چالشهاي  نظري  در باب  اهداف  انقلاب  اسلامي [۱]

 

راجع  به  «اهداف  انقلاب » تحليل هاي  متفاوت  و گاه  نسبتا متضادي  در جامعه  ارائه  مي شود. برخي  معتقدند انقلاب  مقوله اي  بيروني  بوده  و هدف  آن  را نيز از بيرون  طراحي  كرده اند. مطابق  اين نظر، بيگانگان  و اجانب  طراح  اهداف  انقلاب  بوده اند. ما به  دليل  واهي بودن  اين  ديدگاه  آن  را كنار مي گذاريم . بنابر ديدگاه  دوم ، انقلاب  مقوله اي  دروني  است  و اهداف  يا انتظارات  از آن  نيز از درون برخاسته  است . قائلان  به  اين  ديدگاه  در مورد اين كه  هدف  از وقوع انقلاب  چه  بود، تفاسير متفاوتي دارند. عده اي  معتقدند انقلاب  پاسخي  بود به  استبداد حاكم  بر جامعه  و هدف  اصلي  آن  جستجوي راهي  براي  كسب  آزادي  بود. بعضي  انقلاب  را پاسخي  يا راهكاري  براي  گريز از نابسامانيهاي اقتصادي  و شكافهاي  عظيم  طبقاتي  مي دانند و جستجوي  عدالت  را هدف  اصلي  آن  درنظر مي گيرند و پاره اي  ديگر هدف  اصلي  انقلاب  را نياز به  قطع  دست  اجانب  و بيگانگان  از كشور تلقي  مي كنند.

واقعيت  اين  است  كه  در مراحل  اوليه  انقلاب  بسياري  از افراد اين  اهداف  را جزئي  از هدف  كلان حاكميت  اسلام  مي ديدند. تلقي  آنان  اين  بود كه  با حاكميت  اسلام ، هم  استقلال  تامين  مي شود و هم آزادي  و عدالت ; حصول  همه  اين  اهداف  را نيز براي  تعالي  معنوي  انسان  لازم  مي ديدند. اتحاد، يكپارچگي  و انسجامي  كه  در اوايل  در مورد اهداف انقلاب  وجود داشت كمرنگتر شده  و طي چند سال  گذشته  نظريات  متعارضي  در اين  مورد از جانب  بعضي  از جريانهاي  بيروني  ارائه  شد و شايد برخي  موضعگيري هاي  دروني  هم  به  اين  تعارضها دامن  زد. آيا اولويتي  بين  اهدافي  كه  ذكر شد وجود دارد آيا اين  اهداف  با هم  قابل  جمع  هستند آيا مي شود هريك  از اين  اهداف  را به  يكي  از جريانهاي  موثر در انقلاب  نسبت  داد آيا مي توان  گفت  هريك  از اين  اهداف  در مقطعي  از انقلاب موردنظر بوده  و در مقطع  ديگر كنار گذاشته  شده  است اين  سوال ، سوال  بسيار مهمي  است .

سوال  به  شكل  دقيقتر اين  است  كه  آيا اهدافي  كه  براي  انقلاب برشمرديد; يعني  آزادي ، استقلال ، عدالت  و اسلام ، از آغاز انقلاب  تاكنون  در يك  مسير و به  يك  معنا بوده اند يا احيانا از مسير و معناي  خود منحرف  شده  و عدول  كرده اند اين  مسئله  خاص  انقلاب  ايران نيست  و در انقلابهاي  ديگر هم  قابل  بررسي  است ، و بنابر آن  دو ديدگاه  در جامعه  شكل  گرفته  است :ديدگاهي  كه  قائل  است  آنچه  در جامعه  رخ  مي دهد در راستاي  همان  اهداف  اوليه  انقلاب  است  و ديدگاه  ديگري  كه  معتقد است  آنچه  در جامعه  رخ  مي دهد با اهداف  اوليه  انقلاب  سازگاري  ندارد البته  ممكن  است  اين  دو ديدگاه  در كنار موضع  اصلي  خود مفاهيم  مختلف  فكري  ديگري  چون عدالتخواهي ، آزاديخواهي ، استقلال طلبي  و يا اسلام خواهي  را، كه  مبتني  بر حاكميت  دين  و شريعت و ارزشهاي  اسلامي  باشد، بپرورانند.

براي  بررسي  اين  موضوع ابتدا بايد دو زاويه  در بحث  مشخص  شود: اولا بررسي  كاملي  در مورد وضعيت  موجود در جامعه ، در خصوص  آزادي ، عدالت ، استقلال  و اسلام  صورت  پذيرد. در حال حاضر، اين  مفاهيم  در جامعه  ما چه  معنايي  دارند در جامعه  چقدر آزادي  هست  در چه  زمينه هايي به  استقلال  رسيده ايم  وضعيت  عدالت  اجتماعي  چگونه  است  و چه  نگرشي  نسبت  به  دين  در جامعه  وجود دارد آيا ظواهر دين  اهميت  اساسي  دارد يا معنويت  و باطن  دين  نقش  اصلي  را ايفا مي كند ثانيا، بررسي  كاملي  در مورد اين  محورها و معناي  آنها در اوايل  انقلاب  انجام  گيرد.

اين كه پيشگامان  انقلاب  چه  برداشتي  از اين  محورها داشتند، و به طور مشخص  نظر مرحوم  امام خميني  در اين  موارد چه  بود كه  مردم  تا اين  حد شيفته  افكار ايشان  شدند يا حتي  چه  تلقي  از اسلام  در آن  زمان ارائه  مي شد مقايسه  اين  دو زاويه  از بحث  ما را ياري  خواهد كرد تا به  صورت  منطقي تر به  نتيجه برسيم  كه  آيا وضعيت  فعلي  جامعه  و اعتقادات  آن  ادامه  منطقي  وضعيت  قبلي  است  يا احيانا كم  و بيش از آن  منحرف  شده  و به  گونه  ديگري  پيش  رفته  است . حال ، در پاسخ  به  پرسشي  كه  مطرح  شد ابتدا به اسلام  اشاره  مي كنم ، هرچند كه  نمي توان  اسلام  را به طور مجزا و بدون  درنظرگرفتن  معيارهاي  ديگر به طور شفاف  بررسي  كرد. برداشتي  كه  در آن  زمان  از اسلام  و بويژه  اسلام  سياسي  مطرح  بود چه  بود هم  نحوه  برداشت  مردم  مهم  است  و هم  نحوه  برداشت  رهبران  ديني .

براي  مطالعه  دقيق تر بايد ببينيم  معيار و مقياسي  كه  آنان  براي  تشخيص  عملكرد ديني درنظر گرفتند چه  بوده  است  به نظر مي رسد كه  شخصيت  امام  علي (ع)، كه  تجسم  اسلام  و قرآن  بود و مردم همه  آمال  و آرزوهاي  ديني  خود را در او مي ديدند، مقياس  اصلي  آنها براي  درك  اسلام  بوده  است . به همين  دليل  اگر ابهامي  در زمينه اي ، مثلا رهبري  ديني ، پيش  مي آمد كه  براي  جامعه  قابل  فهم  نبود با ارجاع آن  به  حكومت  علوي  آن  را حل  مي كردند. بدين ترتيب ، اميرالمومنين (ع)، واسطه اي  بود كه مردم  از سلوك  ايشان  به سادگي  درك  مي كردند كه  حكومت  ديني  چيست  و رهبر آن  چگونه  بايد باشد و چه  اسلامي  را پياده  كند. شخصيت  حضرت  علي (ع) براي  مردم  ما شناخته شده  بود و او را مظهر عدل  مي دانستند، كسي  كه  به  هيچ وجه  زير بار غير نرفت  و هميشه  حر و آزاد بود، و به  همين  دليل  او را «ابوالاحرار» لقب  دادند.

اسلامي  كه  قبل  از انقلاب  در منابر تبليغ  مي شد، در شعارها طلب  مي شد و در اطلاعيه هاي مختلف  مرحوم  امام  به  مردم  ابلاغ مي شد، به  بيان  ساده  «اسلام  نهج البلاغه اي » بود. البته  آن  زمان به وضوح  در مورد رابطه  اسلام  با راي  مردم  نظري  داده  نمي شد و بعدها حضرت  امام  به تدريج  در اين زمينه  بيشتر صحبت  كرده  و به  بعضي  از مسائل  مرتبط اشاره  كردند.

حضرت  امام  در ۲۲ مهر ۱۳۵۷ براي  اولين بار در مصاحبه  با فيگارو واژه  جمهوري  اسلامي  را در عرف  سياسي  ديني  به كار بردند. پس  از اين  اعلام ، سوالات  انبوهي  در مورد حكومت  جمهوري اسلامي  مطرح  شد و از پاسخهايي  كه  امام  به  اين  پرسشها مي دادند مي توان  بهترين  راهنماييها را براي ادامه  بحث  فعلي  به دست  آورد. ايشان  ضوابطي  را براي  اسلام  و جمهوري  اسلامي  ذكر كردند كه رجوع به  آراي  مردم  و جايگاه  مردم  در حكومت ، مطابق  آن  ضوابط مشخص  مي شود. مثلا وقتي  ازايشان  مي پرسند مراد شما از جمهوري  اسلامي  چيست  امام  پاسخ  مي دهند، مراد از جمهوري  همان معنايي  است  كه  در همه جاي  دنيا استعمال  مي شود و مراد از قيد اسلامي  اين  است  كه  ضوابط ديني بايد در اين  جامعه  رعايت  شود. اين  تلقي  شاخصترين  چهره  انقلاب  اسلامي  از جمهوري  اسلامي است . از اين  زمان  به  بعد رجوع به  راي  مردم  در تمام  سطوح  مطرح  مي شود. آنچه  گفتم  تصويري  ازامري  است  كه  در ابتداي  انقلاب  رخ  داد. حال  كه  بيست سال  تمام  از استقرار نظام  جمهوري  اسلامي مي گذرد، برخي  از نظريه پردازان  اصلي  كه  در بخشي  از مراسم  نماز جمعه  پايتخت  جمهوري اسلامي  صحبت  مي كنند، طوري  درباره  دين  و حكومت  ديني  و جمهوري  اسلامي  سخن  مي گويند كه  ديدگاهشان  در اين  موارد با ديدگاه  و تصويري  كه  در ابتداي  انقلاب  وجود داشت  بسيار متفاوت است .

اگر نام  اسلام  دوران  اوليه  انقلاب  را «اسلام  نهج البلاغه اي » بگذاريم  مي توان  نام  اسلامي  را كه  در حال  حاضر برخي  جريانها برآن  تاكيد مي كنند «اسلام  رساله اي » گذاشت . در اسلام  رساله اي  تاكيد بيشتر بر عمل  به  ظواهر شريعت  و احكام  فقهي  است . گويي  رساله هاي  عمليه  تجسم  اسلام  كنوني هستند.

يكي  از نكاتي  كه  در اسلام  اين  دو دوره  با هم  تعارض  دارد، نقش  مردم  در حكومت  اسلامي است . همان طور كه  گفتم ، حضرت  امام  در آن  دوران  بسيار بر رجوع به  آراي  مردم  در تمامي  سطوح تاكيد مي كردند اما در حال  حاضر بيشتر بر ارتباط حكومت  با خدا تاكيد مي شود تا آنجا كه  يكي  ازنظريه پردازان  در آذر ۱۳۷۷ اعلام  مي كند كه  رهبر مي تواند رئيس جمهور را رسما خود منصوب  كند. تفاوت  اين دو نظريه از زمين  تا آسمان  است .

امام  در خرداد ۱۳۵۸ در جمله اي  بسيار پرمعنا اعلام  كردند: «ميزان  راي  مردم  است » و در بيانات ديگرشان  هم  مكررا اين  نكته  را يادآور مي شدند. البته  امام  توجه  داشتند كه  راي  مردم  هنگامي  ميزان است  كه  با شرع منافات  نداشته  باشد. در حالي  كه  در دهه  دوم  انقلاب  ذكر مي شود كه  مردم  موظفند راي  خود را با نظر ولي امر منطبق كنند. فاصله  جمله  امام  با تلقي  جديد كه  اگر نظر عموم  و اكثريت  با نظر ولي فقيه  متفاوت  باشد نظر عموم  معتبر نيست ، فاصله  انتخاب  عمومي  تا انتصاب  شخصي  است . اين  كه  ريشه هاي  اين  تغيير چه بوده  و چه  شده  كه  ما از آن  تلقي  به  اين  برداشت  رسيديم ، مسئله اي  به غايت  قابل  تامل  است .

در بياناتتان  از واژه  «ولي » استفاده  كرديد. يكي  ديگر از مواردي  كه  به نظر مي رسد در مورد آن اختلاف  تفسير وجود دارد همين  كلمه  است . حضرت  امام (س ) از اين  واژه  استفاده  كردند و در حال حاضر به  تفصيل  در مورد آن  صحبت  مي شود. آيا اختلاف  برداشتي  كه  از سخنان  امام  و تفسيرهاي فعلي  استنباط مي شود به  همان  بحث  اجمال  و تفصيل  برمي گردد يا معنا تغيير كرده  است  البته  در خصوص  بعضي  از مواردي  كه  حضرت  امام (س ) مطرح  كردند اختلافي  به نظر نمي رسد مثلا در مورد جمهوري  اسلامي ، الان  هم  هيچ كس  مدعي  نيست  كه  غير از اسلام  چيزي  مي گويد و در مورد جمهوري  اسلامي  بحثي  پيش  نمي آيد.

در مورد موضوع اولي  كه  مطرح  فرموديد به  نظر من  بحث  اجمال  و تفصيل  نيست  و تغيير در معنا رخ  داده  است . در مورد موضوع دوم  هم  مي پرسم  اگر آنچه  قبل  از انتخابات  جمهوري  اسلامي  به نام جمهوري  اسلامي  و حكومت  اسلامي  به  مردم  عرضه  شد به  همين  شفافيت  و تفسيري  بود كه  امروزه عرضه  مي شود، آيا مردم  باز هم  آن  را مي پذيرفتند من  به طور يقين  پاسخ  مي دهم : مردم نمي پذيرفتند و قراين  و شواهد متعددي  براي  اين  پاسخ  قطعي  خود دارم .پاره اي  از آرائي  كه  امروزه  با عنوان  حكومت  ديني  در جامعه  مطرح  مي شود در حدي  با آراي حضرت  امام  در سالهاي  ۵۸,۵۶ تفاوت  دارد كه  اگر اينها را در آن  زمان  ارائه  مي كردند با اقبال  مردم مواجه  نمي شد.

اينطور نيست  كه  صرفا عبارت  جمهوري  اسلامي  را بگوييم  و تصور كنيم  همه  از آن يك  معنا را مراد مي كنند. منظور از اسلام  در عبارت  جمهوري  اسلامي  چيست  شاخصترين  جمله  و ضابطه اي  كه  امام  براي  تشكيل  جمهوري  اسلامي  بيان  كردند، در جمله  «ميزان  راي  مردم  است » متجلي  است . امام  معتقد بودند كه  همه  اركان  نظام  بايد با اين  راي  انتخاب  شوند. البته  ضوابط ديگري  را هم  مطرح  كردند كه  من  با دقت  از لابه لاي  آراي  ايشان  استخراج  كرده ام [۲] و اگر لازم  باشد مي توان  در مورد تك تك  آنها بحث  كرد. ديگر نظريه پردازان  جمهوري  اسلامي  هم  برداشتشان  از جمهوري  اسلامي  همين  بود كه  امام مي فرمودند. مثلا استاد شهيد مطهري  از جمله  شخصيتهاي  نادري  بود كه  هم  امام  كاملا او را تاييد كردند و هم  رهبر فعلي  آراي  او را مبناي  نظري  نظام  جمهوري  اسلامي  اعلام  كرده  است . شهيد مطهري  قبل  از همه پرسي  جمهوري  اسلامي  در تلويزيون  مصاحبه اي  داشتند كه  پخش  شد و در كتاب  پيرامون  انقلاب  اسلامي  هم  چاپ  شده  است . در اين  مصاحبه  از ايشان  پرسيدند جمهوري اسلامي  چيست  شهيد مطهري  پاسخ  داد، حكومتي  كه  رئيس  آن  توسط مردم  براي  مدت  موقت انتخاب  شود و برمبناي  اسلام  بر جامعه  حكومت  كند. تفاوت  اين  ديدگاه ، با ديدگاه  امروز به  نظر من انصافا جدي  است .

در مورد اهداف  انقلاب  و كيفيت  تحول  آن  نظريات  متفاوتي  بيان  شده  كه  با نظر شما تفاوتهايي دارد. بله ، دست  كم  دو نقد در مورد آنچه  اشاره  كردم  قابل  بحث  است . يكي  اينكه ، اهداف  انقلاب  ابتدائا به  صورت  كلي  است  و بعد به  شكل  طبيعي  دچار تفسيرهاي  متعدد مي شود. درواقع ، اهداف  بعدي طبعا با هدف  كلي  اول  تفاوت  دارد، اما تفسير ديگري  از همان  هدف  ابتدايي  است . ديگر اينكه ، به جاي  آنكه  هدف  انقلاب  را در شعارهايي  كه  رهبر انقلاب  و مردم  مي دادند جستجو كنيم ; آن  را در جاي  ديگر مثلا در پژوهشهاي  جامعه شناختي  يا هرمنوتيك  و مانند اينها دنبال  كنيم .

احترام  به  هر دو ديدگاه  معتقدم  كه  اگرچه  هردو به  وجهي  صحيح  هستند; اما توجه  به  وجوه  ديگر برخي  ابهامات  را رفع  مي كند. آيا تلقي  مردم  در زماني  كه  شعارها از سوي  رهبر انقلاب  به  مردم  ابلاغ مي شد و مردم  هم  به دنبال  اين  تلقي  برعليه  رژيم  سابق  شعار مي دادند و خواسته هاي  خود را به صورت  كتبي  و شفاهي  اعلام  مي كردند، اين  بود كه  به  آنچه  امروز رسيده ايم  برسيم  يا آنها اصول راهنمايي  بودند كه  ما هنوز هم  بايد دنبال  كنيم  درست  است  كه  آن  اصول  تا حدي  كلي  بودند اما كليت  تا اين  حد نيست  كه  هركس  از اهداف  اوليه  انقلاب  يك  تفسيري  بدهد و ما هم  بگوييم  اين تفسير هم  طبيعي  است  و اين  هم  مي توانست  مطرح  بشود. فاصله  بين  ديدگاههاي  اول  انقلاب  و ديدگاههايي  كه  امروز از طرف  بعضي  از ارباب  قدرت  مطرح  مي شود در حدي  است  كه  بسيار مستبعد است  كه  بگوييم  كليت  تا اين  حد است  كه  هردو را در ذيل  خودش  جاي  مي دهد.

دو نظام سياسي  متفاوت  از اين  دو ديدگاه  به وجود مي آيد: يك  نظام  مردم  سالار ديني  و يك  نظام  يكه سالار ديني . ما نمي توانيم  بگوييم  هردوي  اينها از كلام  رهبر انقلاب  و از شعارهاي  مردم  به دست  مي آيد و آنچه  در حال  حاضر مي بينيم  به سادگي  تفسير چيزي  است  كه  قبلا گفتيم . اين  امر پذيرفتني  است  كه شعارها در ابتدا كلي  بود، ولي  نه  تا آنجا كه  فاصله  تفسير از آن  بين  استبداد و يك  جامعه  باز باشد. فاصله  اين  دو جامعه  بسيار گسترده  است . من  بعيد مي دانم  كه  امكان  استخراج  اين  دو ديدگاه  از آراي امام  و شعارهاي  مردم  وجود داشته  باشد. بعضي  نكات  كاملا واضح  هستند، وقتي  حضرت  امام  آن زمان  مي فرمايند (اين  مطلب  در صحيفه  نور هم  آمده  است )، كه  در ايران  همه  احزاب ، حتي  حزب كمونيست ، آزاد هستند و فقط اين  شرط را مي گذارند كه  آزادي  آنها مخل  مباني  ديني  و مسائل  ملي نباشد، آيا واقعا شاهد تحقق  آزادي  سياسي  به  آن  ميزان  هستيم  احزاب  چه  بگوييم  يا مثلا امام فرمودند «ميزان  راي  مردم  است ».

آيا اين  جمله  آنقدر جاي  تفسير دارد كه  از آن  نتيجه  بگيريم  راي مردم  هيچ  تفاوتي  در عملكرد نظام  نمي كند به  نقل  آقاي  دكتر مهدي  حائري  يزدي   از شاگردان  فاضل  حضرت  امام   نامه اي  منتشر نشده  از حضرت  امام  موجود است  كه  اميدوارم  به  صحيفه  نور اضافه  شود، آقاي  دكتر مهدي  حائري  يزدي  در سال  ۱۳۵۷ نامه اي  به  حضرت  امام (س ) نوشته  است ، آقاي  حائري  در آنجا پنج  الگوي  سياسي  مطرح مي كند و سوال  ايشان  هم  دقيقا اين  است  كه  حضرتعالي  كه  جمهوري  اسلامي  را مطرح  فرموديد كداميك  از اين  پنج  الگوي  خاص  مورد نظرتان  است  حضرت  امام  در پاسخ  به  اين  نامه  ديدگاه  خود را در مورد جمهوري  اسلامي ، كه  كاملا در مقام  بيان  مطلب  هم  هستند، توضيح  مي دهند. با توجه  به آن  پاسخ  هيچ كس  نمي تواند بگويد كه  هر تفسيري  از جمهوري  اسلامي  با بيان  امام  قابل  تطبيق  است .

آيا به طور طبيعي  مي توان  نظام  ديكتاتوري  صالح  را از آراي  حضرت  امام  استخراج  كرد پاسخ  من منفي  است . نه  از آراي  امام ، نه  از آراي  متفكران  آن  زمان  و نه  از آنچه  مردم  شعار مي دادند نمي توان چنين  نظام  يكه سالاري  را نتيجه  گرفت .

به نظر من ، به  هيچ وجه  تفسير فعلي  از آن  كليت  نتيجه  نمي شود. بيان  امام  كلي  است  و جزييات مسئله  را مشخص  نكردند، اصلا هنر رهبري  هم  همين  است  كه  به  گونه اي  سخن  بگويد كه  اكثر نيروهايي  كه  صلاحيت  دارند در خيمه  انقلاب  قرار گيرند و انقلاب  را حفظ كنند و امام  اين  هنر را به ظرافت  تمام  اعمال  كردند اما هرگز به  گونه اي  عمل  نكردند كه  خداي  ناكرده  بخواهند مردم  را فريب بدهند. اگر كسي  شخصيت  اخلاقي  و عرفاني  امام  را بشناسد مي گويد كلا و حاشا كه  امام  چيزي به زبان  بياورد كه  در دل  به  خلاف  آن  معتقد باشد. جمله هاي  ايشان  بسيار صريح  است . امام  گفت جمهوري  به  همان  شكل  كه  در همه جاي  دنيا اجرا مي شود، فقط برمبناي  قوانين  اسلام . از اين  بيان به دست  مي آيد كه  همين  ميزان  اطلاعات  سياسي  فرق  نظام  يكه سالاري  و نظام  جمهوري  را كاملا تعيين  مي كند. اينطور نيست  كه  بگوييم  امام  منظورش  از روز اول  يك  نظام  يكه سالار اتوكراتيك  بود ولي  آن  را به صورت  يك  نظام  دمكراتيك ، اسلامي ، مطرح  كرد. نهايتا سخن  من  اين  است  كه  اگر بخواهيم  به  آنچه  در ابتداي  انقلاب  مطرح  شد كليتي  را نسبت  دهيم ، اين  كليت  حدي  دارد و هر تفسيري  با آراي  رهبر، آراي  ديگر متفكرين  و شعارهاي  مردم  قابل  تطبيق  نيست . لذا معتقدم  الان واقعا چالش  بين  يك  نظام  مردم سالار ديني  و يك  نظام  يكه سالار مستبد ديني  بسيار جدي  است  و شايد مهمترين  چالش  در فضاي  سياسي  باشد.

فكر نمي كنيد مسائلي  كه  در حال  حاضر در جامعه  مطرح  است  در آن  زمان  قابل  پيش بيني  نبود انقلاب  قوانين  عامي  دارد كه  افراد داراي  بصيرت  و مطلع  با اتكا به  آن  قوانين  مي توانند بخشي  از مسائل  را پيش بيني  كنند. اين  قابل  پيش بيني  بود كه  نظامي  با اين  خصوصيات  كه  در حد كلي  مشخص است  به  كدام  جهت  پيش  مي رود و آن  زمان  هم  اين  افراد در مورد آن  بحث  مي كردند. اگر به  ادبيات سال  ۵۸ مراجعه  كنيم  مي بينيم  برخي  از مسائلي  كه  ما امروز  سال  ۷۷  در مورد آن  بحث  مي كنيم  آن زمان  هم  مطرح  بوده  است . به عنوان  مثال  مجله  انديشه  اسلامي  را كه  در ۱۷ شماره  منتشر شد قابل  ذكر است .

پس  اينطور نبود كه  هيچ كس  نتواند پيش بيني  بكند. اخيرا يكبار ديگر به  جرايد اصلي  كشور در سالهاي  ۵۸۵۷ نگاه  كردم . بسياري  اين  مباحث  به طور كلي  در آن  زمان  مطرح  شده  بود. كتاب هايي  از قبيل  كالبدشكافي  چهار انقلاب  هم  كه  اشاراتي  به  قوانين  عام  انقلاب ها دارد، دور از نظر روشنفكران نبود. لذا اين  چالشها به  نظر من  چالشهايي  جدي  است  و معتقدم  بايد در اين  مورد بحث  كنيم  كه  آيا ما با يك  رجعت  در انقلاب  اسلامي  مواجهيم ، با يك  تحريف  مواجهيم  يا با يك  امر طبيعي  اگر پذيرفتيم  كه  تجديدنظر در اصول  كلي  انقلاب  طبيعي  است  بايد حد اين  تجديدنظر را مشخص  كنيم كه  تجديدنظر تا به  كجا انقلاب  براي  چند اصل  مشخص  به وقوع پيوست : استقلال ، عدالت ، آزادي ، اسلام  و مردم سالاري .

البته  در مورد استقلال  تفاسير آنچنان  متفاوتي  نداريم . در مورد عدالت هم توافقات  اجمالي  در امور كلي  داريم . اما در موارد ديگر اصلا از بنياد داريم  متفاوت  رفتار مي كنيم .آيا ما حق  داريم  آزادي  را طوري  تفسير كنيم  كه  خلاف  آزاديي  كه  در آغاز انقلاب  بود معنا شود آيا تفسير فعلي  ما از اسلام  با تفسير آغاز انقلاب  يكي  است  با مردم  همان طور رفتار مي كنيم  كه  در آغاز انقلاب  رفتار مي كرديم  در مورد هريك  از اين  موارد بايد بررسي  دقيق  انجام  بگيرد كه  آيا آنچه  الان به  آن  معتقديم  تحريف  است  يا تفسير طبيعي  ابهامات  و كليات  اوليه  انقلاب

گفته  شده  اگر حضرت  امام (س ) به نظر و راي  مردم  اهميت  بسياري  مي دادند، اين  با يك  پيش فرض  همراه  است  و آن  اين كه  مردمي  كه  حضرت  امام  با آنان  مواجه  بودند، قطعا انتخابشان  اسلام  و ارزشهاي  اسلامي  بود، آيا با تفاوت  اين  پيش فرض ، موضع  حضرت  امام  درباره  جايگاه  مردم مي توانست  تغيير كند يا خير به  نظر مي رسد اين  بحث  را به صورت  ديگري  نيز مي توان  مطرح  كرد با فرض  اين كه  با همين  پيش فرض  به  آن  نگاه  كنيم ; اگر اين  پيش فرض  را مبنا قرار داديم  و گفتيم  كه  مردم انتخاب  كنند، آيا قواعد اين  رفتار انتخابي  را براي  جامعه  مي پذيريم  يعني  مي پذيريم  كه  گفتمانهاي ديگر به  تبليغ  انديشه  و نظر خودشان ، اگر مقابل  اين  گفتمان  هم  باشد، بپردازند و بعد انتخابات  انجام دهيم  يعني  حتي  با فرض  قبول  اين كه  مردم  چنين  زمينه اي  را بروز دادند آيا قواعد معمول دموكراسيها به عنوان  رقابتهاي  انتخاباتي  در اينجا موضوعيت  دارد يا خير اما نكته  بعدي  كه  مطرح  مي شود اين  است  كه  اگر ما در مرحله  رفراندوم  نظام  يا اصل  اعلام  نظام ، چنين  اقدامي  كرديم  و براساس  راي  مردم ، اين  اقدام  صورت  گرفت ، آيا همچنان  تداوم  اين  اتكا به راي  موضوعيت  دارد، و مي توان  فرض  كرد كه  اين  راي خواهي  در مقاطع  ديگري  هم  مورد سوال باشد و بتوان  براساس  آن  دوباره  نسبت  به  سرنوشت  نظام  تصميم گيري  كرد يا خير يعني  در شرايطي كه  نظام  مستقر است  و فرض  بگيريم  كه  ممكن  است  مجددا نظر مردم  خواسته  شود، آيا مي توان پذيرفت  كه  در اين  نظرخواهي  مجدد، ديدگاههاي  رقيب  يا مخالف  آن  ديدگاه  هم  مطرح  و يا تبليغ شود يعني  قاعده اي  كه  در پذيرش  دموكراسيها داريم .

انقلابي  كه  در ايران  اتفاق  افتاد، يك  انقلاب  مردمي  بود; كودتاي  نظامي  نبود، يك  شورش  كور هم نبود، قيام  مسلحانه  هم  نبود; اين  نكته  را كه  انقلاب  ما يك  انقلاب  مردمي  بود، هم  دوست  قبول  دارد و هم  دشمن  مي پذيرد. اما تفسيري  كه  اكنون  از اين  انقلاب  و قيام  مردمي  صورت  مي گيرد، تفسير متفاوتي  است . اگر ما برگرديم  به  عصر شروع نهضت  و اين  انقلاب  و نحوه  به  صحنه آمدن  مردم  و نحوه  تلقي  رهبران  انقلاب  از حضور مردم ، چه  حضرت  امام  و چه  متفكرين  ديگري  كه  در آن  زمان بودند و يا هستند، همه  اينها مي تواند به  ما كمك  كند كه  دريابيم  مردم  در انقلاب  ما چه  نقشي داشته اند سوالي  كه  الان  در زمان  ما، يعني  در دو دهه  بعد از انقلاب  مطرح  مي شود، حاوي  نكات ظريفي  است  كه  در صدر انقلاب  به  هيچ وجه  مطرح  نبود. مطرح نبودن ، نه  به  اين  معنا كه  قابل  حمل  به اين  نكات  فعلي  هم  نيست ; اما سوالش  آن  زمان  مطرح  نبود; يعني  الان  مثلا ما سوال  مي كنيم  كه  آيا رجوع به  راي  مردم ، از باب  بيعت  و وظيفه  و تكليف  شرعي  است  يا از باب  استفاده  از حق  انتخاب  و يك  حق  شهروندي  است  در وضعيت  فعلي  جامعه ، دو نحله  كاملا متفاوت  از «جايگاه  مردم » به چشم  مي خورد، يعني  كساني  هستند كه  حضور مردم  را براساس  وظيفه  و تكليف  شرعي  مي دانند و حداكثر، موافقت  مردم  را به  معني  بيعت  مي گيرند و مرادشان  از موافقت  هم  اقرار به  تولي  و اقرار به پذيرش  ولايت  است ; اقرار به  اين كه  ما تابع  رهبران  جامعه  هستيم  و فرزانگي  را در همين  اطاعت  و بيعت  معنا مي كنند.

جريان  ديگري  هم  هست  كه  معتقد است  مردم  حق  تعيين  سرنوشت  دارند، حق دخالت  در حاكميت  سياسي  دارند و اگر در صحنه هاي  مختلف  شركت  مي كنند، اين  از باب  استفاده  از حق  شهرونديشان  است  كه  البته  مي تواند تفسير تكليفي  و وظيفه اي  هم  به خودش  بگيرد; اما بنياد آن استفاده  از حق  است  كه  در اينجا مطرح  است . اين  دو تفسير خيلي  متفاوتند و آيا ما اين  مطلب ، يعني جدابودن  حق  از تكليف  را در صدر انقلاب  هم  مي بينيم  يا نه  پاسخ  منفي  است .يعني  با اين  صراحتي  كه  ما اكنون  حق  را از تكليف  جدا مي كنيم  اين  مسئله  نه  در شعارهاي  آن زمان ، و نه  حتي  در ذهنيت  آن  روز مردم ، مطرح  نبود و نه  متفكرين  آن  روز آن  را مطرح  مي كردند.

نگاهي  بيندازيم  به  ادبيات  سياسي  قبل  از انقلاب ، فرض  كنيم  دهه  پنجاه ، مي بينيم  كه  افكار مرحوم  شريعتي  نيز نسبت  به  آنچه  اتفاق  افتاد تا حدود زيادي  با تفسير اول  سازگار است . مثلا وقتي مقوله  امت  و امامت  را مطرح  مي كند و زماني  كه  حضرت  امام  وارد صحنه  مي شوند، همه  احساس كردند او همان  امام  امتي  است  كه  قبلا شريعتي  توصيفش  را كرده  بود و وقتي  در مورد پذيرش  رهبري صحبت  مي كند، مي گويد كه  تعيين  رهبر مثل  پذيرش  كوه  البرز مي ماند. مثلا براي  اين كه  ما بگوييم دماوند بلندترين  قله  ايران  است  هيچ  وقت  راي  نمي گيريم  كه  ببينيم  آيا اين  قله  بلندترين  قله  هست  يا نه  ما ابتدا اين  را كشف  مي كنيم  بعد مي پذيريم . دقيقا اين  واژه هايي  كه  آنجا استعمال  مي شود مثل  آن گفتمان  اولي  است  كه  به  آن  اشاره  كردم  كه  مي گويد وظيفه  مردم  اين  است  كه  از چنين  رهبران ، و ايدئولوگهاي  و تئوريسين هايي  تبعيت  بكنند اين  يك  بيان  است ، بيان  ديگري  كه  البته  آن  زمان  به  اين صورت  رواج  نداشت ، بيان  مرحوم  مطهري  است  كه  تا حدودي  بحث  حق  حاكميت ، و حتي  حق انتخاب  را مطرح  كرده  است  ولي  قطعا سخنان  مرحوم  شريعتي  در آن  زمان  رواج  بيشتري  داشت .سخن  مرحوم  شريعتي  درباره  حق  مردم  به  اين  مفهوم  است  كه  در بدو انقلاب  نمي شود اداره  جامعه  را به  دست  توده هايي  سپرد كه  تحت  حاكميت  استبدادي  و استعماري  سابق  بودند و اگر به  دست  توده ها به  آن  شكل  سپرده  شود، جامعه  به  انحراف  كشيده  مي شود. اين  مسئله  را بايد به  دست  نخبگان  انقلاب سپرد كه  آنها در يك  روند دموكراسي  متعهد و هدايت شده ، جامعه  را به  پيش  ببرند. خوب ، اين  نقصي است  كه  حتي  متفكرين  غيرمذهبي  آن  روز  و تا حدودي  شريعتي  به  واسطه  انس  و الفتي  كه  با فرهنگ  غربي  داشت   اين  جريانها را مشاهده  كرده  و كوشش  مي كنند به نحوي  اين  را وارد ادبيات ايراني  بكنند. به هرحال  اين  نكات  در آن  زمان  به  اين  شدت  مطرح  نبود.

اگر ما به  سخنان  حضرت  امام  مراجعه  كنيم  مي بينيم  كه  امام  مجموعا در آراي  سياسي  خودشان به نظر مي رسد چهار مرحله  را طي  كرده  باشند كه  من  اين  چهار مرحله  را به  نام  چهار منطقه جغرافيايي  كه  در آن  حضور داشتند، به  چهار امام  تعبير مي كنم  و هركدام  هم  ويژگيهاي  خاص خودش  را دارد. آن وقت  آن  را با معيار «حق  مردم » مي سنجم . در آن  چهار مرحله  ايشان  به عنوان شاخص ترين  چهره  انقلاب  چه  موضعي  گرفتند: در مرحله  اول  حضرت  امام ، «امام  قم » است  كه  اين دوره  را مي توان  تا قبل  از تبعيد ايشان  حساب  كرد، يعني  تا سال  ;۴۳ شاخص ترين  كتاب  اين  مرحله هم  كشف  اسرار است . حضرت  امام (س ) در آن  زمان  يك  مدرس  عالي مقام  بودند. در مرحله  بعدي امام ، «امام  نجف » است ، از سال  ۴۳ تا سال  ۵۶ كه  در اين  مرحله  حضرت  امام  در نجف  به سر مي برند و از آثار ايشان  در آن  زمان ، كتابهاي  تحريرالوسيله  و كتاب البيع  و ولايت  فقيه  (فارسي ) را مي توان  نام برد.

در سومين  مرحله  امام ، «امام  پاريس » است  كه  به  تعبير من  اين  دوره  شامل  پاريس  و اوايل  تهران مي شود، چون  يك  روند را دارد از ۵۶ تا اوائل  ۵۸ كه  اتفاقا حجم  بسيار زيادي  از مصاحبه ها و سخنرانيها به  همين  دوره  مربوط مي شود و در چهارمين  مرحله  امام ، «امام  تهران » است ، ده سال حاكميت  (۶۸۵۸) كه  ايشان  در اين  دوره  عرصه  جديدي  براي  آراي  خودشان  پيدا مي كنند. مرحله اول  كه  نوعا آثار عرفاني  حضرت  امام (س ) و كتاب  كشف الاسرار فارسي  و چند كتاب  فقهي  اصولي به  اين  دوره  مربوط است . ديدگاه  حضرت  امام (س ) در آن  دوره  به  ديدگاه  آيت الله نائيني  نزديك  است ، يعني  ديدگاه  ايشان  ديدگاه  مشروطيت  است  ولي  اين كه  آيا ايشان  جزييات  رجوع به  راي  مردم  را با همه  ويژگيهايش  پذيرفته اند يا نه  چيزي  را ما الان  به  ايشان  نسبت  نمي دهيم ; اجمالا اين كه  آنجا نظام سلطنت  مشروطه  را تاييد مي كنند و حتي  نحوه  انتخاب  شاه  را هم  ذكر مي كنند و بر نحوه  نظارت  فقها نيز تاكيد مي كنند; حالا چون  اين  مرحله  در انديشه  بعدي  ايشان  خيلي  برجسته  نيست  من  از آن مي گذرم .

مرحله  دوم ، مهمترين  مرحله  است  و اكثر مكتوبات  فقهي  ايشان  از جمله  كتاب  البيع ، و تحريرالوسيله  در اين  مرحله  تدوين  شده  است . در اين  كتابها درباره  حق  مردم  در مقدرات  سياسي بحث  نشده  است . به طور كلي  بحث ، بحث  تكليف  است ، بحث  انتصاب  از سوي  شارع است  و هيچ نكته  خاصي  در زمينه  حق  مردم  به چشم  نمي خورد و شايد شاخص ترين  اثر ايشان  در اين  دوره ، كتاب  ولايت  فقيه  (فارسي ) باشد كه  در آن  كتاب  هم  صرفا به  نفي  ظلم  و استبداد و تسلط اجنبي  و مانند اينها اشاره  كرده اند، و بعد وارد مرحله  سوم  مي شوند كه  در اين  دوره  حضرت  امام  راجع  به  راي و نظر مردم  صحبت  كرده اند و برجسته ترين  بيانات  ايشان  در مورد حق  مردم ، در همين  مرحله  انجام شده  است . يعني  امام  پاريس ، امام  سالهاي  (۵۸۵۷).

در موارد متعددي  حضرت  امام  در اين  مورد تاكيد كرده اند و به  صراحت  جملاتي  را بيان  مي كنند كه  اين  جملات  غيرقابل  تاويل  هم  هست ; به طور مثال  ايشان  مي فرمايند: «اسلام  به  ما حق  نداده  است ، خدا به  ما حق  نداده  است ، پيامبر به  ما اجازه  نداده  است  كه ديكتاتوري  كنيم  و خلاف  نظر مردم  عمل  كنيم .» اينها را در همين  مقطع  ذكر مي كنند. شايد صريحترين  بيانات  امام  در زمينه  حق  مردم  دقيقا با عنوان  حق ، بياناتي  است  كه  ايشان  در ۱۲ بهمن  سال  ۵۷، در بهشت زهرا، در بدو ورود به  ايران  ذكر مي كنند. اين  اولين  بار بعد از تبعيد است  كه  حضرت  امام  وارد ايران  مي شوند و نكات  بسيار مهمي  را بيان  مي كنند. آنجا بحث ، به  اصطلاح ، عدم  مشروعيت  نظام  سلطنتي  را كه  ذكر مي كنند به  قاعده اي تمسك  مي كنند و دوسه بار در همان  بيانات  روي  آن  قاعده  تاكيد مي كنند و دوسه روز بعد از آن  هم همين  مضمون  را صريحتر از اين ، تكرار مي كنند كه  آن  را نيز در صحيفه  نور مشاهده  مي كنيم ; مثلا آنجا كه  مي فرمايند كه  «گيريم  پدران  ما به  مشروطه  راي  دادند، حالا اگر آنها راي  دادند، آن  راي  براي ما معتبراست  سرنوشت  هر ملتي  را خودش  بايد تعيين  كند; اگر پدران  ما به  چيزي  راي  دادند ما حق داريم  آن  را عوض  كنيم » اين  صرفا يك  بيان  تعارف آميز نيست ، رهبري  بعد از پانزده سال  تبعيد و دوري  از وطن  آمده ، اولين  سخني  كه  ذكر مي كند تمسك  به  اين  حق  عمومي  است  كه  هر ملتي  حق دارد سرنوشت  خودش  را خودش  تعيين  كند; اين  يك  مقطعي  است  كه  مسئله  بسيار ارزشمندي  در آن  مطرح  شده  است .

اگر به  بيانات  امام  در پاريس  توجه  شود، مواردي  در آنها مشاهده  مي شود كه  واقعا چيزي  بالاتر از «مردم داري » است . به  بيان  ديگر، مي توانم  بگويم  «مردم سالاري  ديني » است . حضرت  امام  وقتي  كه  در پاريس  حكومت  اسلامي  و جمهوري  اسلامي  را معنا مي كنند، تاكيد بسياري  روي  حق  مردم  دارند به اين  صورت  كه  همه  مقامات  نظام  بايد به  انتخاب  مردم  باشد، با رضايت  مردم  باشد و با مشورت  مردم كارها بايد صورت  بگيرد و مسائلي  از اين  قبيل  نكاتي  را كه  امام  در بياناتشان  در پاريس  مطرح مي فرمودند، ما فقط در يك  حكومت  دموكراتيك  مي توانيم  مشاهده  كنيم .

در مرحله  چهارم  اين  مطلب  بتدريج  كمرنگ  مي شود، يعني  آن  نكات  برجسته اي  كه  در بيانات امام  در پاريس  ديده  مي شد، ما در تهران  كمتر مشاهده  نمي كنيم  اما اينطور نيست  كه  كاملا منتفي  شود، يعني  شايد در آن  مرحله  كه  مسئله  استقرار يك  نظام  مطرح  هست  و اقتدار نظام  بايد حفظ شود مسائلي  را تجويز مي كنند; اما در مقاطع  مختلفي  كه  بعضي  از جريانهاي  داخلي  مطلقا منكر حق  مردم مي شوند، به  صراحت  به  اين  مسئله  اعتراض  مي كنند و شايد برجسته ترين  نكته اي  كه  در امام  تهران مشاهده  مي شود جرياني  است  كه  در انتخابات  مجلس  سوم ، در قم  و بعد در تهران  اتفاق  افتاد مسئله هم  اين  بود كه  عده اي  به  اصطلاح  منكر حق  مردم  در حوزه  سياسي  شده  بودند و ادعا مي كردند كه سياست ورزي  فقط وظيفه  نخبگان  فقيه  و وظيفه  فقها است . حضرت  امام (س ) در آنجا موضع  تندي مي گيرند و مسئله  را به  اين  مضمون  مطرح  مي كنند كه  اين  نحوه  برخورد، برخورد كساني  كه مي خواهند دين  را از سياست  جدا كنند، به مراتب  خطرناكتر است  و اينها در واقع  قصدشان  حذف دين  از صحنه  است  نه  حذف  مردم  از صحنه  و در آنجا مجددا نسبت  به  حضور مردم  و راي  آنها تاكيد مي كنند و اعلام  مي دارند كه  حتي  اگر فقها، مجتهدين  و مراجع  به  شما گفتند فردي  اصلح  است  و شما يقين  داشتيد كه  آن  شخص  اصلح  يا صالح  نيست ، موظفيد به  يقين  خودتان  عمل  كنيد. يعني  باز به صراحت  به  حق  مردم  تمسك  و بر آن  تاكيد مي كنند كه  شايد اين  مورد، در ده ساله  اخير، برجسته ترين مورد باشد.

حالا غير از بحث  «ميزان  راي  مردم  است » كه  قبلا به  آن  اشاره  شد، و بتدريج  كه  جلو مي آييم  شايد مقطع  ديگري  كه  روي  مسئله  راي  مردم  تاكيد مي شود، همان  اواخر سالهاي  ۶۷۶۶ باشد كه  وقتي نماينده ها بعضي  از نكات  خلاف  قانون  را كه  در مملكت  در زمان  جنگ  اتفاق  افتاده  بود، به  ايشان مي گويند، با كمال  بزرگواري  مي پذيرند. اين  نكته  خيلي  جالبي  است ، يعني  نماينده هاي  مجلس مي آيند و به  رهبر جامعه  انتقاد مي كنند كه  برخي  كارهايي  كه  در زمان  جنگ  انجام  گرفته  خلاف  قانون اساسي  بوده  است ، ايشان  مي پذيرند و مي گويند كه  اين  موارد، ضرورت  زمان  جنگ  بوده  و از اين به بعد بنا داريم  كه  برمبناي  قانون  عمل  كنيم . با نماينده  مجلس  برخورد نمي كنند كه  تو حق  نداري  به من  انتقاد كني ، من  وظيفه  و ولايت  شرعي  دارم  و چيزي  را كه  به  صلاح  مي بينم  مي توانم  انجام  دهم .نه تنها انتقاد را مي پذيرند، حتي  از تذكر ايشان  تشكر مي كنند. وقتي  كه  آن  قضيه  چهارپنج سال  پيش  در الجزاير پيش  آمد، عينا اين  سوال  براي  خودم  مطرح  شد كه  اگر در جامعه  ما اين  شرايط برعكس  مي شد ما چه  مي كرديم  در الجزاير در دور اول  انتخابات ، جبهه  اسلامي  پيروز شد و براي  دور دوم  جناح  مسلط غربي ، انتخابات  را لغو كرد تا پيروزي اسلام گراها محقق  نشود. اگر فرض  كنيم  در جامعه  ما هم  يك  چنان  مسئله اي  اتفاق  مي افتاد، منتها جاها برعكس  مي شد، يعني  غيرمذهبيها بالا مي آمدند و احتمال  راي آوردنشان  بود، آيا ما باز اين انتخابات  را به  رسميت  مي شناختيم  يا نه من  فكر مي كنم  اگر چنين  مسئله اي  پيش  مي آمد ما دو راه  پيش  رو داشتيم  كه  هيچ  كدامش  را هم نمي خواهم  به  امام  نسبت  دهم : يكي  اين كه  كه  با زور، با غلبه  و با سلطه  اقتدار خودمان  را حفظ كنيم  و راي  اكثريت  را به  رسميت  نشناسيم ، چون  ما خودمان  را برحق  مي دانيم  و با زور آن  اقليت  را حاكم كنيم .

راه  دوم  اين كه  بپذيريم  كه  با اين كه  حق  با اقليت  است ، اما چون  اكثريت  به  بلوغ ادراك  اين  واقعيت نرسيده اند، عرصه  را به  آنها بسپاريم  و يك  كار فرهنگي  درازمدت  را شروع كنيم  تا دوباره  در جامعه اكثريت  پيدا كنيم . بعيد مي دانم  كه  كسي  با صراحت  بتواند راه  اولي  را به  امام  نسبت  دهد. همان طور كه ما در زمان  اميرالمومنين (ع) هم  اين  را داريم . چرا حضرت  علي (ع)، با اين كه  حق  الهي  براي  خودش قائل  بود، و ما به  لحاظ اعتقادي  خودمان  معتقديم  ايشان  از جانب  خدا نصب  شده  بود. در سال  يازده هجرت  و همچنين  در طول  ۲۵ سال  تا سال  ۳۵ وقتي  در قضيه  حكومت  به  سراغ ايشان  رفتند، نپذيرفت  براي  چه  براي  اين كه  احساس  مي كرد اقبال  عمومي  و به  بيان  امروزي  راي  اكثريت  الان  با ايشان  نيست . زماني  پذيرفت  كه  اقبال  عمومي  پشت  سر خودش  داشت . مرحوم  امام  هم  همين طور; ما نمي توانيم  بگوييم  كه  اگر در چنين  موقعيتي  قرار مي گرفتند، يعني  اگر اقتدار اجتماعي  به  دستشان بود، ولي  راي  مردم  را نداشتند، به  قدرت  نظامي  تمسك  مي كردند تا اين كه  اقتدار ظاهري  را حفظ كنند. مي توانم  علي القاعده  بگويم  كه  مرحوم  امام  اين  كار را نمي كردند; حتي  احتمال  راه  دوم  را، جاري  مي دانم  با توجه  به  روشي  كه  خود اميرالمومنين (ع) داشته اند.

يك  نكته  ديگر باقي  مي ماند: مسئله  قانون  اساسي  و مذاكرات  مربوط به  قانون  اساسي  و نكاتي  را كه  در اين  زمينه  مطرح  شد امام  با دقت  دنبال  مي كردند و بر آن  صحه  مي گذاشتند. يعني  مرحوم  امام دقيقا همه  آنها را گوش  مي كردند. نكاتي  را كه  ما الان  درباره  آن  صحبت  مي كنيم  در قانون  اساسي  سال  ۵۸ مطرح  شد، ازجمله  حق  حاكميت  ملي  مطرح  شد، اما بسياري  از فقهايي  كه  در مجلس  بودند الان  كه  صحبتهايشان  را مي خوانيم   احساس  مي كنيم  كه  گويي  هيچ  تلقي  صحيحي  از حق  حاكميت ملي  ندارند يا وقتي  مي خواهند آن  را با تكليف  ديني  مقايسه  كنند. مشكلاتي  در مباحثشان  مشاهده مي شود، اما بالاخره  معلوم  است  كه  اين  مسئله  در سال  ۵۸ در جامعه  ما مطرح  شده  و امام  با توجه  به تيزبيني اي  كه  داشتند، بعيد است  كه  اين  نكات  برايشان  مطرح  نبوده  باشد.

الف . چرا در تحليل  اهداف  انقلاب  به  آراي  حضرت  امام  استناد مي كنيد، آيا اين  از باب  زعيم گرايي و اصالت  رهبري  نيست  و آيا همواره  به  امام  و قهرمان  نياز است

ب . از آنجا كه  خود اسلام  انتخاب شده  هست ، آيا چيزي  كه  انتخاب شده  است ، مي تواند مانع انتخاب  گردد آيا طرح  بحث  به  گونه اي  كه  مطرح  شد، يك  دور نيست  از يك  طرف  مي گوييم  اسلام را انتخاب  كرديم  و از طرف  ديگر مي گوييم  اسلام  درباره  انتخاب  مي گويد ديگر در حوزه  عمومي و… نمي توانيد انتخاب  كنيد.

پ . چرا در بحث  جمهوريت  و اسلاميت  در حوزه  انقلاب  اسلامي  فقها بايد اين  مسئله  را جواب بدهند كه  ارتباطي  بين  اين  دو هست  يا نه  آيا حوزه  دين  را مترادف  با حوزه  فقه  قرار نداده ايد

ت . آيا فكر نمي كنيد كه  ما حضرت  امام  را و حتي  انقلاب  را بايد در يك  حوزه  وسيعتر، در حوزه  حكمت  صدرايي  مطالعه  كنيم  و بدون  توجه  به  حكمت  صدرايي  نمي توانيم  درباره  ديدگاههاي حضرت  امام  نظر بدهيم ث . آيا ما جمهوري  اسلامي  را، جمهوري مسلمين  ايران  مي گيريم يا جمهوري ملت  ايران كه حالا به هر مقدار مسلمين  در آن  سهم  داشته  باشند به  همين  نسبتي  كه  هستند حق  دارند و لذا مي تواند كم  و زياد شود

ج . آيا فارغ از بيعت  مترادف  با وظيفه  در مقابل  حق ، بيعت  به معناي  قرارداد يا توافق  دوجانبه  ميان شهروند در هر جامعه  نمي تواند معنا شود چ . شما در مورد نگرش  حضرت  امام (س ) به  جايگاه  مردم ، يعني  در مورد آن  قسمت  سوم  كه  در واقع آن  را امام  پاريس  ناميديد، گفتيد كه  امام  در واقع ، يك  نوع مردم سالاري  را مطرح  مي كنند.

من  سوالم اين  بود كه  با توجه  به  اين  نگرش  كه  رهبر يك  انقلاب  نسبت  به  مردم  دارند، چرا نتيجه اش  يك  نتيجه كاملا معكوس  است  به  اين  ترتيب  كه  در دوره  بعد از انقلاب ، نگاهي  كه  مردم  به  رهبر دارند، نگاه كاملا متفاوتي  است . نگاهي  معصومانه  و غيرقابل  انتقاد به  رهبر. به نظر شما چرا آن  نگرش  امام نسبت  به  مردم ، هيچ  تاثيري  در نگرش  مردم  نسبت  به  رهبر نداشته  است ح . حضرت  امام (س ) مشخصا مواضعي  دارند كه  حاكي  از اين  است  كه  مثلا اگر خميني (س ) يكه  و تنها هم  بماند باز هم  به  تكليف  خود عمل  خواهد كرد، اين  موضع  با آن  نقطه  مقابلش  چگونه  قابل جمع  است خ . چه  تفاوتي  بين  ديدگاه  عملي  حضرت  امام (س ) و ديدگاه  فقهي  ايشان  درباره  مردم  وجود دارد آيا اين  تفاوت  ظاهري  است  يا بنيادي الف . با توجه  به  وقت  اندك  سوالات  مطرح شده  را به  اجمال  پاسخ  مي دهم . بحث  را با جمهوري اسلامي  شروع مي كنم . از زواياي  ديگر هم  مي شود درباره  موضوع بحث  كرد و اين  خود دلالت  بر ديدگاه  ما، در زمينه  جايگاه  حق  مردم  در جمهوري  اسلامي ، در دين  و تلقي  ما از انقلاب  اسلامي  هم مي كند.

اين كه  من  چرا به  آراي  حضرت  امام (س ) اشاره  و استناد مي كنم  شايد از باب  زعيم گرايي  نباشد، براي  اين كه  الان  حضرت  امام  چند شخصيت  دارند يك  شخصيت  ايشان  اين كه  رهبر انقلاب  بودند و طبيعي  است  كه  وقتي  بخواهيم  يك  انقلاب  را تفسير بكنيم  تفسيرهايمان  متعدد مي شود، بالاخره يكي  از مراجع  و منابع  بحث  آن  رهبر واحدي  است  كه  در انقلاب  وجود داشته ; لذا اينجا بيشتر استناد علمي  است  براي  كسي  كه  به  نوعي  در انقلاب  سنديت  دارد. اگر بخواهم  ديدگاه  شخصي  خود را عرض  كنم ، اين  ديدگاه  شخصي  شايد براي  كسي  كه  راي  من  را قبول  نداشته  باشد پذيرفته  نباشد; اما با تكيه  بر راي  حضرت  امام  مي شود حتي  كسي  را كه  با نظر من  موافق  هم  نيست ، متقاعد كنم  كه  چنين ديدگاهي  در آن  زمان  وجود داشته ; البته  اگر قرائت  مرا از حضرت  امام  بپذيريد; اما شخصيت  ديگري كه  حضرت  امام  دارند اين  است  كه  به عنوان  يك  عالم  ديني  مطرح  هستند، يعني  گذشته  از اين كه  رهبر انقلاب  بودند، به عنوان  يك  عالم  و مرجع  ديني  هم  مطرح  هستند و من  مي توانم  به  راي  ايشان  استناد كنم .

اما اين كه  آيا همواره  به  امام  و قهرمان  نياز هست  اين  بسته  به  سطح  فرهنگ  جامعه  است .

اگر جامعه  به  ميزاني  از رشد برسد كه  همه  بتوانند اين  نياز را احساس  بكنند (و اين  امكانش  هست ; يعني يك  بحث  آرماني  و خيالي  نيست )، ما مي توانيم  مراحلي  را تصور كنيم  كه  توده  مردم  با كمك نخبگانشان  بتوانند مسير صحيح  را تشخيص  بدهند و منتظر اين  نباشند كه  قهرماني  بيايد و مسير را اصلاح  كند; فكر مي كنم  روش  تربيتي  حضرت  امام (س ) هم  همين  بود كه  مردم  را به  حدي  از ارتقاي فرهنگي  برساند كه  خودشان  بتوانند با خطاي  كمتري  شخصا تصميم  بگيرند.

ب . گزينش  اسلام  و حق  انتخاب  را اصلا دور نمي دانم  اين كه  ما آمديم  و اسلام  را انتخاب  كرديم ، در حوزه  عمومي  آيا ما باز حق  انتخاب  ديگر را خواهيم  داشت  يا نه  به  اصطلاح  جايگاه  آن  انتخاب  با اين  انتخاب  متفاوت  است . دور وقتي  پيش  مي آيد كه  شما بخواهيد در يك  جاي  واحد، به  اين  مسئله استناد بكنيد، اگر ما يك  وقت  دين  را انتخاب  كرديم  آيا ديگر دست  ما بسته  مي شود و هيچ  انتخاب ديگري  نمي توانيم  انجام  بدهيم  يا اين كه  در حوزه اي  جا براي  انتخاب  ديگر ما باقي  خواهد ماند لذا مسئله  جمهوري  اسلامي  به نظر مي رسد كه  ابهامات  جدي  داشته  باشد كه  از اول  هم  اين ابهامات  مطرح  بوده ، برخي  از اين  ابهامات  آن  زمان  حل  نشده  و برخي  از آنها هم  الان  در ذهن  افراد متعددي ، لاينحل  باقي  مانده ; يعني  وقتي  بحث  مي شود كه  ما مرادمان  از جمهوريت  چيست  مرادمان از اسلاميت  چيست  اين  بحث  جدي  است ، يعني  اگر مرادمان  از اسلام  تكليف  هم  باشد، بحث  فقط فقهي  نيست ; بالاخره  يك  بعد از دين  فقه  است  و يك  بعد از فقه  هم  تكليف  است ، اگر مراد از اسلاميتش ، آن  بعد تكليفي اش  باشد و مراد از جمهوريت  را تعبير كنيم  به  يك  محور به نام  حق  مردم  و حق  شهروندي ، اگر جايي  بين  حق  شهروندي  و مردم  و تكليف  الهي  منافات  پيش  آمد كدام يك  از آنها مقدم  مي شود اصلا امكان  اختلاف نظر در اين  زمينه  هست  يا نه  صريحا مي گويم  بله ، اين  امكان وجود دارد. يعني  ممكن  است  زماني  پيش  بيايد كه  راي  مردم  خلاف  تكليف  ديني  قرار بگيرد، در اين صورت  چه  بايد كرد ممكن  است  شما يك  جواب  خيلي  ابتدايي  بدهيد كه  بله  در آنجا بايد به  تكليف عمل  كرد، خوب ، اين كه  بايد به  تكليف  عمل  كرد اگر اكثريت  مردم  نپذيرفتند، چه  بايد كرد اين  همان مطلبي  است  كه  قبلا مطرح  شد و بايد تاكيد هم  بر آن  بكنم  كه  ما يا بايد به  زور تمسك  بكنيم  و يا اين كه به  راه حل  دموكراسي  تن  دردهيم  و بگوييم  برقراري  حكومت  ديني  تنها در جامعه اي  ممكن  است  كه اكثريت  آن  ديندار باشند. معتقدم  اگر در جامعه اي  اكثريتش  ديندار نباشند و يا اين كه  اكثريت  ديندار به دين  راي  ندهند، يا به  حكومت  ديني  راي  ندهند در آنجا حكومت  ديني  نمي توانيم  داشته  باشيم  يا به بيان  ديگر حداقل  جمهوري  ديني ، جمهوري  اسلامي  نمي توانيم  داشته  باشيم .اگر اين  نكته  را بپذيريم، آن وقت  راه حلي  را براي  سازگاركردن  جمهوريت  و اسلاميت  مي شود ارائه  كرد و اين  را مي توانم  تا حدودي  به  آراي  امام  و ديگر رهبران  ديني  انقلاب  و هم  به  تئوريسينها نسبت  بدهم ; كه  حوزه  رجوع به  راي  مردم  با حوزه  تكليف  ديني  متفاوت  است  و اينها لزوما حوزه واحدي  ندارند.

اگر ديني  داشتيم  كه  در تمام  جزييات  تكليف  مشخصي  ارائه  كرده  بود و هيچ  جايي براي  انتخاب  مردم  باقي  نمي گذاشت  در آن  صورت  جمهوري  اسلامي  منتفي  بود و ما صرفا حكومت ديني  يا حكومت  اسلامي  مي داشتيم . اگر ما ديندار نبوديم  يا قرار نبود به  دين  هم  مراجعه  كنيم مي توانستيم  يك  جمهوري  تمام عيار داشته  باشيم ، جمهوري  دموكراتيك  فارغ از هر نوع صبغه ديني ; اما اگر قرار باشد جامعه  ضوابط ديني  را رعايت  بكند، اعتبار راي  ديني  در حوزه  عمومي  از راي  اكثريت  است  نه  از اعتبار الهي ; اعتبار الهي  براي  خود شخص  و براي  آحاد افراد معتبر است . آنها مي توانند به  اين  مسئله  عمل  كنند چون  خدا فرموده  است . اما اين كه  وارد حوزه  عمومي  مي شود، چون  راي  اكثريت  مردم  پشتوانه اش  هست  اعتبار اجتماعي  پيدا مي كند، و كاملا مي تواند يك  رويكرد دموكراتيك  هم  به  انتخاب  دين  داشته  باشد.

اما آنچه  دين  ارائه  كرده  به  بياني ، بعضي  الزامي  است  و بعضي  غيرالزامي ; مواد الزامي  يعني  واجبها و حرامها; اگر در اين  امور تفحص  بكنيم ، در آنچه  مربوط به  حوزه  سياست  مي شود، مربوط به  حوزه امور عمومي  مي شود، چيزي  جز بيان  مجموعه اي  امور كلي  و عام  نيست ، مثل  قاعده  نفي  سبيل ، مثل رعايت  حريت ، كرامت  و عزت  انسان  و مانند اينها. بقيه  مواردش  حوزه  مباحات  است  كه  ما مي توانيم به  گونه هاي  مختلف  آنها را مرتكب  شويم  و اين  را اسمش  را مي گذاريم  منطقه الفراغ; يعني  منطقه فارغ از الزامهاي  شرعي  آنجايي  كه  دين  مي گويد: «امرهم  شوري  بينهم » آنجا كه  الزام  ديني  در كار نيست  و بايد به  راي  مردم  رجوع كرد و با مشورت  آنها مسائل  را سامان  داد، حوزه  دوم  است ، حوزه مباحات ; يعني  حوزه اي  كه  در آن  الزام  شرعي  وجود نداشته  باشد.

اما نمي توان  راي  گرفت  كه  ما اين  راي  واجب  را انجام  بدهيم  يا ندهيم  يعني  دينداربودن  اين  را به رسميت  نشناخته  كه  در امور الزامات ، حوزه  رجوع به  راي  مردم  است . يك  مثال  ساده  بزنم  آيا در مسائل  علمي  ما به  راي  مردم  مراجعه  مي كنيم  يعني  در مسائلي  كه  علم  تجربي  نظر خاص  خودش  را دارد يا هريك  از علوم  مختلف  انساني  نظري  دادند، آيا اينجا ملاك  راي  مردم  است  يا ملاك  آن  راي علم  است  يعني  آنچه  كارشناسان  آن  علم  نظر بدهند، اگر پذيرفتيم  كه  در مسائل  علمي  ما به  راي مردم  مراجعه  نمي كنيم  به  كارشناس  خاص  آن  علم  مراجعه  مي كنيم ، در مسائل  ديني  هم  مي توانيم  ذكر بكنيم  مسائل  الزامي  كه  احكام  الزامي  در حوزه  امور عمومي  هم  غير از آن  كليات  نيست . آنجا جايي است كه مي بايد صرفا براي  خدا كار را انجام  داد و تكليف  الهي  را انجام  داد، اكثر مسائلي  كه  در حوزه عمومي  مطرح  مي شود به  حوزه  مباحات  مربوط مي شود. اينجاست  كه  بايد «امرهم  شوري  بينهم » را درنظر گرفت ، اينجاست  كه  حاكم  هركه  باشد موظف  است  رضايت  عمومي  را در اين  حوزه  جلب كند و طبق  آن  عمل  كند.

اگر اين  راه حل  را پذيرفتيم  يعني  تفكيك  حوزه  الزامي  از غيرالزامي ; كه  در حوزه  الزامي  دين حرف  آخر را مي زند و در حوزه  غيرالزامي  مباحات ; و منطقهالفراغ همان  رضايت  عمومي  است  كه آن  در تعابير ديني  به عنوان  «رضاالعامه » آمده  است . در نهج البلاغه  اميرالمومنين (ع) وقتي  مي خواهند به  مالك  راهنمايي  فرمايند كه  جامعه  را چطور اداره  بكند، يكي  از ملاكهاي  اداره  جامعه  را به دست آوردن  رضايت  عمومي  مي دانند; قطعا اين  رضايت  عمومي  در جايي  معنا پيدا مي كند كه  هيچ حرامي  ارتكاب  نشود و هيچ  واجبي  زيرپا گذاشته  نشود، به نظر من  حوزه  سياسي  كه  ما الان  راجع  به آن  بحث  مي كنيم ، اكثر قريب  به  اتفاقش  جزو اصول  عام  همين  حوزه  مباحات  است  و جاي  راي  مردم است  و ما هيچ  الزام  شرعي  نداريم  كه  منافاتي  بين  نظر الهي  و راي  مردم  قرار بگيرد، جايي  مي توانيم تصور منافات  بكنيم  كه  مردم  همه  راضي  باشند كه  غيرمسلمان  بر آنها سيطره  پيدا كند.

اين  جايي است  كه  مي توانيم  بگوييم  منافات  حاصل  است ; اما اين كه  اقتصاد جامعه  را به  شيوه  الف. اداره  كنيم  يا به  شيوه  ب ، سياست  جامعه  را به  گونه  الف  اداره  كنيم  يا به  گونه  ب ، هيچ كدام  اينها را نمي توانيم  بگوييم  كه اگر حاكم  ديني  نظري  داد و مردم  نظر ديگري  دادند منافاتي  بين  دين  و نظر مردم  حاصل  مي شود. اين  يك  بيان  درباره  جمهوري  اسلامي  است ، نوع ديگري  كه  باز درباره  جمهوري  اسلامي مي توانيم  صحبت  كنيم ، اين  است  كه  جمهوري  اسلامي  يك  حكومت  تئودموكراسي  است ; يعني حكومتي  است  كه  اسلاميتش  همان  «تئو» است  و مردم سالاريش  همان  «دموكراسي » است  و تقدم  اين را هم  رعايت  كردم  يعني  حكومتي  است  كه  در آن  ارزشهاي  الهي  در كنار راي  مردم  و با هم  پياده مي شود. اين كه  خود حضرت  امام  نام  جمهوري  اسلامي  را براي  حكومت  انتخاب  كردند به  نظر من يك  اسم  بي مسمايي  نبوده  و بالاترين  سند ماست  براي  اين كه  حق  مردم  در اين  انقلاب  به  رسميت شناخته  مي شود و جمهوري  هم  بالاخره  يك  تعريف  مشخصي  دارد. به  اين  معني  كه  حكومتي  است كه  مبتني  بر راي  مردم  است  مبتني  بر حق  شهروندي  مردم  است  زمامدارانش  با راي  مستقيم  يا غيرمستقيم  مردم  براي  مدتي  موقت  انتخاب  مي شوند. اين  هم  در آراي  حضرت  امام  هست  و هم  درآراي  ديگر رهبران  انقلاب .

در اين  صورت  اگر كسي  آمد و تعبيري  از جمهوري  اسلامي  كرد كه  بيشتر تعبير تئواتوكراسي است  نه  تئودموكراسي ، يعني  يك  حكومت  يكه سالاري  ديني  را به عنوان  حكومت  جمهوري  اسلامي معني  كرد، آن  وقت  اين  نوعي  تخريب  انديشه  جمهوري  اسلامي  خواهد بود. الان  متفكراني  در جامعه  هستند كه  جمهوري  اسلامي  را اينطور معنا مي كنند كه  حكومت  جمهوري  اسلامي  حكومتي است  كه  جمهور مردم  مكلفند آن  را بپذيرند و پذيرفته اند. به  اين  تعريف  توجه  كنيم ، يعني  جمهور مردم  موظفند آن  را بپذيرند و پذيرفته اند، يعني  اين  را برمبناي  «وظيفه  پذيرش » معنا مي كنند نه براساس  «حق  انتخاب »; يكي  از متفكرين ، از فقهاي  محترم  در كتاب  فقهي  خود نوشته  اين كه  ما مي گوييم  به  راي  مردم  مراجعه  شود، در حال  اضطرار است  كه  به  راي  مردم  مراجعه  مي شود; از باب «اكل  ميته » يعني  براي  اين كه  تهمت  استبداد به  نظام  ديني  زده  نشود و موهن  نشود، ما به  راي  مردم مراجعه  مي كنيم  خوب ، شما اين  دو ديدگاهي  را كه  اشاره  كردم ، اين  دو نظر را كه  هردو از متفكرين رسمي  و فعلي  ما هستند، درنظر بگيريد حالا اگر بخواهيم  اين  را بگوييم  معني  جمهوري  اسلامي يكي  از اين  دوتاست ، يعني  رجوع به  راي  مردم  در حال  اضطرار از باب  «اكل  ميته » براي  دفع  شبهه استبداد نسبت  به  نظام  ديني ; يا اين كه  وظيفه  پذيرش  جمهور مردم ، كه  براين  اساس  اسلام  هم جمهوري  است  قرآن  هم  جمهوري  است . اضافه  كنم  حتي  اين كه  در عالم  ذر هم ، آن  روز پدران  ما، «قالوا بلي » گفته اند، آنجا هم  جمهوري  بوده  است  چون  جمهور آنها پذيرفته  بودند به  اين  معنا تصوير جمهوري  اسلامي  تصوير ديگر گونه اي  مي شود. سيماي  محرفي  ارائه  مي شود كه  به نظر مي رسد حضرت  امام  به  اين  شيوه ، حق  تعيين  سرنوشت  را معنا نكرده اند. قطعا معناي  ديگري  هم  كه اشاره  شد، مراد نظرشان  نبوده  كه  مردم  موظف  هستند آن  را بپذيرند، و پذيرفته اند.

به  نظر من  بحث  حق  و تكليف ، بحث  بسيار پردامنه اي  است  و جاي  آن  دارد كه  روي  آن  بيشتر صحبت  كنيم . در آراي  حضرت  امام (س ) حق  به  اين  معنا كه  جداي  از تكليف  باشد، مشاهده نمي شود. اما سخن  در اين  است  كه  يك  عالم  ديني ، حق  را از تكليف  انتزاع مي كند، به  اين  معني  كه  حق را خدادادي  مي داند; يعني  همين  خداي  واحد هم  مي تواند تكليف  بكند و هم  يك  رشته  حقوق  را به رسميت  بشناسد. اين  حق  را خدا داده  است  و آن  تكليف  را هم  خدا انشا كرده  است  و اين  هردو، منشا واحدي  دارند، اگر منظور از حق ، حق  خداداد غيرتكليف  باشد، اين  را مي توانيم  در آراي  حضرت امام  و در آراي  ديگر متفكرين  ديني  ما. آن  حقي  كه  ما از آن  دفاع مي كنيم   مي توانيد آن  را حق  فطري تعبير كنيد يا آن  را حق  طبيعي  معنا بكنيد  اگر ريشه  الهي  برايش  قائل  باشيد ما مشكلي  نخواهيم داشت ; يعني  صرفا يك  بحث  ريشه يابي  مي شود، اما اثر بيروني اش  واحد خواهد بود; يعني  آيا براي انسان  از حيث  انسان بودنش ، از جانب  خدا حقي  به  رسميت  مي شناسيم  يا نه  يعني  آيا اين  خداي  من به  گونه اي  هست  كه  براي  انسان  از حيث  انسان بودن ، حق  حيات  قائل  باشد، حق  تعيين  سرنوشت سياسي  قائل  باشد حق  آزادي  قائل  باشد، الي  آخر يا نه  به  نظر من  اگر اين  منشا را لحاظ بكنيم ، اين  را حتي  به  خود حضرت  امام  هم  مي شود نسبت  داد. حق  و تكليف  در زبان  امام  ديني  است . اين  سخن  پذيرفته ايست  اما چه  اشكالي  دارد كه  بار مدني هم  بر آن  حمل  شود اثر مدني  هم  داشته  باشد موارد متعددي  را مي شود نشان  داد كه  علي رغم  اين كه حق  و تكليف  هردو را به  لسان  ديني  ايشان  استخدام  كردند، اما برايش  بار مدني  گذاشته  مي شود; يعني اثر مدني  دارد. اين  را مي شود خيلي  مفصلتر در جاي  ديگري  بحث  كرد. پ . اين كه  در بحث  ارتباط يا عدم  ارتباط جمهوريت  و اسلاميت  به  نظر فقيهان  استناد كرديم ، از اين رو است  كه  نظريه  سياسي  رسمي  در جامعه  ما نظريه  ولايت  فقيه  است ، بعلاوه  نظريه  رسمي  ديني نيز نظر وراي  فقها است ، به عبارت  ديگر رسما دين  مترادف  با فقه  تلقي  شده  است . براي  بررسي چنين  ديدگاهي  چاره  جز رجوع به  راي  فقيهان  و تحليل  و ارزيابي  آراي  فقيهانه  نيست . واضح  است كه  اولا دين  اعم  از فقه  است ، چرا كه  شامل  حوزه هاي  اعتقادي  و اخلاقي  نيز مي شود. ثانيا عالمان  دين منحصر در فقيهان  نيستند، به ويژه  در بحث  ارتباط با جمهوريت  و اسلاميت  ديدگاه  متكلمان ، فيلسوفان  (حكمت  عملي ) و عالمان  سياست  مهم تر از نظر فقيهان  است .ت . اما اين كه  اشاره  شد به  حكمت  صدرايي  كه  امام  و انقلاب  را بايد از آن  ديدگاه  نگريست ، اين  به نظر من ، خطاست . مسئله  صدرا مربوط به  حكمت  متعاليه  و بحث  حقيقيات  است ; بحث  انقلاب  در حوزه  اعتباريات  و حوزه  اجتماعي  است . ما به  هيچ وجه  حق  نداريم  و به  لحاظ علمي  مجاز نيستيم مباحث  حقيقي  را با بحث  اعتباري  خلط كنيم ، اين  نكته اي  است  كه  خود حضرت  امام  بارها بر آن تاكيد مي كنند كه  در علم  اصول  همچون  خلطي  صورت  گرفته  ما بخصوص ، مباحث  جامعه شناسي و انديشه  سياسي  را حق  نداريم  با مباحث  فلسفي ، آن  هم  فلسفه  متافيزيك  خلط كنيم . اگر زماني  مباني حكمت  عملي  صدرايي  به ويژه  سياست  مدن  آن  تدوين  شد، انتظار بجايي  خواهد بود كه  برآن  اساس نظريه  امام  و انقلاب  را تبيين  كنيم ، اما قبل  از آن ، چنين  انتظاري  بجا و علمي  نيست .

ث . اين  سوال  كه  جمهوري  اسلامي  جمهور مسلمين  است  يا جمهور مردم  ايران  اجازه  بدهيد بگويم  جمهوري  اسلامي ، هم  با جمهوري  مسلمين  فرق  دارد و هم  با جمهوري  مردم  ايران  فرق  دارد. جمهوري  اسلامي  حكومتي  است  كه  براساس  نظر مردم  يعني  اكثريت  مردم  تعيين  مي شود كه  در آن ، ضوابط ديني  هم  رعايت  مي شود. البته  ممكن  است  در جامعه  يهودي  باشد، مسيحي  باشد، زرتشتي باشد و يا هر مذهب  ديگري  هم  باشد; ما طبق  اين  قانون  اساسي  پذيرفتيم  كه  راي  آنها هم  در جمهوري  اسلامي  ملاك  است . لذا اگر اينطور باشد، شامل  تمام  ايرانيان  خواهد بود، نه  صرف مسلمانان ; اين  اسلاميت  هم  تا وقتي  اعتبار واقعي  و بيروني  دارد كه  ما اكثريت  در جامعه  داشته  باشيم ;اگر زماني  اكثريت  مردم  يا نامسلمان  شدند، يا خداي  ناكرده  در عين  مسلمان بودن  راي  دادند كه جمهوري  اسلامي  نباشد، از اين  بالاتر نيست . اگر راي  دادند كه  ما جمهوري  اسلامي  نمي خواهيم، آيا ما بايد با زور اين  را حفظ كنيم  يا همان طور كه  اشاره  كردم  كنار برويم  و كار فرهنگي  كنيم  تا زماني  كه رضايت  عمومي  را جلب  كنيم  و آن وقت  زمام  را به عهده  بگيريم ، لذا اين كه  مردم  بيايند اصلي  را تصويب  كنند كه  الي الابد غيرقابل  تغيير است  اين  اصل  را نسل  بعدي  كه  آمد مي تواند تغيير بدهد بدون  هيچ  اشكالي .

هيچ  قانوني  اعتبارش  از مقننش  بالاتر نيست  اگر در مشروطه  آمدند اصلي  را تصويب  كردند كه  اين  اصل  تا ظهور امام  زمان (عج ) باقي  بماند بسيار خوب ، حالا كه  جمهوري اسلامي  شد، ما هم  رفراندوم  كرديم  و آن  اصل  را عوض  كرديم ، آسماني  هم  به  زمين  نيامد، ما هم  در اصل  آخر قانون  اساسيمان  نوشتيم  كه  بعضي  از اين  اصول  قابل  تغيير نيست  اگر بعد از ما رفراندومي صورت  گرفت ، و همان  اصولي  را كه  گفتيم  قابل  تغيير نيست ، تغيير دادند، اعتبار آن  مطلب  به  همان ميزاني  است  كه  اعتبار قانون  فعلي  ما بوده  است ; با استناد به  همان  منطقي  كه  حضرت  امام (س ) در بهشت زهرا فرمودند، صرفا مي توانيم  آن  را براي  نسل  خودمان  بگذاريم  و نسل  بعدي  اگر آمد و سكوت  كرد، و مخالفتي  با آنچه  ما برايش  تصويب  كرديم ، نداشت ، آن  اصول  ادامه  خواهد يافت  ولي او هم  حق  دارد اگر سخن  نسل  قبلي  را نمي پذيرد، آن  را تغيير بدهد; اين  حق  اوست  و هيچ  مشكلي هم  ايجاد نخواهد شد و سيره  عقلا هم  اين  مسئله  را كاملا مي پذيرد. ج . بيعتي  كه  در لابلاي  بحث  مورد اشاره  قرار گرفت ، بيعتي  از منظر قائلين  به  مشروعيت  الهي بلاواسطه  (عدم  دخالت  مردم  در مشروعيت  حكومت  ديني ) بود.

واضح  است  كه  بيعت  برمبناي «مشروعيت  الهي  مردمي » معناي  ديگري  دارد كه  در جاي  خود به  آن  اشاره  كرده ام .[۳] چ . اما در مورد مسئله اي  كه  راجع  به  تفاوت  ديدگاههاي  امام  در نجف  و قم  و پاريس  و احيانا تهران ، مطرح  شد، امام  در آراي  فقهيشان  تا مقطع  پاريس ، به  گونه اي  سخن  گفتند، و آنچه  از پاريس  به بعد و در تهران  گفتند، مي تواند متفاوت  با گونه  قبلي  باشد. يعني  آن  زعيمي  كه  ما از او پيروي  مي كنيم ، رهبر انقلاب  از سال  ۵۶ به  بعد است  كه  تقريبا ناظر به  عمل ، نكاتي  را فرمودند. اگر بخواهيد كه  يك وحدت  كامل  قائل  شويد از اول  تا آخر، موونه  بسيار فراواني  خواهد داشت .

امام  در مرحله  اول ، قائل به  سلطنت  مشروطه  است . در كشف الاسرار، در مرحله  دوم  قائل  به  ولايت  انتصابي  عامه  فقيه  است، در مرحله  سوم  قائل  به  جمهوري  اسلامي  با نظارت  فقيه  است  و در مرحله  چهارم  هم  قائل  به  ولايت مطلقه  فقيه  است ; اگر بخواهيد اين  چهار امر را به  امر واحدي  تبديل  كنيد، اين  يك  مسئله  بسيار كلي خواهد بود، آنقدر كه  شايد ارزش  علمي  چنداني  نداشته  باشد; چه  ايرادي  دارد ما همان طور كه حضرت  امام (س ) فرمودند كه  مقتضيات  زمان  و مكان  را بايد در آراي  فقهي  درنظر گرفت ، اين  را در مورد خود ايشان  هم  صادق  بدانيم  يعني  بگوييم  ايشان  هم  مقتضيات  زمان  و مكان  را درنظر گرفته است . مگر ما نمي گوييم  نظريه هاي  سياسي  هميشه  در بستر عمل  پرورده  مي شوند و پخته  مي شوند آيا اين  پختگي  و پروردگي  و شكوفايي  شامل  حال  خود حضرت  امام (س ) نمي شود آيا براي  ايشان قائل  به  تكامل  نيستيم  چه  ايرادي  دارد كه  ايشان  در تعامل  با واقعيتهاي  اجتماعي  كه  حاصل  شده ، هربار نظريه  خودشان  را سوهان  زده  و آن  را كاملتر كرده  باشند و جلوتر برده  باشند اين  امر به  ما نشان  مي دهد كه  ما مي توانيم  براي  ايشان  آراي  متفاوتي  قائل  باشيم  و اين  اتفاقا از كمال  ايشان  است . كساني  كه  مي خواهند بگويند نظر حضرت  امام (س ) در طول  پنجاه سال  تغيير نكرده ، به  نظر من  اين  قدح  امام  است  نه  مدح  امام . رجال  علمي  و سياسي ، در حالات  مختلف اجتماعي  بايد بتوانند پاسخ  مناسبي  براي  موقعيتهاي  مختلف  داشته  باشند. در ديدگاه  فقهي  حضرت امام   در مقطع  ۴۸ كه  در نجف  بيان  كردند  بسياري  از مسائل  پيش بيني  نشده ، وقتي  كه  وارد ايران شدند و خودشان  حكومت  را در دست  گرفتند، بسياري  از مسائل  را لمس  كردند. مثلا فكر مي كنيد بحث  مجمع  تشخيص  مصلحت  را كه  ايشان  مطرح  كردند، اين  از اول  از همان  زماني  كه  در قم  بودند يا در نجف  بودند، اين  در ذهنشان  بوده  يا بايد با مسائل  در عمل  مواجه  شوند و بعد استنباط كنند به اين  سادگي  نيست  كه  بگوييم  راه حلي  كه  ايشان  در سال  ۶۷ به  آن  رسيدند، همان  نكته اي  است  كه  در سال  ۱۳۲۳ در ذهن  مباركشان  بوده ، اينطور نيست ، امامي  را كه  مردم  شناختند، براساس  سخنان عمومي  امام  سالهاي  ۵۶ به  بعد بود; كساني  كه  امروز مي خواهند نكاتي  را كه  امام  در سال  ۴۸ در حوزه درس  خود گفتند، به عنوان  نظر انقلاب  مطرح  كنند، اين  را بايد متوجه  باشند كه  خود حضرت  امام بخشي  از آن  مطالبي  را كه  از سال  ۵۶ به  بعد ذكر مي كند به  هيچ وجه  در مراحل  قبلي  مطرح  نكرده اند.

آن  امامي  را كه  مردم  شناختند و به  او راي  دادند و به  او اقبال  نشان  دادند امام  سالهاي  ۶۸,۵۶ است ، در اين  چندسال  نكاتي  از ايشان  و آراي  عمومي  ايشان  داريم  كه  قبلا در كتابهاي  فقهي  ايشان  مشاهده نمي شد; البته  اين  تفاوت  منظر راه حل  ديگري   غير از اين  نكته اي  كه  به  آن  اشاره  كردم   دارد. اما سوال  ديگري  كه  چرا ما همواره  به  رهبرانمان  نگاه  معصومانه  و غيرنقادانه  داشتيم  خوب ، اين شايد بيشتر مشكل  عرفي  باشد نه  مشكل  ديني ، وگرنه  در زمان  حضرت  امام  هم  به  ايشان  انتقاد مي شد و ايشان  با روي  باز مي پذيرفتند و اين  خودش  نشان  مي دهد كه  اين  مسئله  ايراد ندارد و در زمان حضرت  علي (ع) هم  كه  امام  معصوم  بودند، هرگز انتقاد را سركوب  نكردند و اين  را بايد در ديد عرفيمان  بخصوص  پيشينه  نظام  شاهنشاهي  دنبال  كنيم  كه  همواره  جايگاه  روساي  جامعه  از يك قداست  و فرهمندي  خاصي  برخوردار بوده  و اين  مسئله  در ذهن  ما رسوخ  كرده  و تاكنون  نيز باقي مانده  است .

اما در مورد سير تحولي  يا تكاملي  حضرت  امام (س )، من  با تحولش  موافقتر هستم  تا تكامل .اين كه  چرا ما نوعا به  مرحله  سوم  امام  بيشتر استناد مي كنيم ، همان طور كه  يكي  از بزرگان  اشاره كردند، ما در مرحله  چهارم  با يك  جنگ  هشت ساله  مواجه  هستيم  كه  بسياري  از شرايط را تحت  تاثير خودش  قرار داده ; يعني  در واقع  در آن  دوره  شرايط اضطراري  حاكم  بوده  نه  شرايط طبيعي . لذا خيلي طبيعي  است  در اين  ده سال  كه  هشت سالش  شرايط غيرطبيعي  در جامعه  بوده  اصلا اين  مباحث  به شكل  عادي  در جامعه  مطرح  نشود، در حالي  كه  آن  دو سه سال  مبحث  اصلي  انقلاب  بيشتر مطرح شده ، لذا تكيه  ما به  امام  پاريس  از آن  حيث  است  كه  در آنجا حضرت  امام (س ) آزادتر است  تا آراي خودش  را در زمينه  جمهوري  اسلامي  ارائه  كند. هرچند من  قائلم  در مقطع  چهارم هم رگه هاي  جدي در كلام  ايشان  هست  كه  مويد همان  مرحله  قبلي  است .

ح . اما جملاتي  در فرمايشات  حضرت  امام   حتي  در تهران   ديده  مي شود كه  نافي  حق  مردم است  (البته  اگر ظاهرش  را بخواهيم  درنظر بگيريم ) و مفهوم  آن  اين  است  كه  خميني ، اگر يكه  و تنها هم  بماند اين  سخن  را خواهد گفت  و بر اين  موضع  پا خواهد فشرد; حضرت  امام  يك وقت  به  عنوان رجل  ديني  سخن  مي گويد يك وقت  به عنوان  يك  سياستمدار. اين  شخصيتها را بايد از يكديگر تفكيك  كرد اين  سخن  از يك  رجل  ديني ، از يك  فقيه  كاملا پذيرفته  است ; اما اگر به عنوان  يك سياستمدار مي گويند، آن  را اينطور مي شود تلقي  كرد كه  شخص  خودش  حق  دارد  حتي  اگر همه مردم  آن  را نخواهند  آنچه  را كه  وظيفه  شرعي  خودش  مي داند انجام  بدهد. اما اگر دستور دادند و اكثر مردم  اقبال  نكردند دوباره  همان  سخن  قبلي  مطرح  مي شود كه  يا بايد با غلبه  مردم  را مجبور بكنند (همان  قضيه  با زنجير به  بهشت بردن ) يا اين كه  با كار فرهنگي  مردم  را آماده  كند تا آن  نظري  را كه خودش  حق  مي داند عمل  بكنند، به  نظر من  اين گونه  موارد مربوط به  آن  وجهه  عالم  ديني بودن حضرت  امام  است  نه  مربوط به  رهبر يك  نظام بودن ; رهبر نظام  چنان  است  كه  ذكر كرد من  خدمتگزار مردم  هستم  و بايد نظر مردم  را تامين  بكنم ; اگر احيانا نظر را غلط هم  مي داند، بايد كار فرهنگي  كند و نظر را اصلاح  كند، شيوه اي  كه  خود حضرت  امام  در مراحل  مختلف  داشتند و با آن  ظرافت  عمل مي كردند و هروقت  هم  نظرشان  با راي  عمومي  متفاوت  بود، مثل  يك  مربي  كهنه كار مردم  را تربيت مي كردند كه  در مرحله  دوم  وقتي  به  مردم  مراجعه  مي كرديم  مي بينيم  همان  نظر را كه  قبلا نداشتند، پذيرفتند. امام  هيچ وقت  قبل  از اين كه  اين  مرحله  تربيتي  را انجام  بدهند من  سراغ ندارم  كه  ايشان موردي  را به  جامعه  تحميل  كرده  باشند.

خ . درباره  تفاوت  احتمالي  ديدگاه  عملي  و ديدگاه  فقهي  حضرت  امام  درباره  نقش  و جايگاه  مردم در جاي  خود به  تفصيل  بحث  كرده ام .[۴]

 


[۱] بيانات  مطرح شده  در ميزگرد چالشهاي  نظري  در باب  اهداف  انقلاب  اسلامي ; فصلنامه  متين ، شماره  ۱، تهران ، زمستان  ۱۳۷۷.

[۲] رجوع كنيد به  كتاب  حكومت  ولايي ، ص  ۱۷۵۱۷۲ (نشرني ، تهران ، ۱۳۷۷).

[۳] رجوع كنيد به  مقاله  «مقايسه  دو نظريه  ولايت  انتصابي  مطلقه  فقيه  و ولايت  انتخابي  مقيده  فقيه » در همين  كتاب .

[۴] رجوع كنيد به  «تاملي  در مسئله  ولايت  فقيه » و«مبناي  امام  خميني  انتخاب  يا انتصاب » در همين  كتاب .