پاسخ به یک دوست خشمگین؛ بخش دوم:

دوستی به نام ” بهداد بردبار” برایم نامه ای نوشته بود و در آن از مهاجرانی و کدیور و سبزها و موسوی انتقاد کرده بود. در قسمت قبل، با عنوان ” اگر مهاجرانی وزیر ارشاد نبود” به یک بخش از نوشته اش پاسخ دادم. در این بخش به اشاراتی که درباره محسن کدیور کرد پرداختم و در بخش سوم که پس فردا منتشر می شود به آنچه درباره موسوی گفته شده خواهم پرداخت.

دوست من!

نوشته ای: ” نبوی جان جمهوری اسلامی که نباشد برای ما یک کافه باحالی در دربند هست که آبجوی تگری بنوشیم. یا برادر زن آقای مهاجرانی، کدیوردر روز روشن شعارهای مردم را نادیده می گیرد و ماهیت انقلابی و ضد ولایی جنبش رانادیده می گیرد. برادر من این ها هدف دارند، اینها می خواهند ولی فقیه و رییس جمهورشوند. هزار بی شرفی هم می کنند تا به مقصود برسند. من و توی یک لاقبا که نه سهمی اززمین های لواسان داشته ایم و نه دلار نرخ دولتی می گرفتیم در بازار آزاد آبش کنیم،می توانیم با شرافت بنویسیم.”

بهداد عزیز!

ای کاش واقعیت به همین روشنی و سادگی که می گویی بود، تا من هم بقول تو می توانستم به همان آبجوی شمس کافه دربند و یک جامعه باز و بدون محدودیت دلم خوش باشد و فکر کنم جای دوست دقیقا به همان روشنی است که تو می گویی و جای دشمن نیز چنان مشخص است که دیگر لازم نیست به فکر شترهایمان باشیم. گفتم شترها و یادم آمد به مثالی که چند سالی قبل وقتی به حاتمی کیا گفتند چرا روشن و مشخص حرف نمی زنی، مثال زده بود آن شتربان گم کرده شتران را که طوفانش چنان دید را آشفته کرده بود که حتی رنگ سبز دستبند خودش را هم درست نمی دید و قاطی می کرد که سبز سیدی است، یا سبز لهستانی است، یا سبز انتخاباتی است یا قرمز حزب کمونیست کارگری و مجاهد خلق و به جای آنکه به مقصدی به نام ” جمهوری ایرانی” یا ” اسلامی” یا ” قانون اساسی” یا ” حقوق بشر خالص و خلص” فکر کند، به فکر همان شترها بود و لابد که بعید نبود در آن وسط ها، یا اهل فرنگ خودنویسی به او بدهند تا غم دلش را بنویسد یا آقای مشائی وامی به او عطا کند و از دلش یاد ندا و سهراب برود، فقط چون دیده اش را فیلتر کرده اند و حقیقت زیر لایه ضخیم پارازیت پنهان شده است. می خواهم بگویمت که به چند چیزکی توجه کن.

اول: کافه دربند بود و نه یکی که صدتا بود و همه را من و تو و گنجی و سازگارا و هویدا و فدائی و مجاهد و نوری علا و نوری زاده بستیم، و به آن امید در میخانه بستیم که در تزویر و ریا را نگشایند، اما آن در چنان بسته شد که حالا دیگر همه آن ها که ” در میخانه ببستند” چه خدای شان بپسندد و چه نپسندد، بدعهدی زمانه مجال شان نمی دهد و همه سفیل و سرگردان، مانده اند که چه کنند تا برگردند به سرخط. و لابد می دانی که رفتن به ترکیه یا امارات برای یک روز نفس کشیدن یا یک جرعه زندگی نوشیدن، یا مویی به آفتاب نشان دادن، راحت تر است تا حرف از حق و حقیقت زدن در دربند که دربندمان را هم چنان دربند کرده اند که از تمام آن شهر نه دربندش مال ماست و نه سربندش و فقط اوین را داده اند سهم ملت.

برادر من! انقلاب را من و تو تنها نکردیم، وقتی نظامیان حکومت پیشین را اعدام می کردند، فقط صادق خلخالی نبود که محاکمه و اعدام کرد. همه ملت شریک در این تصمیم بود. بخش اعظم ملت دموکراتی که امروز یک هیات منصفه کوچک و یک ملاقات ساده را برای زندانیان درخواست می کنند، فریاد برآورده بودند که ” چرا همه را اعدام نمی کنید؟” انگار یادمان رفته که در اعدام هویدای باعرضه شریف روشنفکر همدست استبداد، همه ما شریک جرم بودیم. حکایت گنجشکک اشی مشی است، شاه زندانی اش کرد، پس قاتل اصلی اوست. بختیار خدابیامرز می توانست آزادش کند، اما نکرد و اگر فرصت می کرد، خودش زودتر اعدامش می کرد.

مجاهدین و فدائیان و این خیل عظیم جمهوریخواهان، همه شان فریاد می زدند، اعدام باید گردد. در این وسط قرعه فال به نام خلخالی دیوانه زدند که بدشانس تر از همه بود. اگر خلخالی و لاجوردی اعدام می کردند، مجاهدین و بسیاری چپ ها هم ترور می کردند. مصیبت مان یکی دو تا نیست که حالا همه را انداختیم گردن مهاجرانی و کدیور و مثلا گنجی و سازگارا و نبوی و موسوی و کروبی. می گویند سنگسار ممکن نیست، چون باید سنگ اول را کسی بزند که گناه نکرده باشد، و نشانم بده یک نفر را که در این گناه شریک نبوده باشد؟

می خواهم بگویم که اگر دولت دینی بر مملکت ما نازل شد، این تنها روحانیون و مذهبی ها نبودند که عکس خمینی را در ماه دیدند. خمینی که از آسمان نازل نشد، او حاصل جمع جامعه ما بود. حرف های خمینی همان جملاتی بود که بارها و بارها از دهان روشنفکران چپ و لائیک این مملکت در سالهای استبداد درآمده بود. امام زمان را قبل از همه فروغ فرخزاد خواب دیده بود و پرویز صیاد در صمدش دقیقا همان انتقاداتی را از حکومت می کرد که خمینی می کرد. هادی خرسندی قبل از بنده و جنابعالی ” خدا را یک شب با خمینی” دیده بود در آن شعر معروف. اسماعیل نوری علا در هفته نامه ای که توسط احمد شاملو سردبیری می شد، نوشته بود که حکومت دینی هیچ ربطی به استبداد ندارد. خشونت را بهترین نمایشنامه نوبس تاریخ ایران، حضرت ساعدی در سال ۱۳۵۷ تئوریزه کرده بود. حاصل همه اینها شد آیت الله خمینی.

نمی خواهم نومیدت کنم، فقط می خواهم بگویم کمی مسوولانه حرف بزنیم. چنان حرف می زنیم در مورد دهه شصت که انگار در آن تاریخ فقط موسوی و خمینی و لاجوردی بودند که چرخ گوشت خشونت را می چرخاندند و مردم را له می کردند. آنچه در دهه شصت اتفاق افتاد، حاصل جمع جامعه ایران آن روز بود. و یادت نرود که جامعه ایران معتاد به دروغ و فریب است، مثل آب خوردن حقیقتی را انکار می کنیم که خودمان ساختیم. هیچ ابایی ندارم که یک به یک خانه توهم همه ایرانیان را ویران کنم که فکر می کردند فلان و فلان قهرمانانی بزرگ اند. اگر شک کردی بگو تا شناسنامه همه سنگسارکنندگان گناهکار را کف دستت بگذارم.

دوم: من نمی دانم چرا هرکه می خواهد علیه سبزها حرف بزند، فورا می رود سراغ مهاجرانی و کدیور و شوربختانه باید بگویم که این وردی که از برکرده ای را دفتر مطالعات کیهان که همانا دفتر مشترک امنیتی و جنگ روانی حکومت است، گذاشته بر لب تان. من یک سالی است که از همان روز اول با جرس کار می کنم. عطاء الله مهاجرانی، نه سردبیر جرس است، نه بنیانگذار جرس است، نه مالک جرس است، نه حتی عضو هیات تحریریه جرس است.

او فقط یکی از اعضای شورای سیاست گذاری جرس است. کیهان و رسانه های وزارت اطلاعات، از جمله عمله و اکره با جیره و مواجب کانادایی و انگلیسی حکومت، مهاجرانی را اول کردند تئوریسین اسب تروا، و بعد او را کردند بهایی، بعد هم شد رئیس جرس. در حالی که کل داستان اسب تروا را من نوشته بودم و تازه من هم ننوشته بودم. من نظری از نظرات دوستان را در فیس بوک نوشتم و در بالاترین به رای گذاشته شد و همه کسانی که به آن فحش دادند، آن را بهترین طرح برای روز ۲۲ بهمن دانستند. من بعد از ماجرای ۲۲ بهمن مسوولیت همه چیز را پذیرفتم. این ماجرا اصلا ربطی به مهاجرانی نداشت.

مهاجرانی اصلا از آن خبر نداشت، هرگز از این فکر و طرح دفاع نکرده بود و این طرح اصلا طرح جرس هم نبود. فقط حرفی بود که من زده بودم. و مهاجرانی و من در بیست سال گذشته جز یکی دو احوالپرسی به غیر از دعوا، کاری با هم نداشتیم. محسن کدیور از موسسین و مسئولین جرس است. کدیور هم اصلا مثل مهاجرانی فکر نمی کند. حتی در انتخاباتی که آقای کروبی و موسوی تا قبل از انتخابات طرفدارانشان به خون هم تشنه بودند، کدیور حامی موسوی بود و آقای مهاجرانی و خانم جمیله کدیور، طرفدار کروبی بودند.

پس اولا مهاجرانی تا قبل از برگزاری انتخابات جزو جریان سبز نبود، دوم اینکه ایشان از مدیران جرس نیست، سوم اینکه مهاجرانی خیلی آدم خوبی است، اما اصلا مثل کدیور فکر نمی کند. چهارم اینکه مهاجرانی اصلا مثل جمیله کدیور که همسرش است، فکر نمی کند. همه را بگذار کنار، اضافه کن که من هم هرگز مثل این افراد فکر نمی کنم و نه تنها مثل آنها فکر نمی کنم، بلکه با وجود علاقه شخصی به مهاجرانی به دلایلی که دیروز گفتم، با آنها مخالفت هایی دارم، اما در جرس بطور مستقل کار می کنم.

سوم: و اما درباره محسن کدیور. بگذار چیزهایی را بگویم که نمی دانی. اول یک فرض را با هم مرور می کنیم. از نظر من تفکر ” روحانیون را باید اعدام کرد و ریخت توی چرخ گوشت” یک تفکر احمقانه دیوانه هایی مثل فتح الله منوچهری( فرود فولادوند) است و ارزش آن به همان اندازه است که هیتلر معتقد بود باید یهودیان را سوزاند و سفیدپوستانی معتقد بودند که سیاهان احمق اند و هوش کافی ندارند. از نظر من که می دانم روحانی یعنی چه، روحانیونی بسیار خوب و شریف و با شعور داریم و روحانیونی احمق و مستبد و نادان و ریاکار داریم.

جدا از آنچه من فکر می کنم، جامعه ایران به روحانیت احترام می گذارد، برای سیادت ارزش قائل است، هرگز حاضر نیست از اعتقادات دینی و در بسیاری از موارد شیعی خود یک ذره پا عقب بگذارد و بخش وسیعی از مردم اتفاقا با دین و خدا و امام حسین و حضرت علی بسیار حال می کنند، بخش وسیع تری به دین اعتقاد دارند و به نظر من هرگز در هیچ زمانی معتقدان به بی خدایی در ایران به ده درصد جامعه ایران هم نمی رسند و نمی رسیدند.

رضاشاه که در بسیاری موارد شخصا اعتقادات خرافی اش کمتر از روحانیون نبود، شانزده سال تلاش کرد تا ریشه روحانیت را از کشور بکند. تقریبا در فاصله سال های ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۰ که رضاشاه رفت، بخش اعظم روحانیون لباس شان را درآورده بودند و در تمام کشور تعداد روحانیونی که در سیستم تشکیلاتی روحانیت و حوزه های علمیه بودند به چهارصد نفر نمی رسیدند. مردم بخاطر تبلیغات ضدروحانی حتی سوار ماشینی که یک آخوند توی آن نشسته بود نمی شدند.

بعد از ده سال، در سال ۱۳۲۰ نه فقط روحانیت یک تشکیلات منظم و جدی بود، بلکه حداقل بیست هزار روحانی در مدارس علمیه درس می خواندند و آیت الله کاشانی یکی از مهم ترین رهبران سیاسی( نه مذهبی، کاملا سیاسی) کشور بود و تشکیلات فدائیان اسلام یکی از منظم ترین تشکل های کشور بود. این را می گویم برای اینکه بدانی که روحانیت شیعه هرگز از بین رفتنی نیست.

لابد می دانی که از سی چهل سال قبل هم تا کنون نه تنها در عالم شیعه و اسلام، بلکه در تمام عالم مسیحیت، یهودیت، بودیسم و کلیه ادیان، تعداد معتقدین و وفاداران دینی و دستگاههای رسمی دینی با توسعه تکنولوژی و ارتباطات از بین نرفته بلکه گسترش یافته است. شاهد مثالش همین شبکه های لس آنجلسی ماست که تقریبا تمام شان با پول مبلغین مذهبی معتقد به ادیان و مذاهب مختلف که در این شبکه ها پول می دهند و تبلیغ دینی می کنند، اداره می شود. فقط فرقش با عالم مسیحیت این است که ایرانی ها وقتی به فرنگ می روند مسیحی و درویش و زرتشتی می شوند، در عوض مسیحی های آفریقا و اروپا دسته دسته مسلمان می شوند. این به آن در. به این توجه کن که روحانیت در هیچ حالتی نه مرده است و نه می میرد. خب؟ حالا چه کنیم؟

چهارم: من با روحانی زندگی کرده ام، چه می گویم، روزی که ما بیست نفر از دانشجویان شیراز بعد از انقلاب فرهنگی تصمیم گرفتیم آخوند بشویم، من و محسن کدیور که نابغه بود، با همدیگر جامع المقدمات را شروع کردیم. از آن جمع که بعدا سی نفری شد، ده پانزده تایی در جنگ شهید شدند، یکی دو نفری آخوند شدند و هنوز روحانی اند، چند نفری وارد حکومت شدند و حالا یکی شان همین سردار وحیدی است، چند تایی هم زدند زیر همه چیز و شدند مخالف حکومت و منتقد وضع کنونی کشور، اما از آن جمع فکر می کنم فقط ده تا پانزده درصدشان طرفدار حکومت شدند، بقیه آنها آخوند و غیرآخوند مخالف حکومت شدند.

از جمع ما یکی شان سردار وحیدی است، یکی مجید محمدی است، یکی محسن کدیور است و یکی من، ده پانزده تایی هم زیر خاک بخاطر دفاع از همان خاک و میهن خفته اند. آیت الله سید علی محمد دستغیب شیرازی که مخالف بزرگ خامنه ای است، به من درس داده است. من با کدیور جامع المقدمات خوانده ام و با صدها روحانی خوب و بد زندگی کرده ام.

از آخوندی که متخصص پازولینی است می شناسم، تا آخوندی که به من پول می داد و من با پولش می رفتم رمان های امیل زولا و مارکز و فوئنتس را می خریدم، تا روحانی ای که مهم ترین تهیه کننده سینمای ایران است، تا روحانی ای مانند یوسفی اشکوری که به او گفته ام “آخوند پرورشی” چون این گروه از روحانیون مثل باقی و کدیور و اشکوری، مثل ماهی آزاد پرورشی متعلق به محیط روحانیت نبودند و از دانشگاه وارد آن سیستم شدند، نه روحانی کلاسیک که روحانی تربیت شده بعد از انقلاب اند. کدیور به گمان من همچون سروش و خاتمی، مهم ترین نقش را در تحول نظام روحانیت و شیعی در ایران اکنون دارد و در آینده خواهد داشت. او مصداق بارز شعور، دانش، هوش بسیار بالا، سلامت اخلاقی، شجاعت سیاسی، میهن دوستی و شرافت انسانی است.

با این مقدمات حالا بیا با هم نگاه کنیم. اول اینکه روحانیت از بین نمی رود. دوم اینکه روحانیون خوب و بد دارند. سوم اینکه مردم ایران اعتقادات دینی دارند و از این اعتقادات دینی هم تا پای جان شان دفاع می کنند. خوب، اگر می توانی ثابت کنی من غلط می گویم ثابت کن، وگرنه بپذیر که ما مجبوریم از آن تصور تخیلی و توهم ناشی از عدم مواجهه با جامعه حقیقی ایران دست برداریم. حالا من معتقدم در چنین وضعی محسن کدیور یکی از بهترین روحانیون شیعه ممکن در این جهان است. اگر بناباشد یک روحانی در تمام این جهان باشد که هم کارش با دین باشد و هم حامی آزادی و دموکراسی باشد، همین آدم است.

پنجم: محسن کدیور فرزند منوچهر، لیسانس حقوق دوره مصدق و خانم تدین فوق لیسانس علوم تربیتی، جزو معدود روحانیونی است که تمام خانواده اش تحصیلات بالایی دارند و اهل فکر و دانش اند و اتفاقا بخش اعظم آنان غیردینی هستند. او در سال ۱۳۵۶ در سن هجده سالگی با معدل نوزده و سی و شش صدم در آزمون سراسری نفر هفتادم کشور و شاگرد دوم مهندسی برق و الکترونیک شیراز شد. آنجا با هم آشنا شدیم. وقتی کدیور در تظاهرات چهلم شهدای تبریز یا یزد توسط ماموران ساواک در خیابان نادر شیراز دستگیر شد، من اولین کسی بودم که خبر بازداشتش را دم در خانه اش به پدرش دادم.

در همان ترم اول بخاط تسلط به زبان انگلیسی، چهارده واحد زبان را گذراند و در همان ترم اول که من سیزده واحد را بزحمت با معدل ۲ و سه صدم از چهار در رشته جامعه شناسی گذراندم، ۲۲ واحد، یعنی حداکثر واحد ها را گرفت و با معدل چهار از چهار مثل آب خوردن ترم را تمام کرد و در همان هجده سالگی تقریبا یکی از همه کاره های انقلاب در شهر شیراز بود. او در سال ۱۳۵۹ شروع به خواندن دروس طلبگی در شیراز کرد. بعد ازدواج کرد و در سال ۶۰ به قم رفت و در آنجا شد بهترین طلبه ای که در سی سال گذشته در قم درس خوانده و شاگرد آیت الله منتظری شد و مدرک اجتهادش را از دست استادش گرفت.

بعدا به دانشگاه تربیت مدرس رفت و دکترای فلسفه اسلامی گرفت. در تمام سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۶ محسن کدیور، فقط درس خواند، در قم با شهریه ناچیز طلبگی مراجعی مثل منتظری که حق خروج از خانه شان را نداشتند، کلیه نظریات فقهی مخالف ولایت فقیه را بررسی کرد و اتفاقا مهم ترین روحانی زمان ماست که بطور فقهی و علمی و فلسفی و سیاسی نظریه ای کاملا مخالف ولایت فقیه دارد. حالا ممکن است گوشش هم سنگین باشد و چیزی را خوب نشنیده باشد.

هرکسی که گوشش سنگین است که دنبال قدرت نیست.البته من هم انتقاد دارم که چرا گفت شعاری به این فراگیری مثل ” نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران” مصرف داخلی دارد، یا مصرف خارجی دارد، یا اصلا مصرف دارد یا ندارد، طبیعتا نباید این حرف را می زد. البته یکی دو توضیح را خواندم که گفته است که ماجرا چه بوده و چرا چنین گفته، اما مگر می خوانیم که مردم چه توضیحی برای رفتار و گفتارشان دارند. همین که یکی تیتر نوشت، خودش می شود واقعیت و حالا با هزار بدبختی بیا درستش کن.

محسن کدیور حتی یک دقیقه هم در نظام حکومتی جمهوری اسلامی کار اجرائی نکرده کتابهایش پرفروش ترین کتابها در ایران بود و در زمانی که اصلاحات شروع شد و من و دوستان من شروع کردیم به کار فرهنگی و نوشتن و روزنامه نگاری، آقای کدیور از زمستان اولین سال دولت خاتمی به زندان رفت و هجده ماه را در زندان گذراند. این هم از قدرت طلبی او. بعد از بیرون آمدن از زندان هم کدیور تندترین نظرات را علیه رهبری آیت الله خامنه ای داد و مدتی از ایران بیرون آمد و در دانشگاههای جهان به تدریس و تحقیق پرداخت. از همان روز اول هم نه با پول دولت ایران در فرنگ بود و نه با پول های اختصاصی دولت های فرنگ. از دانشگاه حقوق می گرفت و تدریس می کرد.

ششم: اگر دولتی ها دائما اسم مهاجرانی را به عنوان مسوول جرس می برند، جز این دلیلی ندارد که هیچ نقطه ضعفی از کدیور نمی توانند پیدا کنند. آن یکی هم بماند که وقتی هر جوانکی به اسم انتقاد هر تهمت غیرمسوولانه ای را به هر کسی می زند، چکار می شود کرد؟ کدیور نه تنها نمی خواهد ولی فقیه بشود، بلکه از اساس با ولایت فقیه مخالف است. و سه کتاب در نقد ولایت فقیه منتشر کرده و از همان بیست سال قبل مخالف بود.

او هم مثل من و مهاجرانی یا بسیاری از نویسندگان، مخالفتش دلیل سیاسی ندارد. او خودش صاحب مکتب و صاحب نظر است. یکی از دوستان نقل می کرد که حجاریان در خانه کدیور در قم مهمان بود و شام پیتزا داشتند، می گفت ” آخوندی که ولیمه پیتزا بدهد، نظریاتش هم همین جوری می شود.” حالا هم که کیهان دو سه هفته ای است گیر سه پیچ داده که محسن کدیور سفری با اسرائیل رفته و با محافل بهائی ارتباط داشته و لابد خواهند گفت ” گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو” را کدیور قره العین برای مهاجرانی سروده!

هرچه فکر می کنم نمی توانم بفهمم جرم کدیور چیست؟ جز اینکه جرس را راه انداخته و در این یک سال هر تلاشی می شده کرد تا خبرهای داخل ایران را به خارج از کشور برساند؟ جز اینکه وظیفه آگاهی بخشی را انجام داد؟ جز اینکه تلاش کرد با پول های کوچک ایرانیان، رسانه ای برای مردم کشورش بسازد؟ زدن این اتهام که کدیور می خواهد به ایران برود تا ولی فقیه بشود، به همان اندازه مسخره است که بگوئیم ” لنین در روسیه انقلاب کرد که تزار بشود.”

وقتی خودش مخالف ولایت فقیه است، برود چه خاکی به سر کند؟ البته گلایه از تو نمی کنم برادر که چنین مزد دست آدمی که سالها بخاطر آزادی زندان رفته و رنج کشیده را چنین می دهی، مگر همین کار را همه ماها با سازگارا و گنجی نکردیم، مگر هر دو تا پای مرگ نرفتند؟ مگر همه برایشان شعر نسرودیم و تا خدا بالای شان نبردیم.

ما نمره های بیست مان را فقط به دیکته های نانوشته می دهیم. شش سال در داخل ایران کار می کردم و دائم محاکمه و زندان و وحشت بود، آن وقت یک مشت اسم مستعار بیمار به من می گفتند ” اصلاح طلب دولتی” آن هم منی که در دولت بودم و با وجود اینکه می توانستم بمانم و بالاتر بروم فرار کردم از آن. بعد هم آمدیم و در فرنگ نشریه ” روزآنلاین” را با کمک مالی یک ان جی اوی هلندی دائر کردیم، و فحش نبود که نخورده باشیم. نوبت به اولیا که رسید، هلند هم شد یکی از دشمنان قسم خورده انقلاب، همان کشوری که از روز ازل هیچ رابطه ای خاصی، نه دوستی و دشمنی با ایران نداشت.

تهمت خوردیم که چرا پول هلندی می گیرید. حالا که با جرس کار می کنیم، تهمت می خوریم که چرا ” پول سبز” می گیرید؟ با این استدلال ها فقط سه گروه پاک وجود دارند، یکی کسانی که رسما برای سازمانهای اطلاعاتی فرنگ کار می کنند، و لابد تاجرند. دوم کسانی که رسما پول ایرانی می گیرند و لابد نخبه فرهنگی اند و سوم کسانی که زندگی فرنگی می کنند و هیچ کاری به ایران ندارند و ایران برایشان فقط محل خوشگذرانی های سالانه است و چه فرقی می کند که احمدی نژاد باشد یا خاتمی یا موسوی و تازه احمدی نژاد را هم ترجیح می دهند، چون لااقل عذاب وجدان ندارند که باید زمانی به کشور برگردند. هم از توبره ایرانیگری می خورند و هم با عرب های دیوانه (منظورم معدودی عرب های اروپایی آمریکایی طرفدار تروریسم احمدی نژادی است.) وول می خورند.

بهداد عزیز!

اینها را نوشتم تا کمی فضای واقعی بیشتر به دستت بیاید. در ادامه نامه ات گفته ای : ” شما هم باهوش تر از آن هستی که تناقضات حرف های موسوی و تمسک به قانون اساسی را بفهمی. پس سوالی نمی ماند جز این که یاداوری کنم جوگیر نشو اخوی. اصلاح طلب ها را باید مدام فشار داد تا دو کلمه حرف مناسب ازدهانشان بیرون بیاید، اگر ما بشویم تحسین گر چشم بسته آقایان که نمی شود.دفعهقبل که خیلی ها سکوت کردند تا انقلاب در برابر رژیم شاه پیروز شود، آن اتفاق افتاد. هدف من تضعیف تلاش‌های موسوی و ایستادگی‌ شان در مقابل خامنه‌ای و کودتاچیان نیست.

به نظرم بیش از آن که از موسوی انتظار می‌رفت ایستادگی کرد و به خواست‌های ولی‌فقیه نظام تن ندادند و به همین خاطر از ” کشتی نظام” که حالا تبدیل به ” قایقی” شده پیاده شدند. می‌دانم تا کجا از سوی خامنه‌ای و کودتاچیان تحت فشار هستند، محدودیت‌ها رانیز درک می‌کنم، خوشحالم که به جای خاتمی، آقایان که مقاوم‌ترند کاندیداشد.”

پاسخ این قسمت را درباره میرحسین موسوی فردا خواهم داد. پس این نوشته ادامه دارد…