فصل دوم‏

 

ولايت عرفانى

 

در سه علم عرفان، فقه و كلام از ولايت بحث مى شود. معناى اصطلاحى ولايت در اين سه علم مى بايد مورد بحث تطبيقى قرار گيرد. بحث تشريحى از سه معناى اصطلاحى ولايت عرفانى، ولايت كلامى و ولايت فقهى، مقدمه لازم بحث ولايت از ديدگاه قرآن و روايات خواهد بود. عنايت به ابعاد مختلف ولايت در حوزه هاى ياد شده ما را در فهم صحيح و دقيق مراد از ولايت در ولايت فقيه و حكومت ولايى يارى كرده، از بازى با الفاظ، مغالطات زبانى و برخى راهزنيهاى لفظى جلوگيرى خواهد كرد. به علت كاربرد وسيع ولايت در عرفان و تأثير جدّى ولايت عرفانى در انديشه حكومت ولايى، بحث را از اصطلاح ولايت عرفانى آغاز مى كنيم.

۱. ولايت از حيث اقسام اولياء بر سه قسم است: ولايت الهيه، ولايت بشريه و ولايت ملكيه. (ولايت خداوند، ولايت انسانى، ولايت فرشتگان) اگرچه دو مورد اخير در واقع دو قسم ولايت الهيه اند و جز ولايت حق تعالى ولايتى نيست.(۲۳)

۲. ولايت الهيه از سويى نصرت بماسوى است(۲۴) و از سوى ديگر تصدى تكوينى عالم وجود.(۲۵) ولايت الهى مثل همه صفات الهى، عام التعلق است، يعنى در همه مخلوقاتش جارى است.(۲۶) هرچند علاوه بر اين ولايت عامه، خداوند بر بعضى بندگانش ولايت خاصه نيز دارد. «اللَّه ولى الذين آمنوا.»(۲۷)

۳. ولايت ملكيه نيز به معناى نصرت است. ملائك بر سه صنف هستند: ملائك مهيّمه، ملائك مسخّره و ملائك مدبّر.(۲۸) اين فرشتگان كارگزاران عرش الهى در اداره جهان هستند.

۴. ولايت بشريه بر دو قسم است: ولايت عامه و ولايت خاصّه.

در آراى عرفا، ولايت عامه حداقل به سه معنى استعمال شده است:

اول. ولايت عامه، يعنى تولّى و تصدّى بعضى از مردم نسبت به بعضى ديگر، از اين رو كه گروهى از مردم مى توانند مصالح گروه ديگر را تأمين كنند. اين تسخير طرفينى است، براى مثال هم شاه در تسخير رعاياست و هم رعايا مسخّر شاه هستند.(۲۹)

دوم. ولايت عامه به معنى ولايت عموم مؤمنين صالح بر حسب مراتبشان.(۳۰) «الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» از آنجا كه قرب امرى اضافى است و دو طرف دارد، وقتى خداوند ولى مؤمنين باشد، مؤمنين نيز اولياى خداوند خواهند بود.(۳۱)

سوم. ولايت عامه به معناى ولايت مطلقه.(۳۲)

مراد از ولايت عرفانى، ولايت بشريه خاصّه است و هرگاه در عرفان به شكل مطلق از ولايت ياد مى شود، مراد همين ولايت بشريه خاص است.

۵. مراد از ولايت بشريه خاصه اين است كه عارف در سلوك معنوى خود پس از طى سفر اول (يعنى سفر از خلق به حق) به مقام رفيع «فناى در حق» برسد. تعينات نفسانيه او به قبسات ناراللهى محترق گردد و جهات بشرى او در اقيانوس ربوبيت حق تعالى مستغرق شود. فناى سالك در حق موجب مى گردد كه حق تعالى در او تجلى كند و عارف، متخلق به صفات ربوبى گردد و با حق متحد شود، اتحاد رقيقه و حقيقه، و در نتيجه متعين به تعينات ربانيّه گردد و به مقام «بقاءبالحق» و صحو بعد از محو نائل گردد. پس ولايت خاصه «فناءفى اللَّه ذاتاً و صفةً و فعلاً» و ولى «هو الفانى فى اللَّه، القائم به، الظاهر باسمائه و صفاته.»(۳۳)

۶. رسيدن به مقام قرب الهى و وصول به مرتبه ولايت تنها بهره سالكانى مى شود كه خانه دل از همه رذايل و هواهاى نفسانى پاك كرده باشند و به جناب حق توجه كامل كرده، از تمامى اغيار حق بريده باشند و يكسره دل به او سپرده باشند. دشوارى فائز شدن به چنين مقامى باعث مى شود تا آن را ولايت خاصه بنامند، يعنى مختص سالكان واصل و فانيان جمال حق.(۳۴)

۷. آغاز ولايت، پايان سفر اول معنوى است، اما ولايت را پايانى نيست، لذا مراتب اولياءِ غيرمتناهى است. بر اين اساس ولايت امرى تشكيكى و ذومراتب است.(۳۵)

۸. ولايت مطلقه، رفيع ترين مرتبه ولايت بشرى و از فروع ولايت مطلقه الهيه است، در آن مرتبه، سالك مظهر جميع اسما و صفات الهى گشته، واجد تمامى انحاء تجليات ذات حق شده، از كليه حدود، مطلق گشته و از همه قيود، مبرا شده است. از ولايت مطلقه الهيه به ولايت كليه الهيه، ولايت تامّه، ولايت عامّه و خلافت كبرى نيز تعبير مى شود.(۳۶)

۹. لازمه وصول به مقام ولايت (بويژه ولايت مطلقه) اطلاع از بسيارى حقايق به علم حضورى و ادراك شهودى است. ولى اللَّه به ميزان تقربش به حق، مجهز به علم غيب مى شود. او از منتهاى عرش شهود به غايت قصواى غيب وجود مى نگرد.(۳۷)

۱۰. اگرچه وحى مختص اوليايى ويژه است، اما به هر ولى اللَّه «الهام» مى شود. اين الهامات و ارشادات غيبى به ميزان تقرب ولىّ به حق شديدتر مى شود.(۳۸)

۱۱. از آثار انفكاك ناپذير ولايت، «كرامت» است. كرامت، نوعى خرق عادت به حساب مى آيد. تقرب ولى به حضرت حق به قدرت تصرف تكوينى در عالم و آدم را مى دهد. ميزان ولاء تصرف به درجه قرب ولى بستگى دارد.(۳۹)

۱۲. سالك قبل از اتصاف به مقام ولايت، مبدء افعال و صفات خود است، اما بعد از اتصاف به مقام ولايت، حق تعالى مبدء افعال و صفات او مى شود، چراكه تمامى جهات بشرى او در مقام قرب مستغرق گشته در ذات حق فانى شده است.(۴۰) از اين رو با عين اللَّه مى بيند، با سمع اللَّه مى شنود، زبان او زبان خداست، دست او دست الهى است و فعل او فعل اللَّه است. او حق است در صورت خلق. لازمه وصول به مقام قرب النوافل تجلى خداوند در صورت آدمى است، وجود تنزل يافته خداوند بر زمين،(۴۱) يكى از معانى «السلطان ظل اللَّه» همين است.(۴۲)

۱۳. ولايت، زوال ناپذير و غيرقابل انقطاع است، به بيان ديگر ولايت، دائمى است. دوام ولايت حتى اختصاصى به دنيا نيز ندارد. ولايت در سراى ديگر – آخرت – نيز استمرار دارد.(۴۳)

۱۴. ولايت، باطن نبوت است و نبوت، ظاهر ولايت. ولايت فوق نبوت و رسالت است، به اين معنا كه در فرد واحد، ولايت اتم و اكمل از نبوت تشريعى و رسالت است. از اين روست كه ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام پس از نبوت و رسالت به مرتبه عظماى ولايت مى رسد و نيز ولايت، استمرار دارد، اما نبوت و رسالت منقطع شده است. امتياز انبياء بر يكديگر ناشى از ميزان ولايت آنهاست. چه بسا ولى عصرى افضل از انبياى ديگر اعصار باشد، اما اوصياء و اولياء تابع يك نبى، در ولايت نيز در مرتبه نازله ولايت متبوع خود هستند.(۴۴)

۱۵. اگرچه عصمت، شرط احراز مقام ولايت نيست، اما عارفان در بهره مندى معصومان از مرتبه ولايت همداستانند. عارفان مسلمان، ولايت محمديه را مظهر اسم اعظم الهى مى دانند و ايشان را ولى مطلق مى دانند. گاهى به ولايت محمديه اطلاق ولايت خاصه و مقيده مى گردد و ولايت ديگر سالكان، عامه ناميده مى شود. عارفان شيعه ولايت ائمه معصومين عليه السلام را از سنخ ولايت محمديه مى دانند.(۴۵)

۱۶. مراد از ختم ولايت، ختم زمانى نيست، بلكه از آن، شدت قرب به حق اراده شده است. پس مراد از خاتم اولياءِ اين نيست كه بعد از ولى، ولى ديگرى نباشد، بلكه كسى است كه به حسب حيطه ولايت و مرتبه اطلاق و احاطه، محيط بر جميع ولايات و نبوات باشد. پس نزديكترين سالكان به حق تعالى، خاتم اولياست. از اين ولايت به ولايت خاصه نيز تعبير شده است. عارفان شيعه معتقدند امام مهدى (عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف) خاتم الاولياست.(۴۶)

۱۷. عالمان رسوم، علم خود را از نبى به ارث مى برند «العلماء ورثة الانبياءِ» و بين آنان و خداوند، نبى، واسطه است، اما اولياء، عارفان و سالكان، مستقيماً و بلاواسطه از خداوند ارث مى برند و استفاضه مى كنند.(۴۷)

۱۸. زمين هرگز از وجود صاحب ولايت مطلقه خالى نمى ماند. صاحب ولايت ممكن است ظاهر و آشكار باشد و ممكن است در كنج خمول و گمنامى، از ديده ها غايب باشد.(۴۸)

۱۹. اگرچه ديدگاه غالب عرفانى بى عنايتى به دنيا و تدبير دنيوى و اشتغال به تهذيب نفس و انزوا و غرق در جمال حضرت حق است،(۴۹) با اين همه برخى از عارفان مسلماً در عين عنايت به سلوك معنوى و ولاء تصرف، از تدبير دنيوى مردم نيز غافل نبوده اند و در عين توجه به لاهوت، به اداره ناسوت نيز بى توجه نبوده اند. لذا اولاً تصدى سياست هر عصر برازنده مقام ولى است. آنگاه كه سياست به دست اوليا و عارفان و صوفيان باشد زمان نورانى است و آنگاه كه زمان از تدبير الهى اوليا و سالكان بى بهره شود، زمان غلبه ظلمت است. از ديدگاه عارفان، نه فلاسفه و اهل بحث صلاحيت تدبير امور جامعه را دارند و نه علماى رسوم و اهل ظاهر و فقه اصغر.(۵۰) ثانياً اگر اسباب خارجى مساعدت كرد، عارفان بر اهل عالم مستولى مى شوند و ولى اللَّه علاوه بر ولايت تكوينى باطنى معنوى، صاحب تدبير دولت ظاهرى و دنياى مردم نيز مى گردد.(۵۱)

۲۰. خلافت كبرى و ولايت الهيه از جانب امت تعيين نمى شود، چراكه مردم از درك مقام علمى و معنوى اولياى الهى عاجزند. تعيين اين مقام رفيع به دست رسول نيز سپرده نشده است، چراكه احكام اسماء الهى بالاتر از مستواى علم بشرى است، مطلقاً، «ولىّ» تنها از جانب خداوند تعيين مى شود.(۵۲)

 

* * *

 

اكنون با توجه به نكات ياد شده با بصيرت بيشترى مى توان به اين سؤال پاسخ داد كه: آيا مراد از ولايت در حكومت ولايى و ولايت فقيه، ولايت عرفانى است؟(۵۳) آيا مى توان لوازم و خصايص ولايت عرفانى را بر ولى فقيه يا حكومت ولايى بار كرد؟ آيا مى توان برخى از لوازم و ويژگيهاى ولايت عرفانى را اخذ كرد و از برخى ديگر غافل شد؟ و بالاخره مراد از ولايت در حكومت ولايى و ولايت فقيه چيست؟

 

 

 

۲۳) و ولاية الكونية، البشرية و الملكية هى منها (من ولاية الحق)» محى الدين بن عربى، الفتوحات المكية، تحقيق عثمان يحيى، بيروت ۱۹۹۴م، ج ۱۴، ص ۵۱۴.

۲۴) الفتوحات المكية، الباب الثانى و الخمسون و مائة فى مقام الولاية و اسرارها، ج ۱۴، ص ۵۰۷، «فان الولاية نصر الولى، اى نصر الناصر… .»

۲۵) ثم انه سبحانه من عموم ولايته ان تولاّهم بالوجود فى اعيانهم و بحفظ الوجود عليهم و بتمشية اغراضهم، و تولاّهم بما رزقهم ممّا فيه قوام عيشهم و مصالحهم عموماً…» الفتوحات المكية، ج ۱۴، ص ۵۱۱.

۲۶) الفتوحات المكية، ج ۱۴، ص ۵۰۸.

۲۷) لسان الخصوص فى الولاية»، الفتوحات، ج ۱۴، ص ۵۰۸.

۲۸) الفتوحات المكية، الباب الرابع و الخمسون و المائة فى معرفة مقام الولاية الملكية، ج ۱۴، ص ۵۲۶-۵۳۰.

۲۹) الفتوحات المكية، الباب الثالث و الخمسون و مائة، فى معرفة مقام الولاية البشرية و اسرارها، ج ۱۴، ص ۵۲۱.

۳۰) محمدداود قيصرى رومى، شرح فصوص الحكم، الفصل الثانى عشر من المقدمة فى النبوة و الرسالة و الولاية، تصحيح سيدجلال الدين آشتيانى، تهران، ۱۳۷۶، ص ۱۴۶. رسائل قيصرى، رسالة فى التوحيد و النبوة و الولاية، الفصل الثانى فى الولاية، تصحيح سيدجلال الدين آشتيانى، ص ۲۶.

۳۱) تعليقات آقا محمدرضا قمشه اى بر فصوص الحكم، تحقيق در مباحث ولايت كليّه، همراه با رسائل قيصرى به تصحيح سيدجلال الدين آشتيانى منتشر شده است، ص ۶۱.

۳۲) وقديطلق الولاية المطلقة على الولاية العامة…» تعليقات آقا محمدرضا قمشه اى بر فصوص الحكم، تحقيق در مباحث ولايت كلية، ص ۶۳.

۳۳) محى الدين العربى، التجليات الالهية، همراه با كشف الغايات فى شرح مااكتنفت عليه التجليات، تحقيق عثمان اسماعيل يحيى، تهران، ۱۳۶۷ش، ص ۲۹۹-۳۰۱. محمد داود قيصرى، شرح فصوص الحكم، الفصل الثانى عشر من المقدمة و فص عزيرة، تصحيح سيدجلال الدين آشتيانى، (تهران ۱۳۷۵ ش) ص ۱۴۶-۱۴۸. حاشيه امام خمينى بر شرح فصوص الحكم قيصرى، پيشين، ص ۱۴۶. سيدجلال الدين آشتيانى، شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم، (قم، ۱۳۶۵ش)، ۸۶۲-۹۴۱. كمال الدين عبدالرزاق كاشانى، شرح منازل السائرين، خواجه عبداللَّه انصارى، باب الغرق، تصحيح محسن بيدارفر، قم، ۱۴۱۳ق، ۴۹۲-۴۹۵. سيدحيدر آملى، نص النصوص فى شرح فصوص الحكم، تصحيح هنرى كربن و عثمان اسماعيل يحيى، (تهران، ۱۳۶۷ش)، ص ۱۶۷-۱۶۹. شمس الدين محمد لاهيجى، مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز، تصحيح محمدرضا برزگر خالقى و عفت كرباسى، (تهران، ۱۳۷۱ ش)، ص ۲۳۱-۲۳۶. محمدداود قيصرى، رسالة التوحيد و النبوة و الولاية، در رسائل قيصرى، تصحيح سيدجلال الدين آشتيانى، (تهران، ۱۳۵۷ش)، الفصل الثانى فى الولاية، ص ۲۶-۲۸. كمال الدين عبدالرزاق كاشانى، اصطلاحات الصوفية، تحقيق محمدكمال ابراهيم جعفر، (قم، ۱۳۷۰ش)، ص ۵۴. آقامحمدرضا قمشه اى، حواشى فصوص، تحقيق در مباحث ولايت كليه، مندرج در رسائل قيصرى، ص ۶۰-۱۰۸. و نيز رجوع كنيد به مرتضى مطهرى، ولاءها و ولايتها، مجموعه آثار، ج ۳، ۲۸۴-۳۰۷.

۳۴) شرح فصوص الحكم قيصرى، ص ۱۴۶، رسالة التوحيد و النبوة و الولاية قيصرى، ص ۲۶، حواشى آقامحمدرضا قمشه اى بر فصوص الحكم.

۳۵) شرح فصوص الحكم قيصرى، ص ۱۴۶-۱۴۷، شرح مقدمه فصوص سيدجلال الدين آشتيانى، ص ۸۶۶ به بعد. حواشى آقامحمدرضا قمشه اى بر فصوص الحكم.

۳۶) شرح فصوص الحكم قيصرى، ص ۱۴۷، حواشى آقامحمدرضا قمشه اى بر فصوص الحكم، ص ۶۲، امام خمينى، حاشيه شرح فصوص الحكم، ص ۱۶۶، «فالولى المطلق من ظهر عن حضرة الذات بحسب المقام الجمعى و الاسم الجامع الاعظم ربّ الاسماء و الاعيان» و شرح مقدمه فصوص سيدجلال الدين آشتيانى، ص ۸۶۶ به بعد.

۳۷) رجوع كنيد به حاشيه امام خمينى بر فصوص الحكم، ص ۱۶۶: «ففى هذا التّجلى يرى بعين المشاهدة من منتهى نهاية عرش الشهود الى غاية قصوى غيب الوجود تحت استار تجلياته الفعلية».

۳۸) محى الدين بن العربى، الفتوحات المكية.

۳۹) قيصرى، شرح فصوص الحكم، آخرالمقدمة، ص ۱۴۸-۱۴۹.

۴۰) قيصرى، شرح فصوص الحكم، ص ۱۴۶-۱۴۷، شرح مقدمه فصوص آشتيانى، ص ۸۶۷.

۴۱) قيصرى، شرح فصوص الحكم، ص ۱۴۶-۱۴۷، امام خمينى، حاشيه شرح فصوص الحكم، ص ۱۶۶، «فيصيراللَّه سمعه و بصره و يده كما فى الحديث و هذا حقيقة قرب النوافل، فيصير العبد مخلعاً بخلعة الولاية، فيكون حقاً فى صورة الخلق…»، سيدجلال الدين آشتيانى، مقدمه شرح فصوص، ص ۸۶۸-۸۶۹، مراد از حديث قرب النوافل، حديث ابان بن تغلب از امام باقر (ع) است: «و ما يتقرب الىّ عبد من عبادى بشى ء احبّ الىّ مما افترضت عليه و انه ليتقرب الىّ بالنافله حتى احبّه، فاذا اجبته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى ينطق به و يده التى يبطش بها، ان دعانى اجبته و ان سألنى اعطيته» اصول كافى، كتاب الايمان و الكفر، باب من اذى المسلمين و احتقرهم، حديث ۸، ج ۲، ص ۳۵۲.

۴۲) آقا محمدرضا قمشه اى، تحقيق در مسئله ولايت كليه، حواشى فصوص، مندرج در رسائل قيصرى، تصحيح آشتيانى، ص ۷۱، «فيصير الولى حينئذ فى مراتب الولاية الخاصة و مدارج الالوهية حتى يسرى فى جميع الاسماء الالهية و ينتهى الى مرتبة جميع الاسماء و يصير اماماً و مرجعاً لجميع الاولياء الخاصة و العامة و الكلّ يأوى اليه و يستفيض منه. و هذا احد معانى قوله (ص): «السلطان ظل اللَّه، يأوى اليه كل مظلوم» و هو على بن موسى الرضا (ع) لان الاسماء تنزل من السماء والاولياء لاسيّما الخواص منهم، هم المظلومون لانفسهم، لانهم يفنون فى اللَّه، و تلك الولاية الجامعة لدى اشتداده تكون صفة من اوصافة تعالى، المشاراليه بقوله «و هو الولى الحميد».

۴۳) محى‏الدين بن العربى، فصوص الحكم، فص عزيرية، تصحيح ابوالعلاء عفيفى، ص ۱۳۴، ان الولاية هى الفلك المحيط العام، و لهذا لم تنقطع، و لها الانباء العام و اما نبوة التشريع و الرسالة فمنقطعة» قيصرى، شرح فصوص الحكم، ص ۱۴۷ و ۸۳۲ (اواخر المقدمة و الفص العزيزية). امام خمينى، حاشيه شرح فصوص قيصرى، ص ۸۳۲، «لما كان مدار الرسالة على الاحتياجات الملكية من السياسات والمعاملات و العبادات، و هى من الامور الكونية المنقطعة بانقطاعه، فلا محالة تنقطع هى ايضاً، بل بالتشريع التام المتكفل لجميع الاحتياجات، كتشريع نبيّنا (ص) بخلاف الولاية، فان حقيقتها تحصل بالقرب او نفس القرب التام و هو غيرمنقطع كما لايخفى.». تعليقات ابوالعلاء عفيفى بر فصوص الحكم محى‏الدين العربى، ص ۱۷۴.

۴۴) محيى‏الدين بن العربى، فصوص الحكم، الفص العزيريه، ص ۱۳۵. محيى‏الدين بن العربى، التجليات الالهية، ص ۲۹۹-۳۰۱. قيصرى، شرح فصوص الحكم، الفصل الثانى عشر من المقدّمه، ص ۱۳۸-۱۴۷. آشتيانى، شرح مقدمه فصوص الحكم. سيدحيدر آملى، نص النصوص فى شرح فصوص الحكم، ص ۱۶۸. فيض كاشانى، علم اليقين، ج ۱، ص ۳۶۶. و نيز رجوع كنيد به امام خمينى، مصباح الهداية الى الخلافة و الولاية.

۴۵) رجوع كنيد به سيدحيدر آملى، نص النصوص فى شرح فصوص الحكم، ص ۱۶۸. آقامحمدرضا قمشه‏اى، تحقيق در مسئله ولايت كليه، حواشى فصوص، مندرج در رسائل قيصرى، ۶۶-۸۹، «فالولاية المحمدية هى الولاية المطلقة الالهية التى ظهرت باوصاف كماله و نعوت جماله…» سيدجلال‏الدين آشتيانى، شرح مقدمه فصوص قيصرى، رساله بيان حقيقت ولايت، ص ۸۸۹-۹۴۱. امام خمينى، حاشيه شرح فصوص الحكم، ص ۱۶۶، «فالولاية الاحمدية و الاحدية الجمعية مظهر الاسم الاحدى الجمعى و ساير الاولياء مظاهر ولايته و محال تجلياته،… فالله تعالى هوالهو المطلق و هو (ص) الولى المطلق.» امام خمينى، مصباح الهداية الى الخلافة و الولاية ، «هذه الخلافة هى روح الخلافة المحمدية و ربّها و اصلها و مبدئها، منها بدء اصل الخلافة فى العوالم كلّهابل اصل الخلافة و الخليفة و المستخلف اليه…»، ص ۵۲.

۴۶) آقامحمدرضا قمشه‏اى، تحقيق در مسأله ولايت كليه، حواشى فصوص، مندرج در رسائل قيصرى، ص ۶۵-۶۶، آشتيانى، شرح مقدمه فصوص، از ص ۸۹۴ به بعد.

در دو منبع فوق سعى بليغى براى جمع دو قول محيى‏الدين درباره خاتم‏الاولياء يعنى مسيح (ع) و مهدى (عج) انجام گرفته است.

۴۷) محيى‏الدين بن العربى، الفتوحات المكية، ج ۱۴، ص ۵۵۴.

۴۸) جلال‏الدين محمد بلخى، مثنوى، دفتردوم: ابيات ۸۱۸، ۸۲۰ و ۸۲۱؛ (تصحيح استعلامى)

پس به هر دورى وليى قائم است‏

تا قيامت آزمايش دائم است‏

پس امامِ حّىِ قائم آن ولى است‏

خواه از نسل عمر خواه از على است‏

مهدى و هادى وى است اى راه جو

هم نهان و هم نشسته پيش رو

شمس‏الدين محمد لاهيجى در مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز، ص ۲۳۱، «و ولى اسمى است از اسماء الهيه و در جميع ادوار تقاضاى مظاهر مى‏كند، فلهذا ولايت باقى است، اگرچه نبوت‏مختتم است…» شهاب‏الدين سهروردى، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، كتاب حكمة الاشراق، ج ۲، ص ۱۲، «ولايخلوالارض عن متوغّل فى التألّه ابداً…»

۴۹) براى نمونه رجوع كنيد به عزيزالدين نسفى، كتاب الانسان الكامل، تصحيح ماريژان موله، (تهران ۱۳۵۹ ش)، ص ۳۶۱ و۴۵۴.

۵۰) شهاب‏الدين سهروردى، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، كتاب حكمة الاشراق، ج ۲، ص ۱۲، «ولا رئاسة فى ارض اللَّه للباحث المتوغّل فى البحث الذى لم يتوغّل فى التألّه، فان المتوغّل فى التأله لايخلوالعالم عنه، و هو احق من الباحث فحسب، اذ لابدّ للخلافة من التلقى. و لست اعنى بهذه الرئاسة التغلّب، بل قديكون الامام المتأله مستولياً ظاهراً مكشوفاً و قديكون خفياً و هو الذى سمّاه الكافة القطب، فله الرئاسة و ان كان فى غاية الخمول و اذا كانت السياسة بيده كان الزمان نورياً و اذا خلا الزمان عن تدبير الهى كانت الظلمة غالبة.»

۵۱) قيصرى، شرح فصوص الحكم، آخر المقدمة، ص ۱۴۸-۱۴۹، «… و لكل منهما التصرف فى العالم، و هؤلاء ان ساعدتهم الاسباب الخارجيه استولوا على اهل العالم و صار كل منهم صاحب قرنه و زمانه بحسب الدولة الظاهرة، و ان لم تساعدهم الاسباب لم‏يحصل لهم ذلك الاّ انهم باىّ شى‏ء اشتغلو كانوا فيه بالكمال.»

و نيز رجوع كنيد به آقا محمدرضا قمشه‏اى، تحقيق در مسئله ولايت كليه، حاشيه فصوص، مندرج در رسائل قيصرى، ص ۹۲-۹۳.

۵۲) آقامحمدرضا قمشه‏اى، تحقيق در مسأله ولايت كليه، حاشيه فصوص، مندرج در رسائل قيصرى، ص ۹۲-۹۳.

۵۳) نسبت عرفان و سياست از مباحث تأمل‏برانگيز عصر ماست. دكتر سيد جواد طباطبايى فصل ششم كتاب درآمدى فلسفى بر تاريخ انديشه سياسى در ايران را به بحث از امتناع انديشه سياسى برمبناى انديشه عرفانى اختصاص داده است (تهران، ۱۳۶۷ ش) ص ۱۳۷-۱۵۸. در جاى خود از بركات و آفات رهبرى فرهمندانه و سياست عرفانى سخن خواهيم گفت.