متن کامل مناظره

عبدالكريم سروش و محسن كديور

درباره پلوراليسم ديني

انتشارات‌ روزنامه‌ سلام‌، ۱۰۳ صفحه

تهران‌، چاپ‌ اول‌: بهار ۱۳۷۸

مقدمه ناشر

ماجرا از درج مقاله اي تحت عنوان «صراط هاي مستقيم» در مجله «كيان» آغاز شد. اين مقاله كه به قلم «دكتر عبدالكريم سروش» نگاشته شده بود، ادامه منطقي نظريه «قبض و بسط تئوريك شريعت» بود كه توسط همين نويسنده در كتابي تحت همين عنوان ارائه شده بود. خود دكتر سروش نيز در آغاز مقاله «صراط هاي مستقيم» به اين نكته اذعان كرده و گفته است كه بحث پلوراليزم ديني يكي از ثمرات شجره نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت است. به هر حال انتشار مقاله مزبور انعكاس وسيعي در محافل علمي و ايضاً غيرعلمي داشت. اين انعكاس پيش و بيش از همه به دامنه مطبوعات و خصوصاً روزنامه ها گسترش يافت و در اين ميان مطبوعات متعلق به جناح هاي سنتي با عصبيت ويژه خود، به طرح و بررسي اين موضوع پرداختند. روزنامه هاي وابسته به جناح راست سنتي و هم چنين چپ جديد درست مثل شيوه پيشين خود – مانند زماني كه نظريه «قبض و بسط ….» مطرح شد- به جاي بررسي عالمانه و ايجاد بستري براي گفت وگو و مناظره علمي، نويسنده آن مقاله را مورد سرزنش قرار دادند و خواستار ايجاد محدوديت هاي بيش تري براي وي شدند. جز اين نيز اقدام ديگري از آن ها ساخته نبود. آنچه در اين ميان در روزنامه «سلام» رخ داد، بستر سازي براي نقد و بررسي اين ديدگاه جديد بود. از ميان شخصيت هاي علمي كه در اين خصوص صاحب نظر بودند، يكي حجت الاسلام والمسلمين محسن كديور بود. مطالعات وسيع و عميق وي در زمينه دين شناسي و معرفت شناسي، «سلام» را متقاعد مي كرد كه مي شود در مناظره اي با حضور ايشان و دكتر سروش مسأله را نقد و بررسي كرد. هر دو طرف دعوت «سلام» را براي شركت در يك مانظره علمي پذيرفتند و نتيجه مناظره شد يك بحث روشن گر كه مي تواند تا حدودي خواننده را با زواياي پنهان و نقاط ضعف و قوت اين نظريه آشنا كند. محصول اين مناظره در بهمن ماه سال ۱۳۷۶ طي پنج قسمت منتشر شد، و بعد در ارديبهشت ماه سال ۱۳۷۷ توسط انتشارات «صراط» در گوشه ای از كتاب «صراط هاي مستقيم» به زيور طبع آراسته شد. اينك اين مناظره به طور كامل و مستقل يعني با اضافه قسمتي كه قبلاً چاپ نشده است- در قالب يك كتاب منتشر مي شود. همان گونه كه فرم و محتواي كتاب نشان مي دهد، ناشر هيچ ترجيحي بين مطالب طرفين قايل نشده است و حتي در ترتيب نام ها در عنوان اصلي كتاب بر اساس حروف الفبا عمل كرده تا خواننده شخصاً به ترجيح ادلّه طرفين مبادرت ورزد.

 

***

[۱]

 

كديور: بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين. يكي از مسائل مهم عصر ما مسأله نحوه مواجهه با تنوع و تكثر اديان موجود در عالم است. ما هم اديان متعدد و هم آراي غيرديني فراوان داريم. در بين اديان موجود دو دسته اديان وحياني و اديان غير وحياني مشاهده مي شود و در هر دين وحياني هم ما مذاهب متعددي داريم. بحثي كه براي هر متفكري مطرح مي شود اين است كه اين تعداد و تنوع آراي ديني و غير ديني از يك سو و تعدد و تكثر و تنوع اديان مختلف از سوي ديگر و نيز تنوع مذاهب هر دين را چگونه بايد تفسير كرد؟ قطعاً تنوع و تكثر اديان و مذاهب و نيز مكاتب يك «واقعيت خارجي» است. اما اين كه اين واقعيت بهره اي از «حقيقت» هم دارد يا ندارد مسأله اي است كه برهه اي از ذهن متفكران را به خودش مشغول كرده است، در اين زمينه تفسيرهاي متعددي هم ارائه شده است. بحث «پلوراليزم ديني» يك تفسير خاص از تكثرهاي موجود در آراي ديني است. اين تفسير تنها تفسير تكثر و تنوع اديان نيست، تفسيرهاي ديگري هم مي توان ذكر كرد.

تفسير اول: بعضي از ارباب اديان تنها طريق خودشان را طريق انحصاري هدايت بشري مي دانند، طرق ديگر را صحيح ندانسته و واصل به مطلوب نمي شناسند.

تفسير دوم: برخي ديگر اگرچه طريق خود را واصل به مطلوب مي شمارند اما اين گونه نيست كه تمام اديان و طريق هاي ديگر را مردود بشمارند، رابطه اي بين ديگر اديان و دين خودشان برقرار مي كنند و به نحوي «شمول» در عقيده ديني خودشان نسبت به اديان و مذاهب ديگر قايل هستند. به اين معني كه هر دين و مذهب و مكتب بهره اي از حقيقت را داراست و باطل محض نيست و به ميزان بهره وري اش از حقيقت بر صواب است، اما حقيقت كامل تنها در يك دين يافت مي شود.

تفسير سوم: گروهي اين «تكثر واقعي» را «تكثر حقيقي» دانسته و كوشيده اند كه يا به نحوي از تجربه هاي متفاوت و اصيل ديني سخن بگويند و حتي از امور مقدس متعدد، صراط هاي مستقيم نه صراط مستقيم، حقايق متعدد نه حقيقت واحد هم بحث به ميان آورده اند. اين تفسير همان پلوراليزم ديني است. با توجه به اين كه خود مسأله پلوراليزم ديني هم تفسيرهاي متفاوت و متعددي برداشته، بي شك شروع بحث در اين زمينه طليعه مباركي است براي شكوفائي بحث دين پژوهي در جامعه ما.

دغدغه اصلي دين داران همواره اين بوده كه برداشت هاي متفاوت در مسأله تكثر اديان به مسأله ايمان و اعتقاد ديني خدشه اي مي زند يا مي توان در عين اعتقاد و باور ديني بهره اي از حقيقت را در غير دين خود هم يافت؟ به عبارت ديگر آيا پلوراليزم ديني با ايمان و اعتقاد ديني و در يك كلام با دين داري سازگار است يا نه؟ بحثي كه امروزه به اميد خدا مي خواهيم آغاز كنيم بررسي و نقد تفسيرهاي متفاوتي است كه در زمينه تكثر اديان، ارائه شده است. يكي از اين تفسيرها نظريه پلوراليزم ديني است كه آقاي دكتر سروش هم اخيراً در اين زمينه مطالبي را مطرح كرده و سؤالاتي جدي برانگيخته اند. ابتدا از زبان خودشان چكيده اي از اين بحث را مي شنويم و سپس به تفسيرهاي ديگر از مسئله تكثر اديان و مذاهب و به ويژه نقد ديدگاه پلوراليزم، ديني و باز به ويژه از منظر سازگاري يا عدم سازگاري با دين داري خواهيم پرداخت.

 

سروش: بسم الله الرحمن الرحيم. از جناب آقاي كديور متشكرم كه فتح باب كردند و بحث را آغاز فرمودند. من هم توضيح كوتاهي درباره صورت مسأله مي دهم و بعد از آن به گفت وگوي جمعي مي پردازيم. مسأله پلوراليزم كاوشي است در تبيين كثرت بالفعل موجود در عالم. آن هم كثرت هاي نازدودني و متباين و گاه متعارض. ما در جهاني كه زندگي مي كنيم با كثرت هاي بسيار روبه رو هستيم، خواه كثرت در اديان، خواه كثرت در زبان ها، خواه كثرت در فرهنگ ها، خواه در پوست، خواه در رنگ، خواه در نژاد و امثال اين ها، لذا جهان خارج، جهان كثرت است. براي هر متفكري اين مسأله مطرح است كه وجود و تولد اين تنوعات و كثرات را چگونه مي توان تبيين كرد؟ يعني سخن و سئوال از چرايي است. چرا در جهان و در آدميان رنگ واحد و نژاد واحد نيست؟ چرا يك دين واحد نداريم؟ چرا همه مردم يك سليقه ندارند و يك جور فكر نمي كنند؟ و از اين قبيل.

همين كه ما خودمان را با قصه كثرت روبرو ببينيم تبيين آن براي ما اهميت پيدا مي كند. براي ما دين داران تبيين كثرت اديان از اهميت مضاعفي برخوردار است. به دليل اين كه هر دين داري به دين خود پاي بند است. و اديان ديگر را نسبت به ديني كه خود حق مي شمارد ناحق مي داند و اين با كثرت زبان ها و رنگ ها كه در آنها حق و باطل مطرح نيست فرق دارد.

حال براي اينكه كثرت اديان را تببين كنيم در چند مسئله ما بايد رأي خودمان را روشن كنيم. لكن من از ابتدا اين را عرض مي كنم كه بحث پلوراليزم ديني با بحث تبيين كثرت اديان اولاً و بالذّات، بحثي براي تعيين حق يا باطل نيست. بحثي فقيهانه يا متكلمانه نيست. يعني نه براي تعيين تكليف شرعي متديّنان است نه بحثي براي تعيين و اثبات حقانيت ديني از اديان. حتي براي توصيه به تسامح و تساهل هم نيست بلكه اولاً و بالذّات براي تبيين فلسفي و معرفت شناختي كثرتي است كه در عرصه اديان پديد آمده و علي الظاهر نازدودني است، يعني علي رغم مباحثاتي كه متكلمان مختلف و متعلق به اديان مختلف با يكديگر داشته اند. اين كثرت زدوده نشده و نازدودني مي نمايد و هر دسته اي از متديّنين به مذهب و مكتب خود هم چنان پاي بند هستند. هم چنين پلوراليزم ديني از اين مبدأ حركت نمي كند كه همه اديان حق اند يا برابرند و پيشاپيش حكم به حقانيت يا بطلان هيچ كدام هم نمي كند. حال ما براي تبيين كثرت اديان، بي واسطه خود را با چند مسأله روبرو مي كنيم.

يكي مسأله هدايت الهي است. ما به لحاظ فلسفي بايد رأي خودمان را درباره هدايت گري خداوند روشن كنيم و معين كنيم به چه معنا خداوند را هادي مي شماريم؟ هم چنان كه در مقاله صراط هاي مستقيم هم به آن اشاره رفته است ما وقتي خودمان را در جهان واقع با فقر و يا ستم روبه رو مي بينيم، بايد رأي خودمان را درباره رحمت و رزاقيت الهي روشن كنيم. بدون اينكه در آنجا به رأيي روشن برسيم نمي توانيم به حل مسأله شرور در عالم توفيق بيابيم. همين طور مسأله هدايت الهي و جمع كردنش با ضلالت كثيري از آدميان.

نكته دومي كه در تبيين كثرت بايد با آن مواجه شويم مسأله عقل آدميان است. ما در باب اين كه دايره فهم ما تا كجا گسترده است و ميزان اعتماد پذيري اش چقدر است؛ در اين زمينه هم بايد رأي روشني داشته باشيم. چون خيلي راحت مي توان گفت فقط ما طايفه برحقيم و تمام مردم عالم گمراه اند، اين را به راحتي مي توان گفت و شايد پيروان هر فرقه اي چنين رأيي داشته باشند ولي مطلب به اين جا ختم نمي شود. براي اينكه بلافاصله با اين سئوال روبرو مي شويم كه چگونه است كه اكثريت مردم دنيا باطل اند و خودشان نمي دانند گمراه اند و خود را از سر جهل مركب حق مي دانند و عقل ما با ديگران چه فرقي دارد كه به خطا نيفتاده و حق را يافته است؟ آيا همه مردم گول خورده اند؟ آيا همه مقلّد كوراند؟ آيا همه بي اعتنا به ضوابط حق و باطل و برهان و استدلال اند؟ آيا همه خود خواه اند؟ همه شيطان زده اند جز ما؟

در هر صورت هر كدام از اين توضيحات را بيان كنيم بلافاصله با اين مسأله روبرو مي شويم كه ما تا تفسيري از عقلانيت آدميان نداشته باشيم  قصه پلوراليزم ديني را علي الخصوص نمي توانيم حل كنيم. براي اينكه واقعيت اش اين است كه هر يك از فرق و اديان موجود در جهان كه خودشان را حق مي دانند لازمه حرفشان اين است كه اكثريت مردم دينا گمراه اند يعني اگر شما مسيحيت را در نظر بگيريد و فرض كنيد كه اسماً يك ميليارد پيرو در عالم داشته باشد بازهم كساني كه پيرو مسحيت نيستند چهار پنج برابر آنها هستند. شيعيان را بگيريد، زيديه را بگيريد، پيروان اسماعيليه را بگيريد، يهوديان را بگيريد، هر طايفه اي را بگيريد لازمه اعتقاد به حقانيت شان اين است كه اكثريت مردم جهان گمراه اند و حاضر هم نيستند از گمراهي دست برداند و به رويه خودشان باقي و پاي بند هستند. پس ما بايد روشن كنيم كه عقل مردم كجا رفته است و هدايت خداوندي براي چيست؟

 پيشنهادهايي كه تا كنون شده است اين است كه گفته اند اولاً اين كثرت ها به وحدت باز مي گردد. بنابراين انكار كثرت شده است. اين پاك كردن صورت مسأله است. بحث پلوراليزم با قبول و اثبات كثرت آغاز مي شود. اگر كسي معتقد باشد اين كثرات به قول عرفا وهمي اند، اعتباري اند و حقيقي نيستند و كثرت كاذب اند و در زيرشان وحدتي قرار دارد. در آن صورت بحث پلوراليزم به كنار مي رود و غيرقابل طرح مي شود. اما اگر كثرتي كه تباین بالذات در او باشد، فرض بشود، در آن صورت پلوراليزم مطرح می شود.

ثانياً گفته اند که بین ادیان مشترکاتی هست. اما باید توجه داشت که پلورالیزم در اختلافات است نه اشتراکات. آن قسمت هایی که مشترک است، بیرون از تبیین قرار می گیرد و نیازی به آن ندارد.

ثالثاً گفته اند در عالم اديان ما مي توانيم چند تئوري براي گمراه شدن و به باطل افتادن اقوام بدهيم. يكي اين كه به تئوري توطئه متوسل شويم، ديگري عناد با حق، ديگري كژ فهمي، ديگري تقليد، ديگري پيچيده بودن حق و بقيه طرقي كه در مقاله صراط هاي مستقيم آمده است. علي الظاهر راهي غير از اين ها نداريم. يا بايد بگوييم في المثل سني هايي كه شيعه نشده اند، توطئه اي در تاريخ اسلام صورت گرفت و اين ها همه سني شدند. يا بايد بگوييم توطئه اي صورت نگرفت بلكه يك عده اسلام را كژ فهميدند، بر خلاف ما كه درست فهميده ايم. يا بايد بگوييم كژ هم نفهميده اند، توطئه اي هم صورت نگرفته، حق را فهميدند اما عناد ورزيدند و مطامع و منافعي در ميان بود كه پا روي حق گذاشتند يا بگوئيم حق آن  قدر پيچيده بود كه كم تر كسي مي توانست آن را بفهمد لذا بي تقصيرند. هر يك از اين تئوري ها را هم كه در باب تنوع فرق و مذاهب به دست بدهيم بلافاصله خودمان را با اين فرضيه مهم روبه رو مي بينيم كه گويي اكثريت مردم عالم يا معاند يا حق اند يا كژفهم اند يا ضعيف العقل اند يا فريب خورده توطئه اند و در تمام اين موارد، هم با عقل مردم در افتاده ايم و هم با هدايت گري الهي. البته يادمان باشد كه هر تئوري كه در باب عقل بدهيم دامن خودمان را هم مي گيرد. به نظر من طرح صحيح مسأله اين است. اگر نمي خواهيم چنان بگوئيم بايد راهي پيدا كنيم كه هم تنوع را تفسير كند هم به عقل بشري و هدايت الهي جاي روشني بدهد، هم از دل آن ها رأيي در باب حقيقت و حقانيت درآيد.

 

كديور: سخن را با بحثي درون ديني آغاز مي كنم و در ادامه از منظر برون ديني به مسئله خواهم نگريست، لذا متكلمانه تلقي اسلام شيعي را از مسئله كثرت و تنوع اديان و مذاهب و مكاتب تببين مي نمايم.

 

نكته اول : در اين كه كثرتي بالفعل در عالم هست به ويژه كثرت در اديان، ترديدي نيست. كثرت اديان را به صورت يك واقعيت خارجي كسي نمي تواند انكار كند. در واقع بحث در تببين اين كثرت است. چرا اديان كثير هستند و حالا اگر كثير هستند چگونه بايد با اين كثرت برخورد كرد؟ در طليعه سخن لازم مي دانم بحث، «تساهل و تسامح» را با شيوه ورود و خروج در بحث «پلوراليزم ديني» از هم تفكيك كنم. مي توان قائل به انحصار خود در يك دين شد یا نظريه هاي ديگري را از قبيل «شمول دين حق» نسبت به اديان ديگر یا قول به اديان حق متعدد (يعني صراط هاي مستقيم) را پذيرفت. با همه اين ها در عمل و در رفتار اجتماعي قائل به «تساهل و تسامح» بود. لذا اين دو مسأله بايد از هم جدا شود. بحث پلوراليزم يا انحصارگرايي با بحث شمول گرايي يا هر نظريه ديگري كه در تببين كثرت اديان مطرح مي شود مي تواند با بحث تساهل و تسامح جمع شود. به اين بيان كه ما در رفتار خودمان قائل به هم زيستي مسالمت آميز همه اديان شويم و حقوقي براي پيروان اديان مختلف در نظر بگيريم. اين بحث را ما مفروغ عنه فرض مي كنيم. يعني اديان مختلف (يا حداقل بعضي از اديان، كما اينكه در دين ما چنين است) از حقوق خاصي برخوردارند و حيات اجتماعي آن ها به رسميت شناخته شده است. اما بحث ما در رفتار اجتماعي معتقدان يك دين با پيروان اديان ديگر نيست. در واقع بحث در اين است كه آيا حق، انحصاراً نزد ماست و ديگران مطلقاً هيچ بهره اي از حق ندارند يا اينكه به گونه ديگري است؟

نكته دوم: مسأله را از طريق ديگري نيز مي شود تبيين كرد. به اين نحو كه ما قائل شويم كه خداي تعالي براي هدايت آدميان دو صنف رسول، فرستاده است. يكي رسول عقل انسان ها كه در نهاد همه آدميان به وديعه گذاشته شده است و ديگري رسولان ظاهري كه همان پيامبراني هستند كه از جانب خدا فرستاده شده اند. اين رسول باطني، يعني عقل خداداد يا فطرت خداجوي انسان در همه آديان، البته با شدت و ضعف موجود است. هيچ انساني نيست كه از حقيقت جويي و خدا طلبي خالي باشد همه انسان ها چنين  فطرت پاكي را در خودشان دارند. لذا به دنبال حقيقت هستند. ممكن است در يافتن مصداق حقيقت تفاوت هايي داشته باشند، كه دارند. اما اين كه همه به دنبال حقيقت، حتي حقيقت متعالي هستند، در اين نمي توان ترديد كرد.

از سوي ديگر خداوند اين رسول را، يعني رسول عقل و رسول باطني را كافي ندانسته و بر بشر منت نهاده و براي هدايت آدميان رسول هاي ظاهري را هم به تناسب فرستاده است. اقوام مختلفي شاهد بعثت پيامبران بوده اند كه اين ها تعاليم الهي را در اختيارشان گذاشته اند. لذا اگر منظور اين باشد كه خداوند، پيامبران مختلفي فرستاده كه اين ها منشاء اديان متفاوتي شدند، در بين اديان وحياني، تنوع به اين معنا پذيرفته شده است. يعني اديان متعددي خود را به خداي متعال منسوب مي دانند و پيامبران متعددي از قبيل حضرت ابراهيم(ع)، حضرت موسي (ع)، حضرت عيسي (ع) و حضرت محمد (ص) از جانب خدا آمده اند و مردم را به سعادت و كمال دعوت كرده اند. اين كه هر كدام از اين اديان الهي هم در زمان خودشان «حق» بودند و بيش ترين حقي هم بودند كه انسان توان درك و دست يابي آن را داشته، ترديدي نيست. براي مثال شريعت مسيحي در زماني كه حضرت مسيح (ع) براي هدايت مردم آمد، بالاترين بهره از حقيقت را (که آدميان در آن زمان مي توانستند ادراك كنند) با خود داشت، هكذا در زمان حضرت موسي (ع) و انبياء ديگر.

لذا هر پيامبري كه آمده، في الواقع از جانب خداي واحد، با تعاليم مشخصي آمده، اين تعاليم انبياي گذشته تفاوت ماهوي ندارد، تباين با لذات ندارد، كثرت نازدودني ندارد، بر خلاف پلوراليزم ديني كه گفته مي شود اين تباين نازدودني و بالذات است، بر عكس تعاليم انبياي وحياني (انببايي كه از جانب خدا آمده اند) از حقيقت واحدي خبر مي دهند. و اگر تفاوتي در تعاليم اين اديان مشاهده مي شود، حداقل در همان شكلي كه نازل شده اند. (قبل از اين كه دست تحريف در بعضي از آنها وارد شود)، مرتبه هاي مختلف حقيقت هستند. يعني حقيقت واحده همان امر قدسي و متعال كه خداي تعالي باشد، خداوند از لوح محفوظ به ميزاني اين حقيقت را تنزل مي دهد و در اختيار انسان هاي هر زماني قرار مي دهد. بي شك با آن بهره اي از حقيقت كه در زمان حضرت مسيح (ع) و يا در زمان پيامبر اسلام(ص) در اختيار آدميان گذاشته شده، تفاوت هايي دارد.

اما اين تفاوت ها، تفاوت هاي تشكيكي است و نه تفاوت امور متباين بالذّات. مراد از تفاوت هاي تشكيكي اين است كه مراتب متأخر دين نازل، شامل همه مراتب كمالي دين هاي ماقبل مي شود و هر كمالي و هر خبري كه در يهوديت يا مسيحيت و يا در شريعت ابراهيمي بود، اين كمال را اسلام ادعا مي كند كه در درون خود دارد و افزودن بر كمالات گذشته كمالاتي را دارد كه در اديان گذشته مشاهده نمي شود. علت اين تفاوت هم قابل توضيح و قابل تبيين است. بر اساس همان تعاليم ديني متناسب با رشد انسان، خداوند اين گونه صلاح ديده است كه بهره بيش تري از حقيقت را در اختيار آدميان قرار دهد و اين بهره بيش تر از حقيقت، در قالب آموزه هاي ديني بيان شده. يعني به شكل آيات كتاب خداوند يا به شكل روايت هاي معتبري كه بر زبان معصومين(ع) جاري شده، در اختيار بشر و دين داران گذشته شد. پس بين اديان الهي تباين بالذّات و كثرت نازدودني مشاهده نمي شود، گرچه تنوع ديده مي شود.

 

نكته سوم: در ميان اديان الهي، هر ديني كه مي آيد، دين بعدي بخشي از احكام دين قبل را نسخ و يا تكميل مي كند اما در زمينه اعتقادي و اخلاقی، همه اديان مؤيد و مكمل هم هستند. و هيچ كدام به لحاظ اعتقادي ناسخ ديگري محسوب نمي شود و اگر بحث نسخ هم مطرح شود، نسخ صرفاً در حوزه هاي احكام فقهي و شريعت به تناسب ميزان كمال انساني در جوامع و زمان هاي مختلف خواهد بود نه در حوزه اعتقادات ديني. وحدت بسياري از اعتقادات اديان الهي، قرينه ديگري از عدم تباين ذاتي و نادرست بودن كثرت نازدودني است.

اعتقادات اسلامي مؤيد و تكميل يافته اعتقادات حقيقي مسيحيت است. همان اعتقادات كه مسيحيت در زمان نزول انجيل با خودش داشته، همان اعتقادي كه در دين يهود، قبل از اينكه دست تحريف در آن رفته باشد، موجود بوده است. در واقع اين اعتقادات هم ديگر را تكميل مي كنند و فرقي از اين حيث در آن ها نيست. همه اين اديان از خداي واحدي سخن مي گويند، از روز جزا و قيامت سخن مي گويند و از لزوم هدايت انبيا براي سعادت انسان سخن به ميان مي آورند. و همه اين ها در اصل اينكه احكامي هم بايد از جانب پيامبران براي هدايت مردم بيان شود، متفق هستند.

 

نكته چهارم: نتيجه اي كه از نوع اديان الهي مي توانيم بگيريم، اين است كه اگر به كثرت اديان الهي نظر بكنيم، اين كثرت را به اين نحو هم مي شود تبيين كرد كه دين خاتم، اسلام (حداقل به ادعاي خود مسلمانان) شامل همه كمالات اديان گذشته است. حق بودن اسلام به معناي بطلان كامل يهوديت و مسيحيت نيست. به اين معنا نيست كه يهوديان و مسيحياني كه در زمان قبل از اسلام زندگي مي كردند و به احكام دين خودشان هم پاي بند بودند بر خلاف و بر بطلان هستند، خير، آنها هم بر هدايت بودند، حتي اگر امروز كسي يهودي يا مسيحي باشد. نمي گوئيم او مطلقاً بر باطل است. به اين معني كه بالاخره او موحد است و به روز جزا قايل است. او اعمال صالحي را طبق شريعت خود انجام مي دهد و اگر فرض كنيم در زمره علماي مسيحيت نباشد و فرضاً پيام اسلام هم به گوشش نخورده باشد (جاهل قاصر) و به تعاليم دين خود اعتقاد داشته باشد و به احكام شريعت خود نيز عامل باشد، چه بسا بهره اي از سعادت اخروي هم داشته باشد. لذا اگر ما از حقانيت اسلام سخن مي گوييم، حقانيت تشكيكي به اين معنا است كه اسلام حق هاي پيشين را در تعاليم خودش دارد و هرگز  به اين معنا نيست كه اگر كسي دين ما را نداشت و به اصطلاح اسم خود را مسلمان ننهاد، او قطعاً بر ضلالت است. ما چنين ادعايي نداريم. در اين جا بين عالمان و مردم عادي تفكيك قرار داديم. اين بحثي است كه در فرهنگ ديني، ما از حيثي به بحث «جاهل قاصر و جاهل مقصر» تعبير شده است.

در واقع آن چه كه در اسلام حقانيت ناشي از آن است ايمان واقعي به خدا و روز جزا و عمل صالح است. عناوين و نام ها هرگز در مكتب ما ارزش واقعي ندارد. البته واضح است كه سعادت كامل و ثواب تمام، بهره كسي است كه به نبوت پيامبر خاتم ايمان آورده و به تعاليم او عمل كند. لذا بحث را در قسمت اول (در اديان وحياني) مي شود به اين نحو خلاصه كرد كه ما مي توانيم هم به يك حق متعالي قائل باشيم و هم اديان ديگر و پيروان اديان ديگر را كاملاً بر بطلان نشماريم.

 

نكته پنجم : نكته ديگري هم در اين جا در مورد پيروان اديان غير وحياني و غير الهي مطرح مي شود. مثلاً بودايي ها يا پيروان مذهب كنفوسيوس و مانند اين ها، از ديدگاه تعاليم ديني ما پيرو اديان الهي نيستند. اما با توجه به رسول باطني، كه در ابتداي سخن به آن اشاره شد، اگر فرض كنيم كه اين اديان يك كوشش بشري است براي رسيدن به امر قدسي و رسيدن به امر متعالي، مي توانيم در آن ها هم بهره هايي از حقيقت را پيدا كنيم. پس اگر ما اسلام را حق مطلق دانستيم، حتي اديان غيرالهي هم باطل مطلق نيستند. آن ها هم به ميزاني كه به اصطلاح جهت گيري شان به سوي امر قدسي و متعالي است، چه بسا به بهره هايي از حقيقت دست يافته باشند. همان طور كه اصول اخلاقي هم همگي توفيقي و تعبدي نيست. بسياري از اين اصول عقلي است. ايرادي ندارد كه يك پيرو مذاهب غير وحياني هم با عقل خود به بعضي از اين اصول اخلاقي رسيده باشد. مثلاً دروغ را ممنوع و در شريعت خود حرام بشمارد. دزدي را مذموم بشمارد. صداقت و جوانمردي و ايثار را محترم بشمارد و مواردي از اين قبيل. او هم مي تواند به يك امر قدسي قايل باشد. لذا هر ديني به تناسب بهره اي از حقيقت در دل خود دارد. آن دين به همان ميزان وصالش به حقيقت قابل احترام است.

يك بودايي با يك فرد ملحد بي دين، تفاوت دارد و از يك منكر امر قدسي و مخالف متافيزيك، شريف تر محسوب مي شود. در دين داري به ميزان بهره اي كه از حقيقت در دين خود برده است، قابل احترام مي باشد. و قطعاً كسي كه به اسلام قايل است اگر دين خود را بر حق مي داند معنايش اين نيست كه هر كسي كه اعتقادات او را نداشت، كاملاً بر باطل است. منتهي معتقد است كه اين حق هاي مختلف به شكل متعالي و متكامل در دين او يافت مي شود.

 

نكته ششم: مرتبه بعدي، سخن در مورد مذاهب مختلف است. ما مي بينيم در هر دين، مذاهب متفاوتي يافت مي شود. در اسلام هم شيعه داريم، هم سني. حتي در بين مذاهب اهل سنت، فرقه هاي متفاوتي هست. در مذهب شيعه هم فرقه هاي متفاوتي بروز كرده است. باز اين جا همان مسأله مطرح مي شود. به اعتقاد ما هرگز گفته نمي شود، اگر كسي شيعه نبود كلاً بر باطل است. بلكه معتقديم در دين و اعتقادات او هم حق يافت مي شود. در احكام شرعي، مشتركاتي فراوان با شيعه دارد. به عنوان يك بحث درون ديني، به عنوان يك قائل به يك مذهب از مذاهب اسلامي مي گوييم اين تفسير يعني تفسير اهل بيت (ع) از اسلام، به زعم ما بر حق است.

اگر ما گفتيم شيعه بر حق است مرادمان اين نيست كه تعاليم اهل سنت همه بر باطل است. و هر كسي عقيده ما را نداشت به هيچ وجه بهره اي از هدايت ندارد. اين تفسير طرف داراني دارد. اما آن چيزي كه در اين جا از آن دفاع مي كنم، اين است كه بهشت و جهنم را به بها بدهند نه به بهانه. ايمان و عمل صالح ملاك وحيد سعادت است نه نام و عنوان. هر مسلماني از عمل صالح اش بهره مي برد. البته ما معتقديم كه كامل ترين آن اعتقادات در برداشتي است كه اهل بيت (ع) پيامبر از آن تعاليم دارند. چه در حوزه اعتقادات چه در حوزه عمل. اما باز اين نكته را تأكيد مي كنم؛ اگر مي گويم حق با شيعه است منظور اين نيست كه اهل سنت كلاً بر باطل اند. بلكه بهره اي از آن حقيقت هم، يعني اسلام، در اهل سنت يافت مي شود لذا از اين كه بهره اي از حقيقت در مذاهب ديگر اسلامي هم يافت مي شود، دفاع مي كنيم و اين كه خداوند چه كسي را به بهشت مي برد، آن را خدا مي داند. قطعاً مي دانيم كه شرط بهشت رفتن ايمان و عمل صالح است. اين ايمان و عمل صالح شكل كامل دارد و شكل هاي ناقص تر نيز در ضمن خودش دارد.

از آن جا كه مسئله اصلي پلوراليزم ديني را ناسازگاري با ايمان و اعتقادات ديني مي دانيم لازم دانستم قبل از تبيين برون ديني، تلقي ديني (درون ديني) را از مسئله كثرت اديان و مذاهب و مكاتب ارائه كنم و تأييد كنم كه اولاً با قول به وجود حقيقت واحد متعالي، و ثانياً قول به امكان شناخت اين حقيقت در حد عقل بشري، و ثالثاً قول به وجود ميزان و معيار مشخص براي تفكيك حق از باطل، مي توان قائل شد. كه يك دين و يك مذهب بهره بيش تري از اين حقيقت برده است و ديگر اديان و مذاهب به ميزان بهره وري شان از اين حقيقت، و نه لزوماً نزديكي به دين حق، رستگارند. ضمناً از آنجا كه مباني درون ديني ما در معرفت برون ديني ما تأثير تعيين كننده دارند، اين مقدمه در تبيين بحث برون ديني بعدي به كار خواهد آمد.

 

سروش: جناب آقاي كديور بحث را به درون دين بردند و از حق و باطل سخن گفتند. ايشان اعتقادات يك شيعه خالص را بيان كردند كه شيعه، حق خالص و مطلق است و بقيه به مقداري كه به شيعه نزديك اند از حقانيت برخوردارند. شيعه بهشتي است و بقيه اگر از اعتقادات شيعي بي خبر مانده باشند، جاهل قاصرند و خدا با آنان از سر عطوفت و رحمت رفتار خواهد كرد. اين چنين ورود در بحث پلوراليزم، اساساً بي مبنا كردن و بي معنا كردن آن است و سخني است كه اگر من با يك وهابي، يا مسيحي، يا زرتشتي هم مي نشستم، مي شنيدم و عجيب است كه ايشان مي گويند اديان تباين بالذّات ندارند، لكن نه اديان به شكل كنوني شان بلكه اديان تحريف نشده. يعني باز هم به ميان آوردن مواضع درون ديني خود. نحوه ديگري از بحث نگاه بيرون ديني است، نگاه فلسفي تر به مسأله است که به همان شكلي كه قبلاً عرض كردم يعني در مقام تبيين كثرت بماهو كثرت باشيم، صرف نظر از اينكه خود ما به كدام فرقه و يا مذهب و مشرب متعلق ايم. ما بهتر است كه اعتقادات خودمان را به تعبير فنومنولوژيست ها بين الهلالين بگذاريم، يعني فعلاً از آنها صرف نظر كنيم و به شكل عام تري به مسأله بپردازيم و آنگاه پاسخي را كه در طرح عام بحث پيدا مي كنيم، براي فراهم آوردن پاسخ درون ديني به كار بگيريم. چون بنابر اصولي كه در «قبض و بسط» آورده ام، مباني بيروني دين ما در داوري هاي درون دين ما مدخليت تام دارد. و ما تا رأي مان در مقولات اعم به جايي نرسد در مقولات اخص هم به داوري روشني نخواهيم رسيد. به همين سبب بود كه من پيشنهاد كردم كه ما در باب كثرت چنين بحث كنيم كه اولاً كثرت بالفعلي را بپذيريم و ثانياً «دلايل» و «علل» اين كثرت را روشن كنيم. اين كه بر دلايل و علل انگشت مي نهم به اين سبب است كه اين ها از هم جدا هستند و احكام متفاوتي دارند.

علت به وجود شيء معني مي گيرد و دليل به مدعا. علل عوامل غيرمعرفتي و غيراستدلالي هستند و عبارتند از: تربيت، محيط تولد، جغرافياي زندگي، تكامل طبيعي، شرايط اجتماعي و وراثتي، منافع و مطامع و جهل و امثال اين ها كه در پديد آمدن امور انساني دخيل اند. يعني اگر بپرسيم به چه علت مردم رنگ هاي متفاوتي پيدا كرده اند، به چه علت نژادها يا زبان هاي مختلفي دارند؟ در آنجا بايد پاسخ هاي علتي بدهيم و اصلاً پاسخ هاي دليلي در آن جا نداريم. اما نوبت به دين كه مي رسد نوبت به مكاتب فلسفي كه مي رسد هم از علل بايد پرسيد و هم از ادله. و همچنين كه من در «صراط هاي مستقيم» آورده ام دين اكثريت مردم (عامه) علت دارد نه دليل؛ يعني عامه مردم قبل از اينكه سنجش عالمانه و فيلسوفانه كرده باشند و ادله حقانيت فِرَق مختلف را بررسي كرده باشند به حكم محيط و بي سنجش به مذهبي و فرقه اي تعلق خاطر پيدا مي كنند و نوعاً هم تا انتهاي عمر در آن فرقه باقي مي مانند. تغيير و تبادل دين بسيار نادر و استثنايي است. پس كثرت در دين عامه، ناشي از كثرت علل است و مادام كه كثرت علل (يعني محيط، تربيت، تقليد ….) برجاست كثرت اديان (يا كثرت تدين ها) هم برجاست. مي رسيم به دين خاصه يا خواص (علما) كه دليل دارد نه علت و هر دسته اي از آنها به دليلي خود را حق مي داند و ديگري را باطل.

حال در اين جا هم اين سئوال پيش مي آيد كه عالمان و متكلمان و عقلاي قوم كه به ادله مي پردازند (و از علل فارغ اند و تحت تأثير محيط و تقليد و تلقين نيستند) چه شده است. كه همه همواره بر مواضع متفاوت و متعارض خود مانده اند و هيچ يك از علماي اقوام مختلف حاضر نشده دست از دليل خود بكشد و اعتراف به بطلان كند؟ چگونه شده است كه يهوديان هم چنان بر ادله حقانيت يهوديت پا مي فشارند و علماي مسيحي هم بر ادله حقانيت مسيحيت و علماي شيعي بر ادله حقانيت تشيع و علماي سني هم بر ادله حقانيت تسنن و هكذا؟ و اين نزاع پايان نپذيرفته است؟ در حالي كه طرفين نزاع ادله يك ديگر را شنيده اند و يا به حكم عاقل و عالم بودن بايد بروند و بيايند و بشنوند و تسليم حق شوند. وقتي به اين جا مي رسيم قصه خيلي دشوار مي شود و همان نكته مطرح مي شود كه من قبلاً اشاره كردم ما بايد تئوري خود را راجع به عقلانيت در اين جا بيان كنيم. تا ما يك رأي روشني در باب عقلانيت (و از آن جا در باب حقيقت) نداشته باشيم، نمي توانيم قدم از قدم برداريم، چون سخن اكنون بر سر عقلاي قوم است. عقلاي قوم چنانند كه گروهي يهوديت را به حقانيت پذيرفته اند و حكم به بطلان بقيه اديان و فِرَق داده اند و قومي به مسيحيت تعلق داشته اند و هكذا و هلّم جراً. دراين جا ما دو راه داريم، يكي اين كه بگوييم كه اين ادله هم تحويل به علل مي شود يعني دليل ها همه دليل تراشي اند و ايده ها همه ايدئولوژي اند. اين قول پست مدرنيست هاست و ريشه قديمي هم دارد. يعني عقل ما در تسخير عواطف ماست. عقل ما در تسخير مطلع و منافع و تعلقات ماست و اسير تلقيناتي است كه به ما مي شود و قدرت و جرأت بررسي بي طرفانه ادله را ندارد. يعني ماهيت تاريخي دارد، و ايدئولوژي زده است و الخ. و اين رشته سر دراز دارد. اگر چنين حرفي بزنيم اولاً تئوري خودمان را در باب عقلانيت داده ايم و ثانياً حكم و تكليف خودمان را هم روشن كرده ايم كه ما هم مثل بقيه ايم و تفاوتي با ديگران نداريم. وقتي دليل تحويل به علت شد، معنايش اين است كه عقل، كاره اي نيست و آن چه كه عمل مي كند و در داوري هاي آدمي مدخليّت دارد عللي هستند از جنس منفعت، از جنس جغرافيايي سياسي و ايدئولوژيك و بقول حافظ :

ما را از منع عقل مترسان و مي بيار             كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست.

اگر ما ادله را تبديل به علل كنيم به جاي قبل بر مي گرديم و پلوراليزم يك پلوراليزم نازدودني مي شود و هر كس به اندازه ديگر حق دارد كه در حوزه و دايرۀ اعتقادات خاص خود بماند و هيچ كس نمي تواند بر ديگري فخر بفروشد و ادعاي حقانيت بيش تر بكند. و بگويد كه من از تو برترم چون كه عقايد صحيح تر و ادله قوي تري دارم. و در حقيقت، خواص، همان عوام مي شوند منتها قدري پيچيده تر.

اما اگر چنين رأيي در باب عقلانيت نداشته باشيم و ادله را تبديل به علل نكنيم، در اين صورت بايد بيان كنيم كه چرا عقلاي قوم علي رقم شنيدن سخن حريف، بر عقيده اولي خود هم چنان پافشاري مي كنند و التزام مي ورزند و هيچ دليلي، دليل ديگر را از ميدان بيرون نكرده است. در اين جاست كه بعضي به اين رأي رسيده اند كه كار عقلاي عالم در قصه دين به «تكافؤِ ادله» رسيده است. اين هم خودش يك رأيي است. اين همان رأيي است كه كانت در متافيزيك به آن رسيده است. گفت : در مسائل متافيزيكي كار عقل به «تكافؤِ ادله» رسيده است. تكافؤ ادله يعني چه؟ يعني دلايل طرفين قوت مساوي دارند. به طوري كه هيچ يك نمي تواند ديگري را مغلوب كند و از ميدان به در كند.

 رأي كانت در باب حدوث و قدم جهان چه بود؟ مي گفت: اگر تا روز قيامت هم حكما و فيلسوفانِ متافيزيک در باب حدوث و قدم عالم بحث كنند، هيچ يك از طرفين نمي توانند ديگري را به طور كامل مغلوب كند. يعني صددرصد اثبات كند كه عالم قديم است يا حادث، آغازي دارد يا ندارد. كار به تكافؤ ادله رسيده است، همين طور در باب تناهي يا لاتناهي ابعاد و مسايل ديگر متافيزيك. چنان كه در آثار كانت آمده و يكي از نكته هاي اصولي است كه كانت به آن عقيده داشت. من اينك در باب رأي كانت سخني ندارم، اين را تمثيلاً گفتم كه بدانيم كه مسأله از چه قرار است. كانت معتقد بود كه سرّ اين كه متافيزيسين ها زورشان به هم نرسيده، اين است كه يك اشكالي در كار عقل هست. وقتي كه پايش را به دايرۀ متافيزيك مي گذارد. در آن جا وارد حوزه اي مي شود كه نبايد بشود و لذا نمي تواند هيچ چيزي را صددرصد اثبات كند و لذا هر رأيي با رأي رقيب به تساوي و تعادل مي رسد. يعني به تكافو ادله مي رسند. آنتي نومي هاي كانت همين ها هستند. (آراي جدلي الطرفين به اصطلاح حكيمان خودمان) پاي چوبين استدلاليان همين است. مولوي هم در باب جبر و قدر، پنج قرن قبل از كانت همين عقيده را داشت و مي گفت :

در ميان جبري و اهل قدر               هم چنان بحث است تا حشر اي پدر

چون كه مقضي بُد دوام آن روش                     مي دهدشان از دلايل، پرورش

او اين نزاع دائمي را خواست خداوند مي دانست. حال اگر ما در عرصه اديان بگوييم كه عقلاي قوم و متكلمان هر فرقه ديني، براي اعتقاد خودشان دليل دارند و در اين دلايل هم پيروي از منافع و مطامع نكرده اند. (تحويل دليل به علت نشده است) و حق طلب محض بوده اند و وارسي بي طرفانه از ادله كرده اند و باز هم هچنان هر كدام بر عقيده پيشين خود باقي مانده اند، لاجرم بايد به اين نتيجه برسيم كه پس ادله مختلف و معارض زورشان به هم نرسيده است و لذا هيچ يك از رقبا موضع خود را عوض نكرده است.

شما غزالي را در نظر بگيريد. غزالي كسي بود كه در همه چيز شك كرد. بنابر آن چه كه خودش در المنقذ من الضلال نوشته و در اختيار ما نهاده است، مي گويد در ۳۸ سالگي در همه چيز ترديد كردم. ترديدي صميمانه و بي طرفانه. گريبان خود را گرفتم و از نحوه و مشي خود در زندگي سئوال كردم تا به بديهي ترين اعتقاداتي كه داشتم رسيدم. پيدا است كه يك شك دكارتي بسيار روشن و عريان گريبان او را گرفته بود، به طوري كه خودش مي گويد مدت شش ماه بيمار بودم و در خانه افتاده بودم و لب از لب نمي گشودم. طبيب بر سر من مي آوردند و طبيب در درمان كردن من عاجز مانده بود و من خودم مي دانستم كه دردم چيست درد من كشمكش دروني من بود و اين وسوسه اي كه در بديهي ترين بديهيات به جان من افتاده بود. اين كه نحوه زندگي من، اين حشمت و جلالي كه دارم، استادي دانشگاه نظاميه، محبوبيت نزد سلطان و خليفه، آيا اين بهترين روش زندگي است؟ از اين جا شروع شد تا اعتقادات من. من كه اشعري ام، من كه اهل سنتم، من كه در فقه و اصول و كلام، فلان عقايد را دارم و از آن باز عقب تر رفت تا رسيد به بديهيات؛ اين كه دنيايي هست، اين كه الان روز است، اين كه آفتابي مي تابد، من چرا به اين ها عقيده دارم؟ مي گويد چنان اين ترديدها گريبان او را گرفت كه همه چيز را كنار گذاشت و از محيط و محلش بيرون رفت و ده سال در عزلت نشست و تكليف خودش را با خودش روشن كرد.

حالا سخن من اين جاست، غزالي بعد از ده سال كه برگشت باز هم يك سني اشعري تمام عيار بود؛ يعني اگر نگوييم كه مطامع و منافع بر او غالب بود (كه نمي گوييم) و به بررسي بي طرفانه و صميمانه و خداترسانه ادله دست برده بود. ببينيد كه نهايتاً به آن جايي رسيد كه اولش هم كم و بيش همان جا بود. البته عناصر پارسايي و اخلاق در او افزوده شده بود و مشي او در زندگي عوض شد و راه زهد و ترك دنيا در پيش گرفت. اما در عالم اعتقادات رسمي و ارتودوكس كم و بيش همان كسي بود كه بغداد را ترك گفته بود و آثارش اين ها را كاملاً نشان مي دهد. در ميان ما شيعيان كسي چون غزالي يافت نمي شود. با آن عظمت و با آن سابقه، اما في المثل آقاي مطهري هم پس از آن همه مطالعه فلسفه و كلام و حديث و فقه و اصول، همان شيعي ماند كه از ابتداي عمر بود. هيچ تفاوتي نكرد.

حالا اگر ما معتقد باشيم كه واقعاً عالمان و عقلاي بزرگي پيدا مي شوند كه دست از همه ي منافع مي شويند و جداً و از سر خداترسي و حقيقت طلبي به بررسي ادله مختلف در باب حقانيت و بطلان اديان مختلف مي پردازند و بعد نهايتاً به اين جا مي رسند كه ديني كه خودمان داريم و از اول داشته ايم حق است، يعني شيعيان مي گويند، تشيّع حق است و سنّيان مي گويند تسنن حق است و بوادئيان مي گويند بوديسم حق است و هكذا. در اين صورت تئوري ما در باب عقلانيت، ما را به اين جا می رساند كه گويا دين منطقه اي است كه وقتي عقل پايش را به آن جا مي گذارد، پنچر مي شود. دچار تكافؤ ادله مي شود. يعني همان رأي كانت در باب متافيزيك. اين يك تفسير ممكن است از پلوراليزم بالفعلي كه در عالم اديان اتفاق افتاده است.

تفسيرهاي ديگر، قائل به تعطيل عقل و تحويل آن به علت و غلبه ي مطلق عواطف و منافع بر عقل آدمي و يا غيبت عقل از صحنه خواهند بود. به هر حال، در تفسير كثرت موجود دو راه بيش تر نداريم. يا راه تفسير علتي يا راه تفسير دليلي. راه تفسير علتي اصلاً چيزي باقي نمي گذارد، همه تابع يك رشته اغراض و عواطف اند و كوركورانه دين را اختيار مي كنند و عقل شان در تسخير منافع شان است. راه دليل عقل را حظي از استقلال مي بخشد ولي نهايتاً به تكافؤادله مي رسد اين تفسير پلوراليزم است. حال كسي كه مي گويد كه فقط ما حقيم و بقيه به ميزاني كه به ما نزديك اند، حق اند و به ميزاني كه از ما دورند باطل اند و در نهايت بيش ترين سهم حق از آن ماست و ديگران بر باطلند، او هم بايد روشن كند كه عقل مردم چگونه كار مي كند كه اكثريت مردم در اين عالم به مطالب باطل پاي بندند و به عقلشان نمي رسد كه اين مطلب باطل است؟

و نيز بايد روشن كند كه آن باطل هاي پايدار چگونه پيدا شده اند و در عقول جا گرفته اند و بيرون نمي روند؟ وقتي كه تئوري ما در باب عقل اكثريت مردم اين بود كه به اباطيل دل بسته اند و خودشان هم نمي  فهمند و وقتي هم حق را به آنها عرضه مي كنند، حاضر به دست برداشتن از آن هم نيستند اين تئوري عقلانيت دامن خود ما را هم خواهد گرفت. و كم كم خواهند گفت كه شما از كجا چنين مقام و مرتبه برگزيده اي را پيدا كرده ايد كه حقايق را به اين راحتي فهميده ايد و دست بر نمي داريد و بقيه مردم اين طور در گمراهي غوطه ور مي خورند؟ شما هر تئوري در باب عقلانيت بدهيد، خودتان را هم فرا مي گيرد يعني يك نظريه استراتژيك است. يك نظر رفلكسيو است. به قول فرنگي ها، بازگشت به خود دارد. يعني رأي ما در باب عقل، عقل خودمان را هم فرا مي گيرد.

به نظر من اين است آن صحنه جنگي كه ما بايد در آن جنگ بكنيم. از اين كه بگذريم، هر فرقه می ماند و آراء ويژه اش و دركي كه از حقانيت خود دارد. اين كه شيعه حق است و بقيه از لحاظ دوري و نزديكي به او حقانيت پيدا مي كنند، بحثي است كلامي و موضع هر شيعي است. و اصلاً ربطي به پلوراليزم ندارد و البته هر صاحب عقيده اي اين رأي را درباره خود دارد. ما چه شيعه باشيم چه نباشيم، مسأله پلوراليزم را بايد مستقل از آراء كلامي و فرقه مان مطرح كنيم و اين كه بگوئيم پاره اي حقايق هم نزد آن هاست. چون با ما مشترك اند. باز هم جواب سؤال نيست. بحث پلوراليزم در اختلافات است نه در اشتراكات؛ يعني وقتي چندگانگي برقرار است نه يكساني.

اين را هم بيفزايم كه بحث پلوراليزم، اين نيست كه همه حق اند. اين يك دركي است كه بعضي ها پيدا كرده اند و متأسفانه درك ناصوابي است من در مقاله اي «صراط هاي مستقيم» به صراحت آورده ام و اين جا هم عرض مي كنم، بحث پلوراليزم، تببين كثرتي است كه در عالم است. خواه اين كثرت در حقايق باشد، خواه كثرتي باشد كه در آن مخلوطي از حق و باطل باشد. در عالم كثرتي پديد آمده است. اين كثرت را بايد تببين كرد و اين تبيين ها يا با علت است و يا با دليل، اما اين كه در ميان اين كثرت ها، باطل هايي هم پيدا مي شود كه در اين سخني نيست. قطعاً اباطيلي هم در اين وسط هست. قطعاً مكاتب ناحقي در عالم وجود دارد بدون ترديد به قول مولانا:

آن كه گويد جمله حق اند احمقي است                 آن كه گويد جمله باطل، او شقي است

لذا ما در مقامي نيستيم كه با بحث از پلوراليزم، اثبات كنيم و به گردن ديگران بگذاريم كه همه را یكسان ببينيد و هر فرقه اي را حق بدانيد. بگوييم بين فرقه هاي مختلف و اديان مختلف، هيچ تفاوتي قائل نباشيد. مطلقاً چنين بحثي نيست، اين درك ناصواب از مسأله است. هم چنين در پي اين نيستيم كه نشان دهيم ما حق ايم يا حق تر از ديگرانيم، هيچ كدام. اينكه در عالم كثرتي هست، حقي هست و باطلي هست، اين كه ۱- اديان مختلفي وجود دارند و اين كه ۲- هر كدام خودشان را حق مي دانند و اين كه  ۳- در درون هر دين، فرقه هايي هست و اين كه ۴- به اعتقاد هر فرقه اي اكثريت مردم دنيا گمراه اند و بر باطل اند و اين كه ۵- خدا رحيم و هادي است و اين كه ۶- مردم عاقل و مختار و حق طلب اند. همه ي اين ها را وقتي كنار هم مي گذاريم، يك رشته سؤالات پديد مي آيد. براي حل اين مسايل بايد يك تئوري در باب عقل و يكي در باب هدايت الهي داشته باشيم تا كثرت دليلي با كثرت علتي موجود را به شرحي كه عرض كردم، تبيين كند.

در تاريخ اديان، ما چه قائل به توطئه باشيم، چه قائل به كژفهمي مردم و چه قائل به عناد مردم، اين ها هيچ كدام مسأله را حل نمي كند. چون بلافاصله ما سئوال مي كنيم كه چرا اكثريت معاند با حق اند؟ چرا اكثريت مردم كژفهمند؟ چرا اكثريت مردم، گول توطئه ها را خورده اند و حق را تشخيص نداده اند؟ باز هم مي بينيم كه كار تبيين پايان نيافته است. لذا به فرض كه ما درون يك ديني آمديم و با اين تدبيرها اين مشكل ها را حل كرديم، سئوال بزرگ تر هم چنان باقي است. بحث از معيار حق و باطل هم هيچ چيز را حل نمي كند. چون عقلاي قوم معتقدند يا به كارگيري معيارها و دلايل به طريقه خود، ملتزم شده اند. يعني همين ادله و معيارها، كثرت پديد آورده است و لذا با آوردن اسم معيار، كثرت محو نمي شود.

پيشنهاد من اين است كه ما بحث بيرون ديني را پيش بگيريم و داوري درون ديني را موكول به وقتي بكنيم كه رأي بيرون ديني روشن شده است. من اين را هم عرض بكنم كه اين امر كافي نيست كه ما بگوييم كساني كه در دين خودشان صميمانه عمل كنند، معفوّند يا معذورند، رأي صحيح اين را به ما مي آموزد كه مادامي كه كسي عناد آگاهانه اي با حق (حقي كه خود مي فهمد) در اين دنيا نورزد، بنده ي مرحوم خداوند است. اين را به منزله يك امر بيرون ديني هم مي توانيم اعلام بكنيم. خداوند بهانه نمي گيرد كه مردم را به جهنم ببرد، بهانه مي گيرد كه مردم را به بهشت ببرد و آن رأي صوفيانه اين جا حق است كه بهشت را به بهانه دهند، نه به بها.

هم چنين بيفزايم كه در پلوراليزم سخن از اين نيست كه هيچ دليلي بر هيچ دليل ديگري در عرصه اديان غلبه نمي كند. سخن اين است كه پس از آنكه عقايد قطعي البطلان را بفرض از صحنه خارج كرديم، بازهم عقايد و ادله اي مي مانند كه با هم رقابت مي كنند و قوت مساوي نشان مي دهند. درست همان طور كه در فقه داريم. يعني پلوراليزم بخشش از جايي آغاز مي شود كه پهلوانان، نبردها را كرده اند و ضعيفان ميدان را ترك كرده اند، و هم آوردان مانده اند اين نكته را تحت عنوان پلوراليزم مثبت در «صراط هاي مستقيم» آورده ام.