نتايجى ذكر كنند. اولين بار در «مباحث مشرقيه» فخر رازى است كه يك فصل جداگانه به اين بحث اختصاص مى يابد. مثل بحث ولايت فقيه كه مى گوييم اولين بار نراقى به عنوان يك بحث مستقل مطرح كرد، اينجا هم همين طور است.

اصلاً بحث موضوعى طرح كردن مسائل كارى بوده كه تا پيش از مطهرى رواج نداشت. مطهرى شروع كرد به اين كه مسئله به مسئله بررسى كند، تاريخى ببيند و بعد سير تطور هر مسئله را پيدا كند و نشان دهد كه تلقى امروز ما لزوماً تلقى هزار سال پيش نيست. خصوصاً نشان داده كه كدام مسائل فلسفى مثلاً از اصل ريشه يونانى داشته اند يا از ابتكارات خود فلاسفه اسلامى بوده اند. مى دانيد كه علامه يك جمله دارد مى گويد كه علماى اسلام مسائل فلسفى را از دويست به هفتصد مسئله رساندند؛ يك چنين عددى. هيچ وقت هم نمى گويد كه كدام هفتصد مسئله. مطهرى شروع به گفتن يك يك اين مسائل كرد ولى عمرش كفاف نداد. علامه هم معمولاً آدمى اهل مبالغه نبود. اگر اين تعداد مسئله را فلاسفه ما اضافه كرده باشند كار بسيار بزرگى است. لذا شيوه تاريخى ديدن از كار هاى مطهرى بود. مطهرى يك كار حاشيه اى هم كرده كه كار ارزشمندى است: يعنى نشان دادن طبقات فقها. در اين كار البته شيوه اش شيوه آقاى بروجردى است اما همين را در مورد فلاسفه اولين بار خود مطهرى است كه پياده مى كند. يعنى سير آموزش سينه به سينه از استاد به شاگرد را تا استاد خودش استخراج مى كند. اين شايد پيش پا افتاده به نظر برسد ولى ما در فرهنگمان هيچ تاريخ «فلاسفه» اى هم نداريم چه برسد به تاريخ فلسفه. تاريخ فلاسفه مان اين بوده كه مى آمدند برحسب حروف ابجد اسم فيلسوف را با اسم كتاب هايش و… مى نوشتند و والسلام. حتى آراى آنها هم چندان مهم نبود. اولين تاريخ فلاسفه در قالب استاد شاگردى، كارى بود كه مطهرى در كتاب «خدمات متقابل ايران و اسلام» مطرح كرد. ابتكار ديگر مطهرى اين بود كه در حوزه شرح نويسى كار تازه اى كرد كه الان بر تمام كار هاى ديگران سايه انداخته است. البته چيز ديگرى هم كه در اختيار مطهرى بود و قبل از او نبود «نوار» بود. نوار ضبط صوت، هم در انقلاب ما خيلى نقش داشته و هم در آموزش فلسفه ما! اولين بار بود كه توانستند درس يك استاد را ضبط كنند، پياده كنند و شايد الان هفتاد درصد كتاب هاى آقاى مطهرى در حوزه فلسفه وامدار نوار است. اگر نوار ضبط صوت نمى بود ما الان اينها را نداشتيم. درس هاى منظومه او را ضبط كردند و شرح مبسوط را كه قصد متفاوتى دارد. درس هاى اسفارش را هم ضبط كردند و منتشر شده. همه اينها چند جلد كتاب را تشكيل مى دهد. اين كتاب ها بعد از حدود بيست تا سى سال به علت كم كارى ديگر اساتيد هنوز كتاب هاى درسى محسوب مى شوند. نمى گويم بهترين كتاب هاى فلسفه، اما بهترين كتاب هاى آموزشى فلسفه به حساب مى آيند و در لابه لاى آنها مطالب ارزنده اى هم پيدا مى شود.

بعد از آن مى بينيم اساتيد معاصر مثل آقاى جوادى آملى يا حتى آقاى مصباح يزدى شروع مى كنند به فارسى نوشتن و از حوزه عربى نويسى بيرون مى آيند.

ولى حتى وقتى كار مطهرى را با استادانى كه بعد از او نوشته اند مقايسه مى كنيم مى بينيم كه گويى او بيش از ديگران مشكلات عقلانى معاصر را لمس كرده است و لذا براى پاسخ گويى آنها كوشش مى كرد؛ نمى گويم كه لزوماً عزم كرده بود و پاسخ مى داد.

در اين ميان شرح مبسوط منظومه شايد اولين كوشش براى يك فلسفه تطبيقى است. اگر بخواهيم مقايسه كنيم كتاب هايى كه آن زمان به فارسى منتشر شد شايد قوى ترين اش فلسفه فلسفه هگل اثر استيس است كه مرحوم عنايت ترجمه كرده. در آن زمان حداكثر تاريخ فلسفه هاى برتراند راسل و ويل دورانت ترجمه شده بود و سير حكمت در اروپا وجود داشت.

كتاب هاى ژان پل سارتر هم آن موقع خيلى مطرح بود. آن هم مثلاً كتابى مانند «تهوع» او. در حوزه توليد منظومه اى كه در حوزه ترجمه وجود داشته باشد هم هنوز كار جدى اى صورت نگرفته بود؛ كارى با فلسفه اسلامى هم نداريم. به نظر بعد از انقلاب در حوزه ترجمه فلسفه قدم بسيار بلندى برداشته شده است. جامعه به بلوغى رسيد كه نياز به منابع جدى تر فلسفه داشت. مطهرى با همان منابع محدود فارسى آن زمان اين كار را كرد. در آن كلاس ها چند نفر شركت مى كردند. امثال منوچهر بزرگمهر كه هم فلسفه مى فهميد و هم از صحبت هاى مطهرى ملول نمى شد و اين خيلى جالب بود. يعنى مطهرى توانسته بود معاصران اهل فلسفه خودش را به جدى بودن فلسفه اسلامى قانع كند.

•شما در مورد سيد جلال آشتيانى جايى گفتيد حضور سيدجلال در دانشگاه هيچ تاثيرى در روش تدريس او نداشت و او همان روش حوزوى را در دانشگاه ادامه داد. وضعيت مطهرى در اين خصوص چگونه بود؟

مطهرى هم دانشگاه را متحول كرد و هم خود در دانشگاه متحول شد. هيچ كس حتى در آن دوران به هيچ وجه نمى توانست مطهرى را ناديده بگيرد و اين نكته بسيار قابل توجهى است. مطهرى آموخته بود كه چگونه به زبان فارسى و براساس نياز مخاطبانش سخن بگويد و اين اتفاق بزرگى بود. به همين خاطر هم فكر مى كنم بزرگ ترين جفا به مطهرى اين است كه متوليان انتشار آثارش هنوز مجموعه آثار او را كامل نكرده اند. اگر قرار است مطهرى را بزرگ بداريم بايد نقدش كنيم و مهم ترين ابزار اين نقد وجود مجموعه آثار اوست. كارى كه براى شريعتى در زمان بسيار كوتاه ترى انجام شد و كاش اين جفا به مطهرى نمى شد.