چگونه نقدي بر شريعتي رواست؟

چگونه نقدي بر شريعتي رواست؟ تقي رحماني

چگونه نقدي بر شريعتي رواست، كه درمان درد ما هم باشد؛ اين نوشتار‎*‎‏ شامل سه بخش است. بخش نخست ‏درباره نقد روشنفكران ديني بر شريعتي است كه اين بخش آسيب شناسي اين نوع نقد را بيان مي كند. بخش دوم ‏نگاهي به ديدگاه كلان شريعتي و مقايسه آن با ديدگاه ماركس و هايدگر است و بخش سوم نقد نگارنده بر شريعتي ‏است.‏

‎‎نقد روشنگران ديني بر شريعتي‎‎

چه خوب است نقد منصفانه باشد. نقد بيرحمانه بوي خشونت مي دهد اما نقد كردن در جامعه ما بسيار سخت است. ‏انديشمندان اين سرزمين فضاي نقد را با درشتي و تندي مي‌بندند و به نادرستي نقد خود را برنمي تابند.‏

به عنوان نمونه نگارنده به تفكيك در جريان روشنفكري مذهبي و ديني پرداخت. از سوي برخي از بزرگواران در ‏نقد اين تفكيك برخوردهايي با اينجانب شد كه منصفانه نبود. بنده در نقد خود درمورد اين جريان واژگان بيرون آمده ‏از دل بنيادگرايي دهه ۱۳۶۰ را به كار بردم. كه با اعتراضات گوناگون و سنگين از سوي اين جريان مواجه شدم.‏

در سخنراني دانشگاه علم و صنعت ۲۵ خرداد ۱۳۸۶ به جاي واژه بنيادگرايي واژه جريان خط امام دهه ۱۳۶۰ را ‏بكار بردم و باز تصريح كردم كه جريان روشنفكري ديني جريان مباركي است- و با توفيق خداوند ان شاءالله موفق ‏كه شود- اما اين جريان در مقايسه با روشنفكران مذهبي خاستگاه به مسير تاريخي و حتي اهداف متفاوتي دارد و ‏حتي همواره تأكيد كرده ام اين جريان داراي انديشمندان و متفكراني است كه با وجود تفاوت ديدگاه با ايشان، داراي ‏صلاحيت و توان فكري هستند. با اين چند جمله مي خواهم نشان دادم كه تلاش كردم نقدي منصفانه به ديگران ‏داشته باشم. اما بعد متوجه شدم كه بسياري از افراد اين جريان از نقد و بررسي انديشه و عملكرد خود در دهه ‏‏۱۳۶۰ راضي نيستند و آن را برنمي تابند.‏

اما روشنفكران ديني در نقد شريعتي چقدر انصاف نگه مي‌دارند؟

مجموعه اين جريان بخصوص دكتر سروش به شكل بارزي نقدي نه ميزان دقيق منصفانه به شريعتي وارد آورد كه ‏محور آن بر ايدئولوژي انديشي شريعتي استوار بود. در سال ۱۳۶۹ سروش- شايد متأثر از كتاب فرانسوي نقد ‏ايدئولوژي شايگان بود- و با توجه به مُد زمانه ايشان هر ايدئولوژي را شايسته اعدام دانست تا بتواند ذهن ايراني را ‏از قيد و بند ايدئولوژي راحت كند و شريعتي مصداق ايدئولوژي انديشي معرفي شد. با اين وصف متهمي براي ‏اعمال همه نادرستي هاي دهه شصت پيدا شده بود تا بتوان همه رفتارها بر گردنش گذاشت. اگرچه دكتر سروش ‏در خرداد ۱۳۷۶ در لندن، از ايدتولوژي محبت شريعتي هم سخن گفت. اما در شهريور ماه سال ۱۳۷۹ در ‏روزنامه ايران باز شريعتي را ايدئولوژي انديش خواند در سال ۱۳۸۴ در جواب به آقاي بهمني، شريعتي را شجاع ‏و دلير، امانه عميق دانست. با اين وصف اين نوع برخورد دليرانه با شريعتي را مي توان با آخرين برخورد ايشان ‏با جريان انقلاب فرهنگي و ستاد انقلابي فرهنگي، در تيرماه ۱۳۸۶ مقايسه كرد كه ايشان پذيرفتن حكم مسئوليت ‏در ستاد انقلاب فرهنگي را به دليل محبوبيت مردمي رهبر انقلاب مي داند اما توضيح نمي دهد كه هم در اين حكم ‏به ستاد و هم پيام نوروزي سال ۱۳۵۹ رهبر انقلاب اشاره شده بود. دانشگاهها بايد از اساتيد و نيروهاي وابسته به ‏شرق و غرب پاكسازي شود.‏

به عبارتي دكتر سروش به دليل محبوبيت رهبر انقلاب حكم ايشان را در مورد تصفيه دانشگاه از اعمال شرق و ‏غرب پذيرفته اند.‏

اگربه مصداق ضرب المثل يك سوزن به خود و يك جوال دوز به مردمي بخواهيم اين نقد سروش به يك متفكري ‏است كه يك سال قبل از انقلاب مرحوم شده و رهبر انقلاب در سال ۱۳۵۶ حتي در پيام تسليت دانشجويان از به ‏كار بردن واژه مرحوم براي شريعتي پرهيز كرده در همان پيام دانشجويان را از انحراف فكري پرهيز مي دهد و ‏دكتر يزدي را خطاب خود قرار مي دهد.‏

بايد پرسيد چگونه است رهبر انقلاب- با هر دليلي- در مورد شريعتي موضع مثبت ندارد اما به دكتر سروش جوان ‏انسان اعتماد دارد كه وي را عضو ستاد انقلاب فرهنگي مي كند يا مي‌توان از دكتر سروش پرسيد كه در سال ‏‏۱۳۶۰ شما براي دفاع از مكتب اسلام در كنار آقاي مصباح يزدي نشستيد تا ايدتولوژي شيطاني نقد كنيد، اما آيا ‏آقاي مصباح يزدي حاضر بود در كنار شريعتي با ماركسيستها مناظره كند.‏

به هر حال شريعتي مبلغ تز اسلام منهاي روحانيت شده بود. ‏ ‏ اگر اين ديدگاه شريعتي عجولانه و قابل نقد است. ‏همچنين انقلاب قبل از آگاهي را فاجعه مي دانست.‏

ايدئولوژي انديشي شريعتي هر چه بود با مكتبي بودن مرحوم مطهري بسيار متفاوت بود. دكتر سروش در نقد ‏شريعتي دلير است. اما اين متفكر ارجمند در نقد بر خود اين چنين دلير نيست حتي هنوز حاضر نيست فرمان رهبر ‏انقلاب به ستاد انقلاب فرهنگي را دوباره مرور كند تا بسياري از ابهامات بر طرف شود. در حاليكه شمس ال احمد ‏يكي از اعضاي ستاد به صراحت مي گويد كه يكي از وظايف اين ستاد تصفيه دانشگاهها بود.‏

در همين زمره مي توان از روشنفكران ديني ديگر مثال زد كه درشريعتي روايتي استبداد مي‌يابند، امافراموش ‏مي‌كنند كه شريعتي متفكري ايده ساز بود كه قرائتهاي گوناگون از آن مي شود. ‏

اما كدام قرائت به شريعتي نزديكتر بود مسئله مورد تأملي است.‏

‏ به تصريح آقاي علوي تبار در مصاحبه با روزنامه اعتماد نزديكترين قرائت به شريعتي از سوي آرمان ‏مستعصفين مطرح مي شد كه چهره هاي شاخص جريان روشنفكري ديني امروز اين جريان را خطرناك ارزيابي ‏مي كردند. باز به تصريح علومي تبار جريان روشنفكري ديني امروز آن روز به سوي مرحوم مطهري رفت، ‏دكتر سروش در رساي استاد مطهري ويژه نامه‌اي دو جلدي قطوري را تدارك ديد. كه امروز شايد حاضر نباشد كه ‏حتي يكي از آن مقالات را در مجموعه زير نظر خود به چاپ برساند.‏

آقاي مهاجراني در سال ۱۳۶۱ در روزنامه اطلاعات شريعتي را ميوه كال زمانه خود خواند و بررسي انحراف ‏شريعتي را با آراي مطهري خواستار شد. مرحوم مطهري كه در كتاب ريشه هاي انقلاب اسلامي، خواستار ‏رهبري روحانيت بر انقلاب براي جلوگيري از انحراف روشنفكران شده بود.‏

همچنين آقاي محسن كديور كه همه رسالت و انديشه شريعتي را در امت و امامت وي خلاصه مي كند و شريعتي ‏را محبوب دوره نوجواني و آقايان مطهري، طباطبائي، خميني و منتظري را محبوب دوران جواني خود مي داند و ‏در دوران جواني شريعتي را هم با قرائت آقايان مطهري و طباطبائي و خميني و منتظري درك مي كند!‏

‏ در همين راستا دانشجوي رشته فني- مهندسي به حوزه علميه مي‌رود اما بايد پرسيد ايشان كه در جواني به ‏مطهري رسيده است، در دهه ۱۳۶۰ در قبال دگر انديشان و دموكراسي و عدالت چه موضع و عملكردي داشته ‏است؟ آيا تاكنون اين عملكرد را نقد كرده است؟

در دهه ۱۳۶۰ شعارهاي دفتر تحكيم كه اين جريان سمبل آن است عبارت بودند از: مرگ بر امريكا، مرگ بر ‏شوروي، مرگ بر التقاط و مرگ بر ليبرال، مرگ بر منافق و… در كجاي انديشه شريعتي مرگ بر التقاط و ‏ماركسيسم وجود دارد؟ همه مي‌دانند كه بحث التقاط را مرحوم مطهري باب كرد و بعدسازمان مجاهدين انقلاب ‏اسلامي آن را تبديل به يك مسئله براي حذف جريانات غير مكتبي كرد.‏

‏ به عبارتي مرحوم مطهري ديگران را صاحب ايدئولوژي و اسلام را مكتب مي دانست و همه ايدئولوژي را ‏نادرست و اسلام را تنها مكتب راستين قلمداد مي كرد. در همين زمره مي توان در مورد آقاي گنجي مثال آورد ‏ايشان مبلغ آرا و آثار مرحوم مطهري و تقليد از رهبر انقلاب بوده است. فردي با حرارات آقاي اكبر گنجي را مي ‏توان تصور كرد كه در هر جايي باشد رفتارش چگونه است؟ ‏

‏ در ضمن آقاي گنجي يكبار در پاسخ مقاله خبرنگار روزنامه انتخاب اعلام كرد دهه ۱۳۶۰ را نقد نمي كند گفت ‏نمي خواهد زير پاي خود را خالي نمايد. به عبارتي ايشان هنوز به نقد خاص از گذشته خود اقدام نكرده است در ‏عوض متهم رديف اول براي همه گناهان را پيش كشيد كه آن شريعتي مرحوم شده در ۱۳۵۶ مي‌باشد؛ آقاي گنجي ‏روحيه راه‌اندازي جنگ صليبي مخالفان خود دارد در نتيجه نقدش به نفي مي‌انجامد البته در مورد جريان ‏روشنفكري ديني يا جريان طرفدار مرحوم مطهري در ۱۳۶۰ سخن بسياري مي توان گفت و از انديشه و اعمالشان ‏مثال‌ها فراوان آورد.‏

‏ تا اينجاي نوشتار مشخص شد جريان روشنفكري ديني از شريعتي متأثر نبوده بلكه مطهري را در جايگاهي بالاتر ‏از شريعتي قرار مي داده است. -در دهه شصت- آراي شريعتي را از طريق ديگران تعديل يا اصلاح مي كرده ‏مجاهدين خلق نيز شريعتي را با قرائت مسعود رجوي و ميراث سازمان تعديل و تبيين مي كردند، جنبش مسلمانان ‏مبارز شريعتي را با ديدگاه دكتر پيمان تعديل و تبيين مي نمودند. در اين ميان جمعي نيز شريعتي را اصل مبنا مي ‏گرفتند كه اين جريانها عبارت بودند از كانون ابلاغ انديشه شريعتي، آرمان مستعصفين، موحدين انقلابي، پيشتازان ‏و گروه توحيدي حديد.‏

مجموعه اين جريانات آنان قدرتمند نبودند كه جريان اصلي زمانه خود باشند و به گفته آقاي علوي تبار اين جريان ‏گرايش در سال ۱۳۶۰ در كشمكش سه جريان سياسي فكري دهه ۱۳۶۰ نقش چنداني نداشت.‏

به عبارتي آراي شريعتي در هر جريان، ديگر نقش مهمي در رفتارها، باورهايشان نداشت؛ آنان ققط از ادبيات ‏شريعتي استفاده مي‌کردند! در ميان خط اماميها آراي مرحوم مطهري و تقليد از رهبر انقلاب نقوذ داشت و در ميان ‏مجاهدين خلق شريعتي روشنفکري بود که در نهايت طرفداران آن بايد در نظم سازماني مجاهدين قوام مي‌يافتند و ‏خود را با بينش مجاهدين توحيدي مي‌کردند. بينش شريعتي به عبارتي در سالهاي ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۹ از صحنه اصلي ‏ديدگاههاي مطرح در جامعه خارج شد و نتيجه اين حذف به باور نگارنده زمينه ساز خشونت بيشتر در جامعه شد.‏

در اين ميان گروههايي که آراي شريعتي را اصل مي‌گرفتند، همه اين جريانات در نقد مشي مسلحانه، عدم حمايت ‏سازمانهاي روشنفکري در کشمکش بني صدر و حزب جمهوري و ضرورت کار آگاهي بخش با مردم و با ‏يکديگر مشترک بودند.‏

همه اين جريانات اين مواضع را از آراي شريعتي برگرفته بودند.‏

اين جريانات مخالف اصل ولايت فقيه و حق ويژه روحانيت بودند. اين ديدگاه را با ديدگاه دکتر سروش در مصاحبه ‏با نشريه سروش جوان در سال ۱۳۶۱ مقايسه کنيد که مصداق عيني رابطه امت با امامت است. در سراسر آن ‏مصاحبه دکتر سروش نامي از شريعتي نمي‌آورد. اما در عمل رابطه امت و امامي با رهبر انقلاب برقرار مي‌کند، ‏به عبارتي رابطه امت و امامتي دکتر سروش نيازي به نظريه شريعتي ندارد. حال همين مصاحبه را بگذاريد در ‏کنار مصاحبه ايشان با روزنامه همشهري که مي‌گويد من از زماني که کتاب ولايت فقيه رهبر انقلاب را در ‏سال‌هاي قبل از انقلاب خوانده با اين کتاب و نظريه مسئله داشته ام. در حاليکه ما مي‌دانيم که شريعتي از رهبر ‏انقلاب به عنوان مرجع شجاع ياد کرده اما در سال ۱۳۵۵ ايشان، حتي آيت الله طالقاني و… ديگران را صاحبان ‏آراء انديشه، تفکر نمي‌داند. تاريخ سي ساله بيژن جزني را البته به ياد آوريم وي در آن کتاب شانس روحانيت و ‏آقاي خميني را در نهضت و تحولات ايران در برخورداري از اقبال عمومي بالا مي‌داند. همه مي‌دانيم زمان ‏نگارش اين کتاب به سالهايي باز مي‌گردد که شريعتي هنوز کار خود را شروع نکرده بود.‏

پي نوشت:‏

‏۱- شريعتي علي، م، آ، ۱، حسينيه ارشاد، تهران، بي تا، ص ۸ و ۱۴۱‏

‏*اين مطلب سال گذشته به رشته نگارش درآمد. اما با توجه به جو و فضايي که در آن زمان به وجودآمد، از انتشار ‏آن انصراف حاصل گرديد.‏

—————-

بخش دوم

براي اينکه برخي از مسائل روشن شود بخش دوم مقاله چگونه نقدي بر شريعتي ‏رواست را با چند تذکر مهم ادامه مي‌دهم.‏

‏۱- نقد منصفانه از نقد بي رحمانه بهتر است.‏

‏۲- آدمي در نقد خود بايد همانند نقد ديگران دلير و صريح باشد.‏

‏۳- روشنفکران ديني در نقد خود صراحت ندارند اما در نقد شريعتي از جاده ‏انصاف خارج مي‌شوند.‏

‏۴- از آرا و رفتار اين انديشمندان در سالهاي گذشته به نمونه هايي در فرازهاي ‏قبل اشاره گرديد تا نشان دهم که جمله اين جمع در آن سالها پيرو شريعتي نبوده، ‏بلکه پيرو مرحوم مطهري و ديگران انديشمندان بوده اند. ‏

شريعتي بعد از مرگ خود، معلم انقلاب، در پاراديم عدالت سوسياليستي شد. اما ‏معلم انقلاب اسلامي مرحوم مطهري گشت و اين منطق انقلاب است که دو جريان ‏با گرايشات مختلف با يکديگر مواجه و حذف مي‌شوند.‏

اما شريعتي در جريان بعد از پيروزي جرياني قوي و منحصر به انديشه خود در ‏صحنه نداشت، همچنان که در انقلاب جريانات ملي ليبرال، چپ با گرايشهاي ‏گوناگون شرکت داشتند ولي آيا اين جريانات در حاکميت بعد از انقلاب جايي ‏داشتند؟

‏۵- مسئله مهمتر فرق ميان انقلاب و حاکميت‌هاي بعد از انقلاب مي‌باشد. انقلاب ‏يک تحميل است نه انتخاب و نتيجه مشارکت اقشار مردم و جريانهاي مختلف، اما ‏حاکميت‌ بعد از انقلاب مي‌تواند يکي از گرايشات درون انقلاب باشد. گرايش حاکم ‏در حاکميت بعد از ۱۳۶۰ شريعتي را التقاطي مي‌دانست که مصداق بارز آن آراي ‏مرحوم مطهري و مصباح يزدي و شيخ محمد يزدي و حتي مرحوم علامه ‏طباطبايي درباره شريعتي است و همچنين نظرات نرمتري که آقايان بهشتي، ‏هاشمي رفسنجاني و… در مورد برخي اشکالات در آراي شريعتي داشتند. گروه ‏اول شريعتي را منحرف و مرحوم مطهري از فتنه شريعتي نام مي‌برد. گروه دوم ‏شريعتي را داراي اشکالات فراوان مي‌دانستند که بايد بوسيله روحانيت اصلاح ‏شود. اين دو گروه در حاکميت غالب شدند و به مرور زمان روحانيت و روحانيون ‏نام گرفتند. جريانات ديگر زير مجموعه اين دو جريان بودند و اين ماجرا تا پايان ‏جنگ ادامه يافت و با بر آمدن جريان روشنفکري ديني از درون بخشي از حاکميت ‏و تولد جريانات سياسي درون حاکميت شرايط سالهاي ۱۳۶۰ تغيير کرد. جالب آن ‏بود که همه از مخملباف تا سروش و ديگران با بالانس کردن شريعتي به مطهري ‏دوران نوگرايي خود را شروع کردند. به عبارتي سر فصل نوگرايي اين جريان يا ‏رجوع به آثار شريعتي آغاز مي‌شود.‏

جريان غالب حاکميت در دهه ۱۳۶۰ مارکسيست ستيز بود و مارکسيست را رقيب ‏نمي‌دانست، با ليبراليسم دشمني مي‌کردو حاکميت روحانيت را باورمي داشت. دکتر ‏سروش تصريح مي‌کند که حکم رهبر انقلاب را براي عضويت در ستاد انقلاب ‏فرهنگي پذيرفته و سالها در آن عضويت داشته است. آقاي علوي تبار اشاره دارد ‏بعد از کودتاي ۱۳۵۴ در درون مجاهدين، عده اي به سوي آثار مطهري رفتند، ‏مشخص است که اين عده همان انديشمندان و انديشه ورزان فعال اند كه بعدها ‏جريان روشنفكران ديني نام گرفتند. پس شريعتي و آثارش نمي‌توانست دستمايه اين ‏جريان براي رفتار و عملکردشان باشد.‏

‏۶- ارزش نقد همزمان بر هر آرا و عملکرد بسيار والاست. مرحوم بازرگان که ‏داراي نقد همزمان به شريعتي بود، چنين باور نداشت که شريعتي را رهبر فکري ‏حاکميت بعد از انقلاب بداند. وي در کتاب انقلاب در دو حرکت بخشي از ‏روحانيون و آراي مارکسيتي را موجب انحرافات انقلاب مي‌داند. جالب اين است ‏که جريان روشنفکري ديني که در سال ۱۳۷۲ در نشريه کيان ـ ويژه بازرگان ـ ‏وي را تجليل کرد و در دهه ۱۳۶۰ بازرگان را التقاطي راست ناميد که ليبرال و ‏به امريکا نزديک است.‏

بخش وسيعي از جريان روشنفکر ديني دهه ۱۳۶۰ را دوره دولت سازي مي‌داند، ‏از نظر آنها مواضع رستگاري طلبانه و با موضع دولت سازي متفاوت مي‌باشد. ‏جالب اين است که اين دو جريان که در آراي خود کانتي مشرب‌اند در تحليل دهه ‏‏۱۳۶۰ هگلي مشرب مي‌شوند، زيرا رخدادهاي دهه‌ي شصت را دعواي قدرت ‏مي‌دانند که در آن دعوا حلوا خيرات نمي‌کنند وايشان درمقوله قدرت ديكر كانتي ‏نيستند، بلكه هگلي مي شوند!‏

‏۷- يک روحاني و مرجع بزرگ شيعه -آقاي منتظري- مي‌پذيرد که قانون اساسي ‏اول به اصل تمرکز و قوا توجه نداشته و حال معترف است که بايد اختيار فقيه در ‏امر حکومت نظارت مؤثر در امور شرعي باشد.‏

اما بعد از سالها هنوز روشنفکران ديني هر بار که به نقد خود مي‌رسند يا آن را ‏مطرح نمي‌کنند يا اينکه به شکل عجيبي خواستار توبه ملي مي‌شوند، آنان (علوي ‏تبار و سروش) خواستار بررسي حوادث دهه ۱۳۶۰ البته بدون قيد فاعل اعمال ‏انجام شده اند يعني اينکه در مورد حوادث به وقوع افتاده در آن دوره که همه بدان ‏مبتلا شدند تحليل شود اما روي سهم آنان در اين رويدادها تحليلي ارائه نشود. جالب ‏اين است که در اين مقوله دکتر سروش کانتي مشرب در اينجا هگلي مشرب ‏مي‌شود. همين تحليل را آقاي جلايي پور در مورد حوادث کردستان و نقش خود در ‏اين حوادث طرح مي‌کند و ايشان نيز دربررسي آن دوره به جاي کانت با هگل ‏همراه مي‌شود. صد البته همه بايد خود را نقد کنند، اما در اين شيوه حاکم و ‏محکوم، زنداني و زندانبان تصفيه شده و تصفيه کننده با هم برابر مي‌شوند. آيا اين ‏نوع نقد عدالت کور نيست؟ هر فرد و جريان بايد خود را نقد کند هر چند ميزان، ‏نقش، دخالت و عملکرد جريانات با هم بسيار متفاوت است. البته نقد انتقام جويانه ‏هم نيست و نبايد باشد، در پرتو اين نگاه توبه ملي است که ناگهان يکي فرياد ‏مي‌زند که بخشيدم اما فراموش نکردم. در حاليکه اين فرد بايد بخشيده شود نه ‏ببخشد!فراموش نکنيد که اين جمله گفته زنداني به‌نام ماندلا بوده نه گفته زندانبان يا ‏عامل حذف مخالفان. ‏

حتي در دموکراتيک ترين کشورهاي اروپايي اصلي ميان انديشمندان، نويسندگان ‏حاکم شده که انجمن جهاني قلم به آن وفادار است. آن اصل اين مي‌باشد که ‏انديشمندان و نويسندگاني که با حاکميتهاي غير دموکراتيک همکاري داوطلبانه ‏کرده اند، مي‌بايد از رفتار خود ابراز تأسف کنند در اين صورت آنان به عضويت ‏انجمن جهاني قلم پذيرفته مي‌شوند. در حاليکه گرايش غالب در جريان روشنفکري ‏ديني در نقد گذشته خود، خواستار دقت در اعمال جريانات و افراد نيست، بلکه در ‏نقد دهه ۱۳۶۰ از اعمال بر آمده بدون فاعل مشخص سخن مي‌گويد. ‏

حال آنکه هر کس خود را نقد کرد، مقبول تر مي‌افتد و سبک بال مي‌شود و نيز نقد ‏نفي نيست، نقد خود مي‌تواند سبکبالي بياورد، همچنان که مجتهد شبستري با وجود ‏مخالفت با اصل ولايت فقيه در سال ۱۳۵۸ و مواضع دموکرات، از برخي از ‏رفتارها انتقاد دارد و به راحتي در شرح زندگي خود آن را بيان مي‌کند همين امر ‏مجتهد را با تمام ديدگاههاي قابل نقدش در نزد مخاطب مقبول و محبوب تر مي‌کند.‏