چرا اسلام و تشیع؟

این بحث در پی پاسخ به چهارده پرسش درباره اسلام و تشیع است که از من مکررا پرسیده شده است. این پرسشها تمام پرسشهای مرتبط با این دو موضوع نیست، و پاسخهای من هم لزوما جامع همه نکات لازم نمی باشد. می توان گفت این بحث حاوی برخی نکات مقدماتی مرتبط با این دو موضوع در زمان ماست.

یک. در جامعه ما بیشترین انزجار و بدبینی نسبت به اسلام به وجود آمده است و مخصوصا نسل جوان به نوعی از دین زده شده اند. در دنیای امروز نقش و جایگاه دین و التزام به آن، و بعد از آن اسلام و در نهایت تشیع چیست؟

انزجار و بدبینی فرضی نسبت به اسلام در ایران معلول دو عامل اصلی است.

عامل اول عمومی است و اختصاصی به ایران ندارد: کاهش نقش سنتی دین در جهان به دلیل پیشرفت علم، تکنولوژی و ارتباطات. نقش دین در دوران مدرن نسبت به دوران پیشامدرن که عامل اول در زندگی اجتماعی بود کاهش چشمگیری پیدا کرده است. دین دیگر در حوزه هایی مانند ستاره شناسی، پزشکی، سیاست، اقتصاد، و مدیریت مطلقا نقش سابق را ندارد. این کاهش در جوامعی که به لحاظ علمی پیشرفته تر هستند چشمگیرتر بوده است. علاوه بر این شاهد رشد الحاد و خداناباوری در قالب فلسفه های متنوع و نیز سبکهای گوناگون زندگی انسان محور، دنیابسنده و لذت مدار بیش از گذشته هستیم. این کاهشِ نقش سنتیِ دین به معنای بی اهمیت شدن جایگاه دین یا حذف مطلق آن در جهان معاصر نیست. در کشورهای غربی از جمله آمریکا، مسیحیت حتی در سیاست و انتخاب رئیس جمهور نقش دارد. کافی است به موضوعهایی از قبیل سقط جنین، همجنس‌گرایی، و مرگ از روی ترحم توجه شود. امروز در جوامع غربی دین در زندگی شخصی، معنی بخشی به زندگی، و تجویز سبکی خاص از زندگی نقش قابل توجهی در میان پیروان ادیان مختلف دارد، هرچند نباید پنهان کرد که دین رقبای جدی تری نسبت به دوران پیشامدرن دارد که به هیچ وجه قابل نادیده گرفته شدن نیستند.

عامل دوم که مختص ایران است استقرار جمهوری اسلامی و عملکرد آن است. جمهوری اسلامی حکومتی دینی با تلفیقی خاص از دموکراسی زیر چتر تئوکراسی یا نوعی حکومت یکه سالار (اتوکراتیک) و تمامیت خواه به نام اسلام است. جمهوری اسلامی در عمل حکومتی انقلابی است که در آن اقتدار منطقه ای اسلامِ شیعیِ انقلابی بر مصالح ملی و آراء عمومی ایرانیان برتری داشته است. این نظام مبارزه با امپریالیسم به عنوان استکبار جهانی، و صهیونیسم به عنوان عامل اصلی استکبار جهانی در خاورمیانه، «صدور انقلاب» را سرلوحه سیاست خارجی خود کرده است. در سیاست داخلی آزادی شهروندان، حکومت قانون و حاکمیت ملی همواره قربانی سیاست خارجیِ تهاجمی جمهوری اسلامی بوده است.

زمامداران جمهوری اسلامی در تصمیم‌گیری ها و انتخاب افراد برای تصدی سمتهای کلیدی کشور تعهد به موازین ایدئولوژیک و وفاداری به رهبر نظام را بر صلاحیت علمی و تجارب عملی مقدم داشته، در نتیجه نظام با نوعی «ناکارآمدی نهادینه» در سطح تصمیمات ملی مواجه است. علاوه بر آن اتخاذ سیاستهای تهاجمیِ غالبا نسنجیده باعث تحریمهای چندلایه بین المللی و فشارها و محدویتهای متعددی برای مردم خصوصا طبقات کم درآمد و حتی متوسط شده است. این دو گونه نارضایتیِ روزافزون از نظام سیاسی علی الاغلب به پای دین و مذهب نوشته می شود. این انتساب به دلیل توجیه هرچیزی در جمهوری اسلامی به امور دینی و مذهبی امری متعارف و موجه است. اینکه سیاست، اقتصاد، مدیریت، فرهنگ، و قوانین با مشکلاتی در حد «بحران» مواجه است تردیدی نیست، به شرطی که شعور درک بحران موجود باشد! چون همه این حوزه ها «دین مالی / اسلام مالی» شده (با پوزش از به کار بردن این تعبیر) و ضعفهای کارشناسی با انتساب نابجا به دین و مذهب توجیه شده است، طبیعی است که نارسایی‌ها هم به پای دین و مذهب نوشته شود.

مردم از وضع نابسامان زندگی خود خصوصا به لحاظ اقتصادی ناراضی هستند. عدم حاکمیت قانون، عدم اولویت منافع ملی در تصمیمات اصلی، و بی اثر بودن آراء عمومی در سیاستهای کلان کشور عامل دیگر نارضایتی عمومی است. نسل جوان علاوه بر مشکلات اقتصادی و سیاسی از نبود آزادی های فرهنگی و اجتماعی شدیدا ناراضی است. این نارضایتی های به حق در موارد متعدد اکنون به سرخوردگی از اسلام و زدگی از تشیع منجر شده است. در اینکه تلقی خاص حاکمیت از اسلام و تشیع در این نارسایی ها دخیل و متهم اصلی بوده است تردیدی نیست. اما بحث اصلی در این است که اولا آنچه زمامداران ایران در این چهل و دو سال مرتکب شده اند آیا منطبق بر اسلام و تشیع بوده است یا نه؟ ثانیا آیا تلقی خاص رسمی در جمهوری اسلامی تلقی غالب در اسلام یا در تشیع بوده است؟ اگر به لحاظ نظری تلقی رسمی نظام تلقی غالب از اسلام یا تشیع بوده باشد، و به لحاظ عملی عملکرد اتخاذشده توسط نظام بر موازین غالب اسلام و تشیع منطبق بوده باشد، تردیدی نیست که در این صورت اسلام و تشیع علت اصلی نابسامانی ها و نواقص و بحران ها بوده است.

پاسخ اصلی من به این پرسش به عنوان کسی که عمر خود را در کسب علوم اسلامی صرف کرده و صلاحیت علمیش از سوی اساتیدش تایید شده، این است که به لحاظ نظری اصولا انتظار خاصی از تعالیم اسلام در تدبیر اقتصاد، سیاست و مدیریت نمی توان داشت و آنچه در این زمینه ها به اسلام یا تشیع نسبت داده شده است نسبتی نادرست و خلاف بوده است. اداره جامعه در هر زمان به «عقل جمعی» مردم سپرده شده است و کتاب و سنت را درگیر امور متغیر زمان مند کردن جفا به خدا و رسول است. به عبارت دیگر در کتاب و سنت نظام سیاسی خاصی به نام ولایت مطلقه فقیه قابل استخراج نیست. اغلب فقهای شیعه هم چنین امری را ادعا نکرده اند. نظر آقای خمینی نظر «اقلیت محض» در فقه شیعه محسوب می شود. اینکه روحانیون مصادر کلیدی را به دست بگیرند، یکی از آنها خود را منصوب خداوند معرفی کند و با قدرت مطلقه و سِمَتی مادام العمر و غیرمسئول به جای یک ملت بخواهد تصمیم گیری کند قطعا نادرست است. چنین نظریه و چنین فردی مسئول اصلی اشکالات کشور هستند و نمی توانند از پذیرش اشکالات تصمیمات نادرست جاخالی دهند.

آنچه عامل اصلی مشکلات اصلی کشور است حکومت دینی به جای حکومت سکولار، حکومت یکه‌سالار اقتدارگرا به جای حکومت دموکراتیک، مدیریت فقهی و ایدئولوژیک به جای «مدیریت علمی و مبتنی بر منافع ملی» است. می توان مسلمان شیعه مؤمن و معتقد بود و در عین حال منتقد ساختاری جمهوری اسلامی بود. آنچه باید از اسلام انتظار داشت تدبیر سیاست و اقتصاد نیست، بر عکس معنی بخشی به زندگی، شناخت مبدء و معاد و غیب، ضامن موازین اخلاقی، ارائه دهنده مناسک، شبه مناسک و برخی رئوس معاملات است نه بیشتر. توفیق و عدم توفیق اسلام را باید در این هشت محور سنجید که هیچکدام ربطی به سیاست و اقتصاد و مدیریت ندارد. این جایگاه اسلام در دنیای معاصر است. کسی که فکر می کند مسلمان بودن و نبودن در تحمل مصائب و زندگی دنیوی بی تاثیر است از غنای تعالیم اسلامی بی خبر است.

اما تشیع یکی از دو مذهب اصلی اسلام از زمان وفات پیامبر است. ویژگی های اصلی تشیع و امتیاز آن بر مذهب اهل سنت در محورهای سه گانه ذیل است: عدالت ربوبی و اجتماعی، عقلانیت در فهم دین، و امامت اهل بیت به عنوان منبع سوم معرفت اسلامی. مرادم از تشیع «شیعه جعفریِ اصولی» است و «شیعه اخباری» را رویکردی منجمد و بسته می دانم که خاستگاه تلقی کاملا انحرافی «غالی گری» بوده که از آفات بزرگ تشیع بوده است. من سه رکن عدالت، عقلانیت و امامت را همچنان قابل دفاع می دانم. مرادم از امامت تعالیم جاودانه امام علی و دیگر ائمه اهل بیت در مباحث اعتقادی، اخلاقی و فقهی است. این برتری، برتری علمی در مقایسه کارشناسی با مذاهب دیگر اسلامی از قبیل اشعری، ماتریدی، حنبلی، حنفی، شافعی، مالکی، ظاهری، زیدی، و اسماعیلی است. برتری معرفتی مکتب ائمه اهل بیت به مثابه «علمای ابرار» به راحتی قابل اثبات است، و منحصر به «فوق بشر دانستن ائمه» نیست، رویکردی که به مشکلات عقلی جدی مبتلاست.

به شکل خلاصه ضمن پذیرش کامل اشکالات وارد به تلقی خاص جمهوری اسلامی از اسلام و تشیع، باید گفت این تلقی یک تلقی نادرست در تاریخ اسلام و تشیع است، و تلقیِ حق از اسلام و تشیع مصدر کار نبوده تا مسئول نارسائی‌ها باشد تا در نتیجه از اسلام و تشیع سرخورده یا زده شویم. البته ساده اندیشانه می توان همه اشکالات را به پای اصل اسلام و تشیع گذاشت. این دیگر به میزان اطلاع از موازین اسلام و تشیع و مشکلات چندبعدی اجتماعی سیاسی اقتصادی و فرهنگی برمی گردد.

دو. آیا دلیل عقلانی و منطقی برای مسلمان ماندن در جامعه امروز وجود دارد، یا صرفا در راستای حفظ هویت است؟

مراد از دلیل عقلانی و منطقی چیست؟ می تواند مراد اثبات ضرورت دین‌داری در مقایسه با الحاد و بی دینی باشد، یا اثبات رجحان اسلام بر دیگر ادیان یا اثبات رجحان تشیع بر دیگر مذاهب اسلامی. در صورت اول سوال پرسشی فلسفی و مشخصا فلسفه دین است که من در بحث خدا و شر به گوشه ای از آن پرداختم و تکرار نمی کنم. در صورت دوم بحث از سنخ دین شناسی تطبیقی است. این را توضیح می دهم. اگر کسی وارد دین شناسی تطبیقی شود و کلی بافی خطیبانه را کنار بگذارد، یعنی بحث مقایسه ای علمی بین قرآن و دیگر کتب مقدس از قبیل تورات و انجیل انجام دهد، یا بین الهیات اسلامی و الهیات یهودی و مسیحی مطالعه تطبیقی کند، اسلام امتیازات متعددی دارد.

به عنوان نمونه چگونه می توان یَهُوَه خدای یهودیت را با صفات یک انسان ضعیف از قبیل خشونت، حسادت، و ترس توجیه عقلی کرد؟ چگونه می توان «تثلیث مسیحی» را تبیین عقلی کرد؟ چطور می توان «گناه اولیه» آدم و حوا در مسیحیت را عقلا به پای بشریت نوشت و باور به عیسی به عنوان پسر خدا عامل نجات اخروی را عقلا پذیرفت؟ چگونه می توان «آلودگی به گناه» پیامبران یا چهره های اصلی تورات و عهد عتیق به گناهانی که از انسانهای عادی هم پذیرفته نیست – چه برسد به اولیاء الهی – را توجیه منطقی کرد؟ باور به «پلورالیسم دینی» به معنی عدم رجحان معرفتی بین ادیان مختلف چگونه قابل تبیین عقلی است؟ «حفظ هویت دینی» بدون پشتوانه غنی الهیاتی البته قابل دفاع نیست. افرادی که مسلمانی را فاقد پشتوانه عقلانی و صرفا در راستای حفظ هویت می دانند میراث غنی اسلامی را نادیده می گیرند و بدون مطالعه حرف می زنند. ضمنا حوزه الهیات تطبیقی صرفا عقلی نیست، عقلی-نقلی است، البته نقل متواتر و محفوف به قرائن قطعیه. مرادم جزئیات آخرت، برزخ، مرگ، غیب، فرشتگان، نبوت خاصه، و امامت خاصه است.

سه. برای انسانهایی که در جامعه ای غیرمسلمان و غیرشیعه به دنیا آمده و بزرگ شده اند، آیا مسلمان ماندن و شیعه بودن توصیه می شود؟ آیا منفعت یا نیازی در این کار است؟

توصیه من تحقیق درباره اسلام و تشیع است. اگر تحقیق عالمانه صورت بگیرد امتیازات معرفتی اسلام نسبت به دیگر ادیان  نسبت به خداناباوری و الحاد، و امتیازات تشیع نسبت به دیگر مذاهب اسلامی مشخص می شود. بقای بر امر برتر و راجح مبتنی بر تحقیق عالمانه البته تصمیمی خردمندانه و لازم است.

چهار. چرا باید هویت مسلمان شیعه ایرانی را انتخاب و ترویج کنیم؟ چرا نباید به دین ایران قبل از اسلام بازگردیم؟!

هویت فعلی ما ایرانیان حداقل دو مولفه اصلی دارد: ایرانی بودن و اسلام شیعی. اقلیتی غیرمسلمان بسیار کمتر از یک درصد، و اقلیتی از مسلمانان از اهل سنت اقلیتی به مراتب کمتر از ده درصد واجد مولفه اول هستند، اما همانند اکثریت مسلمانان شیعه ایرانی به لحاظ دارای حقوقی کاملا مساوی هستند. نیاکان ما در دو مقطع انتخاب اسلام (قرن اول) و تشیع (غالبا از قرن دهم) هوشمندانه عمل کرده اند و به دلیل رجحان انتخاب آنها باید هر دو امر منتخب را حفظ کرد.

در دین شناسی تطبیقی مشکلات الهیاتی و فقهی دیانت زردشت مشخص می شود. این مشکلات جدی الهیاتی فقهی (سبب) باعث شده که اغلب پیروان این دین باستانی محترم از آن به دیگر ادیان و غالبا به اسلام بگروند. مسبَّب: جمعیت زردشتیان جهان در حال حاضر حدود یکصد و چهل (۱۴۰) هزار نفر در کل جهان است، که نزدیک نیمی از آنها (۶۹ هزار نفر) در هند و حدود ۱۸٪ آنها (۲۵ هزار نفر) در ایران زندگی می کنند. بازگشت به دین باستانی ایرانیان ارتجاع مسلم است، چون در آن اشکالات جدی وجود دارد.

پنج. چرا باید متدین به دینی باشیم که محصول آن داعش، القاعده، طالبان، بوکوحرام و انصار حزب الله است؟ افرادی بی منطق و خشن و متعصب که جز تزریق نفرت از اسلام کارکردی نداشته اند.

در اینکه تلقی داعش، القاعده، طالبان، بوکوحرام و انصار حزب الله رویکردی بی منطق، خشن، متعصب، و عامل نفرت پراکنی علیه اسلام بوده است تردیدی نیست. این گروهها غیر از گروه اخیر شعبی از وهابیت اهل سنت و غیرایرانی هستند، و انصار حزب الله ایرانی شیعه با همان صفات همتایان وهابی خود هستند. این گروهها در میان مسلمانان هیچ مقبولیتی ندارند. کافی است از عراقی ها و سوری ها درباره داعش، از پاکستانی ها و عربستانی ها درباره القاعده، از افغانستانی ها درباره طالبان، از نیجریه ای‌ها درباره بوکو حرام و از ایرانی ها درباره انصار حزب الله بپرسیم. اطمینان دارم این گروهها مورد ادبار هم‌مذهبان و هم‌وطنان خود هستند. به عبارت دیگر قاطبه مسلمانان این گروهها را نماینده دین و مذهب خود نمی دانند. داعش، القاعده، طالبان، و بوکوحرام نماینده اسلام اهل سنت نیستند، انصار حزب الله هم نماینده تشیع نیست. در نتیجه این گروهها یقینا نماینده اسلام نیستند. جمعیت همه آنها روی هم با سخاوتمندی به دویست هزار نفر هم نمی رسد که در مقابل جمعیت یک و هشت دهم (۱.۸) بیلیون نفری مسلمانان به سختی به یک صدهزارم (۰۰۰۰۱/۰) می رسند. اینکه تفکر جاهلانه این اقلیت ناچیز را به پای کل اسلام بنویسند کار اسلام ستیزان است. عده ای مسلمان بی اطلاع و جاهل هم در ترویج این تعمیم نادرست اقدام کرده اند.

برداشت جاهلانه و متصلب و بسته از هر دینی صورت گرفته است، بنیادگرایی مسیحی، یهودی، بودایی و هندو داریم. بنیادگرایی اسلامی هم هست. وجود این گرایشها دلیل بی اعتباری اصل دین نیست. آن چنان که گروههای افراطی در بین جریانهای عرفی و غیردینی از قبیل فاشیسم هم دیده می شود.

شش. چرا باید هر روز شرمنده اقدامات وحشیانه ای شبیه جنایات پاریس و شنیدن سخنرانی تند رئیس جمهور فرانسه خطاب به مسلمانان باشیم؟

قرار نیست ما برای اقدامی که حرام و ممنوع و نادرست می دانیم شرمنده باشیم. کسانی باید شرمنده باشند که با جنایت انجام گرفته موافق بوده از آن دفاع کرده اند. مگر هر جنایتی که توسط یک مسیحی خطاکار صورت گرفته تمام مسیحیان سرزنش می شوند و اشکال را متوجه مسیحیت کرده اند؟ من به خاطر جنایات این گروههای تروریست شرمنده احدی نیستم. این یک بام و دو هواست که اگر یک اقلیت محض جاهل جنایتی انجام داد تمام مسلمانان سرزنش شوند و دین آنها آئین خشونت معرفی شود، اما در اقدامات مشابه توسط غیرمسلمانان، جنایت به قاتل محدود می شود و غالبا قاتل هم بیمار روانی معرفی می شود! تا برای کشتن مسلمانها مجازات نشود.

پرزیدنت مکرون رئیس جمهور محترم فرانسه جنایت زشت قتل معلم فرانسوی به دلیل نشان دادن کاریکاتور پیامبر اسلام در کلاس به دانش آموزانش را متوجه اسلام رادیکال یا اسلام سیاسی و اسلامیسم دانست و آنها را تروریست خطاب کرد. ایشان تصریح کرد فرانسه به آزادی بیان، تفکر انتقادی، لائیسیته، و سکولاریسم که ارزشهای حذف نشدنی جمهوریت در فرانسه هستند و البته کاریکاتور ادامه خواهد داد. (متن سخنرانی پرزیدنت مکرون با ترجمه انگلیسی، متاسفانه متنی که به عنوان این سخنرانی به عربی و فارسی در فضای مجازی پخش شده جعلی است!)

سخنان رئیس جمهور فرانسه از چند زاویه قابل مناقشه است: اولا اینکه ایشان قاتل و مدافعان وی را محکوم کند و تروریست بخواند محق است. ثانیا آقای رئیس جمهور از اشاره به زمینه اینگونه جنایات در فرانسه چشم پوشید. این زمینه تنها فتوای قتل سابّ النبی نیست. زندگی دشوار اقلیت مسلمانان و دیگر اقلیتهای فرودست و به حاشیه رانده شده فرانسه به لحاظ اقتصادی و اجتماعی است که هر چند سال یک بار به شورشهای بزرگ شهری انجامیده است. ایشان فراموش کردند که دولت متمدن فرانسه تنها در الجزایر بیش از یک میلیون مسلمان بی‌گناه الجزایری را قتل عام کرد و آن زمان حقوق بشر و آزادی بیان خدشه ای ندید! ایشان برای یکصد و سی و دو (۱۳۲) سال تحمیل رنج، درد، شکنجه، کشتار و غارت مسلمانان الجزایر در دوران استعمار عذرخواهی نکرد. اکنون بسیاری از بازماندگان آن کشته های مظلوم در زمره اقلیت معترض فرانسه هستند.

ثالثا راهی که رئیس جمهور فرانسه درپیش گرفت بنزین ریختن بر آتش بود. کار قاتل معلم فرانسوی به هیچ وجه قابل توجیه نیست. اما حدود یک چهارم جمعیت کره زمین که معتقدند به پیامبرشان توهین شده است را تهدید کردن به اینکه ما به کاریکاتور پیامبر که مسلمانان توهین آمیز می دانند به عنوان آزادی بیان ادامه خواهیم داد، نفرت را با نفرت پاسخ دادن است. این جنگ پیروز ندارد. خشونت و نفرت خشونت و نفرت می زاید.

مشکل در این است که در فرانسه و کشورهای اسکاندیناوی آزادی بیان شامل آنچه پیروان یک دین توهین می پندارند می شود و اصلا آزادی بیان یعنی همین و مشخصا در این زمان یعنی توهین به مقدسات مسلمانان و به شکل دقیق تر به پیامبرشان! با معرفی تصویب آنتی سمیتیسم (Antisemitism) به عنوان جرم سنگین (در حد مخالفت با ولایت فقیه در ایران!) یهودی ستیزی ممنوع شده است. با توجه به «اسلام هراسی»، مشکل ساختاری اقلیتهای نژادی و دینی آفریقایی که میراث دوران استعمار است و علی الاغلب مسلمان هستند آزادی بیان تا اطلاع ثانوی در فرانسه با استهزاء پیامبر اسلام همراه خواهد بود. رئیس جمهور محترم فرانسه گفت این ارزش لاینفک لائیسته فرانسوی است. بسیاری مسلمانان مقیم فرانسه متولد فرانسه و فرانسوی هستند و جایی جز کشورشان ندارند. دنیای ارتباطات دنیا را به دهکده بزرگی تبدیل کرده است و نمی توان به بهانه آزادی بیان که البته کاملا قابل احترام است باور نزدیک یک چهارم جمعیت کره زمین را مسخره کرد. نزاع ادامه خواهد داشت. در پاسخ دو سوال بعدی در این زمینه بیشتر توضیح می دهم.

هفت. آیا با پذیرش اصل آزادی بیان در اسناد بین المللی ادعای اهانت به ادیان و پیامبران و مقدسات بی معنی و غیرموجه نیست؟

همینطور است. در اعلامیه جهانی حقوق بشر مصوب ۱۹۴۸ و میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی مصوب ۱۹۶۷ که آزادی بیان به رسمیت شناخته شده محدوده آن «احترام حقوق و حیثیت دیگران، حفظ امنیت ملی یا نظم عمومی یا سلامت یا اخلاق عمومی» معرفی شده است (قسمتهای الف و ب از بند ۳ از ماده ۱۹ میثاق مذکور). کشورهای مسلمان بارها کوشیدند که با اتکا به همین بند ۳ اصل ۱۹ میثاق یادشده اهانت به باورهای مسلمانان را ممنوع کنند، و هرگز موفق نشده اند؛ به این دلیل که بند مزبور مربوط به نقض حقوق «اشخاص» است، و هیچ حقی برای «ادیان» (یا پیروان ادیان) به رسمیت شناخته نشده است. یعنی توهین به یک «فرد» جرم می تواند باشد، اما توهین به «باورهای دینی» افراد در این اسناد اصولا جرم شناخته نشده است. در برخی کشورهای اروپایی مثل انگلستان «گفتار یا کردار نفرت زا» مجازاتی در حد پرداخت جریمه مادی سبکی مثل زندان قابل خرید دارد. اما در فرانسه یا آمریکا چنین امری همان مجازات اندک هم ندارد. (مراجعه کنید به مقاله «اسلام بین پذیرش آزادی بیان و منع گفتارهای نفرت زا» در کتاب «مجازات ارتداد و آزادی مذهب» به همین قلم)

بنابراین آنچه مسلمانان یا پیروان هر دین دیگری توهین و اهانت به مقدسات می پندارند اصولا در غالب کشورهای غربی جرم نیست تا مجازات داشته باشد، و آزادی بیان دقیقا شامل آنچه دینداران توهین به مقدسات می پندارند می شود. به عبارت دیگر در اکثر کشورهای غربی در قوانین ملی و بین المللی چیزی به عنوان «جرمِ توهین به مقدسات دینی» به رسمیت شناخته نشده است. یعنی مسلمانان باید دنده شان را پهن کنند. در این کشورها قانون در این امر از آنها حمایت نمی کند. بروند قوی شوند تا اهانت به باورهایشان صرف نداشته باشد!

هشت. آیا سزای جنایات طراحی کاریکاتور (موهن) پیامبر اسلام یا نشان دادن آن حقیقتا اعدام است؟

اینکه افرادی را به اتهام نشان دادن کاریکاتور پیامبر که به نظر مسلمانان موهن محسوب می شود یا طراحان یا ناشران کاریکاتورها بکشند در واقع اجرای حکم سبّ النبی یا اهانت به مقدسات است. اگرچه در فقه سنتی اهل سنت و شیعه مجازات سبّ و توهین به پیامبر اعدام است، و هر کسی که چنین اهانتی را شنیده می تواند این حکم را اجرا کند، اما این مجازات همانند مجازات مرگ برای مرتد قابل مناقشه جدی است.

در سال ۱۳۹۳ کتاب الکترونیکی «مجازات ارتداد و آزادی مذهب: نقد مجازات ارتداد و سب النبی با موازین فقه استدلالی» را منتشر کردم. ویرایش دوم آن به فارسی، و ترجمه ویرایش دوم به انگلیسی و عربی زیرچاپ است، که به ترتیب در آلمان، انگلستان و قطر تا پایان سال جاری شمسی منتشر می شود انشاءالله. بنابراین به نظر من کشتن معلم فرانسوی شرعا حرام و ریختن خون بیگناه بوده است.

نُه. آیا شایسته نیست به شیوه «پروتستانیزیم اسلامی» و «اصلاحات لوتری» سراغ پالایش میراث اسلامی برویم و همانند «وهابیون» که تفکر اهل سنت را اصلاح کردند تشیع نیز به همین شیوه اصلاح شود؟

در اینکه اسلام سنتی (اعم از اسلام سنی و اسلام شیعی) به اصلاح نیاز دارند تردیدی نیست، اما مهم پاسخ به این سه سوال کلیدی است: مراد از اصلاح دینی چیست؟ روش چنین اصلاحی چیست؟ عاملان اصلاح دینی چه کسانی با کدام شرایط هستند؟ اگر در این سه امر مهم عنایت کافی نشود، اصلاح به پاکدینی و نقض غرض منجر می شود. پروتستانیزم (Protestantism) اسلامی که ظاهرا برای نخستین بار توسط دکتر علی شریعتی مطرح شد، اگر برای مسیحیت مفید و لازم بوده است، من برای اسلام توصیه و تجویز نمی کنم. اصلاح معرفت دینی در اسلام ضوابط خاص خود را دارد.  پروتستانیسم برگرفته از ریشه پروتست (protest) به معنای اعتراض، ودر حقیقت اعتراض به کلیسای کاتولیک به رهبری مارتین لوتر (Martin Luther) در قرن شانزدهم بوده است. پروتستانیسم یکی از سه مذهب مسیحیت در کنار مسیحیت کاتولیک و مسیحیت ارتدکس به لحاظ پیرو دومین مذهب مسیحی است، با حدود ۳۷٪ از مسیحیان که غالبا در شمال اروپا و آمریکای شمالی زندگی می کنند.

در این مذهب مسیحی اولا انجیل تنها منبع مسیحیت است، و کلیسا و پاپ و تفسیر کلیسا از انجیل حذف شده (فقط انجیل). ثانیا نجات اخروی تنها از طریق فیض الهی و ایمان حاصل می شود و عمل دنیوی در آن نقشی ندارد (فقط ایمان). ثالثا همه مسیحیان می توانند مفسر انجیل و در مقام کشیش باشند (همه کشیشی مؤمنان). پروتستانیسم به فرقه های متعددی تقسیم می شود از قبیل پنطیکاستی Pentecostalism (تاکید بر تجربه شخصی مستقیم خدا از طریق تعمید روح القدس)، کلیسای اسقفی انگلیس یا انگلیکن Anglicanism، لوتری Lutheranism (در آلمان و اسکاندیناوی)، کالونی یا الهیات اصلاح شده Calvinism/Reformed tradition (پیروان ژان کالون)، باپتیست Baptists (تعمیدیون که بعد از بلوغ فکری غسل تعمید می کنند)، ، متدیسم Methodism (پیروان جان وزلی John Wesley)، اونجلیکن Evangelicalism (شاخه منشعب از متدیسم، در جنوب آمریکا و آمریکای لاتین)، پیوریتنها Puritanism (پاکدینانان)، و پروتستانهای بنیادگرا Christian fundamentalism (پیروان تفسیر تحت الفظی انجیل برخاسته از اونجلیکنیسم) عقاید متفاوتی در مباحث اصلی مسیحیت دارند.

مارتین لوتر (۱۴۸۳-۱۵۴۶) متاثر از اراسموس Erasmus، منتقد شاخص مذهب کاتولیک، مخالف بهشت فروشی ارباب کلیسا، و البته مسیحی یهودی ستیز و متنفر از دهقانان است. در دولت جانشینش ژان کالون John Calvin در سوئیس، بی ایمانی و مخالفت با نظر خاص مسیحیت پروتستانی با اعدام تنبیه می شد. در پنج سال اول زمامداری او در ژنو دادگاهای تفتیش عقاید ۵۸ نفر را اعدام و ۷۶ نفر به خاطر باورهای مذهبی‌شان تبعید کردند. سوزاندن مخالف دینی در آتش یا نوشتن توبه نامه و اعتراف اجباری در آن دوران بسیار رایج بوده است.  کالون به هیچ هنری جز موسیقی اجازه فعالیت نمی داد! در این زمینه کتاب (The Right to Heresy: Castellio against Calvin) اثر استفان تسویک Stefan Zweig که با عنوان «وجدان بیدار: تسامح یا تعصب» دو بار به فارسی ترجمه شده خواندنی است.

آیا پروتستانیسم و اصلاحات لوتری و کالوَنی برای اسلام تجویز کردنی است؟ یعنی انحصار تعالیم اسلامی به قرآن و حذف سنت، حذف لزوم تخصص در علوم اسلامی و خوشامدگویی به هر تفسیر ولو بی‌پایه دینی، ایمان گرایی و حذف عمل در رستگاری؟ آیا پذیرش این مبانی به نفع اسلام است یا به ضرر اسلام؟ نفی تفسیر رسمی و مقابله با انحصارطلبی روحانیون تلازمی با انکار تخصص در علوم اسلامی ندارد. آزادی در نشر تفاسیر شخصی تلازمی با خوشامدگویی به هر تفسیر بی اساسی از کتاب و سنت ندارد. علوم دینی چه فرقی با علوم عرفی دارد؟ در علوم عرفی به اظهار نظر غیرمتخصص وقعی گذاشته نمی شود، هرچند کاملا آزادند و باید هم آزاد باشند. چرا در علوم دینی تخصص لازم نباشد؟

وهابیت جنبش اصلاح دینی اهل سنت در نجد عربستان در قرن هجدهم معتقد به پالایش مذهبی از خرافات است که زیارت قبور و توسل به اولیای دین را «شرک» دانسته است. با شعار لزوم بازگشت به قرآن و سنت اصیل در صدر اسلام غیر آنها را بدعت دانسته است. وهابیون پیروان ابن تیمیه شعبه ای از مذهب حنبلی بسته ترین مذهب اهل سنت هستند. به نظر وهابیون تمام مطالب اسلامی بعد از قرن سوم هجری «جعلی» است. شعار می دهند که باید به «سلف صالح» بازگشت. ایشان به «ظاهرگرایی» و در حقیقت قشری گری در معنای کتاب و سنت معتقدند. به نظر وهابیون مخالف تفسیر وهابی از اسلام «کافر» محسوب می شود. ایشان تصوف را هم مردود می شمارند. جمعیت وهابیت حدود چهار و نیم میلیون نفر غالبا ساکن عربستان هستند: ۲۳٪ جمعیت عربستان سعودی، ۴۷٪ جمعیت قطر، و ۴۵٪ جمعیت امارات. امروز عملا وهابیون شیعه و لوتری‌های شیعه داریم. این دو شیوه اصلاح نه به نفع اسلام است نه به سود تشیع.

ده. با توجه به انجماد اسلام فقاهتی و تفکر سنتی، و جعلی بودن اکثر روایات، نباید شخصا به قرآن مراجعه کنیم و هرچه در قرآن نبود را دور بریزیم و پیرو مکتب «اسلام قرآنی» شویم؟

این دقیقا پروتستانیسم اسلامی، لوتریسم اسلامی و وهابیت شیعی است. اینکه بسیاری از فقها در قرون ماضی منجمد مانده اند معنایش ابطال فقاهت و با برچست «اسلام معیشت اندیش» فاتحه فقه و شریعت را خواندن، و خواستار «اسلام منهای شریعت و فقاهت شدن» نیست. کار درست گذار از «اجتهاد سنتی در فروع» به «اجتهاد ساختاری درمبانی و اصول» است که نتیجه آن فقهی روزآمد است. اینکه گفته شود چون بسیاری از روایات جعلی هستند باید سنت را به کناری نهاد نادرست است. با روایات باید منتقدانه و محتاطانه علاوه بر ضوابط علوم رجال و درایه با روش تاریخی انتقادی مدرن برخورد کرد. طرد یکباره روایات به بهانه جعلی دانستن آنها کاری خردمندانه نیست. البته هر مسلمانی باید قرآن را تلاوت کند و در آن شخصا تدبر کند. اما تفسیر هر مسلمانی از قرآن بدون اطلاع کافی از علوم اسلامی معتبر نیست. برای تفسیر معتبر باید به زبان عربی، تاریخ اسلام، اصول فقه، علوم کلام، فقه و حدیث و نیز تاریخ تفسیر مسلط بود. آشنایی تخصصی با بخش الفاظ علم اصول فقه در تفسیر هر متن اسلامی الزامی است. افرادی که بدون اطلاع از مبانی یادشده قرآن تفسیر می کنند در مباحث کلیدی اسلامی «تفسیر به رای» تحویل می دهند نه تفسیر قرآن. دور ریختن سنت به بهانه «قرآن محوری» خود را از سنت پیامبر محروم کردن است. این همان شعار خوارج در صدر اسلام است: حسبنا کتاب الله! (ما را کتاب خدا کافی است)

«اسلام قرآنی» یکی از فِرَق قرن بیستم اسلام است. در یهودیت پیروان مکتب قرائیم فقط کتاب تنخ (تورات عبری) را قبول دارند، پروتستانهای مسیحی هم خود را پیرو انجیل (ونه سنت کلیسا) می دانند. قرآنیان بر فراز سنی و شیعه خود را فقط مسلمان قرآنی می دانند، احادیث را به بهانه جعلی بودن یا معارض با قرآن بودن از اساس مردود می دانند (بدون اینکه تعریف واضحی از تعارض ارائه کنند) و صرفا به عنوان مؤید قرآن استفاده می کنند. غلام احمد پرویز (Ghulam Ahmad Parwez (۱۹۰۳-۱۹۸۵ متفکر هندی پاکستانی، محمد شحرور (۱۹۳۸-۲۰۱۹) متفکر فقید سوری، احمد صبحی منصور (متولد ۱۹۴۹) متفکر مصری آمریکایی از چهره های شاخص «اسلام قرآنی» هستند. در ایران هم چنین افرادی یافت می شوند. من در دو جا در این باره بحث کرده ام: پرسشهایی از روش «اسلام قرآنی» (مرداد ۱۳۹۴) و اصلاح دینی در اصلاح شیعی: تجارب، عبرتها و موازین (اردیبهشت ۱۳۹۸).

یازده. آیا تقریب مذاهب اسلامی اقتضای آن ندارد که شیعیان کلیه باورهای خاص خود را کنار بگذارند و در سواد اعظم اهل سنت و جماعت منحل شوند تا «وحدت اسلامی» محقق شود؟

خیر! تقریب مذاهب اسلامی یعنی سنی و شیعه با حفظ هویت مذهبی خود با یکدیگر «مدارا و گفتگو» کنند. باور سنی یا شیعه اگر به نظر پیروان هر مذهب درست است چرا باید حذفش کرد؟ چرا عده ای از «شیعیان شرمنده» خود را زیر نقاب «تقریب مذاهب اسلامی» پنهان می کنند؟ بهتر نیست صادقانه عزیمت خود را از تشیع اعلام کنند؟ وحدت اسلامی یا به معنای دقیقتر اتحاد سنی و شیعه در اهداف مشترک امری مطلوب است، اما حذف تشیع و انحلال آن در اسلام اهل سنت پروژه ای صادقانه و دلسوزانه نیست. این آن چیزی است که از استادم مرحوم آقای منتظری آموخته ام و ایشان هم از استادش مرحوم آقای بروجردی آموخته بود.

    

دوازده. آیا مقرون به صرفه تر نیست اگر به جای اسلام قدر مشترک ادیان و عرفان یعنی باور به خدای وحدت وجودی منهای شریعت و دین سازمان یافته را پیشه خود کنیم و به روایتی «حنیف» و به روایتی دیگر موحد مدرن (deist) شویم؟

از جمله طرق گذار از ادیان ابراهیمی از جمله اسلام کم‌رنگ کردن اختصاصات اسلامی، برجسته کردن قدر مشترک ادیان اعم از ابراهیمی و ادیان شرقی، جایگزین کردن نگاه پانتئیستی (panthesim) یا پاننتئیستی (panenthesim) (برای آشنائی با این دورویکرد فلسفی بنگرید به دائرة المعارف فلسفی استنفورد) یا وحدت وجودی به خداوند به جای خدای ادیان ابراهیمی، برجسته کردن فصول مشترک عرفان و اسلام، حذف تدریجی شریعت یعنی موازین اسلام و اسلام سازمان یافته است. نتیجه این رویکرد را به دشواری می توان با عنوان دین حنیف نامید، چرا که «حنفاء» ابراهیمی بوده اند، یعنی قدر مشترک یهودیت و مسیحیت اصیل، حال آن‌که رویکرد مورد بحث تفاوتش با آموزه های اصلی ادیان ابراهیمی خصوصا در شناخت خداوند فراوان است. این رویکرد در غرب به دئیسم (deism) شناخته می شود.

دئیسم باور به وجود یک امر متعالی خصوصا خالقی که درگیر کار جهان نمی شود. این عنوان از جنبشی در قرون ۱۷ و ۱۸ اخذ شده که وجود خالق را بر اساس استدلال عقلی می پذیرفت اما دخالت امر ماورای طبیعی در بشریت را انکار می کرد. این موضع فلسفی منکر وحی به عنوان منبع معرفت دینی است و عقل و مشاهده جهان طبیعی را برای باور به وجود امر متعالی یا خالق جهان کافی می داند. در دئیسم منبع اصلی عقل است و تعالیم وحیانی وتعالیم دیگر (در مسیحیت تعالیم کلیسا) به کناری گذاشته می شود. دئیستها موحدان خارج از ادیان سازمان یافته رسمی هستند. (برای آشنائی اجمالی با دئیسم بنگرید به دائرة المعارف بریتانیکا.) در میان مسلمانان هم اخیرا گرایشهای دئیستی (در میان روشنفکران دینی) قابل مشاهده است. حذف شریعت و فقه، لق کردن وحی به بهانه های مختلف و برگرداندن آن به رؤیا یا تفسیر شخصی محمد بن عبدالله، عقل خودبنیاد را محور دین کردن، معرفی خدا به خدایی که از او در طبیعت و جامعه بشری نباید امیدی داشت. دئیسم با اسلام تفاوت دارد. قالب کردن دئیسم به نام اسلام عملی غیراخلاقی است.

سیزده. آیا بهتر نیست به جای مسلمان بودن امور مشترک بین ادیان و دیگر مکاتب یعنی معجونی از «معنویت و عقلانیت» بشری را سرلوحه خود کنیم؟

معنویت گرایی به معنای قدرمشترک امور متعالی ادیان خصوصا بودیسم و تصوف، رها کردن همه ادیان سازمان یافته از جمله ادیان ابراهیمی هر چه هست، گذار از اسلام است. کسی سراغ چنین رویکردی می رود که اولا از توحید یا باور خدای ادیان ابراهیمی گذشته باشد، مثلا با توسل به امثال برهان شر وجود خدا را نه تنها غیرقابل اثبات دانسته بلکه می پندارد دلیل کافی برای نفی آن هم در دست دارد! ثانیا به وحی به عنوان منبع معرفتی باور ندارد، به شکل مشخص وثاقت تاریخی کتاب خدا را غیرقابل اثبات می داند. ثالثا برای معنی بخشی به زندگی به جای مبدء و معاد و غیب، معنویت از سنخ معنویت موجود در بودیسم را دنبال می کند و ادیان شرقی را مفیدتر از اسلام می داند. رابعا با عقل خودبنیاد پندار توان اثبات همه چیز را دارد به حدی که نیازی به تعالیم خاص هیچ دینی از جمله اسلام ندارد. عقلانیت و معنویت رویکردی انسان گرایانه، غیرماتریالیستی و البته غیراسلامی است.

چهارده. آیا وقت آن نرسیده که از تشیع و اسلام عبور کنیم و در نتیجه اکثر مشکلات جامعه مان که ناشی از آنهاست به سرعت حل شود؟

برای کسانی که مطالعه کافی در میراث اسلامی ندارند، و با مشکلات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی به طور سطحی و ساده اندیشانه برخورد می کنند، یا کسانی که از دستاوردهای علوم و فلسفه‌های غربی تنها بُعد سکولار (سکولار ذهنی و فلسفی) آن را اخذ کرده اند، پاسخ مثبت است. آنها که تعلق خاطری به اسلام و تشیع ندارند، با عبور از آنها مشکلی ندارند. البته بنا به مبنای هر دو گروه کشور یک شبه گلستان نمی شود و با حذف احتمالی هر دو (اسلام به معنی عام و اسلام شیعی به معنی خاص) از فرهنگ ایرانی بسیار بعید است مشکلات حل شود.

از تشیع غالی و اسلام طالبانی یا داعشی باید عبور کرد، اما عبور از اسلامِ امام محمد غزالی، شیخ محمد عبده و فضل الرحمن برای اهل سنت به بهانه اسلام بن لادن القاعده ای، ملاعمر طالبانی و ابوبکر بغدادی داعشی عین بلاهت است. در عالم تشیع هم عبور از اسلام أمثال آخوند خراسانی، آقای طباطبایی و آقای منتظری به بهانه اسلام کژفهمانه امثال مصباح یزدی، محمد یزدی و مؤمن قمی عین سفاهت است.

به این امید که در مجالی دیگر فرصت تکمیل این مختصر را پیدا کنم. از انتقادات و پیشنهادات اهل نظر استقبال می کنم.

سلسله مباحث نواندیشی دینی

سخنرانی زنده، ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ۷ نوامبر ۲۰۲۰

چرا اسلام و تشیع؟

 

بخش اول


دریافت فایل صوتی

 

بخش دوم

دریافت فایل صوتی

 

پرسش و پاسخ، بخش اول

دریافت فایل صوتی

 

پرسش و پاسخ، بخش دوم

دریافت فایل صوتی