رساله انحراف انقلاب

إعلامیه ۱۲ شهریور ۱۳۵۹

سید ابوالفضل موسوی مجتهد زنجانی

بِسْمِ اللهِ الرَّحمَن الرَّحیم

 

[۱. ریشه یابی انحراف انقلاب]

 

در یک قرن و نیم اخیر تاریخ ایران، در اثر مطامع و مداخلات دولت های استعماری و خودکامگی و بی لیاقتی زمامداران داخلی، استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و نظامی این سرزمین از میان رفته، و مردمِ آن از آزادیِ فردی و اجتماعی و حقوق بشری محروم شده اند، و هر گاه افراد و جمعیت هایی درصدد اصلاح و مطالبۀ حقوق پایمال شدۀ خود و یا دست کم در مقام اعتراض و انتقاد بر می آمدند، با نهایت قساوت و بی رحمی سرکوب شده و با حبس و اعدام مواجه می گشتند؛ چه قدر نفوس محترمه در این میان از بین رفتند و چه خاندان ها متلاشی شدند و یا راه کشورهای دیگر در پیش گرفته و با حسرت فاتحۀ تابعیت ایران را خواندند.

در رژیم پنجاه و اند سالۀ پهلوی و خصوصاً در بیست وهشتم مرداد [سال] ۳۲ به بعد نظام دیکتاتوری اوج گرفته و فشار اختناق از حدّ توانایی مردم گذشت، و نارضایتی ها سطح کشور را فرا گرفت. گرچه علل نارضایتی متفاوت می بود، از این گونه [که] چرا در کشور مسلمان نشین قانون اسلام زیر پا گذاشته شده؟ یا چرا استقلال کشور از میان رفته؟ یا چرا از آزادی فردی و اجتماعی برخوردار نیستیم؟ یا چرا فاصله طبقاتی تا بی نهایت کشیده شده است؟ [یا] چرا قانون به نحو تبعیض اجرا می شود؟ [یا] چرا بیشتر مردم از کار و رفاه در زندگی محرومند؟ [یا] چرا اکثریت افراد از وسایل بهداشت و تعلیم و تربیت بهره مند نیستند؟ وهکذا.

چون همۀ این کمبودها و نابسامانی ها را زائیدۀ رژیم فاسد می دانستند و کاسۀ صبرشان لبریز شده بود، به هدف مشترکی دست یافته و متفقاً به انقلاب و قیام مسلّحانه برخاستند، و با فداکاری و تحمّل تلفات سنگین، رژیم منحوس را سرنگون ساختند. چنان که در تاریخ انقلاب های جهانی، همواره نارضایتیِ همگانی زمینۀ مساعد و عامل مؤثّر سقوط رژیم های فاسد و غیرمردمی بوده و هست و همچنان خواهد بود. فَاعتَبِرُوا یَا أُولِی الأَبصارِ (۱). و هدف اساسی انقلاب آن بوده که حکومت ملّی جایگزین حکومت فردی گردد، و با اجرای آیین مقدّس و عدالت گستر اسلام که جز شکلی بی محتوا از آن به جا نمانده بود، حقوق از دست رفته باز پس گرفته شود، و اوضاع آشفته سامان یابد، وهمگان از ثمرات انقلاب بهره مند گردند.

پیش از انقلاب، و هم پس از سقوط رژیم گذشته، با تأکید و تکرار، به مردم نوید داده می شد که در تعیین سرنوشت خودشان شرکت خواهند داشت، و با پیاده کردن اسلامِ صدر اوّل و به کار بستن عدلِ علوی مدینۀ فاضله تحقّق یافته، و همۀ آمال ملّی جامۀ عمل خواهد پوشید؛ مردم نیز خوش بینانه به انتظار وعده های طلایی به همه نوع دشواری ها تن داده و هم چنان امیدوار بودند.

به ناگاه فرصت طلبان و انقلابیون بعد از انقلاب (که آفت همۀ نهضت های اصلاحی هستند) یورش کنان از کمین‌گاه سر در آوردند و هاله وار دور مقام رهبری را فراگرفتند. (۲) بعضی از آنان، بدون هیچ سند و سابقۀ مبارزاتی و بعضی دیگر به استناد و بهانۀ اینکه در رژیم سابق چند صباحی زندانی و یا تبعید شده اند (گرچه مبارزات بیشتر آنان در حدود پخش اعلامیه یا خواندن یک کتاب تجاوز نمی کرد) در صف مجاهدان سابقه دار و فداکار که به مدّت چهل سال در شرایط خفقان طاقت فرسا کانون مبارزه را همچنان گرم نگهداشته بودند، جا زدند.

گرچه در بدو امر، عدّه ای از رجال شایسته و باسابقه و خوشنام به صورت دولت موقّتی به ظاهر مسئول و به معنی مسلوب الاختیار به کار گماشته شدند، (۳) ولی گروه فرصت طلبان این مقدار شرکت و همکاری را هم تحمّل نکرده و به عنوان اینکه خودشان به مبانی اسلام آشناترند و بهتر از دیگران می توانند اسلام راستین و عدل علوی را به طور صد در صد پیاده کنند، بی آنکه از سیاست داخلی و خارجی [و] کشورداری آگاهی و تجربه داشته باشند، رشتۀ امور مملکت را به دست گرفتند. همین که مزۀ قدرت را چشیدند، هوس انحصارطلبی به سرشان زد و خودشان را فرزندان حلال زادۀ انقلاب و وارث شخصی آن پنداشتند وبرخلاف ادب اجتماعی قرآن مجید: وَلَاتَنَابَزُوا بِالأَلقَابِ (۴) به هر گروه نامی نهاده و با برچسب ملّی گرا و سازشکار و راست‌گرا و چپ‌گرا و لیبرال و منافق متهم ساخته و به ‌کنار زدند. (۵)

طبعاً یکپارچگی اوایل انقلاب به تفرق و اختلاف انجامید و هر گروهی راهی در پیش گرفتند و انقلاب از مسیر خود منحرف گردید. (۶) انحصارطلبان بدین تعداد اکتفا نکرده و درصدد آن برآمدند که موضوع فتوا و مرجعیت را هم در دایرۀ محدودی منحصر نموده و جرح و تعدیل مقامات روحانی را به دست خود گرفته و به صورت «کلما مات رهبر قام رهبر!!» (۷) از مردم سلب اختیار بنمایند، (۸) غافل از اینکه تشکیلات کلیسای مسیحیت را نمی توان در اسلام عملی ساخت؛ چه در آیین اسلام جامعۀ مسلمین طبقه بندی نشده است تا عدّه‌ای به نام رجال دین و روحانی ممتاز گردند.

در صدر اسلام، علمای دین و راویان احادیث حضرت رسول [ص] و أئمّۀ هدی (علیهم السلام) که واسطۀ فیض و وسیلۀ هدایت و تبلیغ احکام اسلام بودند، بدون هیچ امتیازی از دیگر مسلمانان، هر یک از آنان کار و پیشه داشتند، و ضمناً معارف اسلام [و] معالم تشیع را در مکتب ائمّۀ هدی (علیهم السلام) فرا گرفته و به دیگران می آموختند.

درکتاب های تاریخ و علم الرجال عناوینی که معرف شغل و حرفۀ آنان است، مانند زیّات (روغن زیتون فروش)، جمّال (شتربان)، تمّار (خرمافروش)، حنّاط (گندم فروش)، بقّال (سبزی فروش)، و غیره به روشنی آورده شده است. در عصر خلافت عبّاسیان که ایرانیان در دربار خلافت نفوذ کردند، طبقه بندی دولت ساسانیان را به سوغات آوردند و برای هر گروهی، عنوانی مانند مفتی و قاضی و حاجب و محتسب برگزیدند و لباس و شعار و زیّ مخصوصی برایشان معیّن کردند.

در اسلام راستین طبقۀ مرجعیت مانند برهمنان کیش هندو، کاهنان آیین بودا، خاخام های دین یهود، کشیشان مذهب مسیحیت، به عنوان روحانیْ مشخص و ممتاز نشده است، تا کلید بهشت و جهنم را به کمر آویزد (۹) و با تفتیش عقاید هرکس را که بخواهد به خازن بهشت و یا مالک دوزخ بسپارد، وبه گفتۀ انجیل تحریف شده ”آنچه را که در زمین بستند، در آسمان ها بسته می شود، وهرچه را که گشودند، در آسمان ها گشوده می گردد”!! (۱۰) در مذهب شیعه تشخیص مرجع تقلید، حق و وظیفۀ خود مردم است، هر کس را که به علم و تقوا و فضائل اخلاقی شناختند، به سراغش بروند و به فتوایش عمل کنند و نباید دیگران در این امر که مربوط به ایمان و اعتقاد قلبی مردم است، مداخله نموده و به مرجع تراشی پرداخته و بخشنامه صادر کنند، (۱۱) و در وسایل ارتباط جمعی تبلیغات مداوم به راه اندازند! بسا هست این همه اصرار و تکرار، به قانون عکس العمل، (۱۲) حسن ظنّ مردم را در بارۀ شخص مورد نظر، اگر چه فی الواقع ”عالیقدر” هم بوده باشد، (۱۳) به سوء ظنّ مبدّل سازد، دیگر نه او بتواند نقش پاپ اعظم! را ایفا کند و نه شورای نگهبان نقش کاردینالها را. (۱۴)

به مقبولی کسی را در دسترس نیست                              قبول خاطر اندر دست کس نیست (۱۵)

بگذارید مسئلۀ تقلید بر طبق سنّت چند ساله همچنان ادامه یابد. مقصود من نه طرفداری از شخص معّین است، نه انتقاد از دیگری؛ و تنها دفاع ازحقیقت، و به منظور آگاهی مردم این سرزمین است که اکثریت آنان از تاریخ دین خود و روش مؤسسان آن و از فقه امامیّه آگاه نیستند، و می بینند بسی کارهای ناروا و خلاف انسانیّت از روحانیون گردانندگان کمیته ها وبیدادگاههای موسوم به محکمه شرعی (۱۶) صورت می پذیرد، امکاناً درحقانیّت اسلام تشکیک نموده و ایمانشان به سستی می گراید. شنیده شده این روزها کتاب ”بیست وسه سال” (۱۷) مشتریان بسیاری پیدا کرده است و دیگرنمی توان به عذر ناموجه «انقلاب این گونه حوادث را در بردارد» (۱۸) مردم را قانع کرده واز فکرِ إعراض از اسلام بازداشت.

 

[۲. رحمت نبوی]

 

در انقلاب به اصطلاح اسلامی (۱۹) می باید از انقلاب های صدر اوّل سرمشق گرفته شود، نه ازانقلاب اکتبر! (۲۰) مگر نه بزرگترین و باارزش ترین انقلابات تاریخ را خود حضرت رسول (ص) به راه انداخته است؟ انقلابی که همه شئون اعتقادی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جامعه بشری را دگرگون ساخت. دیدیم که در بیشتر دوران رسالتش همۀ نیروی خود را در مناظرۀ منطقی و موعظه و ارشاد سپری نموده و تحوّل اساسی در فکر جامعه به وجود آورد، و عدهّ ای طوعاً و رغبتاً (۲۱) به حضرتش گرویدند، و هستۀ مرکزی اسلام تشکیل یافت.

همین که نوبت به مبارزۀ مسلحانه رسید، با رعایت اصول انسانی و عدالت به جهاد پرداخت و از حدّ ضرورت پا فراتر نگذاشت. وقتی که جنگ منتهی به پیروزی گردید، و فاتحانه به شهر مکّه وارد شد، با بردباری و بزرگواری اعلام کرد: “هر کس سلاح خود را زمین نهاد، هر کس به خانه شد و در به روی خود بست، هر کس به کعبه پناهنده شد، هر کس به خانۀ ابوسفیان پا نهاد، ایمن است و کسی متعرّض آنان نشود.” (۲۲)

سعد بن عبادة انصاری که عقده و کینۀ آشتی ناپذیراز قریش به دل داشت، وتصوّر می کرد که روز حسابرسی فرا رسیده است، رجزخوانان می گفت: «اَلیَومُ یَـومُ المَلحَمَة، اَلیَومُ تَستَحِلُّ الحُرمَة» (امروز، روز انتقام و کشتار است و پاس حرمت کسی را نخواهیم داشت) به محض اینکه سخنان وی به گوش آن حضرت رسید، به علی (ع) فرمود: «پرچم را از دست سعد بگیر و شخصا گروه او را فرماندهی بکن.» (۲۳) سپس با فرمان عطوفت فرمود : اِذهَبُوا، اَنتُمُ الطُّلَقاءُ! (بروید، همه تان آزاد هستید). (۲۴) همۀ گذشته ها را پشت سر گذاشت و هیچ کدام از جنایات آنان را به رُخشان نکشید و عدالت را به مرز رحمت رسانید، (صلوات الله علیه وآله). (۲۵)

بنی امیّه که در دوران جاهلیت با بنی هاشم به رقابت می پرداختند، و از دشمنان سرسخت آن حضرت بودند، و اوقاتی که در مکّه به سر می برد، همه نوع آزار و بی حرمتی و استهزاء را از آنان با بردباری تحمّل می کرد و پس از هجرت به مدینه نیز راحتش نگذاشته، و دم به دم لشکر کشی و ستیزه جویی می نمودند نه تنها از حقوق بشری واز سهم بیت المال محرومشان نساخت ، بلکه عدّه ای از آنان را به کار و ادارۀ امور بر گماشت. ابوسفیان را به نجران، یزید ابن ابی سفیان را به تیما، خالد بن سعید بن عاص را به صنعا، برادر وی ابان بن سعید را به بحرین و عمروبن سعید را به چند آبادی دیگر مأمور نمود و با همۀ خون دل که از شهادت عمویش حمزۀ سیّدالشهداء و رفتار وحشیانۀ قاتل وی داشت، اورا هم عفو کرده و همین قدر فرمود: “از دیدگاه من بر کنار باش [تا] تو را نبینم.” (۲۶)

ودرعین قدرت به سرکوبی منافقان، با نهایت کرم و بزرگواری با آنان رفتار می نموده، و می فرمود: اِنّی لَم اُومَرأَن أُنَقِّبَ عَلی قُلُوبِ النّاسِ وَلا أَشُقَّ بُطُونَهم (۲۷) (به من دستور داده نشده، آنچه را در دل مردم است، تفتیش کنم و باطن آنان را بشکافم.)

گاهی به نحو شگفت انگیز بی حرمتی وخلاف ادب آنان را ندیده و نشنیده می گرفت. ذوالخویصرة که بعدها جزو گروه خوارج شده ودر جنگ نهروان کشته شد، درموقع تقسیم غنایم به آن حضرت گفت: یا محمّد إعدِل! همین قدر فرمود: وَیلَکَ، إن لَم أعدِل، فَمَن یَعدِلُ؟! (۲۸) (بیچاره اگرمن به عدالت رفتار نکنم، دیگر چه کسی رفتار خواهد کرد؟)

در مراجعت ازغزوۀ تبوک، عدّه ای از منافقان توطئه چیده ودر گردنه که مشرف به درّه عمیق بود، به کمین نشستند، تا در تاریکی شب، دور از چشم لشکریان شترِ سواری آن حضرت را رَم داده و نابودش کنند. همین که به آن محّل رسید، برقی در ابر ظاهر شد و فضا را روشن نمود، به طوری که هم خود آن حضرت و هم حذیفة بن الیمان که مهار شتر را به دست داشت، آنان را دیده و شناختند، به حذیفة فرمود: “این راز را هرگز فاش مکن!” و از آن پس، حذیفة به صاحب سِرّ رسول الله (ص) نامیده می شد و تا آخر عمر همچنان راز دار بماند. (۲۹)

رأس المنافقین، عبدالله بن ابی بن سلول که در هر پیشامد و فرصتی از اخلالگری و کارشکنی فرو گذارنبود، و سیصد نفر از اصحاب آن حضرت را در جنگ اُحُد إغوا نموده و از شرکت در جنگ باز داشت، و مسلمین دل خونینی از وی داشتند، روزی فرزندش عبدالله همنام پدر گفت: “یا رسول الله! رفتار پدرم اصحاب شما را ناراحت کرده است و ممکن است کمر قتل او را ببندند و خوی عصبیت جاهلیت در من تحریک شود و نتوانم تحّمل کنم و کاری از من سر بزند که بر ایمان مخلصانه ام صدمه وارد شود، اجازه دهید به دست خودم او را نابود کنم!” [پیامبر خدا (ص)] فرمود: “او پدر توست و جز با نیکوکاری نباید با او رفتار کنی.” (۳۰) و روزی که عبدالله بن ابی به اجل طبیعی درگذشت، آن حضرت فرمود: “اگر خدا مرا نهی نکرده بود، در بارۀ وی استغفار می کردم و بر جنازه اش نماز می خواندم.” (۳۱)

این است اسلام راستین و گوشه ای از روش انقلابی آن بزرگوار که به خودی خود فراگیر شد و چنان اثری در قلوب مردم جاهلیت به جای گذاشت که فوج فوج به اسلام رو آوردند و با همۀ انحرافاتی که پس از رحلتش پدید آمد، اسلام در کمتر از یک قرن بیشتر دنیای آن روز را فراگرفت. وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عظیمٍ (۳۲) وَمَا أَرسَلنَاکَ إِلَّا رَحمَةً لِلعَالَمِینَ. (۳۳)

تنها کسی که از بنی امیّه مورد تنبیه آن حضرت واقع شد، حکم بن ابی العاص بود که پشت سر آن حضرت راه می رفت و تقلید او را درمی آورد، و در مجلس بیانات آن حضرت را به استهزاء می گرفت، دستور داد وی را با پسرش مروان از مدینه تبعید کردند. (۳۴) اما به کجا؟ به خوش آب و هواترین منطقۀ حجاز، یعنی طائف که امروز هم قصور سلطنتی ییلاقی آل سعود در آن محّل واقع شده است.

 

[۳. عدل علوی]

 

و امّا عدل علوی و روش علوی انقلابی مولی (سلام الله وصلواته علیه وآله): یکی از بزرگترین انقلابات که در صدر اوّل اسلام به وقوع پیوست، همانا شورشی بود که در اثر سوء سیاست خلیفۀ سوم و درباریانش بر پا شد، و مردم ایالت های بزرگ کشور از هر سو رو به مدینه آورده و خواسته های خودشان را و از آن جمله عزل عدّه ای از عمّال را مطرح کردند و جز طفره وتعلّل و وعده های توخالی پاسخی به آنان داده نمی شد.

از یک سو أمّ المؤمنین عایشه و طلحه و زبیر شورشیان را علیه خلیفه تحریک نموده و بر آتش فتنه دامن می زدند، و از سوی دیگر بنی امیه و درباریان خلیفه او را به مقاومت و سرسختی در مقابل خواسته های مردم وادار می نمودند و کوشش پیگیر علی (علیه السّلام) در اصلاح ذات البین با لجاجت و کارشکنی هر دو گروه مواجه گردید؛ و چون مشاهده کرد کار از مسالمت و مصامحه گذشته است، بی طرفی اختیار کرد و مأیوسانه از مدینه بیرون رفت. بالاخره مردم ناراضی و عصبانی پس از مدّتی محاصره، خلیفه را از میان برداشتند، آنگاه صاحب نظران واهل حلّ و عقد و بزرگان اصحاب حضرت رسول، از مهاجرین و انصار و سرکردگان شورشیان که جز آن حضرت کسی دیگر را شایستۀ مقام خلافت نمی دانستند، به حضرتش رو آورده و با إصرار و سماجت به زمامداری دعوت نمودند و [ایشان] خواه ناخواه به قبول التماس آنان تن داد. (۳۵)

او که به مدّت بیست وپنج سال با تحمّل ستم ها و حق کشی ها در بارۀ خود و خاندانش و نیز انحرافاتی که در مسیر اسلام به وجود آمد، روزگاری گذرانده بود که به گفتۀ خودش گویی خاری در گلویش گیر کرده است، (۳۶) همین که زمام خلافت را در دست گرفت، گذشته ها را پشت سر نهاده و به فراموشی سپرده، و از روز زمامداری خویش با مردم زمان حساب باز کرد. نه کسی را که با خلفاء در گذشته همکاری کرده و ثروت هایی اندوخته بودند، مورد مؤاخذه و مجازات قرار داد، و نه مالی از آنان مصادره کرد.

در حدیث از حضرت رضا (علیه السلام) آمده است: “اگر زمام خلافت به دستش افتد، به تبعیّت از جدّ بزرگوارش از آنچه که مردم در تصرف دارند، چشم پوشی کرده و کاری به آنان نخواهد داشت، و تنها تخلّفاتی را که در دوران زمامداریش واقع شود، مورد رسیدگی و پیگردی قرار خواهد داد.” (۳۷)

اینک در باب مثال ثروت چند نفر از بزرگان قریش را که مورخان معتبر نوشته اند یادداشت می کنیم: ترکۀ عبدالرحمن بن عوف هزار شتر و سه هزار میش و یک‌صد اسب که در چراگاه  اطراف مدینه نگهداری می شد، در جُرُف از نواحی مدینه زمین های زراعتی او را (۳۸) شتران آبکش از بیست چشمه آبیاری می کردند و شمش های طلا را با تبر شکسته و میان ورثه اش قسمت کردند و یک هشتم ماترک در میان چهار نفر همسرانش تقسیم شد و به هر کدام از آنان هشتاد هزار درهم رسید.

ماترک طلحة بن عبیدالله یک میلیون درهم و یکصد هزاردینار و املاک غیر منقولش به سی میلیون  درهم تقویم شد. و یک هشتم دارایی زبیر بن العوام که میان چهار همسرانش قسمت شد، به هرکدام یک میلیون و یکصد هزار درهم رسید، و جمع دارایی وی به سی و پنج میلیون ودویست هزار درهم بالغ شد، وقس علیهذا. (۳۹)

یگانه موردی که از روش آن حضرت در موضوع اموال تصرفی اشخاص در تاریخ ثبت شده است، آن قسمت از اراضی خراجیۀ عراق است که متعلّق به مسلمین نسل بعد از نسل (و به اصطلاح امروز ملّی) بود و خلیفۀ سوم آنها را به خویشاوندان خود به تیول داده، و به “قطایع عثمان” شهرت داشت از تصرف آنان در آورده و به بیت المال برگرداند، همین و بس. (۴۰)

در ادارۀ مملکت عدۀای از عمّال خلیفۀ سوم را در حوزۀ مأموریتشان مستقر نمود. ابو موسی اشعری  و قاضی شریح در کوفه، اشعث بن قیس در آذربایجان، جریر بن عبدلله در همدان، سعدبن قیس در ری در سمت خودشان باقی ماندند. (۴۱)

عجیب تر اینکه چند نفر از سرشناسان اصحاب پیغمبر (ص) به عذرهای ناموجه از بیعت آن حضرت سرپیچاندند: سعد بن ابی وقاص، (۴۲) عبدالله بن عمر، مغیرة بن شعبة، أسامة بن زید، حسان بن ثابت، محمّد بن مسلمة، زید بن ثابت، کعب بن مالک، عبدالله بن سلام، [و] ابومسعود انصاری، کمترین فشاری بر آنان نیاورده، و به حال خودشان رها کرد. (۴۳)

عبدلله بن عمر را به حضورش آورده واز وی خواستند بیعت کند، گفت: “من آنگاه بیعت می کنم که همۀ مسلمین بیعت کرده باشند.” فرمود: “یک نفر کفیل بده.” او که مرد لجوجی بود، گفت: “ندارم.” مالک اشتر گفت: “یا امیر المؤمنین، می ترسم فتنه بر پا کند، اجازه ده گردنش را بزنم.” فرمود: “حاشا، من شخصاً از او ضمانت می کنم.” (۴۴) آری، این دیگران بودند که با تهدید به قتل و به آتش کشیدن خانه اش، آن حضرت را وادار به بیعت به خلفای گذشته می کردند! (۴۵)

در بارۀ حکیم بن حزام که از متابعتش سرباز می زد، فرمود: ما ألُومُ مَن کَفَّ عَنّا وَعَن غَیرِنا، وَلکِن المُلیم الَّذِی یُقاتِلُنا (من سرزنش نمی کنم کسی را که نه با ماست، و نه با دشمنان ما، سزاوار سرزنش آن [کسی] است که با ما سَرِ جنگ و ستیز دارد.) (۴۶) آری، جملۀ “هر آن که با ما نیست، بر ما است” از ابداعات لنین و استالین است (۴۷) نه از سیاست علوی.

از این همه عطوفت ورفتار کریمانۀ آن حضرت عدّه ای از ناسپاسان سوء استفاده کرده و به فتنه انگیزی سر بر افراشتند، وجنگ های جمل و صفین و نهروان را بر او تحمیل کردند. أمّ المؤمنین عایشه و طلحه و زبیرکه آتش افروزان شورش مردم علیه خلیفۀ سوم بودند، با توطئه چینی بیعت آن حضرت را شکسته و به بهانۀ واهی خونخواهی خلیفه، جنگ جمل را به راه انداختند که دست کم ده هزار نفر در آن کشته شده (۴۸) و به پیروزی آن حضرت منتهی گردید؛ و همین‌که بر خصم غلبه یافت، با جوانمردی هر چه تمام تر با آنان رفتار کرد. به محمّد بن ابی بکر فرمود: “مواظب باش به خواهرت صدمه نرسد.” محمّد او را به محل امنی رسانده و بازگشت. (۴۹)

طلحه و زبیرهم در بیرون جنگ به دست مروان و عمرو بن جرموز ترور شده و در گذشته، (۵۰) آنگاه فرمان داد: “هیچ کس نباید فراریان را دنبال کند، یا اسیری را بکشد، و یا به زخمداری آسیب برساند، و یا به مال احدی دست اندازی کند، و یا زنان را آزرده سازد. تنها آنچه در میدان جنگ در سلاح و مهمات به جا مانده است، غنیمت حساب می شود.” (۵۱)

آنگاه به دیدار عایشه رفت، و به هنگام ورود به منزل او جمعی از زنان بصره که خویشاوندانشان در جنگ کشته شده بودند، به گستاخی رودررو دشنامش داده و ناسزا گفتند. بعضی از یارانش برآشفته و گفتند: “ما این همه هرزه درایی زنان را تحمّل نمی کنیم و به سزایشان می رسانیم.” فرمود: “آرام باشید، ما به زنان مشرکین آزاری نمی رسانیم، چه رسد به اینان که مسلمان هستند.” (۵۲)

سپس این خانم ماجراجو را که بر خلاف دستور قرآن (۵۳) خانه و کاشانه خود را ترک کرده و به فتنه انگیزی و لشکرکشی پرداخته بود، تحت حمایت خود قرار داده، فرمود: وَلَها بعدُ حُرمتُها الأُولی. (۵۴) و دستور داد وسیله مسافرت وی را فراهم سازند .عدّه ای محافظ از مردان و زنان مورد اطمینان را به خدمتش گماشته تا به مقصد برسانند و به نوشتۀ تاریخ کامل تا مسافتی او را مشایعت نمود. (۵۵)

عبدالله [بن] زبیر و مروان بن حکم که از فرماندهان لشکر عایشه و از دشمنان سرسخت آن حضرت بودند، بدون هیچ مؤاخذه و پیگرد به سلامت رستند. عبدالله رهسپار مکه شد و مروان به معاویه پیوست. (۵۶) بزرگ ترین توطئه [بعد از] سقیفۀ بنی ساعده که علیه آن بزرگوار به وقوع پیوست، و نتیجتاً اثر شوم آن سیر تاریخ اسلام را دگرگون ساخت و منتهی به شهادت آن حضرت شد، همان بود که به همدستی عدّه ای از خوارج و منافقان اصحاب خودش به وقوع پیوست و به گفتۀ بعضی از نویسندگان ستون پنجم معاویه نیز در جریان کار بوده است (۵۷) و مسلَّماً تنها عمل یک نفر تروریست نبوده، چنان که در دعای روزهای ماه رمضان می خوانیم: وَضاعِفِ العذابَ عَلی مَن شَرِکَ فِی دَمِهِ (۵۸) و در مرثیه ای که ابوالأسود دئلی (۵۹) از یاران آن حضرت سروده است، پای معاویه را هم به میان کشیده است و چنین گوید:

اَلا اَبلِغْ مُعاوِیَةَ بنَ حَربٍ                                 فَلا قَرَّتْ عَیُونُ الشّامِتینا

اَفِی شَهرِ الصِّیامِ فَجَعتُمونا                               بِخَیر النّاسِ طُرَّا اَجمَعِینا (۶۰)

مخصوصاً اشعث بن قیس از شب ها پیش به عنوان اعتکاف در مسجد کوفه جریان جنایت هولناک را از نزدیک زیر نظر گرفته بود. حُجربن عدی شنید اشعث بن قیس به طور رمز به مخاطب خود هشدار می دهد: “شتاب کن! روشنایی صبح رسواگر است”. حجر یقین کرد توطئۀ خطرناکی در شرف وقوع است و با عجله بیرون رفت تا آن حضرت را خبر کند، ولی آن حضرت از راه دیگر عازم مسجد شده بود، وقتی به همدیگر رسیدند که فاجعه رخ داده و مولی در میان خاک وخون از پا درآمده بود. (۶۱)

عکس العمل آن حضرت در برابر این توطئه و جنایت بزرگ را در آخرین وصیّت به فرزندان و خویشان چنین می خوانیم: یا بَنِی عَبدِالمُطَّلِبِ! لا أُلفِیَنَّکُم تَخُوضُونَ دِماءَ المُسلِمینَ خَوضاً تَقُولُونَ: “قُتِلَ اَمیرُالمُؤمِنینَ!” اَلا لاتَقْتُلُنَّ بِی إِلّا قاتِلی. اُنظُرُوا اِذا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَربَتِهِ هذِهِ، فَاضرِبُوُه ضَربَةً بِضَربَةٍ وَلاتُمَثِّلُوُا بِالرَّجُلِ، فَاِنِّی سَمِعتُ رَسولَ اللهِ [ص] یقولُ: «اِیّاکُم وَالمُثلَةَ، وَلَو بِالکَلبِ العَقُورِ».” (۶۲) (مبادا پس از رحلت من دست به خون مسلمانان بیالایید و بگویید امیرالمؤمنین کشته شده است، نه یک فرد عادی. همانا مباشر قتل من یک نفر است، و یک ضربت به من زده است، می توانید یک ضربت به وی بزنید؛ و نباید عضوی از بدن او را جدا کنید؛ چه از رسول خدا [ص] شنیدم [که] فرمود : “از مُثله کردن جانداران بپرهیزید، اگر چه سگ درنده باشد.)

آری! عدل علوی اجازه نمی دهد برای مردم پرونده سازی شود و هر کس که با إبن ملجم تماس گرفته و با او آشنایی یا از وی پذیرایی نموده است، تحت تعقیب و مجازات قراربگیرد. این است که گوشه ای از زندگی و زمامداری رادمرد تاریخ و جانشین به حقِّ رسول خدا [ص].

تنگ شد بر وی این جهان سترگ                                     که سرا خُرد بود و مرد بزرگ (۶۳)

 

[۴. تخلفات شرعی]

 

اکنون ببینیم مدّعیان پیاده کردن اسلام راستین و عدل علوی چه روشی در پیش گرفتند. نخست همۀ آنان که در رژیم گذشته دست اندر کار ادارۀ کشور بودند، حتّی اگر به صلاح مُلک و ملّت خدماتی انجام داده اند، از نظر این آقایان گناهکار شناخته شدند. آنگاه با شتابزدگی [و] بدون دقت و احراز صلاحیت و کاردانی و امانتِ اشخاص، هر اوّلْ وارد و داوطلب را به تشکیل کمیتۀ پاسداری انقلاب (۶۴) برگماشتند و از سوی دیگر عدّه ای از فیضیه نشینان (۶۵) را که بیشترشان فاقد علم و تقوا بوده و شایستگی قضاوت نداشتند، به نام حاکم شرع و یکی دیگر از ندانم کاران را به نام دادستان انقلاب بر جان و مال و ناموس مردم مسلط نمودند. (۶۶) در میان این حکام شرع کم نبودند افراد عقده ای (۶۷) که حس انتقام جویی را تا مرز سادیسم می رساندند، در صورتی یکی از شرایط صلاحیت قاضی این است که نسبت به هیچ کدام از طرف دعوی سابقۀ خصومت و پیش داوری نداشته باشد. (۶۸) متهمان را عجولانه بی آنکه فرصت کافی دفاع و انتخاب وکیل مدافع به آنان داده (۶۹) و یا تقاضای تجدید نظر پذیرفته شود، (۷۰) برخلاف ما انزل الله به مجازات های دلخواه محکوم نمودند. (۷۱)

عجبا! داود پیغمبر چنان که در قرآن مجید آمده است – در عجله در قضاوت – سرزنش می شود (۷۲) ودر مورد دیگر قضاوت او در بارۀ دونفر که گلۀ گوسفندِ یکی تاکستانِ دیگری را پایمال کرده بود توسط سلیمان (۷۳) پیغمبر مورد تجدید نظر قرار می گیرد، (۷۴) ولی حکم بچه طلبه های فیضیه چون مارک دادگاه انقلاب خورده است، قابل تجدید نظر نیست!

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنگاه که شریح را به قضاوت کوفه ابقا نمود، فرمود: “هر حکم که صادر کردی، پیش از آنکه به نظر من برسد، نباید اجرا شود.” (۷۵)

به علاوه مورخان سنّی و شیعه ده ها مورد تجدید نظر آن حضرت را در احکام صادر از خلفا و مخصوصاً خلیفۀ دوم به تفصیل آورده اند (۷۶) و خلیفه در چند مورد پس از تجدید نظر آن حضرت گفته است: لَولا عَلِیٌ لَهَلَکَ عُمَر. (۷۷) همو در یک واقعه در بارۀ زن متّهمه حکم مجازات داده بود، و او را می بردند [که] به مجارات برسانند، آن حضرت جلوگیری کرد و به خلیفه فرمود: ” گمان می کنم تو با ارعاب و تهدید از او اعتراف گرفته ای.” خلیفه گفت: “چنین است.” [فرمود:] مگر نشنیده ای که رسول خدا [ص] فرمود: لا حَدَّ عَلی مُعتَرِفٍ بَعدَ بَلاءٍ”. اِنَّهُ مَن قُیِّدَ اَو حُبِسَ اَو تُهَدَّدَ فَلا إِقرارَ لَهُ. (۷۸) (هر کس در اثر دست وپا بستن «تقریباً دستبند قپانی» یا زندانی کردن یا تهدید، اعتراف به گناه نماید، اقرارش حجیت ندارد و نمی توان او را مجازات کرد).

خلیفه [دوم] بار دیگر زنی را که بیماری روانی داشته است محکوم به مجازات نمود، آن حضرت مانع شده فرمود: “مگر از رسول خدا نشنیده ای: “رُفِعَ القَلَمُ عَن ثَلاثٍ: أَلصَّبِیُّ حَتّی یَحتَلِمَ وَعن النّائِمِ حَتّی یَستَیقَظَ وَعن المَجنُونِ حَتّی یُفیقَ”. خلیفه از اجرای حکم خودداری کرد. (۷۹) این حدیث نه تنها به سمع خلیفۀ دوم نرسیده بود، بلکه آقای دادستان کل انقلاب (۸۰) هم نشنیده و یا پشت گوش انداخته است که در رادیو اعلام می نمود: اطفال خردسال چنانچه نشریه های فلان گروه را پخش کنند، آنان را دستگیر کرده و سه الی شش ماه زندانی می کنم (۸۱) و به ضراعت (۸۲) و شفاعت اولیا و سرپرستان هم [ترتیب] اثر نمی دهم! (۸۳)

دیده و شنیده شد که در این محکمه های انقلابی و شرعی! در تهمت مشابه (۸۴) مثلاً همجنس بازی در یک شهر متّهم را به اعدام و در شهر دیگر به صد ضربه تازیانه و در شهر دیگر به هفتاد و پنج ضربه محکوم و مجازات نموده اند، (۸۵) در صورتی که مطابق قانون اسلام به فرض صلاحیت شخص قاضی طریق اثبات این تهمت منحصر است به شهادت چهار نفر مرد عادل و یا چهار مرتبه اقرار آزادانۀ متّهم، و همچنین تهمت زنا اعم از محصن و غیر محصن به شهادت چهار نفر شاهد عادل حسّی از مردان آن هم بدون اختلاف شهود در خصوصیات واقعه و یا چهار مرتبه اقرار صریح و آزادانۀ متّهم به ثبوت می رسد و چنانکه سه نفر از شهود در مجلس قضا در غیاب چهارمی شهادت بدهند، نه تنها جرم ثابت نمی شود؛ بلکه هر سه نفرهر کدام به هشتاد ضربه تازیانه مجازات می شوند. (۸۶)

تهمت سرقت با دو مرتبه اقرار یا شهادت دو مرد عادل به ثبوت می رسد و اگر متّهم یک مرتبه اقرار کند، مجازات ساقط می شود و تنها به رد مال مسروق یا غرامت آن محکوم می گردد. (۸۷) ثبوت تهمت قتل عمد بسته به یک مرتبه اقرار یا شهادت دو مرد عادل است و اولیای مقتول می توانند قصاص بنمایند و یا عفو کنند و یا درصورت موافقت قاتل خون‌بها بگیرند، (۸۸) و جز اولیای مقتول کسی حقّ تعرّض به قاتل را ندارد، (۸۹) و اگر کسی دیگری را وادار به قتل نفس بکند، مباشر قتل به قصاص و آمر به حبس دائم محکوم می گردد، (نه به اعدام)؛ (۹۰) و تهمت قیادت (دلال واسطۀ فحشاء) و شرب خمر به شهادت دو مرد عادل و یا دو مرتبه اقرار آزادانۀ متّهم ثابت می شود. (۹۱)

در همۀ این موارد متّهم در صورتی به مجازات شرعی می رسد که عاقل و بالغ بوده باشد، و هر گاه شبهه ای به نفع متّهم به وجود آید، مطلقاً مجازات مقرّر را نمی توان اجرا نمود؛ بلکه حاکم عدل می تواند به نحو مقتضی او را تعزیر بنماید (گوشمالی بدهد). (۹۲) چه حضرت رسول (ص) به روایت فریقین سنّی و شیعه فرموده: اِدرَؤُا الحَدَّ عَن المُسلِمینَ مَا استَطَعتُم فَاِن وَجَدتُم لِمُسلِم مَخرَجاً فَخَلُّوا سَبیلَهُ فَاِنَّ الإِمامَ لَأَن یُخطِیءَ فِی العَفوِ خَیرٌ مِن أَن یَخطِیءَ فِی العُقُوبَة. (۹۳) (تا آنجا که می توانید از مجازات مسلمین صرف نظر کنید. چنان که راه نجاتی به نفع مسلمانی پیدا کردید، وی را آزاد کنید، چه اگر امام از روی اشتباه متّهم را عفو کند، بهتر است از اینکه بی گناهی را به اشتباه به مجازات برساند.)

خلاصه نحوۀ ثبوت جرم و کیفیت مجازات به روشنی در کتاب و سنت معین شده و نمی توان در آن سلیقه شخصی اعمال کرده و به مجازات های سبک تر یا سنگین تر تبدیل نمود. در نتیجه عدم صلاحیت قضات این بیدادگاه ها آن چنان تخلّفاتی در قانون اسلام به وقوع پیوست که قابل توجیه نیست.

مکرراً در روزنامه ها خواندیم که چند نفر زن را به تهمت قیادت که در صورت ثبوت شرعی مجازاتش هفتاد و پنج ضربه تازیانه است، (۹۴) به جوخۀ اعدام سپردند. (۹۵) آقایان قضات! اگر در روز جزا در محکمۀ عدل الهی زنانی که بدین تهمت اعدام شدند، به دادخواهی برخاسته و بگویند: “خدایا! به فرض اینکه ما به جرم انتسابی مرتکب شده بودیم، به قانون اسلام مجازات ما را هفتاد و پنج ضربه معّین کرده بودی، از این حکام و دادستانان بپرس ما را به چه مجوزی اعدام کردند؟” چه جوابی خواهید داد؟

مسلماً هیچ! خون یکی از این زنان برای محکومیّت همۀ شما از قاضی و دادستان و آنان که شما قاضیان جور را بر گُرده مردم سوار کرده اند (۹۶) کافی است، و دامنگیر همه تان خواهد بود. بروید و در سورۀ مائده (۹۷) بخوانید: وَمَن لَم یَحکُم بِما أَنزَلَ اللهُ فَأُولئِکَ هُمُ الکافِرُونَ (۹۸) …. فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ (۹۹) …. فَأُولئِکَ هُمُ الفاسِقُونَ. (۱۰۰) مجازات اعدام در بارۀ این قبیل متهمان آنجاست که متّهم سه دفعه بدین گناه مرتکب شده و در هر نوبت، پس از اثبات شرعی به هفتاد و پنج ضربه مجازات شده باشد. چنان که بار چهارم بدین گناه آلوده گردد، محکوم به اعدام می شود. (۱۰۱)

درکدامیک از بیدادگاهها این مراحل طی شده است؟ (۱۰۲) این قبیل احکام و مجازات های از پیش خود ساخته چگونه به نام اسلام اجرا می شود؟ آن هم با گفتن بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ! در کدام مادّه از قانون اسلام مجازاتی به نام مصادرۀ کلیۀ اموال متّهم و خویشاوندان نزدیک وی نوشته شده است؟ آیا معقول است فلان متّهم به اختلاس یا رباخواری یا غصب و غیره هیچ یک از متصرّفاتش را مالک نبوده باشد و همۀ آنها مال غیر و نامشروع به حساب آید؟ حتّی جهیزیّۀ عروس و مَهر دخترش را هم بدون توجّه به آیۀ ولا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزرَ أُخرَی که پنج مرتبه در قرآن مجید تکرار شده است، (۱۰۳) می توان از دستشان گرفت؟ در مورد این قبیل اتهامات می باید بعد ازثبوت در پیشگاه قاضی عدل، حقوق مدّعیان خصوصی عیناً یا قیمتاً به آنان برگردد، نه به بیت المال و نه به نفع مستضعفان، و اگر مدّعی خصوصی در میان نباشد، و مال مختلط به حرام شناخته شود، فقها فتوا به دریافت یک پنجم مال داده اند، (۱۰۴) نه مصادرۀ همۀ دارایی متّهم.

بگذریم از اینکه کلمۀ “مستضعف” را از مفهوم حقیقی و قرآنی آن (۱۰۵) تحریف کرده و به معنی تهیدستان و بینوایان به کار می برند! چه مستمندان در قرآن با عناوین مخصوص: فقیر، مسکین، سائل، محروم، معترّ و بائس آورده شده، در صورتی که “مستضعف” به معنی مردم زیر دستی اند که به زبونی کشانده شده اند، ودر نظر مستکبران (خود بزرگ بینان و خودکامان) دارای حقوق بشری به شمار نمی آیند، و مطلقاً روی آنان حساب نمی شود، اگر چه توانگر و زندگانی مرفّهی داشته باشند، ونیز بگذریم از اینکه آن همه ثروت بیکران که به نفع مستضعفان به یغما رفت، به تملّک چه کسانی درآمد و مستضعفان چه طرفی از آن بستند؟ و چند نفر ازآنان به نوایی رسیدند؟ این نوع قضاوت ها که برشمردیم، بدعت در دین و به اصطلاح خودتان التقاطی است یا اسلام راستین؟

 

[۵. تخلّفات اجتماعی]

 

 و امّا تخلّفات از نظر اجتماعی: آیا برکنار کردن دانشمندان و صاحب نظران و استادان [و] متخصّصان علوم وکارمندان تجربه اندوخته که عدّۀ چشمگیری از آنان در مبارزۀ با رژیم سابق با اعتصابات فراگیر سهم بسزایی داشتند، به عنوان پاکسازی و محروم نمودن آنان از حقوق اجتماعی به بهانۀ اینکه به [قانون اساسی مصوب] مجلس خبرگان رأی نداده، یا در ولایت فقیه تشکیک نموده، یا مکتبی و در خط امام نبوده، یا احتمالاً به فکر توطئه افتاده، آن هم با قطع حقوق و وسیلۀ معاش که در مورد بیشتری از آنان به منزلۀ سلبِ حقِّ حیات از خود و خانواده هایشان است، با عدل علوی مطابقت دارد؟ اکنون یک یک این بهانه ها را بررسی می کنم.

قانون خبرگان (۱۰۶) به طوری که ملاحظه شد (۱۰۷) از نظر تنظیم ناقص (۱۰۸) و متناقض است (۱۰۹) و به همین جهت گفته شد که باید متمّمی بر آن افزوده شود (۱۱۰) و از نظرعمل آشکارا دچار تبعیض شده و هر جا به نفع دستگاه حاکم است، قابل اجرا و آنجا که مربوط به حقوق ملت است، سکوت نموده و زیر پا گذاشته می شود. سانسور و خفقان جای آزادی بیان به کار می رود، آزادی اجتماعات به وسیلۀ چماقداران و چاقوکشان به اصطلاح حزب الله (۱۱۱) برچیده می شود. کتابخانه ها طعمه آتش می گردد، (۱۱۲) مصونیّت و امنیت جان ومال افراد مورد تجاوز قرار می گیرد. آیا خود مجلسیان و دستگاه حاکم چه حرمتی برای آن باقی گذاشته اند تا رأی دهندگان مورد مؤاخذه [و] پیگرد قرار بگیرند؟! مگر معنی آزادی انتخابات جز این است که هر کس می تواند آزادانه شرکت بکند و یا ممتنع باشد و یا به کاندید مورد نظر خود رأی بدهد؟

و امّا ولایت فقیه (چنان که در مصاحبه با خبرنگار مجله جوانان گفته شد) (۱۱۳) به معنی حکومت مطلقه و نامحدود ادّعای بدون دلیل است، و آنچه از کتاب وسنّت استفاده می شود تنها صلاحیت فتوا و قضاوت و ارشاد وتصدّی امور حسبیّه است (۱۱۴) و این سِمَت اختصاص به فرد معیّن ندارد و هر فقیه واجد شرایط متصدّی این وظیفه تواند بود. (۱۱۵) اکنون از نظر مماشات با مدّعیان فرض می کنیم ولایت فقیه آن اندازه از حقانیّت برخورداراست که ولایت وخلافت حضرت امیر المؤمنین [ع]. آیا آن بزرگوار کسانی را که از بیعتش سرپیچی کردند، طرد نمودند؟ ویا از حقوقی که دیگران بهره مند می شدند، و از آن جمله سهم بیت المال، آنان را محروم کردند؟ البته «نه». این شما و این تاریخ اسلام. چنان که دیدیم عدّه ای از آنان که از طرف خلفا شاغل مقامی بودند، همچنان ابقا شدند. (۱۱۶)

و اما مکتبی و پیرو خط امام بودن که امروز جزء امتیازات فرصت طلبان به شمار می رود مفهوم روشنی ندارد، و معلوم نیست چه صیغه ای است (۱۱۷)، اگر مقصود همان صراط مستقیم است که در قرآن آمده (۱۱۸)، یعنی راهی که خدا و رسول برای رسیدن انسان به سعادت دنیا و آخرت ترسیم نموده اند، این را نمی توان به نام شخص دیگری معرفی کرده و نام دیگری بر آن نهاد (۱۱۹)، و باید دید چند درصد پیروان و چه مسافتی از این صراط مستقیم را بدون انحراف پیموده اند! تا بر دیگران خرده بگیرند، پس این همه تخلّفات که بر شمردیم چیست و از کیست؟ و اگر مقصود غیر از آن است، به چه دلیل می توان مردم را به معتقد شدن بدان مُلزَم و مجبور نمود؟

در رژیم سابق چاپلوسان درباری شعارهای مثلثی ساخته، مردم را الزام می کردند [که] خواه [و] ناخواه بدان ایمان بیاورند، مانند: “خدا، شاه، میهن” که نسبت به مقام احدیت – جَلَّت عَظَمَتُهُ – موهن تر از تثلیث نصاری (۱۲۰) است، و یا “انقلاب سفید، نظام شاهنشاهی، قانون اساسی” شعار حزب رستاخیز! (۱۲۱) آیا سزاوار است در رژیم انقلابی هم از این گونه مثلثات (مانند “انقلاب اسلامی، خط امام، قانون خبرگان” (۱۲۲)، و یا “خدا، قرآن، خمینی”)، بر اصول دین (۱۲۳) افزوده شود؟ و به قول دعانویسان «هر که شکّ آورد کافر گردد!»

بهانه جویی برای ایجاد مزاحمت و آزار مردم به قدری پوچ و مبتذل شده است که حکایت گرگ و میش را در سر نهر آب (۱۲۴) تداعی می کند. مثلاً در خانۀ فلان آدم بطری دیده شده است، و در مغازۀ فلان کاسب عکس شاه وفرح بوده، و در پروندۀ فلان کارمند فرمان درباری پیدا شده و مدال دریافت کرده، آیا می توان از نظر قضایی اینها را دلیل بر مجرمیّت اشخاص به شمار آورد؟ و یا باید رسیدگی کرد که مثلاً صدور فرمان به عنوان دستخوش کشتار ۱۵خرداد یا ۱۷ بهمن (۱۲۵) بوده و یا چون فلان مهندس کشاورزی یا مهندس راهسازی وظیفۀ محوّلۀ خودشان را با درایت و امانت و سرعت انجام داده اند، بدین وسیله تشویق شده اند.

امّا تهمت توطئه و وابستگی به خارج که به منظور ایجاد خفقان و بستن زبان اعتراض و قلم انتقاد به نحو دلخواه به این و آن نسبت داده می شود، و هر نوع سخت گیری و تصمیم نامساعد درباره آنها تجویز می گردد، اولا در شریعت اسلام ارتکاب جرم مادام که به مقام عمل نیامده است، چه خودش از انجام آن منصرف شود، چه موانعی در کار باشد که نتواند قصد خود را عملی سازد، گناه محسوب نمی شود، و کسی حق مؤاخذه بر قصد ونیّت مردم ندارد، اگر چه قصد سوء خود را با دیگری در میان گذاشته باشد، ثانیاً آیا توطئه انتسابی سهمگین تر و نابخشودنی تر از توطئه هایی است علیه حضرت رسول [ص] و حضرت امیرالمؤمنین [ع] به وقوع پیوست؟ که شرح توطئه ها و عکس العمل هر دو بزرگوار بازگو شد. (۱۲۶)

انحصار طلبان بدین بهانه ها و بوالهوسی ها کشور را از ثروت معنوی خود، یعنی دانشمندان و متخصّصان و استادان علوم و فنون تهی کرده، عدّه ای را به فرار و مهاجرت و عدهّ ای را به خانه نشینی و انزوا وادار کردند و دانشگاه ها را که در مبارزات سنگر مقدم و بالمآل عامل مؤثر ترّقی کشور در علم و صنعت و باز سازی است، به تعطیلی کشانده و صدها هزار دانشجو را سرگردان و به جای کلاس درس در کوچه و خیابان رها نمودند و بر خیل میلیون ها بیکار افزودند، و ضمناً اسلام را در نظر بیگانگان یک آیین ارتجاعی و ضدّ علم و صنعت معرّفی کردند!

مگر نمی شد به جای تعطیل دانشگاه و آن هم با آن سر و صدا و یورش (۱۲۷) چنانچه واقعاً و بی غرضانه تشخیص داده می شد که افرادی صلاحیت حضور در دانشگاه را ندارند، به کنار گذاشته شوند و یا در صورت لزوم با رعایت شرایط و احوال در برنامۀ تحصیل تجدید نظر شود؟ و دانشجویان را به روش: ادعُ الَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالحِکمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَجَادِلهُم بِالَّتِیِ هِیَ أَحسَنُ (۱۲۸) قانع کنند که عقاید سیاسی شان به جای خود، ولی نباید محیط آرام و جمعیت حواس (۱۲۹) را که لازمۀ تحصیل دانش است با بحث و جدال سیاسی به هم بزنند. وای بر ما که تا این حد ّ روح تفاهم را از دست داده ایم، و به جای دلیل و برهان همه جا چماق چوبی یا چماق تکفیر به کار می بریم!

 

[۶. تخلفات اقتصادی]

 

 و اما تخلفات از نظر اقتصادی: افرادی از روحانیون و دیگران به نام متخصّص اقتصاد اسلامی که معلوم نشد دورۀ تحصیل و تخصّص را در کدام مکتب و دانشکده گذرانده اند، به طور خلق السّاعه از در ودیوار انقلاب سر درآوردند. این آقایان که قوانین و مصوبات رژیم گذشته را ضدّ اسلام و طاغوتی می نامیدند، و تصویب کنندگان را مستحق هر نوع مجازات! همۀ آنها را از اصلاحات ارضی گرفته تا عوارض نوسازی و جرایم دیرکرد و مالیات های سنگین به جریان گذاشتند.

می دانیم که مالیات در صدر اوّل اسلام منحصر به زکات و خمس و خراج و مقاسمه بود، و فقها تصریح کرده اند که به درآمد از طریق ارث، خمس تعلّق نمی گیرد؛ (۱۳۰) ولکن عملاً تا هشتاد و پنج درصد مال موروث را از وارث می گیرند! (۱۳۱)

در قسمت کشاورزی از مستثنیات که در رژیم طاغوت برای مالک منظور شده و به کار کشاورزی مکانیزه می پرداختند (۱۳۲)، سلب مالکیت نمودند و با تمسّک به اصل اقتباس شده از فقه مارکسیسم (زمین از آن کسی است که به رویش کار می کند) (۱۳۳) باب مزارعه و مساقات را که مشروعیت آن از ضروریات دین اسلام است و از صدر اوّل به بعد مورد عمل بوده و شخص مقدّس مؤسس اسلام اوّلین کسی است که مزارعه را در زمین های زراعتی فدک به کار بسته است (۱۳۴) از فقه اسلامی زدودند و بالملازمه آن حضرت و دختر فرزانه اش (۱۳۵) را محکوم نمودند!

بعضی از این مختصصان اقتصاد اسلامی به سفسطه پرداخته و به اجتهاد نادرست به آیۀ شریفۀ وَلِلهِ مُلکُ السَّمَوَاتِ وَالأَرضِ (۱۳۶) تمسّک جسته و مالکیت خصوصی را انکار می کنند (۱۳۷)، عجبا از روی جهل یا تجاهل سهواً یا عمداً به تحریف قرآن می پردازند؛ چه در قرآن واژۀ “مُلک” همه جا به ضم میم آمده است و به اتّفاق علماء لغت و تفسیر به معنی سیطره و سلطنت است نه به کسر میم که به معنی دارایی ومالکیت است و حتّی کلمۀ مِلک یک بار هم در قرآن ذکر نشده است. (۱۳۸) به علاوه در متجاوز از هفتاد آیه مال را به مردم نسبت داده است: مَلَکَت أَیمَانُکُم (۱۳۹)، أَمْوَالکُمْ (۱۴۰)، أَمْوَالهُمْ (۱۴۱)، وَمایُغنِی عَنهُ مَالُهُ اَذا تَرَدّی (۱۴۲) و حضرت رسول (ص) به روایت فریقین سنّی و شیعه فرمود: لایَحِلُّ مالُ اِمرءٍ مُسلِمٍ الّا بِطیبِ نَفسِهِ (۱۴۳) در حدیث دیگر حُرمَةُ مالِ المُسلِمِ کَحُرمَةِ دَمِهِ. (۱۴۴)

یکی دیگر از این مجتهدان فاقدالشرایط! گفته است: “هر گاه مالکیت خصوصی مستلزم إضرار به غیر گردد، می توان بنا به قاعدۀ «لاضرر ولاضرار فی الاسلام» (۱۴۵) از مالک سلب مالکیت نمود.” (۱۴۶) غافل از اینکه قاعدۀ لاضرر در زمینۀ خسارت وارد کردن به دیگری تصرفات مالک را محدود می کند نه سلب مالکیت. (۱۴۷) مثلاً اگر کسی در ملک خود چاهی بکند که به دیوار همسایه رخنه وارد شود، از این عمل ممنوع می شود نه از مالکیت خانه، جای بحث نیست که از نظر تکوین همۀ موجودات اعم از جاندار و بیجان مخلوق خدا و از آنِ خدا هستند واین معنی مانع از آن نیست که از نظر شرع و عقل افراد بشر به مالکیت اعتباری چیزهایی را اختصاصاً دارا شوند و مال آنان باشد.

یکی دیگر از متخصصان اقتصاد اسلامی! در این باب به قاعدۀ الزَّرعُ لِلزّارِعِ وَ لَو کانَ غاصِباً (۱۴۸) استناد نموده است، (۱۴۹) در صورتی که این قاعده عکس مقصود او را می رساند، چه غاصب کسی را گویند که بدون مجوّز شرعی ملک دیگری را تصرف کند. درست است که محصول کار از آن اوست، ولی به اجماع فقها باید زمین و اجرت المثل آن را به هرمدّتی که غصب کرده است، به مالک برگرداند. (۱۵۰) برخی دیگر لطفاً! اصل مالکیت زمین زراعتی را قبول کرده و فتوا به محدودیت آن به چند هکتار داده است. (۱۵۱) معلوم نشد مازاد اراضی معموره را که مالک قادر بر ادامۀ عمران آن است، به چه مجوّزی از کتاب و سنّت می توان از دستش گرفت؟

از این گونه فتاوا (۱۵۲) و گزافه گویی ها فرصت مناسبی به دست بچه (۱۵۳) طلبه ها و هم جوجه کمونیستها که در میان پاسداران و گردانندگان جهاد سازندگی کم نیستند افتاد (۱۵۴) و روستاییان نادان (۱۵۵) را علیه مالکان شوراندند و به باغ ها و املاک معموره (۱۵۶) زیر کشت یورش برده، به قطع اشجار و تخریب وسایل مکانیکی و تأسیسات آبیاری و عمارات و غارت اموال منقول و احشام پرداختند و مقدار چشمگیری از آبادی ها به خرابی گرایید و عمل تولید متوقف شد!! از سوی دیگر به وعدۀ مسکن و آب و برق مجانی (۱۵۷) روستائیان را به طمع انداخته و به شهر ها ریختند و موّلد ثروت را به مصرف کننده مبدل ساختند. خدا قوت، دست مریزاد!

در قسمت صنایع نیز کارگران را علیه صاحبان کارخانه ها شورانده و با اقتباس اصل دیگر از فقه مارکسیسم (۱۵۸) «بهره کشی انسان از انسان ممنوع است» (۱۵۹) به معاملۀ اجاره و روابط عادلانۀ مستأجر و اجیر که در قانون اسلام مشروحاً مقرّر شده است (۱۶۰)، خط بطلان کشیده و با ملّی کردن کارخانه ها و خلع ید از مالکان و گماشتن افراد غیر وارد به مدیریت، این قسمت از اعمال اقتصادی را هم فلج کردند. مگر نمی شد با نظارت و مراقبت از اجحافات و مظالم کارفرمایان در بارۀ کارگران و مصرف کنندگان جلوگیری نمود؟ آیا با این وضع می توان به استقلال اقتصادی رسید؟

به نظرم به هم ریختگی اوضاع اقتصادی، معلول ضدّیت با مطلق سرمایه داری است و دست اندرکاران به خود حق می دهند هر کسی را که دستش به جیبش می رود، با این برچسب محکوم و از ادامۀ کار ممنوع بنمایند. فرضاً اگرافرادی با کاردانی و کوشش و از راه های مشروع سرمایه اندوخته و مالیات های مقرّر در اسلام را بپردازند و خدماتی در جهت تولیدات کشاورزی و صنعتی به نفع کشور انجام بدهند، با توجّه به  آیات شریفۀ وَاللهُ فَضَّلَ بَعضَکُم عَلی بَعضٍ فِی الرِّزقِ (۱۶۱) [و] [الله] یَبْسُطُ الرِّزقَ لِمَنْ یَشَاءُ وَیَقدِرُ (۱۶۲) چه مخالفتی با اسلام کرده اند؟ آقایان متصدیان امور کشوری! به هوش باشید که دارید ناآگاهانه راه را به نفوذ کمونیسم هموار می کنید.

 

[۷. تخلفات سیاسی]

 

همین نابسامانی ها در سیاست داخلی و خارجی کشور نیز حکمفرما است. تعدّد مراکز تصمیم گیری، آن هم نه به طور هماهنگی، بلکه با کارشکنی از همدیگر، چنان هرج و مرج به وجود آورده که شاید نظیر آن را در جنگل های آفریقا هم نمی توان یافت [!] مردم خوشبینانه تصوّر می کردند با انعقاد مجلس شورا و تفکیک قوا آشفتگی ها از میان خواهد رفت و نظم و انضباط و امنیت برقرارشده و دست و پای کمیته های فعّال مایشاء و دادگاه های به اصطلاح شرعی و انقلابی و سپاه پاسداران و دانشجویان مسلمان پیرو  خط امام و (۱۶۳) هیئت های پنج نفری و هفت نفری (۱۶۴) که هرکدام خود را مستقل شمرده و دولت ها در داخل دولت تشکیل داده بودند، برچیده خواهد شد؛ متأسّفانه نه تنها این دست و پا گیران در سمت خود به جا ماندند، بلکه خود مسئولان قوای سه گانه نیز حریم قانون را نگاه نداشته و در کار همدیگر به مداخله پرداختند و برای به دست آوردن قدرت جنگ سرد به راه انداختند!

در سیاست خارجی رژیم نیز تصمیم مطالعه شده و شایسته به سود انقلاب گرفته نشد؛ چه پیش از آنکه انقلاب پابگیرد، و وضع ثابتی در کشور پدید آید، عجولانه به فکر بازاریابی و صدور انقلاب افتادند و با شعارها و تبلیغات تحریک آمیز علیه زمامداران کشورهای مسلمان نشین نزدیک و دوردست آنان را به مخالفت برانگیختند و طبعاً آنان هم عکس العمل نشان داده و با تحریکات متقابل موجبات آشفتگی هر چه بیشتر اوضاع داخلی را فراهم ساختند و غائله کردستان و خوزستان و ترکمنستان (۱۶۵) را به راه انداختند، در صورتی که اگر بنا به دستور حضرت صادق (علیه السلام): کُونُوا دُعاةً لَنَا بِاَعمَالِکُم (۱۶۶) (با عمل خودتان مردم را به آیین ما دعوت بکنید) قوانین عادلانۀ اسلام را مطابق الگو و روش مؤسسین آن به اجراء گذاشته و نمایشی از عدالت اجتماعی و مساوات و آزادی در معرض دید جامعۀ بشری قرار داده می شد، خود به خود مستضعفان ستمدیدۀ ملل جهان از آن استقبال کرده وعلیه مستکبران به پا برمی خاستند.

به گفتۀ سعدی: “مشک آن است که خود ببوید، نه آن که عطار بگوید”. (۱۶۷) ولی متأسّفانه آنچه به مقام عمل در آمد و شمه ای از آن را باز گفتیم، غالباً در جهت مخالفت اسلام راستین و عدل علوی بود. چهرۀ تابناک و درخشان اسلام آنچنان زشت و مهیب و هولناک جلوه داده شد که خودی و بیگانه از آن رمیده و فاصله گرفتند و کالای عرضه شده بی مشتری ماند و جز دشمن تراشی و انزوا چیز دیگر به بار نیاورد.

در مصاحبه با خبرنگار مجلۀ جوانان گفتم: (۱۶۸) امروز احتیاج متقابل، تاروپود ملل جهان را طوری به همدیگر بافته است که حتّی کشورهای پیشرفته هم قادر نیستند جدا از همدیگر و از هر جهت مستقل به زندگی خود ادامه بدهند. چنان که ملّت چین با آن همه نیروی انسانی نهصد میلیونی و منابع سرشار معدنی و پیشرفت در کشاورزی و صنعتی نتوانست منزوی بماند و خواه ونخواه به صحنه های بین المللی کشانده شده، ملّت از هر جهت ناتوان و عقب ماندۀ ایران چگونه می تواند از همه ملل گسسته و انزوا گزیند و نیازمندی هایش را به تنهایی برآورده سازد؟ پس قطع رابطه با کشورهای دیگر نه ممکن است و نه مفید. در اوایل امر که تنور انقلاب گرم بود و مردم یکپارچه از آن پشتیبانی می کردند و حسن  شهرتش فراگیر و مورد اعجاب ملل جهان گردید و زمامداران بیشتر کشورها هم شگفت زده و موقتاً تحت تأثیر قرار گرفته بودند و ملّت ایران در افکار عمومی جهان حق به جانب معرفی شده و به همین جهت رژیم انقلابی زودتر از موعد انتظار به رسمیت شناخته شد، جو مساعدی برای ایجاد یا تجدید روابط ما با کشورهای دیگر اعم از بزرگ و کوچک به وجود آمده بود که اگر در پست وزارت خارجه ما شخص کاردان و امین و آگاه از حقوق بین المللی قرار داشت، (۱۶۹) از این فرصت و جو مساعد استفاده کرده، با توّجه به رقابت های دولت های مقتدر روابط و پیمان هایی بر اساس مصالح کشور و احترام متقابل و اصول آزادی و استقلال سیاسی برقرار می کرد، [به این معنی که رعایت اصول در مقام عمل تضمین گردد، نه به طور تشریفاتی و روی کاغذ که] (۱۷۰) در این شرایط (۱۷۱) در امور داخلی ما مداخله ننموده و زمامدار دست نشانده بر ما تحمیل نکنند و پای ما را به پیمان های نظامی و منطقه ای نکشانند و کشور ما را پایگاه و زرادخانۀ خودشان نسازند و بازار مصرف قرار ندهند و در رابطۀ اقتصادی و مبادلات تجارتی اجناس مورد نیازمان را (به تشخیص خودمان نه به تحمیل دیگران) از هر کشوری که مقرون به صرفه باشد وارد و متقابلاً تولیدات خودمان را صادر بنماییم، (۱۷۲) متأسّفانه در اثر ندانم کاری های  اشخاص ناآگاه چنین فرصت مناسب از دست رفت. خدا می داند پیامد این همه نابسامانی ها و ندانم کاری ها چه خواهد بود؟

این است قسمتی از کارنامۀ فرصت طلبان و انحصارجویان در امور داخلی و خارجی کشور جمهوری اسلامی! ان شاءالله مردم ایران با مقایسۀ آنچه که در اسلام راستین و عدل علوی آمده است، با آنچه به نام اسلام جا زده اند، تفاوت عمیق میان آن دو را درک نموده و در تعهّد و وفاداریشان به اسلام که دین حق و عدالت و رحمت است، پایدار خواهند ماند.

 

وَالسَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی

زنجان، ۱۲ شهریور ۱۳۵۹

سید ابوالفضل موسوی

 

یادداشت‌ها:

۱) پس عبرت بگیرید ای صاحبان بصیرت. (حشر ۲)

۲) عبارت «و هاله وار دور مقام رهبری را فراگرفتند.» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور اول)

۳) دولت موقت مهدی بازرگان از ۱۵ بهمن ۱۳۵۷ به مدت ۲۷۵ روز بر سر کار بود و در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ استعفا داد.

۴) با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید. (حجرات ۱۱)

۵) عبارت «ملّی گرا و سازشکار و راست‌گرا و چپ‌گرا و لیبرال و منافق متهم ساخته و به ‌کنار» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور دوم)

۶) عبارت «و انقلاب از مسیر خود منحرف گردید.» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور سوم)

۷) “هرگاه رهبری مرد، رهبر [دیگری] برمی خیزد.” رهبر فارسی است. نویسنده با طنز از این حدیث ابوهریرة اقتباس کرده است: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): “إنَّ بَنِي إسْرَائِيلَ كَانَ يَسُوسُهُمُ الأَنْبِيَاءُ كُلَّمَا مَاتَ نَبِيٌّ قَامَ نَبِيٌّ”. (مشکل الآثار طحاوی، حدیث ۱۱۵) (ترجمه: بنی اسرائیل را پیامبران اداره می کردند، هرگاه پیامبری می مرد، پیامبر دیگری برمی خاست.)

۸) عبارت «و به صورت ”کلما مات رهبر قام رهبر!!” از مردم سلب اختیار بنمایند» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور چهارم)

۹) ب: آویزند.

۱۰) انجیل متّی، ۱۶: ۱۹.

۱۱) عبارت «و به مرجع تراشی پرداخته و بخشنامه صادر کنند» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور پنجم)

۱۲) کلما جاوز حدّه انعکس ضده. (ترجمه: هرچه از حدش بگذرد، به ضدش تبدیل می شود)

۱۳) عبارت «اگر چه فی الواقع ”عالیقدر” هم بوده باشد» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور ششم)

۱۴) عبارت «دیگر نه او بتواند نقش پاپ اعظم! را ایفا کند و نه شورای نگهبان نقش کاردینالها را» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور هفتم) به نظر می رسد مراد نویسنده از«شورای نگهبان» مجلس خبرگان رهبری باشد که معادل مجلس کاردینالها در مسیحیت کاتولیک در تعیین پاپ است. البته در زمان نگارش این رساله هنوز مجلس خبرگان رهبری تشکیل نشده بود .

۱۵) عبدالرحمن جامی، هفت اورنگ، یوسف و زلیخا.

۱۶) عبارت «از روحانیون گردانندگان کمیته ها وبیدادگاههای موسوم به محکمه شرعی» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور هشتم)

۱۷)  کتابی است از منظر نفی و عناد نسبت به پیامبر اسلام (ص) که در سال ۱۳۵۳ بدون نام نویسنده در بیروت منتشر شده و بعد از انقلاب به صورت زیرزمینی در ایران به شکل وسیعی توزیع گشته است. نویسنده آن علی دشتی (۱۳۶۰-۱۲۷۶) از بازیگران سیاسی عصر پهلوی اول و دوم می باشد. وی در این کتاب به باورهای پایه مسلمانان حمله کرده، قرآن را سخنان محمد و گردآوری او دانسته است. به نظر حامد الگار (در ژورنال خاورمیانه، بهار ۱۹۸۷) دشتی کوشیده پیامبر اسلام (ص) را به یکی از مردان بزرگ تاریخ تقلیل دهد. او کتاب دشتی را متأثر از روایت دوره اول شرق شناسان همراه با نفرت شدید نژادی به اعراب دانسته است. جعفر سبحانی در کتاب ”راز بزرگ رسالت” (ویرایش دوم ۱۳۸۶) بی پایگی کلامی و تاریخی کتاب بیست و سه سال را برملا ساخته، و سیّد مصطفی حسینی طباطبایی در کتاب چهار جلدی “خیانت در گزارش تاریخ” (۱۳۶۱) با نقد ارجاعات آن نتیجه گرفته: «کتاب بیست و سه سال، آیتی است از تحریف تاریخ و قلب مدارک اسلامی و دگرگون‌ساختن مندرجات کتابها».

۱۸) مضمون توجیه مکرر رهبر جمهوری اسلامی در مقابل انتقاد مشفقان. به عنوان نمونه ایشان در پاسخ به شکوائیه‌ی مستند مورخ ۲۵ تیر ۱۳۵۹ آقای شیخ بهاء الدین محلاتی در مورد اعدامهای خلاف شرع و قانون صادق خلخالی در شیراز ضمن وعده رفع نگرانی تذکر می دهد: «این انقلاب بزرگ از بهترین انقلابهائی است که در جهان بوده است و دنیا بی انقلاب نمی‌شود و معقول نیست همه چیز موافق دلخواه باشد.» (پیام ۱۰ مراد ۱۳۵۹) البته این پیام همانند بسیاری اسناد مهم در صحیفه امام درج نشده است. نسخه‌ای به خط و امضای هر دو مرجع نزد این‌جانب موجود است.

۱۹) عبارت «به اصطلاح اسلامی» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور نهم)

۲۰) انقلاب اکتبر ۱۹۱۷م بلشویکها به رهبری ولادیمیر لنین در روسیه که به تاسیس اتحاد جماهیر شوروی انجامید.

۲۱) با اختیار و تمایل.

۲۲) «من كف يده وأغلق داره فهو آمن … من دخل دار أبي سفيان فهو آمن ومن دخل المسجد فهو آمن ومن ألقى سلاحه فهو آمن ومن أغلق بابه فهو آمن ومن دخل دار حكيم بن حزام فهو آمن» (السیرة الحلبیة، ج۳ ص۱۹)

۲۳) «فأمر سعد بن عبادة أن يدخل في بعض الناس من كداء، فزعم بعض أهل العلم أن سعدا قال حين وجه داخلا اليوم يوم الملحمة اليوم تستحل الحرمة، فسمعها رجل من المهاجرين، فقال: يا رسول الله اسمع ما قال سعد بن عبادة، ومانأمن أن تكون له في قريش صولة، فقال رسول الله (ص) لعلي بن أبي طالب: أدركه فخذ الراية فكن أنت الذي تدخل بها.» (تاریخ الطبری، ج۲ ص۳۳۴)

۲۴) «ثم قال (ص): يا معشر قريش، ما ترون أنى فاعل فيكم؟ قالوا: خيرا، أخ كريم، وابن أخ كريم، قال: اذهبوا فأنتم الطلقاء”.» (ابن هشام الحمیری، السیرة النبویة، ج۴ ص۸۷۰)

۲۵) متن کامل صلوات بر اساس الف درج شد.

۲۶) فلما رآنی قال (ص): وحشی؟ قلت: نعم. قال: أقعد فحدثنی کیف قتل حمزة. فحدثته … فلما فرغت من حدیثی قال: «ویحک! غیب وجهک عنی، فلا أراک.» فکنت اتکب رسول الله (ص) حیث کان، فلم یرنی حتی قبضه الله تعالی. (ابن اأثیر الجزری، أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ترجمة وحشی بن حرب الحبشی، ش ۵۴۵۱، ص۱۲۳۹)

۲۷) حدیث ابو سعید الخدری عن رسول الله (ص) (صحیح مسلم النیسابوری، کتاب الزکاة، باب ذکر الخوارج و صفاتهم، ج۳ ص۱۱۱)

۲۸) حدیث ابو سعید الخدری عن رسول الله (ص) (صحيح البخاري، كتاب استتابة المرتدين والمعاندين وقتالهم، باب من ترك قتال الخوارج للتألف وأن لاينفر الناس عنه، ح ۶۵۳۴)

۲۹)  الواقدی، المغازی، ج۳ ص۱۰۴۴-۱۰۴۲.

۳۰) قال ابن إسحاق : فحدثني عاصم بن عمر بن قتادة: أن عبد الله أتى رسول الله (ص) ، فقال : يا رسول الله ، إنه بلغني أنك تريد قتل عبد الله بن أبي فيما بلغك عنه ، فإن كنت لا بد فاعلا فمرني به ، فأنا أحمل إليك رأسه ، فوالله لقد علمت الخزرج ما كان لها من رجل أبر بوالده مني ، وإني أخشى أن تأمر به غيري فيقتله ، فلا تدعني نفسي أنظر إلى قاتل عبد الله بن أبي يمشي في الناس، فأقتله فأقتل ( رجلا ) مؤمنا بكافر، فأدخل النار، فقال رسول الله (ص): بل نترفق به، ونحسن صحبته ما بقي معنا. (ابن هشام، السیرة النبویة، غزوة بنی المصطلق، ج۳ ص۷۶۰)

۳۱) «وروي أنه (ص) صلى على عبد الله بن أبي، وألبسه قميصه قبل أن ينهى عن الصلاة على المنافقين، عن ابن عباس، وجابر، وقتادة. وقيل: إنه (ص) أراد أن يصلي عليه، فأخذ جبرائيل بثوبه، وتلا عليه: (ولا تصل على أحد منهم) الآية، عن أنس، والحسن. وروي أنه قيل لرسول الله: لم وجهت بقميصك إليه يكفن فيه، وهو كافر؟ فقال: إن قميصي لن تغني عنه من الله شيئا، وإني أؤمل من الله أن يدخل بهذا السبب في الاسلام خلق كثير. فروي أنه أسلم ألف من الخزرج لما رأوه يطلب الاستشفاء بثوب رسول الله (ص). وذكره الزجاج، قال: والأكثر في الرواية أنه لم يصل عليه.» (الطبرسی، مجمع البیان، ذیل التوبة ۸۴، ج۵ ص۱۰۰)

۳۲) و تو اخلاق عظیم و برجسته ای داری. (قلم ۴)

۳۳) و ما ترا جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم. (انبیاء ۱۰۷)

۳۴) ابن الأثیر الجزری، أسدالغابة فی معرفة الصحابة، ش۱۲۱۷، ص۲۹۰.

۳۵) شریف رضی در مواضع متعددی از نهج البلاغه درباره عوامل قتل عثمان و روآوردن مردم به علی بن ابی طالب (ع) عباراتی از ایشان نقل کرده است، از جمله خطبه های ۳۰ و ۳. تحلیل نویسنده برگرفته از آنهاست.

۳۶) «فَرَأَيْتُ أَنَّ اَلصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي اَلْعَيْنِ قَذًى وَ فِي اَلْحَلْقِ شَجًا» (نهج البلاغة، خطبه ۳: شقشقیة)

۳۷) «حدثنا الحاكم أبو علي الحسين بن أحمد البيهقي، قال حدثني محمد بن يحيى الصولي قال: حدثني أحمد بن محمد بن إسحاق قال: حدثنا أبي قال: لما بويع الرضا عليه السلام بالعهد اجتمع الناس إليه يهنئونه فأومى إليهم فانصتوا، ثم قال بعد أن استمع كلامهم: بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله الفعال لما يشاء لا معقب لحكمه ولا راد لقضائه (يعلم خائنة الأعين وما تخفي الصدور) وصلى الله على محمد في الأولين والآخرين وعلى آله الطيبين الطاهرين أقول وأنا علي بن موسى بن جعفر عليهما السلام: إن أمير المؤمنين عضده الله بالسداد ووفقه للرشاد عرف من حقنا ما جهله غيره، فوصل أرحاما قطعت وآمن نفوسا فزعت بل أحياها وقد تلفت وأغناها إذا افتقرت مبتغيا رضا رب العالمين لا يريد جزاء إلا من عنده (وسيجزي الله الشاكرين ولا يضيع أجر المحسنين) وأنه جعل إلي عهده والامرة الكبرى إن بقيت بعده فمن حل عقدة أمر الله تعالى بشدها وقصم عروة أحب الله إيثاقها فقد أباح حريمه وأحل محرمه إذا كان بذلك زاريا على الامام منتهكا حرمة الاسلام، بذلك جرى السالف فصبر منه على الفلتات* ولم يعترض بعدها على الغرمات خوفا على شتات الدين واضطراب حبل المسلمين ولقرب أمر الجاهلية ورصد المنافقين فرصة تنتهز وبائقة تبتدر وما أدري ما يفعل بي ولا بكم؟ أن الحكم إلا لله يقضي الحق (وهو خير الفاصلين).» * اشاره بذلک صلوات الله علیه الی الحکمة الی عدم منازعة امیرالمؤمنین علیه السلام ایاهم لقرب عهدهم بالکفر لئلایرجعوا القهقهری ویعودوا الی ما کانوا علیه من التضارهر بالکفر المفضی الی اختلال احوال المسلمین واضطراب حبل الدین. من هامش بعض النسخ. (الصدوق، عیون اخبار الرضا (ع)، باب ۴۰، حدیث ۱۷، تصحیح السید مهدی الحسینی اللاجوردی، ج۲ ص۱۴۷-۱۴۶) این نزدیک‌ترین حدیث به مضمون مشارالیه در متن است که یافتم. چه بسا با تفحص بیشتر حدیثی اقرب از این یافت شود.

۳۸) در الف و ب به جای «او را»«امرا» درج شده است.

۳۹) ابوالحسن بن علی المسعودی، مروج الذهب ومعادن الجوهر، ج۲ ص۲۶۲.

۴۰) «وانتزع علی املاکا کان عثمان أقطها جماعة من المسلمین، وقسم ما فی بیت المال علی الناس، ولم یفضل أحدا علی أحد.» (المسعودی، مروج الذهب ومعادن الجوهر، ج۲ ص۲۷۶)

۴۱) بنگرید به الطبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۴ ص۴۴۴-۴۴۲ و ابن الاثیر الجزری، أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ترجمه هر یک از این افراد.

۴۲) در الف و ب: سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر.

۴۳)  موسوعة الشیخ المفید، ج ۱: الجمل و النصرة لسید العترة، ص۱۰۰-۹۴؛ الطبری،  تاریخ الرسل والملوک، ج۴ ص۴۳۰-۴۲۹.

۴۴) الطبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۴ ص۴۲۸.

۴۵) إثبات الوصیة، ص۱۵۵-۱۵۴. (مولف أثبات الوصیة علی بن حسین مسعودی صاحب مروج الذهب نیست. اینکه مؤلف آن کیست نیاز به تحقیق دارد. بنگرید به مقاله سید محمد جواد شبیری زنجانی، اثبات الوصیة و صاحب مروج الذهب)

۴۶) المفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۱ ص۲۵۵.

۴۷) ولادیمیر ایلیچ لنین این عبارت را در سخنرانی مورخ ۳ نوامبر ۱۹۲۰ در کنفرانس تحصیلات سیاسی پرولتاریا در مسکو بکار برده است.

Bulletin of the All-Russia Conference of Political Education Workers (November 1-8, 1920), Moscow; Lenin’s Collected Works, 4th English Edition, Progress Publishers, Moscow, 1965, Volume 31, pages 340-361

بیشک این قاعده با شدت بیشتری مبنای سیاست عملی ژوزف استالین بوده است. بنیوتو موسولینی نیز آن را خطاب به فاشیستهای ایتالیا بکار برده است. ‪گفتنی است اگرچه استعمال سیاسی این عبارت که پایه سیاست دو قطبی کردن فضاست از ابداعات لنین است، اما این عبارت سه بار در انجیل بکار برده شده است: متَّی ۱۲:۳۰، لوقا ۹:۵۰ و مرقس ۹:۴

۴۸)  الجمل، موسوعة الشیخ المفید، ج۱، ص۴۱۹.

۴۹) پیشین، ص۳۷۰-۳۶۹.

۵۰) پیشین، ص۳۹۰-۳۸۳.

۵۱) پیشین، ص۴۰۵.

۵۲) احمد بن أعثم الکوفی، کتاب الفتوح، ج۲ص۳۴۰-۳۳۹.

۵۳) احزاب ۳۳.

۵۴) «وَأَمَّا فُلَانَةُ فَأَدْرَكَهَا رَأْيُ النِّسَاءِ، وَضِغْنٌ غَلا فِي صَدْرِهَا كَمِرْجَلِ الْقَيْنِ، وَلَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرِي، مَا أَتَتْ إِلَيَّ، لَمْ تَفْعَلْ؛ وَلَهَا بَعْدُحُرْمَتُهَا الْأُولَى‌، وَالْحِسَابُ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى.» (نهج البلاغة، خطبه ۱۵۶)

۵۵)  ابن الاثیر الجزری، الکامل فی التاریخ، ج۳ ص۱۴۴-۱۴۳.

۵۶) پیشین، ص۱۴۵.

۵۷) ظاهرا مراد نویسنده از ستون پنجم معاویه اشعث بن قیس است. ابن ابی الدنیا به ماجرای ارتباط اشعث بن قیس با عبدالرحمن بن ملجم مرادی اشاره کرده است: مقتل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع)، حدیث ۲۴ ص۳۸-۳۷ (روایة الحسین بن صفوان البرذعی، تحقیق ابراهیم صالح، دارالبشائر، دمشق، ۲۰۰۱م) این قضیه در سطور بعدی آمده است.

۵۸) ترجمه: و عذاب کسی که در [ریختن] خون او مشارکت داشته را دو چندان کن. السيد رضي الدين ابن طاووس، الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرّة في السنة، ج۱ ص۲۱۴.

۵۹) ادیب، شاعر، پایه گذار علم نحو، نخستین کسی که به إعراب گذاری قرآن اقدام کرد، در هر سه جنگ جمل، صفین ونهروان در رکاب امام (ع) جنگیده و در حوالی سال ۶۹ از دنیا رفته است.

۶۰) ترجمه: به معاویة بن حرب بگویید که چشم های شماتت کنندگان روشن مباد. آیا در ماه رمضان ما را به سوگِ بهترینِ همۀ مردم نشانید. متن کامل قصیده به شرح زیر است:

ألا أبلغ معاوية بن حرب / فلا قرت عيون الشامتينا

أفي شهر الصيام فجمعتمونا / بخير الناس طرا أجمعينا

قتلتم خير من ركب المطايا / وأفضلهم ومن ركب السفينا

ومن لبس النعال ومن حذاها / ومن قرأ المثاني والمئينا

إذا استقبلت وجه أبي حسين / رأيت البدر راق الناظرينا

لقد علمت قريش حيث حلّت / بانك خيرها حسبا ودينا

الأغانی، ج۱۲، ص۳۲۹-۳۲۸؛ دیوان ابوالسود الدؤلی، صنعة ابی سعید الحسن السُکَّری، تحقیق الشیخ محمد حسن آل یاسین، دار مکتبة الهلال، بیروت، ۱۹۹۸م، الملحق الثالث: ما بقی من کتاب ابی الاسود الدؤلی، تألیف المدائنی، شماره ۲۰، ص۴۴۷.

۶۱) المفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۱ ص ۲۰-۱۹.

۶۲) نهج البلاغه، نامۀ۴۷ (تصحیح صبحی صالح، ص۴۲۲).

۶۳) «تنگ از آن شد برو جهان سترگ / که جهان تنگ بود و مرد بزرگ» (سنائی، حدیقة الحقیقة و شریعة الطریقة، الباب الثالث، ستایش امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع)، بیت آخر، به کوشش علی‌محمد صابری، رقیه تیموریان و بهزاد سعیدی)

۶۴) نویسنده دو نیرو را در هم ادغام کرده است: کمیته انقلاب اسلامی در ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ تاسیس شد و در سال ۱۳۷۰ در شهربانی و ژاندرامری ادغام و تاسیس سازمان نیروی انتظامی جمهوری اسلامی انجامید. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷ تأسیس شد و مهمترین نیروی نظامی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران است. آقای شیخ بهاء الدین محلاتی دو ماه قبل از این نامه در نامه ای انتقادی به آقای خمینی تصریح کرده است: «به هر حال با کمال معذرت باید صریحا بگویم که مردم از فساد حاکم بر سپاه پاسداران که گویا تعزیه گردان رژیم فعلی است نفرت شدید دارند. بسیاری از تحریکات علیه دادگاه از ناحیه ی سپاه است که حاکم شرع را در خدمت خود نمی‌بیند. چه خوب بود شخصی را که مشخص نباشد می فرستادید تا تحقیق می کرد و وضع مردم و اوباش و علمای محترم را می دید و گزارش می کرد.» (نامه مورخ ۲۵ تیر ۱۳۵۹)

۶۵) کنایه از معمَّمین و روحانیون.

۶۶) دادگاه‌ انقلاب اسلامی متشکل از یک حاکم شرع (قاضی) و یک دادستان انقلاب نهادی مستقل از سازمان دادگستری، دولت موقت و شورای انقلاب مستقیما زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی از ۲۷ بهمن ۱۳۵۷ آغاز به کار و اجرای حکم کرد.

۶۷) درالف و ب به غلط «عده ای» درج شده است.

۶۸) «كل من لا تقبل شهادته، لا ينفذ حكمه، كالولد على الوالد، والعبد على مولاه، والخصم على خصمه.» (المحقق الحلی، شرائع الاسلام، کتاب القضاء، صفات القاضی، المسئلة الحادیة عشر، ج۴ ص۶۸)

«الخامس: ارتفاع التهمة ويتحقق المقصود ببيان مسائل:

الأولى: لا تقبل شهادة من يجر بشهادته نفع، كالشريك فيما هو شريك فيه. وصاحب الدين إذا شهد للمحجور عليه، والسيد لعبده المأذون، والوصي فيما هو وصي فيه. وكذا لا تقبل شهادة من يستدفع بشهادته ضررا، كشهادة أحد العاقلة بجرح شهود الجناية. وكذا شهادة الوكيل والوصي، بجرح شهود المدعي على الموصي أو الموكل.

الثانية: العداوة الدينية لا تمنع القبول، فإن المسلم تقبل شهادته على الكافر. أما الدنيوية فإنها تمنع، سواء تضمنت فسقا أو لم تتضمن. وتتحقق العداوة، بأن يعلم من حال أحدهم السرور بمساءة الآخر، والمساءة بسروره، أو يقع بينهما تقاذف. وكذا لو شهد بعض الرفقاء لبعض على القاطع عليهم الطريق، لتحقق التهمة. أما لو شهد العدو لعدوه قبلت لانتفاء التهمة.» (پیشین، کتاب الشهادة، اوصاف الشهود، ص۱۱۸)

۶۹) به عنوان نمونه موادی از «لایحه‌ی قانونی آئین‌نامه‌ی تشکیل و نحوه‌ی رسیدگی دادگاه‌های انقلاب» مصوب جلسه‌ی مورخ ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ شورای انقلاب اسلامی (روزنامه اطلاعات ۱۶ فروردین ۱۳۵۸): «احکام صادره از طرف دادگاه‌ها باید حداکثر ظرف ۲۴ ساعت پس از صدور حکم از طریق دادستان اجرا شود والا رئیس دادگاه شخصا دستور اجرای حکم را صادر خواهد کرد.» (تبصره ماده ۳۲) «احکامی که از محاکم انقلاب قبل از تصویب این آئین‌نامه صادر گردیده بلافاصله اجرا خواهد شد.» (ماده ۳۳) پس چه نیازی به تصویب آئین‌نامه!؟ چگونه محاکمه‌های قبلی که بدون هرگونه آئین‌نامه انجام شده است بلافاصله اجرا شود؟ در این آئین‌نامه حق داشتن وکیل برای متهم و نیز امکان تجدید نظر پیش‌بینی نشده است.

۷۰) «احکام دادگاه انقلاب قطعی و بدون تجدید نظر است.» (تبصره ۲ ماده ۱۱ آئین‌نامه‌ی دادگاهها و دادسراهای انقلاب مصوب شورای انقلاب ۲۷ خرداد ۱۳۵۸، مجموعه قوانین سال ۱۳۵۸ ص ۸۳۳-۸۲۷؛ روزنامه رسمی ۲۰ مرداد ۱۳۵۸ شماره ۱۰۰۳۹)

۷۱) فاجعه قضائی در جمهوری اسلامی یا «تیشه به ریشه دادگستری» را در کتاب در دست تدوینم مورد تجزیه و تحلیل میکروسکپی و ارائه شواهد و مدارک مستند قرار داده ام. امیدوارم توفیق اتمام آن را پیدا کنم.

۷۲) آیات ۱۷ تا ۲۶ سوره ص. شاهد مثال در آیه ۲۴ است، داوود پیامبر به خاطر عجله در صدور حکم استغفار و توبه می کند: وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُودَ ذَا الْأَيْدِ ۖ إِنَّهُ أَوَّابٌ ﴿١٧﴾ إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِشْرَاقِ ﴿١٨﴾وَالطَّيْرَ مَحْشُورَةً ۖ كُلٌّ لَّهُ أَوَّابٌ ﴿١٩﴾ وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ وَآتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ ﴿٢٠﴾  وَهَلْ أَتَاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ ﴿٢١﴾ إِذْ دَخَلُوا عَلَىٰ دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ ۖ قَالُوا لَا تَخَفْ ۖ خَصْمَانِ بَغَىٰ بَعْضُنَا عَلَىٰ بَعْضٍ فَاحْكُم بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَىٰ سَوَاءِ الصِّرَاطِ ﴿٢٢﴾ إِنَّ هَـٰذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ ﴿٢٣﴾ قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَىٰ نِعَاجِهِ ۖ وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الْخُلَطَاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ ۗ وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعًا وَأَنَابَ ﴿٢٤﴾ فَغَفَرْنَا لَهُ ذَٰلِكَ ۖ وَإِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَىٰ وَحُسْنَ مَآبٍ ﴿٢٥﴾ يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّـهِ ۚ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّـهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ ﴿٢٦﴾ ترجمه: و به خاطر بیاور بنده ما داوود صاحب قدرت را، که او بسیار توبه‌کننده بود! (۱۷) ما کوه‌ها را مسخّر او ساختیم که هر شامگاه و صبحگاه با او تسبیح می‌گفتند! (۱۸) پرندگان را نیز دسته جمعی مسخّر او کردیم (تا همراه او تسبیح خدا گویند)؛ و همه اینها بازگشت‌کننده به سوی او بودند! (۱۹) و حکومت او را استحکام بخشیدیم، (هم) دانش به او دادیم و (هم) داوری عادلانه! (۲۰) آیا داستان شاکیان هنگامی که از محراب (داوود) بالا رفتند به تو رسیده است؟! (۲۱) در آن هنگام که (بی‌مقدمه) بر او وارد شدند و او از دیدن آنها وحشت کرد؛ گفتند: «نترس، دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده؛ اکنون در میان ما بحق داوری کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت کن! (۲۲) این برادر من است؛ و او نود و نه میش دارد و من یکی بیش ندارم امّا او اصرار می‌کند که: این یکی را هم به من واگذار؛ و در سخن بر من غلبه کرده است!» (۲۳) (داوود) گفت: «مسلّماً او با درخواست یک میش تو برای افزودن آن به میشهایش، بر تو ستم نموده؛ و بسیاری از شریکان (و دوستان) به یکدیگر ستم می‌کنند، مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده‌اند؛ امّا عدّه آنان کم است!» داوود دانست که ما او را (با این ماجرا) آزموده‌ایم، از این رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد. (۲۴) ما این عمل را بر او بخشیدیم؛ و او نزد ما دارای مقامی والا و سرانجامی نیکوست! (۲۵) ای داوود! ما تو را خلیفه و (نماینده خود) در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم بحق داوری کن، و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف سازد؛ کسانی که از راه خدا گمراه شوند، عذاب شدیدی بخاطر فراموش کردن روز حساب دارند! (۲۶)

۷۳) در الف و ب به جای سلیمان «مسلمانی» درج شده که نادرست است.

۷۴) سوره انبیاء آیات ۷۸ و ۷۹: وَدَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَكُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ ﴿٧٨﴾ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ وَكُلًّا آتَيْنَا حُكْمًا وَعِلْمًا وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُودَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ﴿٧٩﴾ ترجمه:  و داوود و سلیمان را (به خاطر بیاور) هنگامی که درباره کشتزاری که گوسفندان بی شبان قوم، شبانگاه در آن چریده (و آن را تباه کرده) بودند، داوری می‌کردند؛ و ما بر حکم آنان شاهد بودیم. (۷۸) ما (حکم واقعی) آن را به سلیمان فهماندیم؛ و به هر یک از آنان (شایستگی) داوری، و علم فراوانی دادیم؛ و کوه‌ها و پرندگان را با داوود مسخّر ساختیم، که (همراه او) تسبیح (خدا) می‌گفتند؛ و ما این کار را انجام دادیم! (۷۹)

۷۵) علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد الله (ع)، قال: لما ولى أمير المؤمنين (ع) شريحا القضاء اشترط عليه أن لا ينفذ القضاء حتى يعرضه عليه. (الکلینی: الکافی، ج۷ ص۴۰۷ ح۳؛ الطوسی: التهذیب، ج۶ ص۲۱۷ ح۵۱۰؛ الحر العاملی: وسائل الشیعة، کتاب القضاء، ابواب صفات القاضي، وما يجوز ان يقضي به، باب ۳، ح۱، ج۲۷، ص۱۶-۱۵)

۷۶) المفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۱ ص۲۲۳-۱۹۹؛ عبدالحسین الآمینی، نوادرالأثر فی علم عمر.

۷۷) در منابع اهل سنت: ابن قتیبة، تأویل مختلف الحدیث، ص۱۵۲؛ الباقلانی، تمهید الأوائل فی تلخیص الدلائل، ج۱ص۴۷۶ و۵۴۷؛ فخرالدین الرازی، التفسیر الکبیر، ج۲۱ ص۲۲؛ و در منابع شیعه: الکلینی، الکافی، ج۷ ص۴۲۴؛ الصدوق، من لایحضره الفقیه، ج۴ ص۳۶؛ الطوسی، تهذیب الاحکام، ج۶ ص۶۰۶ و ج۱۰ ص۵۰.

۷۸) واتى عمر بامرأة نسب إليها الزنا فامر برجمها فلقيها علي – عليه السلام – فقال: ما بال هذه؟ فقالوا: أمر بها ان ترجم. فردها علي – عليه السلام – فقال له: امرت برجمها ؟ فقال: نعم لانها اعترفت عندي بالفجور. فقال: فلعلك انتهرتها  أو اخفتها [أو تهددتها؟] فقال قد كان ذاك. فقال: أو ما سمعت رسول الله – صلى الله عليه وآله – يقول: لا حد على معترف بعد بلاء؟ انه من قيدت أو حبست أو تهددت فلا اقرار له. فخلى عمر سبيلها ثم قال: عجزت النساء ان تلد مثل علي بن أبي طالب لولا علي لهلك عمر. (مسند زید بن علی ص۳۳۵؛ الخوارزمی، المناقب، ص۸۰ ح۶۵؛ العلامة الحلی، کشف الیقین، ج۱ ص۶۳)

۷۹) ترجمه: از سه نفر تکلیف برداشته شده (یعنی مجازات نمی شوند): بچه تا وقتی بالغ شود، خوابیده تا وقتی بیدار شود، و دیوانه تا وقتی که سر عقل بیاید. روی احمد بن حنبل فی مسنده أن عمر بن الخطاب أراد أن يرجم مجنونة، فقال له علي: ما لك ذلك، أما سمعت رسول الله (ص) يقول:”رفع القلم عن ثلاثة: عن النائم حتى يستيقظ، وعن المجنون حتى يبرأ ويعقل، وعن الطفل حتى يحتلم”؟ فدرأ عمر عنها الرجم. (الحاکم النیشابوری، المستدرک ج۲ ص۵۹ و ج۴ ص۲۲۷؛ الطبری، ذخائرالعقبی ص۸۱؛ العلامة الحلی، نهج الحق وکشف الصدق، ج۱ ص۳۵۰)

۸۰) علی قدوسی از ۱۵ مرداد ۱۳۵۸ تا ۱۴ شهریور ۱۳۶۰ که در دفترش ترور شد دادستان کل انقلاب اسلامی بود.

۸۱) در الف و ب: «و به سه الی شش ماه زندانی می کنم.» جمله روان نیست. درست آن یکی از این دو است: «و سه الی شش ماه زندانی می کنم»، یا «و به سه الی شش ماه زندان [محکوم] می کنم.» صورت اول را برگزیدم.

۸۲) ضراعت به معنای تضرع و زاری نمودن (لغت نامه دهخدا). در ب به جای آن «مراعات» درج شده که نادرست است.

۸۳) سند این گفته را فعلا در اختیار ندارم. قاعدتا می باید در روزنامه های اواخر ۵۸ و اوایل ۵۹ یافت شود.

۸۴) آقای شیخ بهاء الدین محلااتی در اعتراض نامه مورخ ۲۵ تیر ۱۳۵۹ به آقای خمینی به اشکال مشابهی اشاره کرده است: «آیا چگونه می توان احکام متناقض حکام دادگاه های انقلاب اسلامی را توجیه و تفسیر کرد؟ متهمی اول به یک سال زندان و پرداخت یکصد هزار تومان وجه نقد (به طور غیر رسمی بلکه سری و به نام هدیه به بنیاد مستضعفان) محکوم می شود و تنها پس از چند ماه که از محکومیتش می گذرد و به ناگهان توسط حاکم شرع دیگری تیر باران می شود؟ عجبا، چه دادگاهی، چه احکامی و چه مجازات هایی؟ خدا شاهد است بسیاری از دوستان متدین پیشنهاد هجرت از ایران را داده اند، زیرا آن‌چنان خلاف‌ها مشهود است و توانایی بر جلوگیری نیست که لااقل انسان خود را در معرض دانستن قرار ندهد بهتر است.»

۸۵) به دلیل مشکلات فراوان احکام صادره از سوی حکام شرع دادگاههای انقلاب از اوایل سال ۱۳۵۹ به پیشنهاد آقای منتظری دادگاهی عالی در قم تشکیل می شود تا شبیه دیوان عالی کشورپرونده های اعدام و مصادره اموال را مورد بررسی مجدد قرار دهد. اما تا مدتها دیگر احکام صادره در هیچ نهادی نظارت و بررسی نمی شد. مشخص نیست که در همین دو موضوع هم دادگاه عالی یادشده چقدر عملا کارایی داشته است.

۸۶) المحقق الحلی، شرائع الاسلام، کتاب الحدود، حد الزنا، ج۴ ص۱۴۰-۱۳۸؛ حد اللواط، ص۱۴۶.

۸۷) پیشین، حد السرقة، ج۴ ص۱۶۳.

۸۸) پیشین، کتاب القصاص، ج۴ص۲۰۳-۲۰۲ و ۲۱۳.

۸۹) السید ابوالقاسم الموسوی الخوئی، تکملة المنهاج، کتاب القصاص، الفصل الرابع، مسئلة ۱۳۹.

۹۰) پیشین، الفصل الأول، مسئلة ۱۷.

۹۱) المحقق الحلی، شرائع الاسلام، کتاب الحدود، ج۴ ص۱۴۹-۱۴۸ و ۱۵۶.

۹۲) بنگرید به السید محمد رضا الموسوی الکلبایکانی، الدر المنضود فی احکام الحدود؛ و محمدحسن الربانی، قاعدة الدرء.

۹۳) تلخيص الحبير ج۴ ص۵۶ ح۱۷۵۵؛ سنن الترمذي ج۴ ص۲۵ ح۱۴۲۴؛ سنن البيهقي، ج۸ ص۲۳۸؛ المستدرك للحاكم ج۴ ص۳۸۴.

۹۴) المحقق الحلی، شرائع الاسلام، کتاب الحدود، ج۴ ص۱۴۹.

۹۵) تنها به یک نمونه اشاره می کنم: نصرت گوئل به جرم به فساد کشاندن دختران و فروش آنان به مردان توسط صادق خلخالی در شیراز اعدام شد. (اطلاعات، شنبه ۱۴ تیر ۱۳۵۹، ص ۳)  شوهر و سه فرزند این بانوی اعدام شده که از یهودیان شیراز بوده به آقای شیخ بهاء الدین محلاتی تظلم نامه نوشتند: «این بانو که ۳ ماهه حامله و دارای ۴ فرزند دیگر بوده که بزرگترین آنها سیزده ساله است … این زن بدبخت که تمام عمر را با زحمت و کارگری به سر برده است تا شاید بتواند کمک معاشی برای خانواده ی بیچاره ی خود باشد … و آخرالامر هم پس از کشتن یک زن معصوم و بدبخت مختصر اموال او را که منحصر به سه دانگ خانه ۱۶۰ متری می باشد…» آقای محلاتی در نامه مورخ ۲۵ تیر ۱۳۵۹ به آقای خمینی می نویسد: «آیا می دانید که این آقا [صادق خلخالی] چگونه ۱۴ نفر را در مدتی کمتر از ۱۰ ساعت به قول خودش بدون محاکمه و بدون مطالعه ی پرونده ها [در شیراز] کشتار کرد؟ و در حالی که حتی اجازه‌ی ملاقات با خانواده‌های آن‌ها را نیز نداد؟» در فرصتی دیگر مستندات این واقعه مولمه را منتشر خواهم کرد.

۹۶) عبارت «و آنان که شما قاضیان جور را بر گرده مردم سوار کرده است» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور دهم)

۹۷) در الف سوره نساء نوشته شده که صحیح نیست، و بر خاتف ب در متن نامه شماره آیات نیامده است.

۹۸) إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ ۚ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن كِتَابِ اللَّـهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ ۚ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا ۚ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّـهُ فَأُولَـٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ (مائده ۴۴) ترجمه: ما تورات را نازل کردیم در حالی که در آن، هدایت و نور بود؛ و پیامبران، که در برابر فرمان خدا تسلیم بودند، با آن برای یهود حکم می‌کردند؛ و (همچنین) علما و دانشمندان به این کتاب که به آنها سپرده شده و بر آن گواه بودند، داوری می‌نمودند. بنابر این، (بخاطر داوری بر طبق آیات الهی،) از مردم نهراسید! و از من بترسید! و آیات مرا به بهای ناچیزی نفروشید! و آنها که به احکامی که خدا نازل کرده حکم نمی‌کنند، کافرند.

۹۹) وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالْأَنفَ بِالْأَنفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ ۚ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَّهُ ۚ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّـهُ فَأُولَـٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (مائده ۴۵) ترجمه: و بر آنها [بنی اسرائیل‌] در آن [تورات‌]، مقرر داشتیم که جان در مقابل جان، و چشم در مقابل چشم، و بینی در برابر بینی، و گوش در مقابل گوش، و دندان در برابر دندان می‌باشد؛ و هر زخمی، قصاص دارد؛ و اگر کسی آن را ببخشد (و از قصاص، صرف‌نظر کند)، کفاره (گناهان) او محسوب می‌شود؛ و هر کس به احکامی که خدا نازل کرده حکم نکند، ستمگر است.

۱۰۰) وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللَّـهُ فِيهِ ۚ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّـهُ فَأُولَـٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (مائده ۴۷) ترجمه:  اهل انجیل [پیروان مسیح‌] نیز باید به آنچه خداوند در آن نازل کرده حکم کنند! و کسانی که بر طبق آنچه خدا نازل کرده حکم نمی‌کنند، فاسقند.

۱۰۱) المحقق الحلی، شرائع الاسلام، کتاب الحدود، ج۴ ص۱۵۷ (حد مسکر به عنوان مثال).

۱۰۲) عبارت «درکدامیک از بیدادگاهها این مراحل طی شده است؟» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور یازدهم)

۱۰۳) ترجمه: و هیچ گنهکاری گناه دیگری را متحمّل نمی‌شود. انعام ۱۶۴؛ إسرا ۱۵؛ فاطر ۱۸؛ زمر ۷؛ نجم ۳۸.

۱۰۴) «الخامس: المال الحلال المخلوط بالحرام على وجه لا يتميز مع الجهل بصاحبه وبمقداره فيحل بإخراج خمسه ومصرفه مصرف سائر أقسام الخمس على الأقوى وأما إن علم المقدار ولم يعلم المالك تصدق به عنه، والأحوط أن يكون بإذن المجتهد الجامع للشرائط، ولو انعكس بأن علم المالك وجهل المقدار تراضيا بالصلح ونحوه، وإن لم يرض المالك بالصلح ففي جواز الاكتفاء بالأقل أو وجوب إعطاء الأكثر وجهان، الأحوط الثاني، والأقوى الأول إذا كان المال في يده  وإن علم المالك والمقدار وجب دفعه إليه.» (السید الیزدی، العروة الوثقی، کتاب الخمس، ج۴ ص ۲۵۸-۲۵۶، المحشی)

۱۰۵) بنگرید به حسن مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج ۷ ص ۳۴-۳۰.

۱۰۶) منظور قانون اساسی تنظیم شده از سوی مجلس خبرگان در سال ۱۳۵۸ است.

۱۰۷) ظاهرا منظور نویسنده نقدهایی است که در ذهن داشته، والا در این بیانیه این نخستین باری است که بحث از محتوای قانون اساسی به میان آورده است.

۱۰۸) البته دو گونه نقص داریم. این هم اقرار به ناقص بودن قانون اساسی از منظری متفاوت با منظر نویسنده: «این که در قانون اساسی یک مطلب بود، ولو به نظر من یک قدری ناقص است و روحانیت بیشتر از این در اسلام اختیارات دارد و آقایان برای اینکه خب دیگر خیلی با این روشن فکرها مخالفت نکنند، یک مقداری کوتاه آمدند. این که در قانون اساسی هست، این بعض شئون ولایت فقیه هست نه همه شئون ولایت فقیه…» (روح الله موسوی خمینی، بیانات خطاب به حامد الگار، مورخ ۷ دی ۱۳۵۸، صحیفه امام، جلد ۱۱)

۱۰۹) حداقل سه نفر از مراجع تقلید وقت (آقایان شیخ بهاء‌الدین محلاتی، سید حسن طباطبائی قمی و سید کاظم شریعتمداری) به نحوه انتخاب خبرگان اعتراض کرده به قانون مصوب مجلس خبرگان هم رأی ندادند. دو نفر از آنها (آقایان قمی و شریعتمداری) به تناقض موجود در متن قانون اساسی نیز تصریح کردند. آقای شریعتمداری در بیانیه مورخ ۹ آذر ۱۳۵۸ متذکر شد: «با نگاهی به اصل ششم قانون اساسی – که می گوید امور کشور باید با اتکا به أراء عمومی اداره شود – و اصل پنجاه و شش – که می گوید خداوند انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است و هیچکس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد – متوجه می شویم که اساسا اولین رفراندم و همه پرسی که سلطنت دو هزار و پانصد ساله را در ایران فرو ریخت و حکومت جمهوری اسلامی را برقرار کرد چیزی جز اقرار به اصالت رأی ملت و احترام به نظر خود مردم در تعیین سرنوشت خویشتن نبوده است. بنابراین دو اصل شش و پنجاه و شش که مطابق مقررات شرعی نیز می‌باشد، حاکمیّت ملّی را تثبیت و تقریر کرده، اما اصل صد و ده قانون اساسی اختیارات مردم را از ملّت سلب کرده است و در نتیجه اصل صد و ده با دو اصل شش و پنجاه و شش کاملاً متضاد است، به‌طوری‌که با توسل به هیچ تأویل و توجیهی نمی‌توان این اختلاف و ضدیّت را رفع نمود. و غیر از این تضاد مواد دیگری نیز در قانون اساسی وجود دارد که دارای ایراد و اشکال می‌باشند و همچنین کمبودها و نارسایی‌هایی نیز در آن به چشم می‌خورد که در درجۀ دوم اهمیّت قرار گرفته که باید اصلاح و رفع اشکال شود. اما آن‌چه که بسیار مهم است تغییر و یا اصلاح مادۀ صد و ده و اصولی است که متفرع بر آن است؛ به‌طوری‌که با حاکمیّت ملّی سازگار بوده و هیچ‌گونه تضادی نداشته باشد.» (روزنامه اطلاعات ۱۰ آذر ۱۳۵۸، ص ۱۲) آقای قمی نیز در مصاحبه اش گفته است: «من قانون اساسی را به قانونیت قبول ندارم برای اینکه با جعل اینها از مردم رای میگرفتند وقتی که دروغ از قول من نقل می‌کنند و با اینکه من می‌گویم این قانون خراب است و باید اصلاح بشود بعد سه خط به آن اضافه میکنند و می‌گویند ولو در این جهات واجب است شما رای بدهید. رای سبز بدهید یک دسته‌ای از مردم به خیال اینکه من گفته‌ام رای بدهید رای دادند…. بمن توصیه کردند که در این مورد چیزی بنویسم، منهم مطلبی نوشتم و آن چیزی که من نوشتم این بود که این خبرگان زحماتی کشیده‌اند که یک قانون اسلامی درست کنند و لکن بعضی از اصول این قانون مخالف با فقه و با شرع است که باید اینها اصلاح شود.» وی از جمله به تفصیل به مشکلات اصول ۱۰۷ تا ۱۱۲ درباره رهبری اشاره کرده است. (روزنامه اطلاعات ۲۰ اسفند ۱۳۵۸) هر دو مرجع بعد از انتقادات خود بر خلاف قانون بقیه عمر را در زندان خانگی گذرانیدند.

۱۱۰) در پاسخ به پیشنهاد شهروندان اهل سنت درباره ترمیم اصل دوازدهم قانون اساسی آقای خمینی چنین نوشت: «ترمیم این اصل‪ و بعضی اصول دیگر که در متمم قانون اساسی نوشته می‏شود و تصویب آن، در صلاحیت ملت است و به رفراندم گذاشته می‏شود، از نظر اینجانب بلا مانع است.» (۱ بهمن ۱۳۵۸، صحیفه امام، جلد ۱۲). ایشان در فرمان بازنگری قانون اساسی مورخ ۴ اردیبهشت ۱۳۶۸ نوشت: از آنجا که پس از کسب ده سال تجربۀ عینی و عملی از ادارۀ کشور، اکثر مسئولین و دست اندرکاران و کارشناسان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران بر این عقیده‏اند که قانون اساسی با اینکه دارای نقاط قوّت بسیار خوب و جاودانه است، دارای نقایص و اشکالاتی است که در تدوین و تصویب آن به علت جوّ ملتهب ابتدای پیروزی انقلاب و عدم شناخت دقیق معضلات اجرایی جامعه، کمتر به آن توجه شده است، ولی خوشبختانه مسئلۀ تتمیم قانون اساسی پس از یکی ـ دو سال نیز مورد بحث محافل گوناگون بوده است و رفع نقایص آن یک ضرورت اجتناب ناپذیر جامعۀ اسلامی و انقلابی ماست و چه بسا تأخیر در آن موجب بروز آفات و عواقب تلخی برای کشور و انقلاب گردد. و من نیز بنا بر احساس تکلیف شرعی و ملی خود از مدتها قبل در فکر حل آن بوده‏ام که جنگ و مسائل دیگر مانع از انجام آن می‏گردید…. محدودۀ مسائل مورد بحث: ۱ـ رهبری، ۲ـ تمرکز در مدیریت قوۀ مجریه، ۳ـ تمرکز در مدیریت قوۀ قضاییه، ۴ـ تمرکز در مدیریت صدا و سیما به صورتی که قوای سه گانه در آن نظارت داشته باشند، ۵ ـ تعداد نمایندگان مجلس شورای اسلامی، ۶ـ مجمع تشخیص مصلحت برای حل معضلات نظام و مشورت رهبری به صورتی که قدرتی در عرض قوای دیگر نباشد، ۷ـ راه بازنگری به قانون اساسی، ۸ ـ تغییرنام مجلس شورای‏ملی به مجلس شورای اسلامی» (صحیفه امام، ج۲۱) وی آنچه را در بهمن ۵۸ به اهل سنت وعده داده بود از یاد برد!

۱۱۱) عبارت «و چاقوکشان به اصطلاح حزب الله» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور دوازدهم)

۱۱۲) عبارت «کتابخانه ها طعمه آتش می گردد» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور سیزدهم)

۱۱۳)  مصاحبه مورخ ۱۲ آبان ۱۳۵۸در زنجان. قسمت مورد اشاره نویسنده از این مصاحبه را در قسمت پیوست مطالعه کنید.

۱۱۴) رأی فقهی نویسنده همانند اکثریت فقهای امامیه نفی ولایت سیاسی فقیه است.

۱۱۵) یعنی ولایت فقهای عدول در امور حسبیه، نه ولایت فقیه خاص که عملا به سلب ولایت دیگر فقیهان بیانجامد.

۱۱۶) تفصیل بحث در بخش سوم بیانیه گذشت. بنگرید به پاورقی ۴۱.

۱۱۷) عبارت «که امروز جزء امتیازات فرصت طلبان به شمار می رود مفهوم روشنی ندارد، و معلوم نیست چه صیغه ای است» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور چهاردهم)

۱۱۸) فاتحة الکتاب ۶، بقره ۱۴۲ و ۲۱۳، آل عمران ۵۱ و ۱۰۱، نساء ۶۸ و ۱۷۵، مائده ۱۶، انعام ۳۹، ۸۷، ۱۲۶ ،۱۵۳ و ۱۶۱، اعراف ۱۶، یونس ۲۵، هود ۵۷، حجر ۴۱، نحل ۷۶ و ۱۲۱، مریم ۳۶، حج ۵۴، مؤمنون ۷۳، نور ۴۶، یس ۴ و ۶۱، صافات ۱۱۸، شوری ۵۲، زخرف ۴۳، ۶۱ و ۶۴، فتح ۲ و ۲۰، ملک ۲۲.

۱۱۹) مراد از شخص دیگر آقای سید روح الله موسوی خمینی، و مراد نام دیگری غیر از صراط مستقیم و راه خدا و رسول عناوینی از قبیل خط امام و مکتبی است.

۱۲۰) تثلیث نصاری: پدر و پسر (عیسی مسیح) و روح القدس. لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّـهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَـٰهٍ إِلَّا إِلَـٰهٌ وَاحِدٌ وَإِن لَّمْ يَنتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (مائده ۷۳) ترجمه: آنها که گفتند: «خداوند، یکی از سه خداست» (نیز) بیقین کافر شدند؛ معبودی جز معبود یگانه نیست؛ و اگر از آنچه می‌گویند دست بر ندارند، عذاب دردناکی به کافران آنها (که روی این عقیده ایستادگی کنند،) خواهد رسید.

۱۲۱) حزب رستاخیز به عنوان تنها حزب فراگیر در ۱۱ اسفند ۱۳۵۳ به فرمان محمدرضاشاه پهلوی تاسیس و به دنبال اوج گیری قیام ضداستبدادی مردم در ۳ مهر ۱۳۵۷ منحل شد.

۱۲۲) مراد از قانون خبرگان، قانون اساسی مصوب مجلس خبرگان ۱۳۵۸ است که برجسته ترین اصل آن ولایت فقیه می باشد.

۱۲۳) عبارت «”خدا، قرآن، خمینی”، بر اصول دین» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسورپانزدهم)

۱۲۴) «گرگ و میش، گرگ و گوسفند از یکجا آب میخورند یا باهم در یکجا آب می‌خورند: عدل و امنی به کمال است. تمثل: و شهر غزنین چنین شد که بمثل گرگ و میش همی آب خورد. (زین الاخبار گردیزی). جهاندار محمود شاه سترگ / بآبشخور آرد همی میش و گرگ (فردوسی). …» (علی اکبر دهخدا، امثال و حکم، ج۳ ص۱۳۰۵-۱۳۰۲)

۱۲۵) کشتار ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ در ورامین، شیراز و قم؛ اما کشتار ۱۷ بهمن بر من مشخص نشد، ممکن است مراد نویسنده ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ بوده باشد.

۱۲۶) بخشهای دوم و سوم بیانیه.

۱۲۷) مراد نویسنده جریان موسوم به انقلاب فرهنگی در اواخر ۱۳۵۹ است.

۱۲۸) نحل ۱۲۵. ترجمه: با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن.

۱۲۹) حواس جمع.

۱۳۰) لاخمس فی المیراث (السید الیزدی، العروة الوثقی، کتاب الخمس، مایجب فیه الخمس، السابع، ج۴ ص۲۷۶)

۱۳۱) در حال حاضر به قوانین مالیات بر ارث سالهای اول جمهوری اسلامی دسترسی ندارم.

۱۳۲) ماده سوم قانون اصلاحات ارضی مصوب ۲۴ اسفند ۱۳۳۸.

۱۳۳) تعریض نویسنده به مصوبه ذیل است. شورای انقلاب اسلامی در مصوبه‌ی اسفند ۱۳۵۸ خود اراضی را به سه دسته تقسیم کرد: ‌«الف. اراضی منابع طبیعی که در اختیار دولت اسلامی است. ب. اراضی که زیر کشت بوده و توسط نهادهای دولت اسلامی قانوناً مصادره شده و در دست بنیاد مستضعفین می‌باشد. ج. اراضی بزرگ که در دست زمین‌داران بزرگ است و ظاهراً با ملاک‌های رژیم قبلی مجوز قانونی هم دارند. (‌ زمین بزرگ سه برابر زمینی است که عرف‌محل برای تأمین زندگی یک کشاورز یا خانواده او لازم می‌داند).» در توضیح زمین‌های بند ج آمده است: «زمینهای بایر – که به علل مختلف توسط مالکین بزرگ بایر نگاه داشته شده است و با توجه به نیاز جامعه و مسئله خودکفایی مملکت و با توجه به‌اینکه این زمینها فقط به صرف اینکه مالکیت از آن آنها است بدون کشت مانده و اجازه کشت به دهقانان هم داده نمی‌شود. دولت اسلامی در صورت‌ضرورت این زمینها را در اختیار خود می‌گیرد تا به دهقانان و داوطلبان واجد شرایط محل که فاقد زمین کافی برای زراعت هستند و جز از راه گرفتن‌ مقدار زائد زمین این گونه افراد وسیله اعاشه‌ای برایشان موجود نباشد واگذار می‌نماید.» در هیأت هفت‌نفره‌ی واگذاری زمین «یک نفر نماینده‌ی حاکم شرع و ولی امر» پیش بینی شده است. (لایحه قانونی اصلاح لایحه قانونی نحوه واگذاری و احیاء اراضی در حکومت جمهوری اسلامی ایران مصوب ۲۵ شهریور ۱۳۵۸ و لایحه قانونی مربوط به واگذاری زمین به کشاورزان مصوب ۸ اسفند ۱۳۵۸، روزنامه رسمی، ش۱۰۲۴۴ مورخ ۹ اردیبهشت ۱۳۵۹، ص۵۰۴) این مصوبه بر اساس تفویض امر از سوی آقای خمینی توسط آقایان حسین‌علی منتظری نجف‌آبادی، علی مشکینی و سید محمد بهشتی تنظیم شده بود و نماینده‌ی حاکم شرع در هیأت هفت نفره واگذاری زمین نیز توسط آقای منتظری منصوب می‌شد.

۱۳۴)  بنگرید به الواقدی، المغازی، باب شأن فدک، ج۲ ص ۷۰۷-۷۰۶.

۱۳۵) پیامبر (ص) با نزول آیه «وآت ذی القربی حقه» فدک را به دخترش فاطمه زهرا (س) بخشید. (الطبرسی، مجمع البیان، ذیل آیه ۲۶ اسراء، حدیث ابوسعید خدری) و فدک در زمان حیات پیامبر به فاطمه زهرا منتقل شد. خلیفه اول فدک را به عنوان اموال عمومی تصرف کرد. فاطمه زهرا در خطبه خود در مسجدالنبی بشدت به ابوبکر اعتراض کرد و بر مالکیت خود بر فدک استدلال کرد. که مورد پذیرش خلیفه قرار نگرفت. بالاخره در سال ۲۱۰ در زمان مأمون عباسی فدک به بنی هاشم منتقل شد! (بنگرید به قطعات منقول از کتاب «السقیفة وفدک» نوشته احمد بن عبدالعزیز از محدثان قرن چهارم اهل سنت در کتاب شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی استخراج محمدهادی امینی)

۱۳۶) آل عمران ۱۸۹.

۱۳۷) اینکه گوینده این ادعا کیست نیازمند تتبع در جراید آن دوران است، که فعلا در اختیار راقم نیست.

۱۳۸) برای تحقیق در ماده ملک در قرآن بنگرید به حسن مصطفوی، التحقیق فی مفردات القرآن الکریم، ج۱۱ ص۱۸۷-۱۷۵.

۱۳۹) نساء ۳، ۲۴، ۲۵، ۳۶؛ نور ۳۳ و ۵۸ و روم ۲۸؛ و تعبیر مَلَکَتْ اَیْمَانُهُم: نحل ۷۱، مؤمنون ۶، احزاب ۵۰؛ و معارج ۳۰.

۱۴۰) بقره ۱۸۸ و ۲۷۹؛ آل عمران۱۸۶؛ نساء ۲، ۵، ۲۴ و ۲۹؛ انفال ۲۸؛ توبة ۴۱، سبأ ۳۷؛ محمد ۳۶؛ صف ۱۱؛ منافقون ۹؛ و تغابن ۱۵. واژه أمْوَالکُمْ افتاده است.

۱۴۱) بقره ۲۶۱، ۲۶۲، ۲۶۵، ۲۷۴؛ آل عمران ۱۰، ۱۱۶؛ نساء ۲، ۶، ۳۴، ۳۸، ۹۵؛ انفال ۳۶، ۷۲؛ توبة ۲۰، ۴۴، ۵۵، ۸۱، ۸۵، ۸۸، ۱۰۳، ۱۱۱؛ یونس ۸۸؛ احزاب ۲۷؛ حجرات ۱۹، ذاریات ۱۹؛ مجادلة ۱۷؛ حشر ۸؛ و معارج ۲۴. واژه «یا» قبل از اموالهم در الف نیست، و همان اصح است.

۱۴۲) لیل ۱۱؛ ترجمه: و در آن هنگام که (در جهنّم) سقوط می‌کند، اموالش به حال او سودی نخواهد داشت.

۱۴۳) عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسى ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ ، عَنْ أَخِيهِ الْحَسَنِ ، عَنْ زُرْعَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ سَمَاعَةَ: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) ، قَالَ : « إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) وَقَفَ بِمِنًى حِينَ قَضى مَنَاسِكَهُ فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ ، فَقَالَ: … فَإِنَّهُ لَايَحِلُّ دَمُ امْرِئٍمُسْلِمٍ، وَلَامَالُهُ إِلاَّ بِطِيبَةِ نَفْسِهِ. (الکلینی، الکافی، کتاب الدیات، باب ۲، ح۵، طبع دارالحدیث، ج۱۴ ص۲۸۷)؛ في منتقى الأخبار لابن تيمية على هامش نيل الأوطار للشوكاني ج۵ ص۲۶۸ عن الدارقطني عن أنس، قال رسول اللّه (ص): «لايحل مال امرء مسلم الا بطيب نفسه».

۱۴۴) عن كتاب المجالس والأخبار من وصايا النّبيّ لأبي‌ذر: يا أباذر سباب المسلم فسوق وقتاله كفر واكل لحمه من معاصى اللّه وحرمة ماله كحرمة دمه. (الوسائل، الباب ۱۵۲ من احكام العشرة الحديث ۹) و ما رواه ابو بسیر عن ابی جعفر عن رسول الله مثله (پیشین ح۱۲)

۱۴۵) بنگرید به السید حسن البجنوردی، القواعد الفقهیة، القاعدة الثامنة: قاعدة لاضرر، ج۱ ص ۲۴۵-۲۰۸.

۱۴۶)  اینکه گوینده این ادعا کیست نیازمند تتبع در جراید آن دوران است، که فعلا در اختیار راقم نیست.

۱۴۷) بنگرید به صور مختلف مسئله در التنبیه الثامن: فی بیان مجری قاعدة «الناس مسلطون علی اموالهم» و مورد تعارض لاضرر معها (ابجنوردی، القواعدالفقهیة، ج۱ ص۲۴۵-۲۴۲.

۱۴۸) «السابعة. لو غصب أرضا فزرعها أو غرسها فالزرع و نماؤه للزارع وعليه أجرة الأرض و إزالة غرسه و زرعه و طم الحفر و أرش الأرض إن نقصت» (المحقق الحلی، شرائ الاسلام، کتاب الغصب، ج۳ ص۱۹۶)

۱۴۹) اینکه گوینده این ادعا کیست نیازمند تتبع در جراید آن دوران است، که فعلا در اختیار راقم نیست.

۱۵۰) الشیخ محمد حسن النجفی، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام، ج۳۷، ص۲۰۵.

۱۵۱)  اینکه گوینده این ادعا کیست نیازمند تتبع در جراید آن دوران است، که فعلا در اختیار راقم نیست.

۱۵۲) در الف و ب فتوا.

۱۵۳) در ب [بعضی] اضافه شده است.

۱۵۴) عبارت «که در میان پاسداران و گردانندگان جهاد سازندگی کم نیستند افتاد» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور شانزدهم)

۱۵۵) در ب عبارت اینگونه درج شده: «داد و نتیجه آن شد که در مواردی روستائیان». از این کلمات فقط روستائیان متعلق به نویسنده است و بقیه کلمات توسط مصحح بدون هرگونه تذکری اضافه شده، علاوه برآن کلمه «نادان» هم بدون هیچ توضیحی کم شده است. (سانسور هفدهم)

۱۵۶) یعنی زمینهای آباد.

۱۵۷)  «من به دولت راجع به مجانى كردن آب و برق و بعضى چيزهاى ديگر فعلًا براى طبقات كم بضاعتى كه در اثر تبعيضات خانمان برانداز رژيم شاهنشاهى دچار محروميت شده‏اند- و با برپايى حكومت اسلامى به اميد خدا اين محروميتها برطرف خواهد شد-سفارش اكيد نمودم كه عمل خواهد شد.(سخنرانی ۹ اسفند ۱۳۵۷،در منزل محمود بروجردی با عنوان چهارده توصیه درباره انقلاب و مسائل داخلی)؛ «آب و برق را مجانى مى‏كنيم براى طبقه مستمند، اتوبوس را مجانى مى‏كنيم براى طبقه مستمند، دلخوش به اين مقدار نباشيد. معنويات شما را، روحيات شما را عظمت مى‏دهيم‏… »( سخنراني ۱۰ اسفند ۵۷ در مدرسه فيضيه قم با عنوان تبیین مبارزات ملت ایران)؛ «هر چه زودتر بايد مشكل مسكن براى بى‏خانمانها و فقراى ايران حل گردد؛ و براى هر خانواده، مسكن مورد نيازشان تأمين شود، آب و برق براى فقرا و بى‏بضاعتها بايد مجانى گردد.» (سخنرانی۱۱ اسفند ۱۳۵۷، مدرسه فیضیه قم، با عنوان مشکل مسکن مردم، صحيفه امام، ج۶)

۱۵۸) در الف و ب «مارکسیست» درج شده که نادرست است.

۱۵۹) در فرهنگ مارکسیستی استثمار یا بهره کشی فرد از فرد به معنی به دست آوردن مجانی محصول کار یک فرد از جانب فردی که صاحب خصوصی وسائل تولید است. علت استثمار عبارتست از مالکیت خصوصی بر وسائل تولید. برای الغای آن باید همه وسائل تولیدی از مالکیت خصوصی خارج شود تا نتیجه کار و زحمت  زحمتکشان به جیب کسی دیگر نرود. این امریست که در دوران سوسیالیسم صورت می پذیرد.

۱۶۰) السید الیزدی، العروة الوثقی، کتاب الاجارة، ج۵ ص۱۴۴-۷.

۱۶۱) سورۀ نحل ۷۱. ترجمه: خداوند بعضی از شما را بر بعضی دیگر از نظر روزی برتری داد (چرا که استعدادها و تلاشهایتان متفاوت است).

۱۶۲) رعد ۲۶. ترجمه: خدا روزی را برای هر کس بخواهد (و شایسته بداند) وسیع، برای هر کس بخواهد (و مصلحت بداند،) تنگ قرارمی‌دهد.

۱۶۳) عبارت «سپاه پاسداران و دانشجویان مسلمان پیرو  خط امام و» با نقطه چین از ب حذف شده است. (سانسور هجدهم)

۱۶۴) مراد از هیئت‌های هفت نفره هیئت‌های واگذری زمین (موضوع بند ج مصوبه اسفند ۱۳۵۸ شورای انقلاب) متشکل از شخصیتهای حقوقی زیر در مراکز استان است: دو نفر نماینده‌ی وزارت کشاورزی؛ یک نفر نماینده‌ی جهاد سازندگی؛ یک نفر نماینده‌ی حاکم شرع و ولی امر؛ یک نفر نماینده‌ی وزارت کشور؛ دو نفر عضو متغیر که نمایندگان مورد اعتماد اهالی محل می‌باشند، یا نظارت نماینده‌ی استانداری توسط مردم. ظاهرا مراد از هیئت‌های (سه نفری و) پنج نفری هیئت‌های توزیع عادلانه آب زیر نظر وزارت نیرو بوده است.

۱۶۵) منظور ترکمن صحراست.

۱۶۶) عبارت مذکور ترکیب دو حدیث زیر است: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع): كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ (الکلینی، الکافی، کتاب الایمان و الکفر، ۳۷. باب الورع، حدیث ۱۴، ج۳ ص۲۰۲ طبع دارالحدیث)؛ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد (ع): أَنَّهُ قَالَ فِي حَدِيث أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ اجْتِنَابِ مَعَاصِيهِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ لِمَنِ ائْتَمَنَكُمْ وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْ صَحِبْتُمُوهُ وَ أَنْ تَكُونُوا لَنَا دُعَاةً صَامِتِينَ فَقَالُوا يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَيْفَ نَدْعُو إِلَيْكُمْ وَ نَحْنُ صُمُوتٌ قَالَ تَعْمَلُونَ بِمَا أَمَرْنَاكُمْ بِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطَاعَةِ اللَّهِ وَ تَتَنَاهَوْنَ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ تُعَامِلُونَ النَّاسَ بِالصِّدْقِ وَ الْعَدْلِ وَ تُؤَدُّونَ الْأَمَانَةَ وَ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَا يَطَّلِعُ النَّاسُ مِنْكُمْ إِلَّا عَلَى خَيْر ( النعمان المغربی، دعائم الإسلام، ذکر وصایا الأئمة، ج۱ ص۵۶)

۱۶۷) گلستان سعدی، باب هشتم: در آداب صحبت، بخش ۴۹.

۱۶۸) مصاحبه مورخ ۱۲ آبان ۱۳۵۸ در زنجان، مندرج در کتاب یادگاری ماندگار، پاسخ به پرسش ششم، ص۳۳۳. این قسمت بیانیه نقل به معنی مصاحبه است، نه نقل کلمه به کلمه، اما مضمون عینا یکی است و برخی جملات نیز به لفظ واحدی در هر دو به چشم می خورد.

۱۶۹) از زمان استقرار جمهوری اسلامی تا زمان نگارش نامه ( یعنی در کمتر از ۲۱ ماه) پنج نفر به ترتیب ذیل وزیر یا سرپرست وزارت خارجه بوده اند: کریم سنجابی (۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا ۲۷ فروردین ۱۳۵۸)؛ ابراهیم یزدی (۴ اردیبهشت تا ۱۴ آبان ۱۳۵۸)؛ ابوالحسن بنی صدر (سرپرست، ۱۸ آبان تا ۸ آذر ۱۳۵۸)، صادق قطب زاده (۸ آذر ۱۳۵۸ تا مرداد ۱۳۵۹) و محمدکریم خداپناهی (سرپرست، شهریور تا اسفند ۱۳۵۹).

۱۷۰) متن در الف و ب روان نیست، و به احتمال بسیار قوی افتادگی دارد. عبارت داخل کروشه را از متن مصاحبه عینا نقل کردم، یعنی کلمات داخل کروشه متعلق به خود نویسنده است. متأسفانه این موضع مصاحبه هم چندان روان نیست!

۱۷۱) در الف و ب واژه «که» در اینجا آمده، برای روانی متن آن را حذف کردم.

۱۷۲) پایان قسمت منقول از مصاحبه.