فایل صوتی

شرح گلشن راز

شیخ محمود شبستری

جلسه سوم. چیستی فکر

 

شرح ابیات شماره ۷۰ تا ۱۱۰ شامل پاسخ به سؤال اول و موضوع آن چیستی تفکر است. شبستری در این چهل بیت تفکر فلسفی را نقد و از فکر به شیوه عرفا دفاع کرده است.

 

سؤال اول

[۷۰] نخست از فکر خویشم در تحیر /  چه چیز است آن که خوانندش تفکر

چهار بیت آغازین سید حسینی چنین است:

[۱] ز اهل دانش و ارباب معنی / سؤالی دارم اندر باب معنی

[۲] ز اسرار حقیقت مشکلی چند / بگویم در حضور هر خردمند

[۳] نخست از فکر خویشم در تحیر / چه چیز است آنکه گویندش تفکر

[۴] چه بوُد آغاز فکرت را نشانی / سرانجام تفکر را چه خوانی

شبستری تنها بیت سوم را در منظومه خود نقل کرده است.

اول چیزی که بر انسان مکلف واجب است معرفت خداوند است. معرفت یا استدلالی است یا کشفی. استدلالی طلب دلیل است از مصنوع به صانع، و کشف رفع حجاب مصنوع است از جمال صانع. این هر دو طریق معبر به فکر است، چرا که فکر سیر از ظاهر به باطن و از صورت به معنی است، لذا سؤالات را از تفکر آغاز کرد: نخستین مشکلم که از آن در حیرتم خود آن چیزی است که محققان تفکر می نامند. از آنجا معرفت خداوند موقوف بر معرفت تفکر است، پس معرفت تفکر هم عقلا واجب است. فکر با چه شروع و به چه خاتمه می یابد؟ شبستری در سی و نه بیت به این سؤال پاسخ می دهد.

 

جواب

[۷۱] مرا گفتی بگو چِبْوَد تفکر /  کز این معنی بماندم در تحیر

از من پرسیده ای که تفکر چیست واز معنی تفکرمتحیر شده ای. پرسش را با عبارتی دیگر تکرار کرد تا سائل با شوق بیشتری پاسخ را دنبال کند.

 

[۷۲] تفکر رفتن از باطل سوی حق /  به جِزوْ اندر بدیدن کلِّ مطلق

تفکر نزد عرفا رفتن سالک به سیر کشفی از کثرات و تعینات (که حقیقتا باطلند یعنی عدمند) به سوی حق یعنی وحدت وجود مطلق (حق حقیقی) و این رفتن عبارت از وصول سالک به مقام فناء فی الله و ومحو و متلاشی گشتن ذرات کائنات در اشعه نور وحدت ذات. مصرع دوم اشاره به به نهایت کمال معرفت یعنی بقاء بالله است که اشیاء را غیبا و شهادتا مظهر یک حقیقت بیند و شناسد ، هر جا به نوعی و طوری ظهور کرده است. سالک در هر جزوی کل حقیقی را می بیند.

 

[۷۳] حکیمان کاندرین کردند تصنیف /  چنین گویند در هنگام تعریف

بعد از تعریف تفکر به اصطلاح اهل تحقیق از ارباب کشف و شهود مبادرت به تعریف آن به طریق أصحاب نظر و استدلال یعنی حکما می کند.

 

[۷۴] که چون حاصل شود در دل تصور /  نخستین نام وی باشد تذکر

دل: نفس ناطقه، محل تفصیل معانی. تصور: صورت حاصله در ذهن، علم، خطور صورت در دل. نخستین نام تصور تذکر است. کسی که می خواهد از طریق استدلال مجهولی را معلوم کند اول مبادی مطلوب را تحصیل می کند تا به وسیله آن مبادی معلومه مجهول را معلوم کند. این تصور مبادی معلوم را تذکر می خوانند، چرا که از آن غافل بوده اکنون جهت استعلام مجهول آنرا بیاد آورده است. لازم به ذکر است ادراک معلومات بر وجه کلی ذاتی نفس ناطقه است، اما به واسطه غواشی و عوایق امکانی و بدنی آن مدرکات فراموش می شوند، با اعراض از موانع  آن معلومات را متذکر می شود.

 

[۷۵] وز او چون بُگذری هنگامِ فِکرت /  بوَد نامِ وی اندر عرفْ عَبْرَت

اما در استعلام مجهول مطلوب مجرد تذکر ان مبادی کافی نیست و محتاج ملاحظه و تامل دیگری است: چون به هنگام تفکر برای استعلام مجهول مطلوب از تصور مبادی مطلوب بگذری و تامل نمایی که در مجهول تصوری یا تصدیقی به چه کیفیت باید پیش روی تا به دانستن مطلوب یا نتیجه برسی نام آن تصور که تذکر بود به این اعتبار عبرت خوانده می شود. عبرت از عبور است، لذا پل بر رودخانه را معبر می گویند چون از آن می گذرند. اینجا نیز حکیم با درگذشتن از تصور مبادی به افاده مطلوب نایل می آید.

 

[۷۶] تصوّرْ کان بود بهرِ تدبر / به نزدِ اهلِ عقل آمدْ تفکّر

تصور مبادی (تذکر و عبرت) که با تدبر به قصد استعلام مجهول مطلوب صورت می گیرد، نزد اهل عقل (ارباب استدلال) تفکر خوانده می شود.

 

[۷۷] ز ترتیبِ تصوّرهایِ معلوم /  شود تصدیقِ نامفهومْ مفهوم

تعریف تفکر در نزد حکما: ترتیب أمور معلومه که متادی به استعلام مجهول گردد. کسب مجهول از هر معلومی ممکن نیست. باید تناسبی بین معلوم و مجهول باشد. در معلومات مناسب هم ترتیب خاصی لازم است، در این صورت تصدیق مطلوب نامفهوم مفهوم می شود. مفهوم و نامفهوم: معلوم ونامعلوم.

مجهول تصوری از معلوم تصوری بدست می آید و مجهول تصدیقی مکتسب از معلوم تصدیقی است. اما اینکه تصور از تصدیق و تصدیق از تصور بدست نمی آید دلیلی بر آن نیست و محتمل است.

حصول تصدیق موقوف بر تصور موضوع، تصور محمول و تصور نسبت بینهماست، با رعایت ترتیب، تصدیق (معنای لغوی نه منطقی) مجهول معلوم می شود. اگر تصدیق منطقی مراد بود ترتیب معلوم تصدیقی لازم بود.

 

[۷۸] مقدَّم چون پدر، تالی چو مادر /  نتیجه چیست؟ فرزندْ ای برادر

ترتیب در تصدیقیات: در قضایای حملیه مقدمه صغری و کبری مقدم و تالی لغویند و در قضایای شرطیه مقدمتین مقدم و تالی اصطلاحی. مقدم همچون پدر و تالی همانند مادر که در حد وسط ازدواج می کنند و نتیجه فرزند این ازدواج است.

 

[۷۹] ولی ترتیبِ مذکور از چه و چون /  بوَد محتاجِ استعمالِ قانون

ترتیب یادشده بین مقدم و تالی با جزئیاتش محتاج استعمال قانون است. قانون امر کلی است که قابل انطباق بر جمیع جزئیات خود است، و احکام آن جزئیات به وی دانسته می شود. مراد از قانون در اینجا منطق است: آلة قانونیة تعصم مراعاته الذهن عن الخطاء فی الفکر. در منطق طریق تحصیل مجهول تصوری از معلوم تصوری و مجهول تصدیقی از معلوم تصدیقی تبیین شده است.

 

[۸۰] دگرباره در آن چون نیست تأیید / هر آئینه که باشد محضِ تقلید

برآن ترتیب مخصوص که بر طبق قواعد منطقی واقع می شود اگر چنانچه تاییدات الهی (یعنی استعداد فطری و صفای باطن) منضم نشود و دل به انوار تجلیات الهی منور نگردد، از ترتیب دلایل و ترکیب حجج و براهین غیر از تقلید محض حاصل نخواهد شد.

 

[۸۱] رهی دور و دراز است این رها کن /  چو موسی یک نَفَس ترکِ عصا کن

راه استدلال و ادراک حقایق اشیاء در غایت صعوبت، و معرفت ذات و صفات متعالیه الهیه از قبیل مستحیلاتست و تحصیل معرفت حقیقی جز به طریق تصفیه و تجلیه قلب نمی توان کرد، و تصفیه موقوف به نفی ماسوی الله است. در طریق استدلال (اثبات مدلول با ادله و براهین) دلیل موضح مدلول است، اما پیش عارف دلیل حجاب مدلول است.

مراد از عصا در اینجا دلیل است، چرا که عصا در راه رفتن دست آویز نابیناست، نابینایان کشف و شهود (یعنی پیروان حکمت و استدلال) هم با عصای دلیل راه معرفت می روند.

تا موسی در برابر فرعون أقامه دلیل می کرد که رب السموات والأرض فرعون مسلم نمی داشت و می گفت: «ان رسولکم الذی اُرسل الیکم لمجنون» (شعراء ۲۷). چون موسی به حکم «وان الق عصاک» عصای استدلال بینداخت، نور وحدت از پس حجاب مظاهر ظاهر شد و کوششهای فرعون را متلاشی کرد: فاذا هی تلقف ما یافکون. (اعراف ۱۱۴)

طالب حق نیز باید ترک طریق استدلال کرده با ارشاد مرشد دل از اغیار پاک کرده تا به جمال محبوب حقیقی نایل آید.

 

[۸۲] درآ در وادیِ أَیْمَن زمانی /  شنو «إنّی أنا الله» بی‌گمانی

این بیت اقتباس از این آیه است: نُودِيَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَا مُوسَىٰ إِنِّي أَنَا اللَّـهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (قصص ۳۰) «از کرانه راست درّه، در آن سرزمین پر برکت، از میان یک درخت ندا داده شد که: «ای موسی! منم خداوند، پروردگار جهانیان!»

وادی ایمن طریق تصفیه قلب و تحلیه روح است. بقعه مبارکه نشئه انسان کامل. در طریق تصفیه در آ و مرآت دل را از زنگار اغیار پاک و مصفا گردان تا بی تردید به سمع ندای انی انا الله نائل آیی و خود و خدا را ببینی و بشناسی.

 

[۸۳] محقِق را که از وحدت شهود است /  نخستین نظْرَه بر نورِ وجود است

محقق کسی است که معرفت توحید الهی را از طریق شهود و کشف تحصیل کرده باشد نه از رهگذر حجت و برهان. و در مشاهده جمیع اشیاء نظر اولش بر نور وجود واحد مطلق است.

 

[۸۴] دلی کز معرفت نور و صفا دید /  ز هر چیزی که دید، اوّل خدا دید

عارفی که به مرتبه شهود ذات و صفات رسیده دلش به نور معرفت منور و از غیر مصفی شده در نتیجه هر چیزی را که مشاهده می کند اول خدا را می بینید. چرا که او به خود خود ظاهر است و ماسوی به او ظاهر شوند. در بیت قبل فرمود: «نخستین نظْره بر نورِ وجود است»، در این بیت می فرماید: «ز هر چیزی که دید اوّل خدا دید» تا واضح شود خدا همان وجود است. هر کسی به مقامی از این شهود وجود رسیده است. یکی می گوید: «ما رأیت شیئا الا ورأیت الله قبله»، مرتبه ذوالعین که حق را ظاهر و خلق را باطن می بیند. دیگری می گوید: «ما رأیت شیئا الا ورأیت الله بعده»، که اول پرده بعد پشت پرده را می بیند، مرتبه ذوالعقل که خلق را ظاهر و حق را باطن. سومی: «ما رأیت شیئا الا ورأیت الله فیه»، و چهارمی: «ما رأیت شیئا الا ورأیت الله معه»، که مقام اتحاد ظاهر و مظهر است. به مرتبه معه و فیه ذوالعقل والعین گفته اند.

 

[۸۵] بوَد فکرِ نکو را شرط تجرید /  پس آنگه لَمْعه‌ای از نورِ تأیید

نزد هر دو طایفه استدلال و شهود شرط تفکر صحیح لازم تجرید از موانع است، سپس با لَمعه ای (درخشش، پرتو) از برق تاییدات الهی کمال بالقوه به بالفعل تبدیل می شود.

اگر از جانب معشوق نباشد کششی /  کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.

مراد از تجرید در طریق استدلال تجرید ذهن از عُقلات  است تا موجب حصول به مطلوب شود. نزد ارباب طریقت ترک اشتغالات دنیوی و اعراض از بازدارنده ها:

هرچه مانع آیدت از یاد دوست / از علی بشنو که آن طاغوت توست

 

[۸۶] هر آن کس را که ایزَد راه ننمود /  ز استعمالِ منطق هیچ نگشود

هر کس که در طریق معرفت الهی به مجرد عقل بی ارشاد و متابعت مرشد الهی قدم نهد با به کار گیری علم منطق مشکلی را نمی گشاید .

 

[۸۷] حکیم فلسفی چون هست حیران /  نمی‌بیند ز اشیا جز که امکان

حکیم فلسفی (طریق استدلال عقلی) که به شهود مؤثر در اثر نرسیده و در شناخت حق حیران است در عالم کثرت جز امکان بر او معلوم نشده است، لذا از ممکن به واجب و از اثر به موثر استدلال می کند.

 

[۸۸] از امکان می‌کند اثباتِ واجب / از این حیران شد اندر ذات واجب

واجب الوجود وجود اقتضای ذات اوست، ممکن الوجود در موجودیت محتاج غیر است و علت احتیاج ممکن به مؤثر امکان است. پس حکیم استدلالی با تمسک به امکان وجود واجب را اثبات می کند. پس از اثبات ذات واجب از طریق ممکن در معرفت ذات واجب حیران می باشند چرا که لازم است در ذات مدلول چیزی از دلیل باشد و لذا مقدمات دلایل عقلیه مشتمل بر نتیجه اند. چون ذات ممکن نزد ایشان از هر وجه خلاف ذات واجب است پس دلیل مشتمل بر مدلول نیست پس حیرت زده و سرگردان می شوند.

 

[۸۹] گهی از دَوْر دارد سیرِ معکوس / گهی اندر تسلسلْ گشت محبوس

دور توقف بر ما یتوقف علیه الشیء است. تسلسل استناد سلسله علل به بی نهایت. ممکن نسبت به وجود و عدم علی السویه است. اگر علت ممکن واجب نباشد و ممکن باشد از دو حال خالی نیست، این ممکن دوم یا همین ممکن اول است یا ممکن دیگر. شق اول دور است و شق دوم منجر به تسلسل. در دور ممکن اول موقوف به ممکن دوم (علیت) و ممکن دوم موقوف به ممکن اول (عینیت) و این است سیر معکوس.

 

[۹۰] چو عقلش کرد در هستی توغّل /  فرو پیچید پایش در تسلسل

چون عقل فلسفی در هستی (أمور موجود در خارج) توغل کرد (توغل: فرو رفتن در امری، تعمق کردن) سلسله تسلسل در پای تفکر فلسفی پیچید و به واجب الوجود قائل شد تا به دور یا تسلسل دچار نشود. اما معرفت حقیقی که از نفی غیر میسر است (نه به اثبات) برایش حاصل نشد.

 

[۹۱] ظهور جملهٔ اشیا به ضدّ است /  ولی حق را نه مانند و نه نِدّ است

تعرف الاشیاء باضدادها. عدم ذاتی ما آیینه وجود حق است و عجز و افتقار ما آئینه قدرت و غنای حق.

معرفت از چیزی به چیزی یا به مماثلت در ذات و صفات است یا به تضاد، اما حق تعالی که در الوهیت نه مثل دارد نه ضد. أصلا غیری نیست که واسطه و سبب ظهور حق شود. شناخت حق به اشیاء جهل حقیقی است. اشیاء را به حق می شناسند. ندّ: همتا، شبیه و نظیر.

 

[۹۲] چو نبْوَد ذات حق را ضدّ و همتا /  ندانم تا چگونه دانی او را

عدم ضد و ندّ (مثل و همتا) موجب خفا و عدم ظهور شیء است. ذات حق مشابه و مماثلی ندارد، هرچه هست همه اوست و غیر او موجود نیست. فلسفی که منور به نور مشاهده نشده چگونه حق را خواهد شناخت؟

 

[۹۳] ندارد ممکن از واجب نمونه /  چگونه داندش، آخَر چگونه؟

ذات واجب با ممکن ما به الاشتراکی ندارد تا وسیله معرفت واجب شود. واجب وجود مطلق است و ممکن فی ذاته عدم و وجودش اضافه ای بیش نیست، و ذات و صفات و أفعال اشیاء همه معکوس ذات و صفات و أفعال الهی اند. دلیل می باید از مدلول اجلی و اظهر باشد. ممکن چگونه دلیل واجب شود؟! پس دانش ارباب استدلال منجربه یقین نمی شود.

 

[۹۴] زهی نادان که او خورشیدِ تابان /  به نور شمع جوید در بیابان

وجود ممکن پرتوی از خورشید تابان واجب الوجود است و جمیع اشیاء به نور آن حضرت ظاهر و هویدا شده اند. آنکه در بیابان در روز روشن که مانعی نیست خورشید تابان را با نور شمع (که آن نیز مقتبس از نور آفتاب است) طلب می کند نادانی بیش نیست.

 

 تمثیل

[۹۵] اگر خورشید بر یک حال بودی / شعاع او به یک مِنوال بودی

اگر (نسبت زمین و) خورشید بر یک حال بود و شعاع آن هم بریک منوال بود و طلوع و غروب و زوال و تغیری در کار نبود، (در حالی که چنین نیست)

 

[۹۶] ندانستی کسی کین پرتوِ اوست / نبودی هیچ فرق از مغزْ تا پوست

جواب شرط بیت قبل: در این صورت کسی نمی دانست که این روشنایی در عالم از پرتو خورشید است، و فرقی بین مغز (اصل یعنی آفتاب) و پوست (فرع یعنی عالم) نمی ماند، و می پنداشتند که عالم به نور خود روشن است و در نورانیت محتاج غیر نیست.  

 

[۹۷] جهان جمله فروغِ نور حق دان / حق اندر وی ز پیدایی است پنهان

جهان از حیث ذات ظلمت و عدم است، و هستیان فروغ و روشنی نور وجود حق است. همچنانکه استتار موجب خفاء است، غایت ظهور نیز موجب خفاء است. نور خورشید ذات احدیت از غایت ظهور در پرتو خویش مخفی می نماید.

 

[۹۸] چو نورِ حق ندارد نَقل و تحویل / نیابد ذات او تغییر و تبدیل

چون مقرر شد که تغیر و انتقال سبب ظهور نور خورشید گشته می فرماید: چون نور وجود حق متوالیا به تجلی شهودی در مرایای ماهیات ممکنه تابانست، و فیض این تجلی هرگز از ذات فیاض علی الاطلاق منقطع نمی گردد، لذا نقل و تحویل در آن راه ندارد، و در نور الهی و تجلی نامتناهی تغییر و تبدیل نیست.

 

[۹۹] تو پنداری جهان خود هست دائم / به ذات خویشتن پیوسته قائم

از دوام فیض و ظهور نور الهی بر وتیره واحد صاحبان عقول ضعیفه پنداشته اند چون تخلف معلول از علت تامه جایز نیست، عالم قدیم و قائم به ذات است. (حال آنکه عالم قدیم زمانی و حادث ذاتی است)

 

[۱۰۰] کسی کو عقل دوراندیش دارد / بسی سرگشتگی در پیش دارد

مراد از عقل قوه عاقله نظریه مراد است. این عقل در کشف مجهول از طریق مبادی معلوم موقوف بر مقدمات بسیار است لذا دوراندیش خوانده شده است. اما این عقل وسیله معرفت تام نمی شود لذا این طریق منجر به سرگشتگی است، و مقصود حقیقی مجهول می ماند.

 

[۱۰۱] ز دوراندیشیِ عقلِ فضولی / یکی شد فلسفی، دیگر حُلولی

از دوراندیشی (اندیشه دور از حقیقت) عقل فضولی که وجود اشیاء را غیر از وجود حق تصور نموده، در تبیین این تغایر موهوم آراء مختلفی باعث شده است، از جمله گروهی به علیت واجب الوجود و معلولیت وجود ممکن قائل گشته اند، اینها را فلسفی می گویند. گروه دوم حلولی که قائل به حلول حق به ذات و صفات در نشئه انسان کامل شده اند از قبیل نصاری در مورد عیسی (ع)، نُصیریه در مورد علی (ع) و جهله صوفیه. در حالی که توحید حقیقی جز به کشف و شهود میسر نیست.

 

[۱۰۲] خِرَد را نیست تابِ نورِ آن روی / بُرو از بهرِ او چشمی دگر جوی

چون عقل تاب نگریستن به نور جمال حضرت ذوالجلال را ندارد، ای طالب دیدار برو و دیده دیگر برای مشاهده جمال او بطلب. یعنی بجای استدلال دیده دل (بصیرت) را بجو.

 

[۱۰۳] دو چشم فلسفی چون بوُد أَحوَل / ز وحدت دیدن حقّ شد معطّل

چون حکیم فلسفی احول ( لوچ، دوبین، یک چیز را دو می بیند) وجود حق را که واحد است دو وجود (واجب و ممکن) می بیند، لاجرم وحدت حقیقی را ندیده و از از ذوق شهود توحید محروم گشته است.

 

[۱۰۴] ز نابینایی آمد رأیِ تشبیه / ز یک چشمی است ادراکاتِ تنزیه

مشبهه قائل به جسمانیت حق تعالی بوده اند در جهت فوق محاذی یا مماس عرش. منشأ آراء مشبهه نابینایی از حق است، می‌پندارند حق در ذات یا صفات یا هر دو مانند اجسام است، و ذات و صفات اشیاء غیر ذات و صفات حق است، پس مطلقا در ذات و صفات تشبیهی هستند و توحید تنزیهی را ندیده اند.

تنزیه تقدیس ذات حق است از صفات نقص یا از صفات ممکنات مطلقا. منزِّه را یک چشم خوانده اند زیرا ذات حق را به صفت تنزیه دانسته است، اما از حیثیت ظهور در مظاهر او را ندیده و ندانسته است. منزّهه و مشبّهه تنها به یک جنبه از حقیقت از معرفت الله قاصرند.

آنکه جمع بین تشبیه و تنزیه کرده و می گوید حق از تمام تعینات منزه است چون در آن مرتبه غیریت و اثنینیت نیست، و حق مشبه به جمیع تعینات است چرا که به صورت هر شیء ظاهر شده و به نفس هر تعینی تجلی کرده است. عارف بالله به هر دو چشم بیناست.

 

[۱۰۵] تناسخ زان سبب کفر است و باطل / که آن از تنگ چشمی گشت حاصل

تکرار در تجلی الهی واقع نیست. تناسخ انتقال روح از بدن عنصری به بدن عنصری دیگر چه اعلی چه ادنی می باشد. تناسخ از آن جهت کفر و باطل است که از تنگ چشمی حاصل شده و وسعت میدان فیض و ظهورات الهی را ندیده گرفته است. تناسخیه بدن مادی را مَظهر روح دانسته از بدن مثالی برزخی غافل و به معاد جسمانی اخروی کافرند. نفوس را قدیم و منحصر در عدد متناهی می دانند که همان نفوس مکرره دائما به بدنهای مستعد متعلق می شوند. آنها أرواح در بقا محتاج بدن جسمانی می پندارند و منکر حیات روحانی مجرد هستند.

 

[۱۰۶] چو أَکمَه بی‌نصیب از هر کمال است / کسی کو را طریق اعتزال است

معتزله می گویند در دنیا و آخرت دیدن حق تعالی ممکن نیست، ثانیا بنده را خالق اعمال خود می دانند (برخلاف معتزله که به کسب قائلند)، ثالثا خیر را از حق تعالی می دانند و شر را از نفس آدمی، رابعا مرتکب کبیره نه مومن است نه کافر بلکه دارای منزلة بین المنزلتین است. واصل بن عطا از شاگردان حسن بصری بود. استاد بعد از شنیدن نظر اخیر گفت اعتزل منا واصل. بر این نام مشهور شدند.

همچنانکه کورمادرزاد (اکمه) قابلیت رؤیت اشیاء ندارد و معالجه پذیر نیست ، طایفه معتزله نیز از رؤیت حقایق اشیاء که کمال نفس انسانی به آن است محرومند و مبتلا به کوری بصیرت معالجه ناپذیرند.

 

[۱۰۷] رَمَد دارد دو چشم اهلِ ظاهر / که از ظاهر نبیند جز مظاهر

رمد یکی از بیماری های چشم است که توان دیدن واضح را از چشم می گیرد و چنانکه باید نمی تواند دید. ورمی که در طبقه ملتحمه پدید آید. اهل ظاهر یعنی سرگرمان به علوم ظاهری که در حکم قشر علوم باطن است و به مغز علوم نرسیده اند از لذت شهود محرومند دیده بصیرت ایشان رمد دارد و از ادراک اسرار غیبی عاجزند از ظاهر ممکنات تنها مظاهر را می بینند و حق را متجلی در این مظاهر نمی بینند و نمی دانند که هر چه هست اوست.   

 

[۱۰۸] کلامی، کو ندارد ذوق توحید / به تاریکی دراست از غَیْمِ تقلید

متکلم (عالم به عقاید به ادله عقلیه مؤید به نقل) که ذوق توحید عیانی را درنیافته اند و نور وحدت حقیقی به دیده مکاشفه ندیده و راه معرفت الهی بپای استدلال رفته اند و آنچه از دلایل نقلی به ایشان رسیده به تقلید فراگرفته و به حقیقت آن مطلع نگشته اند  به واسطه ابر (غَیم) تقلید در تاریکی شبهات و شکوک باقی مانده اند و به نور تحقیق و یقین نرسیده اند.

 

[۱۰۹] در او هرچ آن بگفتند از کم و بیش / نشانی داده‌اند از دیدهٔ خویش

چون معرفت و رؤیت هر طایفه بلکه هر فردی خواه به دلیل خواه به کشف بقدر قابلیت و استعداد فطری او تواند بود که «اعطی کل شیء خلقه ثم هدی» طوایف مختلفه در معتقدات هرچه از حق گفاه اند و هر صفت که به ذات آن حضرت از کم و بیش منسوب داشته اند و لکل درجات، همه نشان از دیده خود داده اند و هرچه ایشان دیده اند همه در خور استعداد و قابلیت ایشانست که تجلی حق بر بنده به قدر قابلیت بنده است.

 

[۱۱۰] منزه ذاتش از چند و چِه و چون / «تعالی» شأنُه «عمّا یقولون»

ذات حق منزه از کمیت و ماهیت و کیفیت است و او را با هیچ شیئی نسبتی نیست و هیچ شیئی هم با او نسبتی ندارد، و چون تقید و حصر را پیرامون سرادقات ظهور و اظهارش راه نیست، هرآینه ذات کاملش از معتقدات و مقولات طوایف پراکنده منزه و مقدس و متعالی است. از غایت شمول فیض عامش با همه اشیاء است نه به مقارنت و قوام جمیع اشیاء به اوست بلکه عین همه است. همه طوایف از جهتی راست گفته اند اما جمیع مراتب مشاهده ننموده اند و از حقیقت حال که سریان حق در همه اشیاء است غافل بوده اند. ناظر به آیه ۴۳ سوره اسراء: سُبْحَانَهُ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا (او پاک و برتر است از آنچه آنها می‌گویند، بسیار برتر و منزه‌تر!)

 

محفل فرهنگ و خرد، دانشگاه کارولینای شمالی، چپل هیل

۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۳ اکتبر ۲۰۱۶