۱. فلسفه نمرده است. دامنه‌ی اقتدارش بسیار کوچکتر و در عین حال عمیق تر شده است. ادراک آدمی به حواس او منحصر نمی شود و تجربه‌ی حسی یگانه مجرای دانش بشری نیست. علوم تجربی علیرغم پیشرفت شگرفشان به پاره‌ای از پرسشهای انسانی پاسخ داده اند. اما پاسخ به پرسشهای اساسی از قلمرو حس و تجربه و علم تجربی بیرون است.
بیشک فلسفه نمی تواند دستاوردهای جدید علوم تجربی را نادیده بگیرد. فهم بشر از جهان و ساختمان آن در تصحیح تفکر فلسفی او مؤثر بوده است. اما فروکاهش فلسفه به فیزیک کاری نادرست است. پوزیتیویسم منطقی و بی معنی و مهمل دانستن گزاره‌های غیرعلمی رویکرد فلسفی شکست خورده‌ای است. نظریه‌ی «فلسفه مرده است» فرزند مرده‌ی این رویکرد بیمار فلسفی است. دعاوی فیزیک خارج از قلمرو عالم ماده بی اعتبار است.

۲. فلسفه دانش تبیین عقلانی است. دانش پرسیدن از اساسی ترین نیازهای معرفتی آدمی است. فلسفه پرسش از وجود است، کلی ترین و عام ترین پرسشها از هستی و نیستی، از هستی و چیستی، از ضرورت و امکان. فلسفه حداقل دو بخش دارد. یکی تعیین قلمرو و تبیین فلسفه‌ی دیگر علوم. فلسفه‌ی علوم تجربی، فلسفه‌ی علوم اجتماعی، فلسفه‌ی زبان، فلسفه‌ی تاریخ، فلسفه‌ی اخلاق، فلسفه‌ی حقوق، فلسفه‌ی هنر، فلسفه سیاست، فلسفه‌ی ورزش، فلسفه‌ی دین و …. این بخش فلسفه نسبت به گذشته بسیار قوی تر، فربه تر، پویاتر و بانشاط تر است.
این بخش از فلسفه نه تنها فعال تر و گسترده تر و عمیق تر از سابق است، بلکه می توان گفت یکی از پیشرفته ترین دانشهای انسان معاصر است. این بخشها بسیاری پرسشهای تازه برای بشر مطرح کرده، به برخی پرسشها پاسخهای عمیق تری داده، در پاسخ برخی پرسشها هم به محدودیت دانش بشری و عجز او واقف شده است.
فلسفه متواضع است. به اموری که نمی داند و نمی تواند هم بداند اذعان دارد و لذا به غرورهای کاذب علمی کمتر مبتلا شده است. عقلانیت نقاد در حوزه‌ی جهان معقول خوش درخشیده است. فلسفه در این حوزه نه تنها نمرده که سرزنده تر از گذشته پرسش جدید می آفریند، نقد و تبیین می کند و حیات پرنشاط عقلانی خود ادامه می دهد.

۳. بخش دیگر فلسفه متافیزیک است و پرسش از اینکه از کجا آمده ایم و به کجا می رویم و آمدنمان بهر چه بوده است؟ پرسش از زندگی و مرگ، پرسش از خدا و جهان پس از مرگ، پرسش از سعادت و شقاوت. این بخش در دوران جدید با رقبای قدری مواجه است و مبارزه‌ای نفس گیر از هر دو سو ادامه دارد. مدافعان و منکران متافیزیک بر نشاط و سرزندگی این بخش افزوده اند و به دلیل اقامه‌ی براهین فلسفی موافق و مخالف این حوزه هم حوزه‌ای پرجاذبه و پرتحرک است.
زمانی می توان از مرگ خدا، مرگ متافیزیک و مرگ الهیات فلسفی دم زد که مخالفان خدا، متافیزیک و الهیات فلسفی سیطره‌ی بلامنازعی یافته باشند و مدافعان خدا، متافیزیک و الهیات فلسفی را کلا خلع سلاح کرده باشند. این البته آرزوی مخالفان متافزیک و الهیات فلسفی و خداست، اما تا کنون جامه‌ی عمل نپوشیده است و در حد اطلاعات فلسفی من تا آینده‌ای دور هم جامه‌ی عمل نخواهد پوشید.

۴. لذا می توانم بگویم فلسفه در عصر حاضر نه تنها کارکرد تبیینی خود را حفظ کرده است بلکه در حوزه‌ی فلسفه‌ی علوم این کارکرد به مراتب گسترده تر و در حوزه‌ی متافیزیک محدودتر اما عمیق تر و واقع بینانه تر شده است.
انسان امروز همچنان به فلسفه و فلسفیدن نیاز دارد، چرا که گوهر عقل به عنوان مهمترین خصیصه‌ی انسانی را با خود دارد. تا عقل هست فلسفه و فلسفیدن هست، پرسش و تبیین عقلانی هست. پرسشهای فراوانی است که همچنان تامل و پاسخ می طلبند.
فلسفه با ماهیت پرسش گونه‌ی خود در عصر حاضر به ما می آموزد گره‌ها کجاست، کدام پاسخهای پیشین ناتمام است، و کدام گره‌ها هنوز ناگشودنی است. فلسفه همچنان در گره گشائی های معرفت‌شناختی و وجودشناختی حرف اول را می زند. در گره‌گشائی فلسفه‌ی علوم نیز جز مراجعه به فلسفه چاره ای نیست. در گره‌گشائی و گره نمائی های متافیزیک نیز نیز فلسفه همچنان مقتدر است.
دانستن و اندیشیدن و پی بردن از یک سو لذت دارد و چه لذتی بالاتر از حل یک مسئله‌ی علمی یا فلسفی؟ و از سوی دیگر رنج دارد. هر چه بیشتر بدانی بیشتر رنج می بری. اما از این رنج چاره ای نیست با جان آدمی عجین است. از چنین رنجی باید استقبال کرد. این بهای انسانیت است!

 

۱۰ آذر ۱۳۹۲