تاملي  در ويژگي هاي  انقلاب  اسلامي  ايران [۱]

 

ويژگيهاي  انقلاب  اسلامي  را در مقايسه  با ساير انقلابها چگونه  تبيين  مي كنيد

بسم الله  الرحمن  الرحيم .

در آستانه  هجدهمين  سالگرد انقلاب  هستيم  و خدمت  ملت  شريف  ايران به خاطر تجربه  موفقي  كه  در پيروزي  انقلاب  كسب  كردند، تبريك  عرض  مي كنم . انشاالله كه  بتوانيم پاسدار خون  شهيدان  و آرمانهاي  انقلاب  اسلامي  باشيم  و بتوانيم  به  آن  اهداف  تداوم  ببخشيم .

درباره  ويژگي هاي  اختصاصي  انقلاب  اسلامي  صحبت هاي  فراواني  است  اما من  امروز قصد دارم  درباره  موارد اشتراك  انقلاب  اسلامي  با ديگر انقلابها نكاتي  را مطرح  كنم . اگرچه  انقلاب اسلامي  ما مراحل  و ويژگي هاي  خاص  خودش  را دارد اما موارد فراواني  هم  دارد كه  با بقيه  انقلابها مشترك  است . به  عبارت  ديگر قوانين  عمومي  انقلابها، شامل  انقلاب  اسلامي  ايران  هم  مي شود و به بيان  ديگر، انقلاب  اسلامي  ايران  نسبت  به  ديگر انقلابها تافته  جدابافته  نيست .اگر به  زبان  ديني  همين  موضوع را بخواهيم  ذكر كنيم  بايد بگوييم  كه  سنتهاي  لايتغير الهي  شامل حال  امت  اسلام  و شامل  حال  شيعيان  نيز مي شود. حال  اگر ما آن  قوانين  عام  را درست  رعايت  كنيم انقلاب  تداوم  پيدا مي كند، پيش  مي رود و به  اهداف  عاليه  خودش  مي رسد، و مانند همه  انقلابهاي ديگر اگر به  آن  قوانين  درست  عمل  نشود، خودبه خود به  شكست  مي انجامد و اهداف  اصلي  تامين نخواهد شد.

لذا آنچه  كه  در مورد همه  انقلابها گفته  شده  و مراحلي  كه  در هر انقلاب  هست ، در مورد انقلاب  ما هم  صدق  مي كند. مثلا اين كه  در آغاز انقلاب  فرضا موسسين  انقلاب  و رهبران  انقلاب به قدرت  مي رسند، با مشكلات  مواجه  مي شوند، مشكلات  زيادي  كه  تا حدودي  پيش بيني  نشده هستند و آرمانهاي  ذهني  موسسين  و رهبران  انقلاب  در مواجهه  با واقعيت  خارجي ، سوهان مي خورد و واقعي تر مي شود و از ذهنيت  به  عينيت  گرايش  پيدا مي كند و در نسل  دوم  انقلاب به عبارت  ديگر وقتي  كه  موسسين  انقلاب  از دنيا رفتند و يا به  هر دليلي  از صحنه  مديريت  انقلاب كنار رفتند، و نسل  بعدي  كه  مي آيد با شيوه اي  متفاوت  انقلاب  را دنبال  مي كند، از مواردي  است  كه  ما در همه  انقلابها داشته ايم  و در كالبدشكافي  انقلابها به  اين  موارد مشترك  برمي خوريم .

بنابراين  بدون  مجامله  قوانين  عمومي  انقلاب ، شامل  حال  انقلاب  ما هم  مي شود. بدون  هيچگونه استثنايي  همه  آن  قوانين  در اينجا هم  جاري  است . اما درباره  موارد اختصاصي  يك  ويژگي  كه  در انقلاب  ما بشدت  چشمگير است ، عنصر «دين مداري » انقلاب  ما بود. يعني  در آغاز انقلاب  و در همان  اوان  اوج گيري  نهضت  ما سه  نكته  را در انقلاب  مشاهده  مي كرديم  كه  وحدت  مردم ، رهبري صائب  و اسلامي بودن  انقلاب  بودند. در مورد دو نكته  اول  مشتركات  فراواني  با ساير انقلابها در انقلاب  ما مشاهده  مي شود. يعني  در تمامي  انقلاب هاي  پيروز جهان  وحدت  و يكپارچگي  مردم كاملا به  چشم  مي خورد. در انقلابهاي  چين ، روسيه ، الجزاير، فرانسه  و جاهاي  ديگر اگر اين  عنصر را بررسي  نمائيد درمي يابيد كه  اگر مردم  يكپارچه  نبودند و يد واحده اي  را در مقابل  دشمنان  خودشان نبودند هرگز انقلاب  آنها به  پيروزي  نمي رسيد. لذا اتحاد مردم  را نمي شود به عنوان  يك  ويژگي اختصاصي  انقلاب  اسلامي  ما ذكر كرد. در اغلب  انقلاب هاي  پيروز چنين  بوده  است .

اما در مورد انقلاب  ما فراگيري  نقش  مردم  بيشتر بود، اين طور نيست آري ، اما در همه  انقلابها فراگيري  عمومي  را مشاهده  مي كنيم  ولي  شدت  و ضعف  دارد. و انقلاب ما از لحاظ توده اي بودن  جز شديدترين  انقلابها محسوب  مي شود. حتي  عنصر رهبري  در انقلاب  ما نيز كاملا استثنايي  نيست .

اگرچه  مي دانيم  از نكات  مثبت  انقلاب  اسلامي  ايران  رهبري  حضرت امام (ره ) بود و قطعا اگر انقلاب  اين  رهبري  را نمي داشت  به  اين سرعت  به  پيروزي  نمي رسيد و چه بسا تشتت ها و تفرقه هاي  فراواني  ايجاد مي شد، و راه  هرگز به  اين  همواري  پيش  نمي رفت ، و به هرحال  نقش  بارز امام  در پيروزي  انقلاب  اسلامي  فراموش نشدني  است ، اما حتي  اين  مورد علي رغم  قوت  فراوان  رهبري  حضرت  امام (ره ) عنصر اختصاصي  انقلاب  ما نيست ، يعني  شما در انقلاب  هند، هم  شخصيت  بارزي  مثل  گاندي  مشاهده  مي كنيد. گاندي ، هم  شخصيت  بسيار چشم گيري  بود و نقش  بسيار بزرگي  در انقلاب  هند داشت  و يا مثلا شخصيتي  مثل  مائو در چين  يا لنين  در شوروي . در مجموع مي توان  ذكر كرد كه  در اكثر انقلابهاي  بزرگ  و پيروز جهان  و حتي  در انقلابهاي  معاصر، همواره  ما يك  شخصيت  بسيار قوي  به نام  رهبري  انقلاب  را شاهد بوده ايم .

بنابراين  اگرچه  اين  نكته  در انقلاب  ما بسيار چشم گير است  اما باز از اختصاصات  انقلاب  نيست .به نظر مي رسد آنچه  كه  مي توان  روي  آن  دست  گذاشت  و به عنوان  ويژگي  بارز انقلاب  ايران  ذكر كرد همان  عنصر «دين مداري » انقلاب  است . و دو عنصر اخير در سايه  اين  عامل  خاص  برجستگي بيشتري  پيدا مي كنند.

با توضيحات  شما ممكن  است  انقلاب  الجزاير را هم  يك  انقلاب  ديني  به حساب  آورد  خير، چنين  نيست . در الجزاير هم  در همين  قرن  اخير انقلابي  صورت  گرفت  و مبتني  بر دين  هم بوده  منتهي  به  آنچه  تفاوت  بين  انقلاب  ايران  و انقلاب  الجزاير را مشخص  مي كند، اين  است  كه مسلمان بودن  انقلابيون  با «دين مداري » انقلاب  كاملا متفاوت  است .يعني  ممكن  است  انقلابي ها مسلمان  باشند اما آرمان  آنها براساس  ارزشها و اهداف  اسلامي طراحي  نشده  باشد.

آنچه  كه  در الجزاير مشاهده  كرديم ، حضور مردم  مسلمان  بود. اما طراحي سازندگي  بعد از انقلاب  و آن  آرمان  اصلي  برمبناي  يك  ايده  اسلامي  طراحي  نشده  بود. اما در انقلاب ما مشاهده  مي شود كه  مسير انقلاب  برمبناي  ارزشهاي  ديني  طراحي  مي شود و حتي  كوشش  مي شود سازمان  سياسي  اقتصادي  اجتماعي  و فرهنگي  نظام  آينده  انقلاب  برخاسته  از دين  باشد. لذا اگر ما بخواهيم  فصل  ويژه اي  براي  انقلاب  ايران  در مجموعه  انقلابهاي  جهان  و حتي  انقلابهاي  معاصر باز كنيم ، عناوين  زير را مي توانيم  براي  توصيف  آن  به كار بگيريم : «انقلابي  به  نام  خدا» كه  غالب خارجي ها از اين  عنوان  براي  ما استفاده  مي كردند; «انقلاب  از درون  مساجد»; و يا «انقلاب  دين مدار». اينها صفت  مميزه  انقلاب  اسلامي  ماست .

پس  انقلاب  ما را مي توان ، يك  انقلاب  ايدئولوژيك  دانست البته  اين  انقلاب  را بنا به  تفسيري  كه  بعضي ها مي كردند مي توان  يك  انقلاب  ايدئولوژيك  ذكر كرد. درنظر داشته  باشيم  كه  مثلا در روسيه  انقلابي  داشتيم  برمبناي  يك  ايدئولوژي  خاص . اگر كساني  كه انقلاب  ايران  را يك  انقلاب  ايدئولوژيك  مي دانند، مرادشان  از ايدئولوژي  صرفا يك  انديشه  و مكتب خاص  باشد بدون  تكيه  بر محدوديت هاي  ايدئولوژي ، مي توان  انقلاب  ايران  را هم  يك  انقلاب ايدئولوژيك  دانست . اما اگر محدوديت هاي  ايدئولوژيك ، و اصطلاح  خاصي  كه  از ماركسيسم  به بعد در انديشه  معاصر مطرح  شده  مراد باشد، نه ، نمي توانيم  و بايد بگوييم  انقلاب  اسلامي  ايران  فراتر از يك  «انقلاب  ايدئولوژيك » است . يعني  يك  «انقلاب  ديني » است  و دين  قطعا حوزه اي  بسيار گسترده تر از يك  ايدئولوژي  محدود را دربرمي گيرد، يعني  جنبه  فرهنگي  آن  به مراتب  عميق تر و

بارزتر از يك  ايدئولوژي  است . منتهي  اين  نزاعهاي  علمي  كه  در جامعه  ما پيش  مي آيد روي  مفهوم خود ايدئولوژي  تاثير دارد. درمجموع و در پاسخ  اين  سوال  مي توان  اين  نكته  را به شكل  خلاصه  ذكر كرد كه  ويژگي  اصلي  انقلاب  ايران  كه  در سال  ۱۳۵۷ اتفاق  افتاد، «دين مداري » آن  بود.

ممكن  است  منظورتان  از دين مداري  انقلاب  با توجه  به  شرايط زماني  و مكاني  انقلاب  را بيشتر توضيح  دهيد  اگر به  چند نكته  ديگر اشاره  كنم  ممكن  است  به  روشنترشدن  بحث  كمك  بيشتري  كند. يكي  اين كه اين  انقلاب  متكي  بر يك  «تجربه  غني » بود اين كه  ما مي گوييم  دين مداري  مرادمان  اين  نيست  كه  اين انقلاب  يك شبه  متولد شد و در مجموع هيچ  تجربه  قبلي  در آن  دخيل  نبود. اين كه  اين  انقلاب  در ايران اتفاق  افتاد و نه  در كشورهاي  ديگر، از اين  رواست  كه  تجربياتي  كه  ايرانيان  در اين  زمينه  داشتند هرگز در كشورهاي  ديگر نبود يعني  تجربه  مشروطه  و تجربه  نهضت  جنگل  و نهضت هاي  همزمان  آن  مثل نهضت  شيخ  محمدخياباني ، كلنل  پسيان ، تجربه  نهضت  ملي شدن  صنعت  نفت  كه  يك  برخورد ضداستعماري  بسيار چشم گير بوده ، قيام  ۱۵ خرداد. در مجموع اين  تجربه ها و شكست هايي  كه  مردم ايران  در اين  موارد تاريخي  متحمل  شدند، همه  در اين كه  رجعت  دوباره اي  به  سوي  دين  بايد كرد موثر بوده  يعني  اگر تجربه  مشروطه  به  شكست  نمي انجاميد، اگر دولت  ملي  مصدق  با كودتا ساقط نمي شد و اگر قيام  ۱۵ خرداد به  شكست  نمي انجاميد، هرگز مردم  اين گونه  به  عنصر دين  در حيات  اجتماعي خودشان  اقبال  نمي كردند. اين كه  در حيات  اجتماعي  به  دين  اقبال  شد، يك  دليل  بارز آن  تجربه  تاريخي فراوان  و غني  بود كه  ملت  ايران  به  بهاي  گزافي  به دست  آورده  بود، و ديگر ملل  كمتر اين گونه  بوده اند.

تعبيري  كه  از انقلاب  ما مي شود، بعضا از آن  به عنوان  يك  معجزه  ياد مي شود، اين  موضوع را چگونه  تفسير مي كنيد  بستگي  دارد كه  تلقي  ما از معجزه  چه  باشد. در مباحث  عقلي  وقتي  مي خواهند بحث  از معجزه بكنند اين  نكته  گفته  مي شود كه  معجزه  قانون  عليت  را نفي  نمي كند. منتهي  از آنجا كه  ما به  علل  آن پديده  واقف  نيستيم ، آن  را گونه  ديگري  تفسير مي كنيم  وگرنه  در دستگاه  هستي ، هرگز هيچ  پديده اي بدون  علت  و سبب  حاصل  نمي شود. اگر ما اين  نكته  را بپذيريم  نتيجه  اين  مي شود كه  صحنه  اجتماع هم  چنين  است . در صحنه  اجتماع هم  همواره  كار برمبناي  اسباب  و علل  اجتماعي  خاص  خودش پيش  مي رود. بنابراين  آنچه  كه  دقيقا اتفاق  افتاده  پيامد مجموعه اي  از تحولات ، رخدادهاي  اقتصادي ، سياسي  و فرهنگي  و متاثر از عوامل  خاص  بوده  است . يعني  هرگز كسي  نمي تواند انكار كند كه  ثروت فراواني  كه  در اثر بالارفتن  قيمت  نفت  در دهه  ۵۰ به  جيب  حكومت  وقت  ايران  رسيد و بعد تغيير فضاي  سياسي  به خصوص  در سياست  خارجي  آمريكا كه  در رابطه  با ايران  اتفاق  افتاد، فضاي  باز سياسي  كارتر و امثالهم  كه  آن  زمان  مطرح  مي شد، در پيش آمدن  انقلاب  اسلامي  ايران  تاثير داشته  و همينطور بي خردي  حكومت  شاه  در مبارزه  با باورهاي  ديني  مردم  و في الواقع  سياست  دين زدايي شديد، و رواج  غرب زدگي  و تهي كردن  جامعه  ما از فرهنگ  خودي ، كه  اقشار مختلف  مردم  را به  ستيز با رژيم  واداشت  از عوامل  مهمي  بود كه  حادثه  فوق  را شكل  مي داد. اين  عوامل  كاملا قابل  تجزيه  و تحليل  هستند. منتهي  همان  تجزيه  و تحليل گران  هم  هرگز باور نمي كردند اين  عوامل  به  اين  سرعت ه  سرانجام  برسد.

اگر از زاويه  ديگري  نگاه  كنيم  في الواقع  مي شود چنين  توصيف  كرد كه  مردم  ايران  «حركت كردند» اما خدا «بركت  داد». يعني  سرعت  انقلاب  ما «بركت  الهي » بود. اما بركت  الهي  بدون  حركت مردم  هرگز حاصل  نمي شود. سپس  از سويي  دست  خدا را ما مي بينيم  در سرعت دادن  به  اين  مسئله ، چون  جهت  حركت  مردم  جهت  الهي  بود و به واسطه  اين  جهت  و روحيه  الهي  كه  مردم  پيدا كردند روند جريانها تشديد شد. اين  قانون  عامي  است  در تمام  جهان  هستي  كه  شما هروقت  هم سو با جهت هستي  قرار بگيريد، حركت  شما تشديد، تسريع  و تعميق  مي شود. لذا اگر مرادمان  از معجزه بي سبب بودن  باشد، باطل  است . اگر منظور اين  است  كه  دست  خدا در اين  انقلاب  دخيل  بود، قطعا چنين  است . حركت  از مردم  بود و بركت  و تفضل  الهي  قطعا شامل  حال  ملت  ايران  شد.

آثار عنصر دين مداري  انقلاب  را چگونه  تفسير مي كنيد و مصاديق  آن  كدام  است يكي  از بارزترين  اختصاصات  انقلاب  ما دين مداري  است ، اما در كنار اين  امر نكاتي  كه  لزوما اختصاصي  هم  نيست  اما قابل  تامل  است  وجود دارد. يكي  از اين  آثار بازگشت  به  خويشتن  و «خودباوري » بود يعني  اين  انقلاب  صرفا يك  انقلاب  سياسي  نبود. در درجه  اول  يك  انقلاب فرهنگي  بود. انقلاب  فرهنگي  هم  حاصل  نمي شود جز اين كه  به  ارزشهاي  بومي  برگرديم . اين انقلاب  در مقابله  با كوشش  فراواني  كه  توسط كارگزاران  فرهنگي  رژيم  طاغوت  براي  فرهنگ زدايي از جامعه  ما صورت  گرفت  توسط عالمان  روشن ضمير و مبارز و روشنفكران  دين باور ما در آن  زمان پي ريزي  شد. از آن  روشنفكران  و روحانيون  دين باور مي بايد از مرحوم  آيت الله طالقاني ، مرحوم استاد شهيد مطهري ، دكتر شريعتي ، مهندس  بازرگان  و شخصيت هاي  ديگر ذكر خيري  كرد كه  انصافا همه  اينها در اين  بازگشت  به  خويشتن  اسلامي  جوانان  نقش  جدي  داشتند. و حاصل  كار روحانيت بصير و روشنفكران  اصيل  اين  بود كه  بخش  قابل  توجهي  از مردم  به  خودباوري  رسيدند و درمقابل غرب زدگي  موضع  منفي  گرفتند.

مورد ديگري  كه  قابل  توجه  است  ولي  اختصاصي  نيست ، مسئله  «سلطه ستيزي » در اين  انقلاب بود. منظور اين  نيست  كه  ايرانيان  يا مسلمانان  كلا با خارجي ها سرستيز داشتند خير، اما بشدت  با سلطه  به  ستيز برخاستند، يعني  نمي خواستند مقدرات  و سرنوشت  آنها توسط ديگران  تعيين  بشود. به خصوص  اين كه  دستور صريح  قرآن  كريم  است  كه  زمام  جامعه  اسلامي  هرگز نمي تواند در دست غيرمسلمانان  باشد. «لن  يجعل الله للكافرين  علي المومنين  سبيلا» (نسا / َ۱۴۱) تصميم هاي  اصلي جامعه  ايران  در كاخ  سفيد و توسط سياستمداران  امريكايي  يا نوكر آمريكا گرفته  مي شد، اين  باعث شد كه  مردم  ايران ، مانند صحنه هاي  قبلي  تاريخي  كه  در واقعه  رژي  و واقعه  تنباكو شاهد آن  بوديم ، به ستيزجويي  با نظام  سلطه  برخيزند. نكته  قابل  توجه  ديگر «استبدادستيزي » بود. مردم  ايران  در پي ۲۵۰۰ سال  زندگي  تحت  سيطره  استبداد شاهانه ، به  فغان  آمده  بودند و خواستار حكومت  و جامعه اي را بودند كه  ديگر مقدرات  در دست  يك  نفر متمركز نباشد و عقل  جمعي  به  تصميم گيري  برخيزد.

در جريان  نهضت هاي  قبلي  مردم  ايران ، هيچ  وقت  آرمان  اين  نهضت ها بر مدار حذف  سلطنت قرار نگرفته  بود. يعني  حركتها ضدشاه  بوده  ولي  هيچگاه  شعار مردم  و آن  توده اي  كه  به عنوان  پيشتاز انقلاب  مي توان  از آنها ياد كرد از روحانيون  گرفته  تا روشنفكرها اصلا به  اين  ايده  نرسيده  بودند كه سلطنت  بايد از بين  برود. آيا اين  پديده  را نمي توان  به عنوان  يك  ويژگي  خاص  انقلاب  اسلامي  مطرح كرد نقش  حضرت  امام  در اين كه  احساسات  مردم  را به  اين  سمت  سوق  دهند چگونه  بود  اين  نكته  در انقلابهاي  ايران ، يك  ويژگي  به حساب  مي آيد. اما نسبت  به  انقلابهاي  جهان ، نه . اين ويژگي  خاص  انقلاب  اسلامي  ايران  نيست . يعني  انقلابهاي  ديگر هم  ضدسلطنت  و ضد استبداد بودند. اگر تجربه  مشروطه  نبود و اگر تجربه  دوران  مرحوم  دكتر محمد مصدق  نبود كه  في الواقع نتوانست  شاه  را در محدوده  قانون  اساسي  منضبط كند، اين  خواست  شكل  نمي گرفت .

اين  تجربه تاريخي  بود كه  ملت  ايران  و مشخصا رهبري  انقلاب  را به  اين  نتيجه  رساند كه  ديگر هرگز با نظام حكومت  شاهنشاهي  نمي توان  جامعه  را اداره  كرد. صرفا واژه  شاه  كه  موردنظر نبود بلكه  مراد نظامي  بود كه  به  روش  شاهنشاهي  اداره  مي شود يعني قدرت  متمركز نظارت ناپذير غيرمسئول  در مقابل  مردم  قرار داشت  كه  در آن  نظام  شاه  سايه  خدا و فرهمند تلقي  شده  و سلطنت  به عنوان  وديعه  الهي  به  او سپرده  شده  باشد. اين  مقام  غيرمسئول  داراي قدرت  فراوان ، مطلق  و نامحدود بود.

مردم  عليه  چنين  روش  و منشي  به پا خاستند. در تاريخ انقلابهاي  ايران  اين  اولين بار بود كه  شعار مقدس  مرگ  بر شاه  به  شكل  سراسري  بلند مي شد، قبل  از اين  هرگز چنين  نبوده  است .

اما درباره  نقش  امام . خود حضرت  امام  هم  همراه  با مردم  از اين  تجربه استفاده  كردند. خود ايشان  در كتاب  كشف الاسرار كه  در ايام  جوانيشان  مرقوم  فرمودند، به  تناسب زمان  اوائل  دهه  بيست  آنجا پابه پاي  بقيه  مردم  همين  مطلب  را ذكر مي كنند كه  روحانيت  هرگز بدخواه ملت  نبود و روحانيت  نمي خواهد سلطنت  را از بين  ببرد و روحانيت  نمي خواهد خودش  حكومت را بدست  بگيرد. پس  از طي  اين  مراحل  بود كه  در اين  مقطع  تاريخي  اين  مردم  و اين  رهبر به  اين  نتيجه مي رسند نظام  سلطنت  بايد حذف  شود. و نبايد فكر كنيم  كه  از آغاز يك  طرح  از پيش  تعيين شده اي  در كار بوده  است . از قيام  خرداد ۴۲ تا آغاز نهضت  در ۵۶ خصلت  شاه ستيزي  در ادبيات  حضرت  امام بسيار بارز است  و در سال  آخر نهضت  حضرت  امام  بحث  از حذف  نظام  سلطنتي  را صريحا مطرح مي كنند.

درباره  دين مداري  انقلاب  ما نكات  قابل  بحثي  وجود دارد. از جمله  اين كه  برداشتهاي  متفاوتي  از اسلام  در جامعه  آن  روز وجود داشت . چطور شد كه  مردم  انتخاب  خاصي  را در ميان  آنها به عمل آوردند  اشاره  كردم  كه  دين مداري  به عنوان  مهمترين  خصيصه  انقلاب  ايران  بوده  است  اما كدام  دين  و كدام قرائت  از اسلام  چون  مي دانيم  كه  تجربه  ملت  ما يك  سابقه  ديرينه  ۱۴۰۰ ساله  از اسلام  دارد وليكن در انتهاي  دهه  پنجاه  كه  انقلاب  در شرف  پيروزي  بود، مردم  قرائت هاي  مختلفي  از اسلام  را در جامعه مشاهده  مي كردند اما از بين  قرائت هاي  مختلف  يكي  را برگزيدند، و آن  قرائتي  بود كه  حضرت امام (ره ) بارزترين  شخصيت  آن  بود. در آن  زمان  مراجع  محترم  ديگري  هم  در جامعه  بودند اما چرا اين  اقبال  از جانب  مردم  نسبت  به  ايشان  انجام  شد. اين  نكته  بسيار قابل  توجه  است  كه  در همان  زمان آن  قرائتي  از اسلام  كه  قرائتي  متحجرانه  و قشري گرانه  بود هرگز پذيرفته  نشد و كسي  نمي تواند آن انديشه  را انديشه  انقلابي  بداند. اسلام  متحجر و يا اسلام  قشري ، اسلام  انقلابي  نبود. يا در همان  زمان جريانهاي  حتي  مبارزي  وجود داشتند كه  كوشش  كرده  بودند اسلام  را با بعضي  از ايدئولوژيهاي معاصر پيوند بزنند كه  از سوي  جامعه  و متدينين  به عنوان  التقاطي  طرد شدند. پس  اسلام  التقاطي  هم آن  اسلام  انقلابي  موردنظر ملت  نبود. تعبير بسيار ظريفي  كه  حضرت  امام (ره ) سالها بعد كردند; «اسلام  ناب  محمدي (ص »)، همان  چيزي  بود كه  مردم  خواهان  آن  بودند. اين  قرائت  از اسلام  را مي توان  اين گونه  تعبيه  كرد آن  اسلامي  مدار انقلاب  قرار گرفت  كه  شعار آن  بازگشت  به  قرآن  بود. شعارش  قرآن  در صحنه  بود. شعارش  بازگشت  به  سيره  علوي  بود. شعارش  بازگشت  به  عصر پيامبر بود. فارغ از اين  اصول  عام  و قواعد كلي  در مجموع رهبران  انقلاب ، الگوي  خاصي  نه  براي  اداره جامعه  و نه  براي  انقلاب  در دست  نداشتند. الگويي  كه  رهبران  ما براي  حكومت  داشتند و مردم  آن  را از جان  و دل  مي فهميدند اين  بود كه  ما مي خواهيم  روش  اميرالمومنين  علي (ع) را در جامعه  پياده كنيم . اين  يك  كلمه  بود اما يك  دنيا معنا داشت . يعني  مردم  همه  از كوچك  و بزرگ  و پير و جوان  پاي منبرها، از طريق  كتابها، علي (ع) را مي شناختند. مي دانستند علي (ع) يعني  عدالت ، علي (ع) يعني

حريت ، علي (ع) يعني  استقامت  براي  تحقق  دين  و معنويت . خوب ، اين  موارد را حداقل  در حد كليات  و نه  در حد جزئيات ، از انقلاب  مي طلبيدند. لذا ويژگي  اصلي  انقلاب  ما دين مداري  با قرائت علوي  آن  بود. البته  چند نكته  قابل  توجه  هم  هست  كه  به تدريج  آثارش  مشخص  مي شود، از نكات  قابل  توجه انقلاب  ما نداشتن  يك  الگوي  مدون  بود  البته  اين  مختص  انقلاب  ما هم  نيست   بسياري  از ابعاد نظري  انقلاب  ما در طول  عمل  انقلابي ، تدوين  شد. كلياتي  در ذهنمان  بود همان  كلياتي  كه  از كتاب  و سنت  گرفته  بوديم  اما جزييات  آن  بتدريج  ساخته  شد از قبل  نه  در ذهن  رهبري  انقلاب  بود و نه  در ذهن  مردم . اما همگان ، آن  ضوابط كلي  را در ذهن  داشتند و جزئيات ، برنامه ها و راهكارها به تدريج شكل  گرفت .

يكي  ديگر اين كه  ما كادر ساخته شده اي  در انقلاب  نداشتيم . درست  است  كه  هم  تعداد قابل  توجهي  از روشنفكران  بصير و مسلمان  در جامعه  ما بودند و هم  تعداد قابل  توجهي  از روحانيون  روشن ضمير كه  اين  هردو في الواقع  پيشتازان  انقلاب  بودند، اما در مجموع كادر انقلابي ساخته شده اي  نبود و تكيه  انقلاب  بر توده  مردم  بود. اين  تكيه  بر توده  هم  وجه  مثبت  دارد و هم مي تواند وجه  منفي  داشته  باشد. وجه  مثبت  آن ، مردمي بودن  انقلاب  است  و وجه  منفي  آن  اين  است كه  از آفات  به  حساب  مي آيد سقوطكردن  به  ورطه  عوام زدگي  و به  اصطلاح  توده اي شدن  حركتها است .

يكي  از نكات  قابل  توجه  در اين  انقلاب ، مسئله  جايگاه  روحانيت  است . در انقلابهاي  قبلي  ما مانند انقلاب  مشروطه  يا نهضت  ملي شدن  صنعت  نفت ، هم  روحانيت  جايگاه  خاص  خود را داشته اما در اين  انقلاب  اين  نقش  بسيار چشمگيرتر بود. خود رهبري  انقلاب  كه  در متن  عمل  انقلابي حاصل  شد، به  شكل  طبيعي  هم  بالا آمد، روحاني  بود. اما اين  هرگز به  اين  معني  نيست  كه  انقلاب  فقط توسط قشر روحانيت  انجام  گرفت ، اقشار ديگر قطعا در آن  شريك  بودند.

منظور اين  است  كه  انقلاب  در انحصار هيچ  گروهي  نبوده  و حضرت  امام  اين  جمله  را به  تعابيرديگر دارند. در همين  رابطه  قولهايي  از امام  نقل  شده  است  كه  در ابتداي  انقلاب  ايشان  اظهار كردند،كه  ما (روحانيون ) نمي خواهيم  مسئوليت  اداره  كشور را داشته  باشيم  اما بعدا ايشان  به  دلايلي  از اين موضوع عدول  كردند. فكر مي كنيد علت  چه  بود  آنچه  كه  از جانب  حضرت  امام (ره ) ابتدا ذكر مي شد اين  بود كه  روحانيت  وظيفه اش  نظارت  برحركت  جامعه  است  و حتي  اين  ديدگاه  تا سال  ۵۸ هم  ادامه  داشت . بعضي  از نظريه پردازهاي  انقلاب ما مثل  استاد شهيد مرتضي  مطهري  عنوان  كرده اند كه  غرض  روحانيت  از شركت  در انقلاب  اين نيست  كه  سهمي  را به عهده  بگيرد، روحانيت  به  وظيفه  سنتي  خودش  اكتفا دارد و اصولا وظيفه  سنتي روحانيت  همواره  اصلاح  و ارشاد جامعه  بوده  است .

مرحوم  آيت الله  طالقاني  هم  كه  در سال  ۵۸ به رحمت  خدا رفت ، نظرش  همين  بود يعني  در مجموع از استوانه هاي  ابتدايي  انقلاب  را كه  در نظر بگيريم  و آنچه  كه  در آن  زمان  به  مردم  ذكر مي كردند، همه  همين  بود: نظارت ، ارشاد و اصلاح  جامعه ، في الواقع  اين  مطلب  توسط مردم  هم  به  رسميت  شناخته  شده  بود و هنوز هم  روحانيت  در اين  شان مورد پذيرش  است . اما اين كه  به  ضرورتهايي  يا در مقطع هايي  روحانيت  وارد صحنه هاي  ديگري  شد كه  فراتر از صحنه  نظارت  و ارشاد و اصلاح  بود احتياج  به  بررسي  بيشتري  دارد يعني  دخالت  در اجرائيات  براي  چند صباحي  ممكن  است  آثار مثبتي  در يك  مقطع  كوتاه  داشته  باشد، اما اگر اين حضور پررنگ  بخواهد ادامه  پيدا كند قطعا آفاتي  جدي  خواهد داشت .

اگر تصور كنيم  كه  انقلاب  پيروز نمي شد، فكر مي كنيد كه  چه  حالتي  اتفاق  مي افتاد  اگر انقلاب  پيروز نمي شد قطعا ما چنين  تجربه  گرانبهايي  را به  دست  نمي آورديم ، هيچوقت متوجه  نمي شديم  كه  «نسبت  دين  و سياست » اين  مقدار پيچيده  است . يعني  في الواقع  ما قبل  از پيروزي  انقلاب  در بسياري  از مسائل  خام  برخورد مي كرديم ، انقلاب  باعث  پخته شدن  بسياري  از آرا ما شد و اگر انقلاب  پيروز نمي شد تجربه  اسلامي  مردم  ايران  اين  مقدار تعميق  نمي شد، از سوي ديگر اگر حتي  انقلاب  پيروز هم  نمي شد به  نظر من  نهضت  ادامه  پيدا مي كرد يعني  به  اين  شكل  نبود كه  با يك  سركوب  و يا با يك  كشتار جمعي  همانطور كه  در ۱۷ شهريور هم  انجام  شد، نهضت  پايان بپذيرد. البته  اگر به  اين  زودي  انقلاب  پيروز نمي شد حدس  مي زنم  كه  آرمانهاي  انقلاب  پخته تر مي شد. كادرهاي  انقلابي  اصيل تر مي شدند.

ولي  خدا را شكر مي كنيم  كه  انقلاب  پيروز شد و اين  تجربه  را شاهد هستيم . من  قبل  از انقلاب  را به  ياد مي آورم ، سالها يك  واقعه  قابل  ثبت  در جامعه  اتفاق  نمي افتاد اما امروز ما يقين  داريم  كه  اگر چند روز روزنامه ها را دنبال  نكنيم  احساس  مي كنيم  كه  چندسالي  عقب  افتاده ايم ، اين  سرعت  تحولات  از بركاتي  است  كه  خدا به  ما در چنين  زماني  تفضل  كرده  است .

يكي  از ويژگيهاي  انقلاب  ما تراكم  حوادث  بسيار بزرگ  در ظرفهاي  زماني  محدوده  بوده  است . اين معلول  چه  عاملي  است انقلاب  اسلامي  ايران  و نظامي  كه  بعد از آن  در ايران  تاسيس  شد ادعايش  حداقل  اين  بود كه مي خواهد يك  نظم  جديد در دنيا ايجاد كند. و «طرحي  نو دراندازد»، اين  شروعي  كه  كرد خود به  خود با ستيز برخي  از جوامع  و دولتهاي  ديگر مواجه  شد. كوششهايي  كردند براي  از بين بردن  اين  اساس تازه . از سوي  ديگر خود مردم  ايران  و دست اندركاران  امور هم  هر روز تجربه  جديدي  كسب مي كردند. هميشه  فشارها است  كه  باعث  شكوفايي  مي شود. يعني  اگر جوهر انسان  اصيل  باشد، در تنور حوادث  تفتيده  مي شود و بروز پيدا مي كند. حس  مي كنم  كه  هم  فشار بيروني  و هم  عظمت اهداف  متعالي  اين  انقلاب  هم  توانايي  اين  ملت  براي  خلق  حوادث  بزرگ  مي تواند از اسباب  مسائلي باشد كه  شاهد آن  هستيم . البته  به  شرطي  كه  آن  را قدر بدانيم .

در مورد شعارهايي  كه  در زمان  انقلاب  گفته  مي شد و بعد هم  در تحولات  بعد از انقلاب  اهميت خودش  را به  اثبات  رسانيد، چه  نظري  داريد و تحليل  شما از اصالت  اين  شعارها چيست يكي  از خاطره هاي  شيرين  نسل  من  كه  جوانيش  مصادف  با انقلاب  بود، در همين  شعارهاي خردمندانه اي  است  كه  در آن  زمان  انتخاب  شد. ملت  ما كلا به واسطه  غناي  ادبيات  فارسي  و خوش ذوق بودن  و متناسب  با شرايط خاص ، شعارها را انتخاب  مي كرد. شعارهايي  كوتاه  و بسيار پرمحتوي  و كوبنده . شايد محوري ترين  شعار انقلاب ، اين  شعار اصلي  همه  ما يعني  «استقلال ، آزادي ، حكومت  اسلامي » بود كه  در نزديكي هاي  پيروزي  انقلاب  به  «استقلال ، آزادي ، جمهوري اسلامي » تبديل  شد. اين  تغيير «حكومت  اسلامي » به  «جمهوري  اسلامي » اختصاصا توسط حضرت امام (ره ) صورت  گرفت  كه  ايشان  الگوي  حكومت  اسلامي  را جمهوري  اسلامي  اعلام  كردند. اما درواقع  اين  شعار از درون  مردم  جوشيده  بود.

واژه  اول  اين  شعار «استقلال » است  كه  همان  سلطه ستيزي  است  و يكي  از اركان  اصلي  انقلاب اسلامي  را تشكيل  مي دهد. ركن  دوم  اين  شعار «آزادي » است  كه  استبدادستيزي  است  و آن  انعكاس آرزوي  ديرينه  مردم  است  كه  رهايي  از سلطه  حكومت  خودكامه  فردي  و رهايي  از تمركز قدرت نظارت ناپذير غيرمسئول  در دست  يك  شخص  بود. لذا در كنار اين  شعار بايد حتما به  دومين  شعار محوري  يعني  «مرگ  بر شاه » اشاره  كرد. «مرگ  بر شاه » مرگ  بر يك  فرهنگ  بود. مراد از آن  شاهي  كه مردم  عليه  او شورش  كردند، همين  خودكامگي  بود يعني  اين كه  مقدرات  جامعه  توسط يك  فرد تعيين بشود و آن  فرد در مقابل  مردم  مسئول  نباشد و اختياراتش  هم  اختيارات  فراقانوني  باشد و به  هيچ ارزش  ديني  هم  پايبند نباشد. اين  مجموعه  را مردم  «شاه » نام  نهادند. معارضه  با نظام  و روش  شاهي  و شاهنشاهي  يعني  معارضه  با تمركز قدرت  در يك  شخص  غيرمسئول  و اين  نكته  بسيار ارزنده اي  بود كه  در آن  زمان  مردم  به  آن  رسيده  بودند.

ديگري  طرح  مسئله  حكومت  اسلامي  بود «حكومت  اسلامي » در آن  زمان  براي  بسياري  از مردم ناشناخته  بود. اما اجمالا وقتي  مي گفتيم  حكومت  اسلامي  يعني  چه  گفته  مي شد حكومت  علي (ع). و مردم  با اين  كليات  در مجموع تا حدودي  قانع  مي شدند ولي  لحظه  به لحظه  كه  پيش تر مي آمديم احتياج  بود كه  از اين  كليات  به  جزييات  بيشتري  عنايت  شود و در مجموع همين  مسئله  جمهوري اسلامي  كه  توسط حضرت  امام (ره ) ايجاد شد. به  سمبل  خواست  توده  مردم  تبديل  گشت . حضرت امام (ره ) همواره  از واژه  حكومت  اسلامي  يا از واژه  جمهوري  اسلامي  استفاده  مي فرمودند. از ضرت  امام  هنگامي  كه  در پاريس  بودند سوال  كردند كه  مرادتان  از جمهوري  اسلامي  چيست ايشان  در چند مصاحبه  مجزا، فرمودند كه : «جمهوري  به  همان  معنايي  كه  همه جاي  دنيا جمهوري است . منتهي  ما مقيد به  قوانين  اسلامي  هستيم .» اين  مطلب  توسط مردم  كاملا هضم  شد. بنابراين جمهوريت  يعني  حكومتي  كه  مبتني  بر مشاركت  تمام  مردم  در تمامي  سطوح  باشد. يعني  مبتني  بر راي  مردم  باد  اين  راي  مردم  حاوي  نكته  جالبي  است . عده اي  صرفا راي  مردم  را علت  «محدثه » اين  حكومت مي دانند. اما جمهوريت  يعني  اين كه  مردم  هم  علت  «محدثه » حكومت  هستند و هم  علت  «مبقيه » آن ، يعني  علتي  كه  باعث  دوام  و ابقا حكومت  مي شود.

اينطور نيست  كه  مردم  فردي  را به  قدرت  رسانيده باشند و ديگر در تصميمات  مشاركت  نداشته  باشند. جمهوري  يعني  اين كه  مردم  هم  در به قدرت رسيدن  مديران  جامعه  دخيل  هستند و هم  در تصميم هاي  اصلي  و كلان  جامعه  مشاركت دارند، و همه  مديران  جامعه  منتخب  مردمند و درمقابل  مردم  نيز مسئولند.

در باره  شعارهاي  ديگر انقلاب  چطور  نكته  ديگر در جمهوري  اسلامي  يا حكومت  اسلامي ، تكيه  بر اسلاميت  آن  است  كه  بارزترين مميزه  انقلاب  ما بود. همه  مي دانيم  رنگ  انقلاب  ما رنگ  قرآني  است . رنگي  كه  از پيامبر و اميرالمومنين  گرفته  شده  است . لذا هرگز نمي توان  اسلام  را از اين  انقلاب  جدا كرد. شعار ديگري  هم كه  مردم  داشتند مسئله  عدالت  بود. يعني  از محورهاي  اصلي  انقلاب  ما اين  بود كه  مردم  از تبعيض هاي  طبقاتي  كه  در زمان  طاغوت  بود به  فغان  آمده  بودند.

اين كه  امكانات  جامعه  در دست درصد بسيار محدودي  از جامعه  باشد، اما اكثريت  مردم  فقير باشند براي  مردم  قابل  پذيرش  نبود. لذا به  عقيده  من  شعارهاي  پنجگانه  انقلاب  اين  موارد است : «استقلال ، آزادي ، عدالت ، جمهوريت  و اسلام » اين  پنج  ركن  ركين  انقلاب  است . و بعد از گذشت  هيجده سال  كه  وارد سال  نوزدهم  مي شويم ، اين  پنج  شعار هنوز به  اصالت  خودش  باقيست  و پنج  ركن  اصلي  انقلاب  ما را تشكيل  مي دهد. و جالب  اينجاست  كه  در شعارهاي  انتخابات  مختلف  اعم  از انتخابات  مجلس  يا رياست  جمهوري ، هنوز پاره اي  از اين  شعارها را در مبارزات  انتخاباتي  مشاهده  مي كنيم .

درباره  نوع اسلام  كه  خميرمايه  اصلي  انقلاب  ما بود، چه  تفسيري  از اذهان  مردم  وجود داشت اين  اسلامي  كه  در آن  زمان  ذكر مي شد في الواقع  اسلام ، قرآن ، و نهج البلاغه  بود. اما در مرحله  بعدي انقلاب  احساس  مي كنيم  كه  قرآن  و نهج البلاغه  (البته  نه  قرائت  قرآن  و ظواهر آن ، بلكه  روح  و محتواي  قرآن ، و نهج البلاغه ) كمتر مورد توجه  قرار مي گيرد و اسلام  منحصرا در رساله  عمليه  و ظواهر فقهي  محدود مي شود. بي ترديد در جامعه  اسلامي  بايد ظواهر ديني  هم  رعايت  شود اما منحصركردن  دين  در رساله  و فقه  و ظاهر ديانت  جفاي  به  دين  است . از شعارهاي  اصلي  انقلاب  اين بود كه  جان  انقلاب  از پيامهاي  قرآن  و نهج البلاغه  بود. اگر مي خواهد انقلاب  جان دار بماند بايد همانها ادامه  پيدا كند يعني  پيامهاي  قرآني  و علوي  ادامه  پيدا بكند و تداوم  يابد.

بحث  تداوم  انقلاب  را چگونه  ارزيابي  مي كنيد و آن  را مشروط به  چه  عواملي  مي دانيد  در جامعه شناسي  سياسي  و شناخت  انقلاب ها يك  بحث  ريشه دار وجود دارد كه  تداوم  انقلاب  به چه  معنايي  است  تداوم  انقلاب  في الواقع  بقاي  همان  ارزشهايي  است  كه  انقلاب  به خاطر آن  صورت گرفت . تا زماني  كه  آن  ارزشها درجامعه  ما نهادينه  نشده  باشد، بايد گفت  انقلاب  ادامه  دارد. اگر بعضي مراد از انقلابي بودن  را اين  مي دانند كه  همواره  مانند ابتداي  نهضت  با هر نوع قانونمداري ، شور و خشونت  به  ستيز برخيزند، و اگر كسي  انقلابي بودن  را در معارضه  با قانوني بودن  مي يابد، بداند اين في الواقع  همان  ضرب المثل  معروف  است  كه  مي گويد «يكي  بر سر شاخ  بن  مي بريد» است .

اين گونه دوستي  با انقلاب ، دوستي  خاله خرسه  است . يعني  عملا بزرگترين  ضربه  به  انقلاب  است . در آلمان چند دهه  پيش  بر موج  دمكراسي ، براساس  همين  تلقي  فاشيسم  برسر كار آمد. در مجموع تداوم انقلاب  قطعا با قانون ستيزي  نخواهد بود اگر قوانيني  تدوين  كرده  باشيم  كه  ارزشهاي  انقلاب  رانهادينه  كرده  باشد، قطعا تداوم  انقلاب  به  تحقق  همين  نهادها در جامعه  ماست . وليكن  بي شك هرچند سالي ، هرچند دهه اي ، لزوم  تجديدنظر در اين  نهادها حاصل  مي شود و اين  توسط پيشروان ، متفكرين ، روشنفكران  بصير و دين دار جامعه  است . هرچند زماني  در اين  نهادهايي  كه  تاسيس كرده اند بازبيني  و تجديدنظر كنند و آنها را متناسب  با فضاي  جامعه  و نيازهاي  تازه  بازسازي  كنند. در انتها اگر نسل  روشنفكر و پيشتاز انقلاب  ما متوجه  ضرورت هاي  روز و مقتضيات  زمان  و مكان باشد، هرگز نيازي  به  دورزدن  قانون  نخواهد بود. اما اگر نسل  پيشتاز ما غافل  و خفته  باشد قطعا چه بسا بعضي  از نسل  باقيمانده  انقلاب  احساس  مسئوليت  كنند و بخواهند با نوعي  سطحي نگري  از طرق  غيرقانوني  به  زعم  خود انقلاب  را پيش  ببرند. به طور خلاصه ، تداوم  انقلاب  به  همان  حاكميت آن  ضوابط ارزشهاست  كه  آن  ارزشها را هم  بايد در نهادهاي  قانوني  نهادينه  و محقق  كرد.

مسائل  مهم  و مبرم  انقلاب  به خصوص  در شرايط حاضر چيست يكي  از مسائل  مهم  اين  است  كه  مي بايد به  تجربه  بشري  و عقل  جمعي  بهاي  بيشتري  داد و نكته اولي  كه  در هيجدهمين  سال  انقلاب  مي خواهم  روي  آن  دست  بگذارم  اين  است  كه  تدبير جامعه بدون  توجه  به  تجربه  بشري ، ممكن  نيست . اگر كسي  فكر مي كند صرفا با رجوع به  دين  بدون به كارگرفتن  عقل  بشري  و عقل  جمعي ، مي تواند جامعه  را اداره  كند، نه  دين  را شناخته  است  و نه  علوم بشري  را درك  كرده  است . آن  عبرتي  كه  در قرآن  كريم  و يا در روايات  شريف  از جمله  نهج البلاغه  بر آن  تاكيد فراوان  رفته  است ، آيا جز درس آموزي  از تجربه  ديگران  است  يعني  اين كه  مطالعه  كنيم  كه ديگران  چگونه  پيش  رفته اند، نقاط مثبت  آنها را بگيريم ، نكات  منفي  آنها را هم  حذف  كنيم . ما به تجربه  دريافته ايم  كه  در شرايط مشابه  تصميم هاي  مشابهي  گرفته ايم . آيا كسي  مي تواند اين  موضوع را انكار كند فرضا ما با كشوري  مانند كره  شمالي  كه  نه  دين  ما و نه  آئين  ما را دارد، امروز در بسياري از مسائل  اشتراك  بيشتري  داريم  تا عربستان  سعودي ، اين  مشخص  مي كند كه  مسائلي  هم  وجود دارد كه  فارغ از دين ، عقلاني  است . مبتني  بر تجربه  بشري  است .

در مسائل  اقتصادي  امروز مي بينيم  كه براي  مهار تورم  مي توانيم  از الگوهاي  فراواني  استفاده  كنيم . مهم  اين  است  كه  اين  الگوها خلاف  شرع نباشد. مهم  اين  است  كه  اين  الگوها بتواند اهداف  دين  ما را محقق  كند اما روش  آنها يك  روش عقلاني  است . ما نبايد به  بهانه  ديني بودن ، خودمان  را از تجربه  بشري  محروم  كنيم . هرگز دين  چنين دستوري  به  ما نداده  است . اگر كساني  قصد دارند تنبلي  عقلي  خود را در پشت  سايه  دين پناهي  مخفي كنند، به  راه  باطلي  رفته اند. اين  نكته  اولي  است  كه  بسيار اهميت  دارد. نكته  دومي  كه  به نظر مي رسد تذكر آن  مفيد باشد اين  است  كه  دين  اسلام  قطعا به  مسائل  اجتماعي نظر دارد. اما دين  صرفا نيامده  است  تا جامعه  را به  سامان  برساند. دين  براي  رفع  نيازي  بالاتر از اين آمده  است . اين  في الواقع  هدفي  بسيار نازل  است . آن  غرض  اصلي  اين  است  كه  انسان  سرگشته  امروز بعد از رسيدن  به  رفاه  مادي  يك  گمشده اي  دارد و آن  گمشده  را هيچ چيز غير از دين  نمي تواند به انسان  بازگرداند. اگر ما دين  ما را به  اصطلاح  در سياسي كردن  و اجتماعي كردن  منحصر كنيم ، عملا باعث  مي شود كه  دين  را از نقش  اساسي  آن  كه  انسان سازي ، تحول  دروني  به  سمت  خداگرايي  است دور كنيم  تكيه  بر اين  موضوع امر بسيار مهمي  است .

مورد سوم  اين كه  امروز في الواقع  فضاي  بسيار مناسبي  براي  تبليغ ، رشد و شكوفايي  اسلام  پيش آمده  است . اسلام  را در فقاهت  و ظاهر شريعت  كه  خود لازم  هستند، خلاصه  نكنيم . اگر كسي  بيايد اسلام  را صرفا در ظاهر شريعت  خلاصه  بكند و به  باطن  ديانت  كم اعتنايي  بكند خسارتهاي  جدي براي  دين  خواهد داشت . در نظر داشته  باشيد كه  امروز جامعه اي  مثل  افغانستان  يا عربستان  سعودي پيش  روي  ماست . اين  كشورها شايد به  ظاهر شريعت  زياد اعتنا كنند اما همه  ما اذعان  مي كنيم  كه باطن  ديانت  در جامعه  عربستان  يا افغانستان  كشته  يا مجروح  شده  است ، اگرچه  اين  مطالب  را در پناه قرائت  قرآن ، اقامه  نماز و تفكيك  جامعه  زنان  از مردان ، حجاب  و همانند اينها دنبال  مي كنند. اگر ما ظاهر شريعت  را با باطن  ديانت  عجين  و توام  نكنيم ، في الواقع  به  دين  جفا كرده ايم .

مورد چهارمي  كه  به عنوان  يكي  از مبرم ترين  مسائل  انقلاب  مي شود بر آن  تاكيد كرد اين  است  كه از اسلام  قرائتهاي  مختلفي  ممكن  است  وجود داشته  باشد و اين  قرائت  هم  از جانب  متفكرين  اصيل اسلامي  ارائه  شده  است . يعني  شما هرگز نمي توانيد بگوييد عرفا اسلام  را غلط مي فهميدند و فلاسفه درست  مي فهميدند يا فلاسفه  درست  مي فهميدند و فقها غلط مي فهميدند. هميشه  در جامعه  ما قرائت هاي  مختلف  و تلقي هاي  مختلفي  از اسلام  بوده  است . اگر ما بخواهيم  يك  قرائت  را قرائت رسمي  بناميم  و قرائت هاي  ديگر را كلا ممنوع كنيم ، اين  عملا باعث  تضعيف  اسلام  خواهد شد. تقويت  بعد ديني  جامعه  به  اين  است  كه  ما اجازه  ارائه  قرائت هاي  مختلف  را در چهارچوب هايي  كه دين  مشخص  كرده  و قانون  مشخص  مي كند، بدهيم . به  بيان  ديگر تا اين  قرائتها در يك  تعاطي  آزاد فكري ، در يك  فضاي  فكري  با هم  به  دادوستد ننشينند، گوهر اسلام  به خوبي  شناخته  نخواهد شد.نكته  پنجم  اين كه  از جمله  شعارهاي  اصيل  انقلاب  آزادي  بود ما ظاهرا در مورد استقلال  و در عدالت  قدمهاي  جدي اي  برداشتيم  هرچند در مورد آنها هم  كار فراواني  بايد انجام  دهيم ، اما عنايت بيشتر به  ركن  آزادي  در جامعه  كاملا لازم  است .

آزادي  يعني  اين كه  مخالف  من ، حق  ابراز عقيده  خود را در چهارچوب  قانون  داشته  باشد. و مخالفت  قانوني  باشد. اگر ما مخالفت  را در چهارچوب  قانون به  رسميت  نشناسيم ، عملا نهادهاي  اصيل  انقلاب  را زير سوال  برده ايم  و جامعه  مدني  را سست  كرده ايم .كاري  كه  در شرايط حاضر بيشترين  بها را بايد به  آن  بدهيم  اين  است  كه  مقدمات  تاسيس  جامعه  مدني اسلامي  را فراهم  نمائيم  جامعه  مدني  اسلامي  جامعه اي  است  مدني  با رعايت  ارزشهاي  اسلامي  و انصافا شرايط مهياي  تاسيس  چنين  جامعه اي  است . اسلام  جز در پناه  آزادي  رشد نمي كند و شكوفا نمي شود. اگر مي خواهيم  شاهد شكوفايي  اسلام  در زمان  خودمان  باشيم  بايد به  مسئله  آزادي  بهاي  بيشتري  بدهيم .

يعني  شما در بين  سه  عنصر استقلال ، آزادي  و عدالت ، فكر مي كنيد كداميك  احتياج  به  رشد و تقويت  و حمايت  بيشتري  دارند  همه  اينها لازم  است . اما ما به  آزادي  تاكنون  عنايت  رسما كمتري  شده  است . به  اين  صورت  كه  ديگر موارد را مقدم  بر آزادي  دانسته اند. فرض  كنيد اگر كسي  شعاري  بدهد كه  به نحوي  سلطه  اجنبي  از آن برداشت  بشود، واقعا در جامعه  مطرود مي شود و واقعا هم  بايد بشود، اما اگر كسي  عليه  آزادي  سخن بگويد يا طراحي  و عمل  كند آيا در جامعه  مطرود مي شود به  جرات  مي توانيم  بگوئيم ، نه . يعني اين كه  مي بينيم  در سال  نوزدهم  انقلاب  شعارهاي  عدالت  و استقلال  هنوز دنبال  مي شود اما در مسئله آزادي  هنوز به  يك  اجماع نظر و اتفاق  نظر نرسيده ايم  و بعضي  در بلندگوهاي  رسمي  اين  ركن انقلاب  را مخدوش  مي كنند.

پس  مي توانيم  موضوع را به  اين  نحو بيان  كنيم  كه  استقلال  و عدالت  نهادهاي  مشخصي  دارند يعني اگر مخالف  استقلال  حركتي  شود بروز آن  مشخص  است  اما در مورد مسئله  آزادي  تعبير و تفسيرهاي فراواني  دارد. آيا فكر مي كنيد علت ، تفاوتهاي  فكري  است البته  اين  هم  يك  علت  آن  است  ولي  مسئله  آزادي  مهم تر از اينها است  و مي تواند موضوع بحث مستقلي  باشد و اين كه  چرا اين  مقدار ما نسبت  به  اين  ركن  اصلي  انقلاب  بي عنايتي  كرده ايم ، جدا قابل تامل  است .

چگونه  مي توان  با نسل  جديد انقلاب  ارتباط ذهني  و فكري  مناسب  برقرار كرد  مراد ما از نسل  جديد نسلي  است  كه  از سال  ۱۳۵۰ شمسي  به بعد متولد شده  است ، يعني  يا بعد ازانقلاب  متولد شده  يا وقت  انقلاب  شش  هفت ساله  بوده  است . اين  نسل  في الواقع  تجربه  نسل  قبل  راندارند. نسل  قبل  دوران  ستم شاهي  را ديده  بود. سيطره  اجنبي  را ديده  بود. سيطره  فرهنگي  غرب  را لمس  كرده  بود لذا امروز وقتي  كه  گفته  مي شود بايد با جهانخوارگي  و زياده طلبي  آمريكا مبارزه  كرد، بايد با اسرائيل  ستيز كرد، اسير فرهنگ  غربي  نبود. نسل  اول  كاملا با گوشت  و پوست  خودش  اين موضوع را لمس  مي كند. اما نسل  دوم  اين  موارد منفي  و خطرناك  را لمس  نكرده  لذا مسائل  نسل گذشته  براي  نسل  جديد تا حدودي  مبهم  يا كم  معناست .

علاوه  بر اين ، نسل  جديد همواره  مواردي  را از نسل  قبل  مشاهده  كرده  احيانا از مسئولان دوگانگي  در عمل  و مواضع  مشاهده  كرده  لذا بسياري  از مسائل  را به سادگي  از ما نمي پذيرد. با اين نسل  بايد صادقانه  سخن  گفت . اولين  وظيفه اي  كه  ما نسبت  به  نسل  جديد داريم  اين  است  كه  زبان  آنها را درك  كنيم  و اعتماد آنها را جلب  كنيم ، در كارها آنها را مشاركت  دهيم . چون  اين  نسل  حاضر نيست صرفا مطيع  باشد. اين  نسل  آمده  است  تا با ما گفت وگو كند. اما اين كه  صرفا شنونده  فرامين  و رهنمودهاي  ما باشد، چيزي  نيست  كه  اين  نسل  بپذيرد. در مجموع موضوع حساس  و بسيار مهم است .

مسئله اي  كه  عنايت  جدي  مي طلبد. اين  است  كه  نسل  انقلاب  دين  را در ستيز با دولت  وقت يافته  بودند. ولي  نسل  جديد دين  را همواره  از مجاري  رسمي  ديده  است . تلقي  اين  نسل  از دين  تلقي خاصي  شده  است  پس  بايد كوشش  كنيم  كه  هرگز دين  در ذهن  نسل  جوان  ما تبديل  به  دين  دولتي  و رسمي  نشود كه  اگر چنين  بشود اين  دفن كردن  دين  است . مي شود به  دين  دولتي  ديندار بود و ظاهرا مفسده  و معصيت  هم  انجام  داد، چون  باطن  چنين  ديني  يك  باطن  دين دارانه  نيست . نوعي  نفاق  پنهان و رياي  رسمي  ديانت  واقعي  را چون  خوره  تهديد مي كند. در مجموع، اين  نسل  نسبت  از بعضي

كليشه هاي ارائه شده  گريزان  است  ما بايد بتوانيم  در مقابل  كليشه هايي  كه  اين  نسل  احيانا از آن  گريزان است ، آن  اسوه هاي  اصيل  ديني  را ارائه  كنيم  و با خلوص  و صداقت  و صفا با نسل  جديد برخورد كنيم تا بتوانيم  اعتماد آنها را بخود جلب  كنيم  و گذشته  نسل  قبل  را با آينده  بهتر اين  نسل  پيوند دهيم .

يكي از مسائلي  كه  بايد به  آن  توجه  كنيم  آشنايي  نسل  دوم  انقلاب  با تاريخ  انقلاب  است  به  تجربه  ديده  شده كه  هرسال  كه  تاريخ  انقلاب  را نوشتيم  مسائلي  را كه  در سالهاي  بعد رخ  داده  با توجه  به  مسائل  قبلي بزرگ  و كوچك  كرده ايم  و اين  پيش  روي  نسل  انقلاب  هم  انجام  مي گيرد. لذا خود به خود باعث مي شود كه  اعتماد آنها از ما سلب  شود و بسياري  از تبليغات  كليشه اي  هم  به جاي  اين كه  اثر مثبت داشته  باشد، اثر سو برجاي  مي گذارد اگر ما بتوانيم  آن  ارزشهاي  انقلابي  را به  نحوي  به  جامعه  ارائه كنيم  كه  به  دافعه  نيانجامد، كار بسيار مثبتي  انجام  گرفته  است .

يكي  از ويژگيهاي  انقلاب ، جهاني بودن  آن  است ، به  نظر شما كدام  ويژگي  انقلاب  است  كه  توانسته است  تا اين  حد در خارج ، خصوصا در كشورهاي  اسلامي  نفوذ داشته  باشد و داراي  جايگاهي  ويژه شود آيا انقلابهاي  ديگر هم ، چنين  ويژگي  داشته اند  انقلاب  ما به خاطر اين كه  تكيه اش  بر ارزشها و اهداف  اسلامي  است ، هيچ  مسلماني  نمي تواند اين پيامها را بشنود و از كنار آن  بي تفاوت  بگذرد. وقتي  طنين  ملكوتي  «الله  اكبر» بلند مي شود هر مسلماني  دلش  به  لرزه  مي افتد و وقتي  كه  يك  انقلاب  به نام  مبارك  «الله  اكبر» شروع شود و قصدش اعتلاي  كلمه الله  است ، بايد مسلمان  نباشي  تا در مقابل  اين  شعار تعظيم  نكني .

لذا بسيار طبيعي  و منطقي  است  كه  هر مسلماني  در هر جاي  دنيا پيامهاي  ما را مي شنود، اين  امر را بازگشت  به  اسلام اصيل  تلقي  كند و اگر موفقيتي  در نفوذ انقلاب  اسلامي  در خارج  از مرزهاي  ايران  بوده ، في الواقع همين  پيام  معنوي  آن  بوده  است . ضمنا در كنار اين  تبليغات  مثبت ، اگر ما بتوانيم  تبليغ  مثبت  ديگري  رانيز ضميمه  كنيم ، يعني  ساختن  جامعه  پيشرفته  و توسعه يافته  متكي  و مبتني  بر اين  آرمانهاي  اصيل ، جامعه اي  كه  در آن  از فقر، جهل ، بي سوادي ، بي عدالتي ، استبداد، ظلم  و عقب افتادگي  اثري  نباشد و پيشرفت  مادي  رابا عمق  معنوي  عجين  كرده  باشد. قطعا اين  تاثيرات  دوچندان  خواهد شد يعني ديگر آن  اثري  كه  دشمنان  انقلاب  احيانا تبليغ  مي كنند بي اثر و خنثي  خواهد شد.


[۱] روزنامه  سلام ، ۹، ۱۳ و ۱۴ بهمن  ۱۳۷۵.