فصل ششم
ولايت در سنت
امام باقر عليه السلام: «ولم يناد بشى ء كمانودى بالولاية»
اصول كافى
مراد از سنت، قول، فعل و تقرير معصوم عليه السلام است. پس از قرآن كريم، سنت پيامبر صلى الله عليه وآله و اهل بيت عليهما السلام، بزرگترين منبع انديشه اسلامى است. قرآن كريم، تعليم كتاب(۲۲۰) و تبيين آيات الهى(۲۲۱) را از وظايف پيامبر صلى الله عليه وآله برشمرده است، و مسلمانان را موظف به اطاعت از رسول اكرم صلى الله عليه وآله(۲۲۲) و رعايت اوامر و نواهى نبوى(۲۲۳) كرده است. از آنجا كه قرآن كريم تنها خطوط كلى و مبانى و اساس و امّهات تفكر اسلامى را مطرح كرده و تنها به عنوان نمونه به پاره اى از جزئيات تعاليم الهى پرداخته است، نقش سنت در ارائه جزئيات اين تعاليم از يك سو و تشريح، تفصيل و تبيين تعاليم از سوى ديگر بسيار برجسته مى شود. براساس رهنمود جاودانه پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله، رمز سعادت مسلمانان در دنيا وآخرت تمسك توأم به كتاب خدا و عترت طاهره عليهما السلام است.(۲۲۴)
آنان كه از دريچه اهل بيت عليهما السلام به قرآن نپرداخته اند، از توجه و درك بسيارى از تعاليم قرآنى بازمانده اند. فروگذاشتن تعاليم پيامبر صلى الله عليه وآله و ائمه عليهما السلام دركى ناقص و ناصواب از دين به دست مى دهد.(۲۲۵)
تعاليم به جامانده از معصومين عليهما السلام كه از آنها به احاديث يا روايات تعبير مى شود از دو زاويه قابل مطالعه است:
زاويه اول، اعتبار و صحت استناد به معصوم عليه السلام؛ هرآنچه كه در كتب روايى نقل شده لزوماً سخن معصوم عليه السلام نيست. برخى به دروغ، آرايى را به ائمه عليهما السلام يا پيامبر صلى الله عليه وآله نسبت داده، آنها را در ميان روايات نهاده اند.(۲۲۶) لذا روايات مى بايد از حيث سند و نحوه انتساب به معصوم عليه السلام بررسى شود. اين بررسى به عهده علم رجال و درايه است. در تفكر اسلامى تنها احاديثى صلاحيت استناد مى يابند كه از سوى علم رجال و درايه، اعتبار آنها احراز شده باشد.
زاويه دوم، تعاليم به جا مانده از معصومين عليهما السلام بر دو قسم است: قسم اول، ناظر به حل و پاسخگويى به مسائل خاص عصر معصوم عليه السلام است. اين مسائل چه بسا در ديگر زمانها متحول شوند و تغيير يابند، اين قسم را احكام متغير و موسمى مى نامند. قسم دوم، ناظر به تعاليم ثابت، دائمى و غيرقابل تغيير دينى است. از قسم اول تنها مى توان به عنوان روش مواجهه با مسائل مختلف و نمونه برخورد معصومان با امور استفاده كرد، نه بيشتر. اما قسم دوم بخشى از متن دين را تشكيل مى دهد و مراد از سنت در اغلب قريب به اتفاق موارد همين بخش ثابت و دائمى تعاليم دينى است.
مسائل دينى از حيثى از دو حال خارج نيستند: يا به صراحت در كتاب و سنت مطرح شده اند، يا اينكه در قرآن و روايات به آنها تصريح نشده، اما عالمان دين از مجموعه تعاليم كتاب و سنت، آن مسئله را برداشت كرده اند. واضح است كه در استنباط مسائل قسم اخير، تأثير عواملى كه در فهم عالمان دينى دخالت دارد، بيش از مسائل قسم اول خواهد بود.
۱. واژه ولايت و مشتقات آن از پراستعمالترين خانواده هاى روايى است. در كتب اربعه حديث شيعه يعنى كافى، من لايحضره الفقيه، تهذيب و استبصار و جمع مدون آنها در وافى، در احاديث فقهى در سه مجموعه وسايل الشيعه، مستدرك وسايل الشيعه و جامع احاديث الشيعه و بالاخره در دو دائرةالمعارف روايى بحارالانوار و العوالم، واژه هاى خانواده ولايت هزاران بار به كار رفته اند.(۲۲۷) مرور در استعمالات مختلف خانواده ولايت در روايات نشان مى دهد كه كمتر از ثلث اين استعمالات در معناى لغوى است و به دور از اصطلاحات فنى عرفانى، كلامى و فقهى است. اين قسم استعمالات را مى توان در كلمات ذيل مشاهده كرد: وَلى يَلى (ثلاثى مجرد)، توالى، تَولّى ، يَتوَلّى (باب تفعّل)، موالات و… بحث ولايت در سنت بر قسم دوّم از استعمالات يعنى آنجا كه احتمال مراد اصطلاحى باشد متمركز شده است.
۲. ولايت در روايات پيامبر صلى الله عليه وآله و اهل بيت عليهما السلام در گسترده ترين تقسيم بر سه قسم است: ولايت اعتقادى، ولايت فقهى و ولايت سياسى و تاريخى. در هر سه قسم، حيثيت غالب، ملاك است. والا بر قسم اول احكام فقهى نيز مترتب مى شود، قسم دوم نيز داراى مقدمات و مبادى كلامى است. و قسم سوم نيز، هم مبادى كلامى دارد، هم احكام فقهى بر آن مترتب مى شود. على رغم ريشه مشترك معنوى، ولايت در هر قسم ظرايف و لوازمى دارد كه آن را از دو قسم ديگر كاملاً متمايز مى سازد. عدم توجه به معناى دقيق سه نوع ولايت و خلط اين سه قسم با يكديگر و بار كردن احكام يكى بر ديگرى باعث مغالطه و سوءفهم در تعاليم دينى شده است.
ولايت اعتقادى
۳. مراد از ولايت اعتقادى، ولايتى است كه از لوازم ديندارى و مسلمانى به حساب مى آيد. ولايت در حوزه اعتقادى يعنى اولويت و احقيّت در سه مورد: محبت و ارادت، نصرت و يارى و بالاخره تدبير و سرپرستى. ولايت اعتقادى به دو قسم ولايت مثبت و ولايت منفى تقسيم مى شود. ولايت مثبت يا ولايت ايجابى، ولايتى است كه پذيرش و رعايت آن لازمه تديّن است. ولايت منفى يا ولايت سلبى، ولايتى است كه پذيرش و رعايت آن باعث خروج از اسلام و ديندارى است و نفى، انكار و برائت از آن از لوازم مسلمانى شمرده مى شود.
۴. در روايات معصومين عليهما السلام از سه قسم ولايت اعتقادى مثبت سخن گفته شده است: ولايت خداوند تبارك و تعالى، ولايت رسول اكرم صلى الله عليه وآله و ولايت اهل بيت عليهما السلام. كميّت استعمال ولايت در موارد سه گانه در سنت برعكس كميّت استعمال آن در كتاب است. به اين معنى كه در قرآن، ولايت الهى بيشترين موارد استعمال را داشت، ولايت نبوى در مقايسه كمتر از يك دهم موارد ولايت الهى بود، ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام تنها مورد اشاره يك آيه واقع شده بود.(۲۲۸) اما در سنت بيشترين استعمال ولايت در تمامى اقسام آن (اعتقادى، فقهى، سياسى) از آنِ ولايت اهل بيت عليهما السلام است. استعمال مجموع ولايت الهى و نبوى در احاديث حدود يك صدم ولايت اهل بيت عليهما السلام است. اين قلّت و كثرتها در روايات تنها برخاسته از نياز به تبيين و تشريح و تذكر است. به اين معنا كه ولايت اهل بيت عليهما السلام در بين مسلمانان محتاج به توضيح و تبيين و تذكر بيشترى بوده است، والاّ واضح است كه ولايت ذاتى الهى از ولايت غيرى رسول صلى الله عليه وآله و اهل بيت عليهما السلام مهمتر است و ولايت اهل بيت عليهما السلام، ظلّ ولايت رسول صلى الله عليه وآله است.
۵. در سنت معصومين عليهما السلام، ولايت خداوند، غالباً در قالب دعا مورد تصريح قرار گرفته است: «اللهم انى ادينك بطاعتك و ولايتك،(۲۲۹) اللهم لاتسلبنى ما انعمت به علىّ من ولايتك،(۲۳۰) اللهم لاعهد الاعهدك، ولا ولاية الا من قبلك».(۲۳۱) آيات دالّ به ولايت الهى در بسيارى روايات مورد استناد قرار گرفته است.(۲۳۲) از آنجا كه ولايت الهى از ضروريات ديندارى است و آيات قرآن در اين زمينه واضح و مبين است، در روايات نيازى به تأكيد فراوان بر اين اصل اصيل ديده نشده است.
۶. به ولايت رسول اكرم صلى الله عليه وآله در ضمن تشريح آيات قرآن از جمله آيه شريفه «انما وليكم اللَّه و رسوله و الذين آمنوا» تصريح شده است.(۲۳۳) به علاوه اثبات ولايت اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه وآله تنها بعد از پذيرش ولايت نبوى ميسر است. لذا تمامى ادلّه ولايت اهل بيت عليهما السلام همگى بالملازمه بر ولايت رسول صلى الله عليه وآله دلالت دارد. از آنجا كه ولايت نبوى مقوّم اسلام است، در روايات نياز به طرح استقلالى بحث ولايت نبوى ديده نشده است، اگرچه مضمون آن در بسيارى روايات آورده شده است.
۷. ولايت اهل بيت عليهما السلام مهمترين و بيشترين بحث ولايت در سنت را به خود اختصاص داده است. مجموعه روايات، دالّ به ولايت اهل بيت عليهما السلام به چندين مجلد بالغ مى شود. از ديدگاه شيعه ولايت اهل بيت عليهما السلام يكى از امور مسلم تعاليم نبوى محسوب مى شود. ولايت اهل بيت عليهما السلام دقيقاً به همان معناى ولايت رسول صلى الله عليه وآله است. و از آنجا كه ولايت رسول صلى الله عليه وآله در محبت و ارادت خلاصه نمى شود، بلكه به معناى اولويت در تصرف و تدبير نيز مى باشد، ولايت اهل بيت عليهما السلام نيز همين گونه است. مهمترين شأن اهل بيت عليهما السلام مرجعيت ايشان در تبيين آيات قرآن و تفصيل تعاليم نبوى است. بدون پذيرش ولايت اهل بيت عليهما السلام دين ناقص است و با ولايت ايشان دين كامل مى شود. نياز به اهل بيت عليهما السلام، نيازى دائمى است و به زمان خاصى محدود نمى شود. واضح است كه در عصر حضور، ايشان اولى به تدبير و سرپرستى و زعامت سياسى جامعه هستند، اما ولايت اهل بيت عليهما السلام بسى فراتر از مسئله حكومت و زمامدارى سياسى است. حكومت يكى از فروع بسيار كوچك امامت و ولايت است و اين دو را نبايد با هم خلط كرد.(۲۳۴)
از جمله مهمترين مستندات روايى ولايت اهل بيت عليهما السلام بويژه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام حديث غدير است. حديث غدير خم از روايات متواتر بين الفريقين است.(۲۳۵) پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در حجةالوداع (روز ۱۸ ذيحجه سال ۱۰ هجرى) در حضور جمع كثيرى از مهاجرين و انصار در محلى به نام غديرخم، فرمودند: «يا ايها الناس، من وليّكم و اولى بكم من انفسكم؟ قالوا: اللَّه و رسوله. فقال صلى الله عليه وآله: من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».(۲۳۶) اى مردم، ولىّ شما و آنكه از خودتان به شما سزاوارتر است كيست؟ [اشاره به آيه ۶ سوره احزاب ] مردم در پاسخ پيامبرشان گفتند: خداوند و رسول او. حضرت فرمود: آنكه من مولاى او هستم، پس على (ابن ابى طالب) نيز مولاى اوست. خداوندا دوست بدار آنكه او را دوست دارد و دشمن بدار آنكه او را دشمن مى دارد.»
اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه در موارد متعددى به اين اولويت و ولايت اشاره مى كند از آن جمله در گلايه از قريش مى فرمايد: «واجمعوا على منازعتى حقاً كنت اولى به من غيرى»،(۲۳۷) «و براى ستيز با من فراهم گرديدند در حقى كه – از آن من بود نه آنان – و بدان سزاوارتر بودم از ديگران.»
۸. يكى از مهمترين مستندات ولايت اهل بيت عليهما السلام حديث مستفيض دعائم الاسلام از امام محمدباقر عليه السلام است: «بنى الاسلام على خمس: على الصلوة و الزكاة و الصوم و الحج و الولاية و لم يناد بشى ء كمانودى بالولاية، فاخذ الناس باربع و تركوا هذه – يعنى الولاية… .»(۲۳۸)
«قال زراره: واىّ شى ء من ذلك افضل؟ فقال عليه السلام: الولاية افضل، لانها مفتاحهن و الوالى هو الدليل عليهن… ثم قال عليه السلام: ذروة الامروسنامه و مفتاحه و باب الاشياء و رضاالرحمن الطاعة للامام بعد معرفته… اما لوان رجلاً قام ليله و صام نهاره و تصدق بجميع ماله و حج جميع دهره و لم يعرف ولاية ولىّ اللَّه فيواليه و يكون جميع اعماله بدلالته اليه، ماكان له على اللَّه جلّ و عزّ حقّ فى ثوابه و لاكان من اهل الايمان.»(۲۳۹) «اسلام بر پنج (ركن) بنا شده است: نماز و زكاة و روزه و حج و ولايت. و آنچنان كه به ولايت تصريح شده است، به چيزى تصريح نشده است. مردم چهار امر را گرفتند و ولايت را ترك كردند.» در روايت ديگرى در همين باب زراره از امام باقر عليه السلام مى پرسد «از اين پنج امر كداميك برتر است؟ امام فرمود: ولايت برتر است، زيرا ولايت كليد همه آنها و والى راهبر به آنهاست… سپس فرمود: فراز امر دين و رفيعترين جايگاه آن، كليد دين و باب اشياء و رضاى خداى رحمان، اطاعت از امام بعد از معرفت اوست… آگاه باشيد، اگر فردى تمام شب را به نماز بايستد و روز را روزه بگيرد و تمام مالش را در راه خدا انفاق كند و همه ايام عمر را به حج بگذراند، اما ولايت ولى اللَّه را نشناسد و موالات نكند و همه اعمالش به راهنمايى او نباشد، براى او از جانب خداوند حقى در ثواب نيست و از اهل ايمان شمرده نمى شود.»
ولايت اهل بيت عليهما السلام مهمترين ركن مذهب است و همه احكام در پناه و پرتو آن، معنا مى يابد. مراد از ولايت در روايات دعائم الاسلام ولايت آل محمد صلى الله عليه وآله است،(۲۴۰) همان ولايتى كه در روز غدير خم توسط پيامبر صلى الله عليه وآله به مردم اعلام شد(۲۴۱)، و شرط پذيرشِ عبادات واجب است: «بموالاتكم تقبل الطاعات المفترضة»(۲۴۲) و با اعلام آن دين كامل مى شود.(۲۴۳) روايت دعائم الاسلام و احاديث مشابه آن مستند ولايت اهل بيت عصمت عليهما السلام است و استعمال آن در ولايت غيرمعصوم، نادرست و حاكى از عدم آشنايى با فرهنگ دينى است. اگر امرى از فروع ولايت اهل بيت عليهما السلام است، به چه دليلى اين فرع در تمام لوازم و احكام، با اصل خود شريك است؟
۹. ولايت منفى در سنت مورد بحث قرار گرفته است. ولايت آنان كه خداوند از ولايت و اطاعت ايشان نهى كرده است به تفصيل توسط اهل بيت عليهما السلام شرح داده شده است.(۲۴۴) آنان كه به ولايت امام جائر تن مى دهند، دين ندارند.(۲۴۵) در روايات در بحث ولايت منفى به منكرينِ ولايت اهل بيت عليهما السلام عنايت ويژه مبذول شده است و از اين گروه از دشمنان خدا بيش از ديگر اصناف ولايت منفى سخن به ميان آمده است.
ولايت فقهى
۱۰. ولايت فقهى يا ولايت شرعى از جمله احكام وضعى است كه توسط شارع براى جبران نقصان و ناتوانى موَّلى عليهم در تصدى شئونشان جعل شده است. بيان جزئيات و تشريح احكام ولايتهاى فقهى، بخش مهمى از روايات را به خود اختصاص داده است. در مجموع در سنت معصومين عليهما السلام، ولايتهاى فقهى ذيل به رسميت شناخته شده است:
اول. ولايت اولياى دم؛(۲۴۶) دوّم. ولايت پدر و جد پدرى بر اولاد صغير، سفيه و مجنون خود،(۲۴۷) بويژه ولايت در نكاح و طلاق آنها؛(۲۴۸) سوم. ولايت اولياى ميت در نماز و كفن و دفن ميت؛(۲۴۹) چهارم. ولايت ولد ذكور اكبر در قضاى فوائت پدر مرحومش؛(۲۵۰) پنجم. اولياى ماترك ميّت در بحث ارث؛(۲۵۱) ششم. ولايت و قيمومت در بحث وصايت؛(۲۵۲) هفتم. متولى وقف؛(۲۵۳) هشتم. ولاء عتق؛(۲۵۴) نهم. ولاء ضمان جريره.(۲۵۵)
۱۱. در صورت فقدان اولياءِ در امور صغار و سفها و مجانين، قتل نفس، نماز و تجهيز اموات، ارث و اوقاف، اعمال ولايت به دست والى عادل است كه از او به امام و سلطان نيز تعبير مى شود.(۲۵۶) «السطان ولى من لاولى له».(۲۵۷) از اين امور در فقه به امور حسبيه تعبير مى شود. فقها اين امور را در زمان غيبت معصوم عليه السلام در اختيار فقيهان مى دانند، كه از آنها به حاكم شرع تعبير مى شود.
۱۲. غير از امور حسبيه (امورى كه محتاج ولايت هستند و فاقد ولى معين شرعى هستند) در روايات، اجراى برخى احكام شرعى به عهده والى، امام، امير و سلطان عادل يا القائم بامورالمسلمين گذاشته شده است.(۲۵۸) اين احكام به طور كلى به چهار دسته تقسيم مى شوند:
اول. احكام عبادى، شامل: ۱. اقامه نماز جمعه و نماز عيد فطر و عيد قربان. ۲. رؤيت هلال در ماه رمضان و ماه ذيحجه جهت اداى فريضه روزه و حج. ۳. اجبار بر حج گروهى از مسلمانان در صورت ترك عمومى فريضه حج.
دوم. احكام قضايى و جزايى، شامل: ۱. قضاوت در مرافعات و منازعات ۲. اجراى حدود و تعزيرات ۳. اجراى قصاص ۴. اجراى احكام ديات ۵. طلاق در موارد خاص ۶. اجراى احكام حجر و وصيت و ارث در بعضى موارد.
سوم. احكام مالى، شامل: ۱. تصدى انفال ۲. مصرف خمس ۳. مصرف زكات.
چهارم. احكام نظامى، شامل: ۱. جهاد ابتدايى (جهاد دفاعى، مطلقاً نيازى به اذن ندارد و فريضه همگانى است) ۲. جزيه ۳. احكام غنائم، اسيران و اراضى.
۱۳. پنج وظيفه شرعى يعنى تصدى امور حسبيه، و اجراى احكام چهارگانه عمومى عبادى، قضايى، مالى و نظامى در عصر حضور معصوم عليه السلام به حكم مدلول مطابقى روايات از جمله وظايف ايشان شمرده مى شود. اما اينكه عصمت شرط امام (يا والى، سلطان، امير، القائم بامورالمسلمين) متصدى اجراى احكام يادشده هست يا نه از آغاز مورد بحث فقيهان شيعه بوده است. اكثريت قريب به اتفاق فقيهان جهاد ابتدايى و توابع آن را از احكام مختص عصر معصوم عليه السلام شمرده اند و در عدم جواز آن در عصر غيبت ترديد نكرده اند.(۲۵۹) تصدى امور حسبيه توسط حكام شرع (فقهاى عادل) اعم از اينكه زعامت سياسى جامعه را به دست داشته باشند يا نه، مورد اتفاق فقهاست. تنها بحث در تصدى امور حسبيه اين است كه آيا اين تصدى از باب ولايت است يا جواز از باب قدر متيقّن. درباره اجراى احكام عبادى، احكام جزايى و كيفرى و احكام مالى اگرچه قائلان به منع كم نيستند،(۲۶۰) اما گرايش رو به تزايد فقيهان به سمت جواز اجرا در عصر غيبت است. به اين معنا كه فقيهان عادل در حد وسع مجازند كه احكام يادشده را اجرا نمايند. از موارد پنجگانه فوق تنها موردى كه از سوى روايات به تصدى فقها تصريح شده است منصب قضاوت مى باشد.
در مقبوله عمر بن حنظله از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: «ينظران الى من كان منكم ممن قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا، فليرضوا به حكماً فانى قد جعلته عليكم حاكما.»(۲۶۱)
سؤال درباره دو نفر از شيعيان است كه در دين يا ميراث اختلاف دارند، امام ضمن ممنوعيت رجوع آنها به قضاة جور مى فرمايد: «اين دو مى بايد به يكى از شما [شيعيان ]مراجعه كنند، به كسانى كه احاديث ما را روايت مى كنند و در حلال و حرام ما صاحب نظرند و احكام ما را مى شناسند [يعنى فقها] پس مى بايد به حكميت او راضى باشند، چراكه من او را بر شما حاكم قرار دادم.»
در مشهورة ابى خديجه نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده است: «اجعلوا بينكم رجلاً ممن قدعرف حلالنا و حرامنا، فانى قدجعلته قاضيا.»(۲۶۲) در بين خودتان مردى كه حلال و حرام ما را مى شناسد [يعنى فقيه ] قرار دهيد، چراكه من او را به عنوان قاضى منصوب كردم.
بنابراين فقيهان در تصدى منصب قضاوت و انجام امور حسبيه بر ديگران اولويت دارند، اما تصدى اجراى ديگر احكام صريحاً در روايات ذكر نشده و محتاج استدلال فقهى است. ما در بخش دوم اين مباحث يعنى «مبانى تصديقى ولايت» در اين باره به تفصيل سخن خواهيم گفت.
ولايت سياسى
۱۴. يكى از استعمالات مهم ولايت و هم خانواده هاى آن در روايات بويژه در نهج البلاغه، استعمال آن در معناى امارت و زعامت سياسى است. به عبارت ديگر در اين استعمالات معناى ولايت، حكومت است و والى يعنى سلطان و امير.
در اين گونه استعمالات از واژه ولايت يا مشتقات آن، اراده ديگر معانى ولايت از قبيل محبت و ارادت يا نصرت و يارى نشده است، در قرآن كريم نيز ولايت در اين معناى انحصارى استعمال نشده است. اصطلاحات خاص ولايت عرفانى و ولايت كلامى نيز با شرايط ويژه آنها، در اين موارد مراد نيست. مراد از حكومت و امارت و سلطنت در اين استعمالات، ولايت شرعى و فقهى نيز نيست، به اين معنا كه مردم در حوزه امور عمومى محجور و فاقد اهليت در تصرف در شئون خود (موّلى عليهم) باشند، بلكه مردم در حوزه امور عمومى ذى حقند و والى نيز از حقوق ويژه اى برخوردار است و طرفين موظف به رعايت حقوق طرف مقابل هستند. به عبارت ديگر والى، ولىّ شرعى (به معناى خاص فقهى) مردم نيست. والى فقط متصدى امور عمومى است. اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامه مالك اشتر غالباً ولايت را به اين معنا استعمال كرده است. به عنوان مثال:
«انما الوالى بشر لايعرف ماتوارى عنه الناس به من الامور و ليست على الحق سمات تعرف بها ضروب الصدق من الكذب.»(۲۶۳) همانا والى، انسانى است كه آنچه را مردم از او پوشيده دارند نداند و حق را نشانه اى نبود تا بدان راست از دروغ شناخته شود.
«يا مالك ان الناس ينظرون من امورك فى مثل ماكنت تنظر فيه من امور الولاة قبلك.»(۲۶۴) اى مالك، مردم در كارهاى تو چنان مى نگرند كه تو در كارهاى واليان پيش از خود مى نگرى.
«فلاتطولن احتجابك عن رعيتك فان احتجاب الولاة عن الرعية شعبة من الضيق و قلة علم بالامور.»(۲۶۵) پس از اين همه، فراوان خود را از مردم خويش پنهان مكن كه پنهان شدن واليان از مردم، نمونه اى از تنگخويى و كم اطلاعى در امور است.
«فوّل من جنودك انصحهم فى نفسك لله ورسوله ولامامك.»(۲۶۶) پس از سپاهيان خود كسى را بگمار كه خيرخواهى وى براى خدا و رسول و امام تو بيشتر باشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه ۲۱۶ كه منشور جاودانه حقوق اساسى در انديشه اسلامى است نيز ولايت را در همين معنا استعمال كرده است:
«فقدجعل اللَّه سبحانه لى عليكم حقاً بولاية امركم، ولكم علىّ من الحقّ مثل الذى لى عليكم.»(۲۶۷) همانا خدا بر شما براى من حقى قرار داد، چون حكمرانى شما را به عهده ام گذاشت، و شما را نيز حقى است بر من، همانند حق من كه بر گردن شماست.
«واعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعية و حق الرعية على الوالى.»(۲۶۸) بزرگترين حقها كه خداوند واجب كرده است، حق والى بر مردم و حق مردم بر والى است.
«وان من اسخف حالاةالولاة عند صالح الناس ان يظن بهم حبّ الفخر و يوضع امرهم على الكبر.»(۲۶۹) در ديده مردم پارسا، زشت ترين خوى واليان آن است كه خواهند مردم آنان را دوستدار بزرگ منشى شمارند و كارهايشان را به حساب كبر و خودخواهى بگذارند.
در وصيت اميرالمؤمنين عليه السلام به امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام نيز ولايت به معناى حكومت و سيطره به كار رفته است:
«لاتتركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فيوّلى عليكم شراركم ثم تدعون فلايستجاب لكم»(۲۷۰) امر به معروف و نهى از منكر را وامگذاريد كه در اين صورت بدترين شما حكمرانى شما را به عهده گيرند، آنگاه دعا كنيد و مستجاب نشود.
ولايت به معناى حكمرانى در حوزه امور عمومى غير از ولايت فقهى بر محجورين است. اگر والى واجد شرايط معتبر دينى باشد اطاعت از او شرعاً واجب است، اما وجوب شرعى اطاعت، باعث نمى شود اين ولايت از سنخ ولايات فقهى باشد. از احكام و لوازم ولايت فقهى اين بود كه موّلى عليهم در نصب و عزل ولى شرعى دخيل نيستند، مجاز به نظارت در اَعمال ولىّ و مشاركت در اِعمال ولايت نيستند. حال آنكه در ولايت به معناى حكمرانى، نصب و عزل والى با ضوابطى مى تواند به دست مردم باشد، مردم بر اعمال والى نظارت مى كنند و در صورت تخلف والى از قانون (شرط ضمن عقد معاهده مردم و والى) به او تذكر مى دهند و اگر اصلاح نشد او را عزل مى كنند. مردم از طريق بعضى نهادهاى پيش بينى شده در قانون در اداره جامعه مشاركت مى كنند. ولايت شرعى حكم وضعى است نه عقد و ايقاع. حال آنكه ولايت به معناى حكمرانى مى تواند معاهده اى بين مردم و والى باشد كه با بيعت مردم لازم شود و طرفين ملزم به رعايت شرايط ضمن عقد (يعنى قانون) باشند. ما در اين زمينه بيشتر سخن خواهيم گفت. ضمناً ولايت به اين معنا درباره فقها در روايات استعمال نشده است.
۱۵. واژه «ولايت فقيه» در هيچ يك از روايات منقول از پيامبر صلى الله عليه وآله و اهل بيت عليه السلام به كار نرفته است. مضمون ولايت فقيه در تصدى منصب قضاوت و برخى امور حسبيه در بعضى روايات معتبر به چشم مى خورد. ولايت فقيه در حوزه امور عمومى مدلول مطابقى يا تضمنى يا التزامى (لزوم بيّن بالمعنى الاخص) روايات نيست، بلكه حاصل برداشت قابل احترام برخى از فقهاى عظام رضوان اللَّه عليهم است كه با اثبات چندين مقدمه از رواياتى از قبيل توقيع «اما الحوادث الواقعه»(۲۷۱) مقبوله عمربن حنظله، مشهوره ابى خديجه، موثقه سكونى(۲۷۲) و غير آنها(۲۷۳) و نيز از ادلّه عقلى(۲۷۴) (ملفق از عقل و نقل)(۲۷۵) نتيجه گرفته مى شود و ما در بخش دوّم (مبانى تصديقى ولايت) در اين استنتاج بحث خواهيم كرد.
* * *
از مباحثى كه تا كنون ارائه شد نتيجه گرفته مى شود: اولاً، واژه ولايت فقيه در هيچ آيه و روايتى به كار نرفته است. مضمون «ولايت فقيه در حوزه امور عمومى» نيز در كتاب و سنت به چشم نمى خورد. ثانياً، ولايت فقيه در هيچيك از آثار عرفانى و كلامى به كار نرفته است و نفياً يا اثباتاً درباره آن بحثى به ميان نيامده است. ثالثاً، ولايت فقيه براى نخستين بار توسط فقها استعمال شده است، لذا اصطلاح متّشرعه است نه اصطلاح شرعى.
سؤال اصلى در اين قسمت از بحث اين بود: مراد از ولايت در ولايت فقيه و حكومت ولايى چيست؟ نخستين مبتكران و استعمال كنندگان ولايت فقيه، ولايت را به چه معنايى استعمال كرده اند؟ از ادلّه مورد استناد قائلان ولايت فقيه، چه معنايى از ولايت به دست مى آيد؟ حضرت امام خمينى قدس سره در آثار مختلف خود ولايت را به چه معنايى به كار برده اند؟ واضعين قانون اساسى چه معنايى از ولايت را اراده كرده اند؟
۲۲۰) سوره آل عمران، آيه ۱۶۴، «لقد منّ اللَّه على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة».
۲۲۱) سوره نحل، آيه ۴۴، «لتبيّن للناس مانزّل اليهم».
۲۲۲) سوره آل عمران، آيه ۱۳۲، «اطيعوا اللَّه و الرسول لعلكم ترحمون».
۲۲۳) سوره حشر، آيه ۷، «مااتيكم الرسول فخذوه و مانهيكم عنه فانتهوا».
۲۲۴) حديث ثقلين، جامع احاديث الشيعه، ج ۱، ص ۲۹، قال رسول اللَّه(ص): «ايها الناس انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه و عترتى اهل بيتى، فتمسّكوا بهما لن تضلّوا…»
۲۲۵) لذا اكمال دين با ولايت اهل بيت(ع) حاصل مى شود: سوره مائده، آيه ۳، «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى».
۲۲۶) رجوع كنيد به اصول كافى، كتاب فضل العلم، باب اختلاف الحديث، حديث ۱، ج ۱، ص ۶۲-۶۴.
۲۲۷) رجوع كنيد به المعجم المفهرس لالفاظ احاديث الكتب الاربعة، ج ۱۰، ص ۷۴۹۵-۷۵۳۳.
المعجم المفهرس لالفاظ احاديث وسايل الشيعة، ج ۷، ص ۴۵۸۳-۴۶۰۰.
المعجم المفهرس لالفاظ احاديث مستدرك الوسايل، ج ۵، ص ۴۱۳۱-۴۱۴۸.
المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۲۱۹۶۶-۲۲۰۶۱ و ج ۳۰، ص ۲۲۰۶۳-۲۲۰۸۹.
۲۲۸) سوره مائده، آيه ۵۵، «انّما وليكم اللَّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و هم راكعون».
۲۲۹) بحارالانوار، كتاب الصلوة، باب ۳۸، حديث ۸، ج ۸۶، ص ۹، از فلاح السائل.و باب ۶۰، حديث ۴۸، ج ۸۶، ص ۳۹ از اقبال.
۲۳۰) بحارالانوار، كتاب تاريخ الامام ابى الحسن الرضا(ع)، باب ۱۳، حديث ۷، ج ۴۹، ص ۱۳۱.
۲۳۱) بحارالانوار، كتاب الامامة، باب ۷، حديث ۲۰، ج ۲۵، ص ۲۳۱.
۲۳۲) بحارالانوار،كتاب الامامة، باب ۷، حديث ۲۰، ج ۲۵، ص ۲۳۱.
كافى، كتاب الحجة، باب ۸۶، حديث ۳، ج ۱، ص ۳۷۵ و باب ۴۱، حديث ۱، ج ۱، ص ۲۴۶.
۲۳۳) بحارالانوار، كتاب الامامة، باب ۷، حديث ۲۰، ج ۲۵، ص ۲۳۱.
۲۳۴) استاد شهيد مرتضى مطهرى، امامت و رهبرى، ص ۷۱.
۲۳۵) براى آشنايى با سند و دلالت حديث شريف غدير رجوع كنيد به الغدير، علامه امينى، و عبقات الانوار، ميرحامد حسين.
۲۳۶) الاصول من الكافى، كتاب الحجّة، باب الاشارة و النص على اميرالمؤمنين(ع)، حديث ۳، ج ۱، ص ۲۹۵.
۲۳۷) نهج البلاغه، خطبه ۲۱۷، ص ۳۳۶ (طبع صبحى صالح).
۲۳۸) الاصول من الكافى، كتاب الايمان و الكفر، باب دعائم الاسلام، حديث ۱و۳، ج ۱، ص ۱۸.
۲۳۹) همان،حديث ۴، ج ۱، ص ۱۸-۱۹. درباره معناى ولايت در روايات دعائم اسلام از جمله رجوع كنيد به ملامحمدباقر مجلسى، مرآةالعقول، ج ۷، ص ۱۰۰-۱۲۰ و ملاصالح مازندرانى، شرح الكافى، ج ۸، ص ۵۷-۵۹.
۲۴۰) الاصول من الكافى، حديث ۶، ج ۱، ص ۲۰-۱۹: «والولاية التى امر اللَّه عزّوجلّ بها ولاية آل محمد(ص).»
۲۴۱) همان، حديث ۸، ج ۱، ص ۲۱: «ولم يناد بشى ء مانودى بالولاية يوم الغدير.»
۲۴۲) من لايحضره الفقيه، كتاب الحج، الزيارة الجامعة، ج ۲، ص ۶۱۶.
۲۴۳) سوره مائده، آيه ۳.
۲۴۴) الروضة من الكافى، رسالة ابى عبداللَّه(ع) الى جماعة الشيعة، ج ۸، ص ۱۳.
۲۴۵) الاصول من الكافى، كتاب الحجة، باب فيمن دان اللَّه عزّوجلّ بغير امام من اللَّه جل جلاله، حديث ۳، ج ۱، ص ۳۷۵.
۲۴۶) وسايل الشيعه، كتاب القصاص، ج ۳۰.
۲۴۷) وسايل الشيعه، كتاب الوصايا، باب ۹۲، حديث ۱و۲، كتاب الزكاة، الباب الثانى من ابواب من تجب عليه الزكاة، حديث ۶.
۲۴۸) وسايل الشيعه، ابواب عقد النكاح و اولياء الصغر، باب ۶.
۲۴۹) وسايل الشيعه، كتاب الطهارة، ابواب صلوة الجنازة، باب ۲۳، ج ۳، ص ۱۱۴.
۲۵۰) وسايل الشيعه، كتاب الصلاة، باب ۱۲ من ابواب قضاء الصلوات، ج ۱۸، و كتاب الصوم، باب ۲۳ من ابواب احكام شهر رمضان.
۲۵۱) وسايل الشيعه، كتاب الارث، ابواب موجبات الارث، باب ۱، ج ۲۶، ص ۶۳.
۲۵۲) وسايل الشيعه، كتاب الوصايا، باب ۴۷-۴۵، ج ۱۹، ص ۳۶۶-۳۷۱.
۲۵۳) وسايل الشيعه، كتاب الوقوف و الصدقات، باب ۲، ج ۱۹.
۲۵۴) وسايل الشيعه، كتاب الارث، ابواب ميراث ولاء العتق، ج ۲۶، ص ۲۳۲-۲۴۲.
۲۵۵) وسايل الشيعه، كتاب الارث، ابواب ولاء ضمان الجريرة و الامامة، ج ۲۶، ص ۲۴۳-۲۵۱.
۲۵۶) رجوع كنيد به نراقى، عوائدالايام، عائده ۵۴ فى بيان ولاية الحاكم و ماله فيه الولاية، ص ۵۵۳-۵۸۰. نراقى روايات مختلف دالّ بر ولايت حاكم در امور ياد شده را گرد آورده است.
۲۵۷) بحارالانوار، كتاب العلم، باب ۱، حديث ۲۹، از كنز كراجكى، سنن بيهقى، ج ۷، ص ۱۰۵.
۲۵۸) آيت اللَّه حسينعلى منتظرى نجف آبادى در كتاب دراسات فى ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلامية، اين روايات را گردآورى و دسته بندى كرده است: ج ۱، ص ۸۹-۱۴۵. در اين زمينه رجوع به كتاب ذيل نيز خالى از لطف نيست: الحكومة الاسلامية فى احاديث الشيعة الامامية، تأليف آقايان غلامرضا سلطانى، حسين مظاهرى، ابوالحسن مصلحى، محسن خرازى و رضا استادى، مؤسسه در راه حق، قم، ۱۳۶۸ش.
۲۵۹) درباره ديدگاه فقها درباره جهاد ابتدايى رجوع كنيد به مقاله ولايةولىّ المعصوم از آيت اللَّه محمدمؤمن قمى و مقاله ولايةالفقيه على الجهاد والدفاع از آيت اللَّه سيدحسن طاهرى خرم آبادى در كتاب مجموعة آثار المؤتمر العالمى الثانى للامام الرضا(ع) (مشهد، ۱۴۰۹ق). رأى امام خمينى در تحريرالوسيله: كتاب امر به معروف و نهى از منكر، مسئله ۲ از خاتمه، عدم جواز جهاد ابتدايى است. ج ۱، ص ۴۸۲.
۲۶۰) از جمله قائلين به عدم جواز، محقق حلى در شرايع و سيدمرتضى و سيدبن زهره و ابن ادريس در پاره اى از موارد ياد شده قابل ذكر هستند.
۲۶۱) الاصول من الكافى، كتاب فضل العلم، باب اختلاف الحديث، حديث ۱۰، ج ۱، ص ۶۷. الفروع من الكافى، كتاب القضاء، باب كراهية الارتفاع الى قضاة الجور، حديث ۵، ج ۷، ص ۴۱۲. تهذيب الاحكام، ج ۶، ص ۲۱۸و ص ۳۰۱. حديث ۵۱۴ و ۸۴۵. وسايل الشيعه، ابواب صفات القاضى، باب ۱۱، حديث ۱.
۲۶۲) تهذيب الاحكام، كتاب القضاء، باب من الزيادات فى القضايا و الاحكام، حديث ۵۳، ج ۶، ص ۳۰۳ و ج ۶، ص ۲۱۹، حديث ۵۱۶. وسايل الشيعه، ابواب صفات القاضى، باب ۱۱، حديث ۶.
۲۶۳) نهج البلاغه، نامه ۵۳، ص ۴۴۱ (طبع صبحى صالح).
۲۶۴) همان، ص ۴۲۷.
۲۶۵) همان، ص ۴۴۱.
۲۶۶) همان، ص ۴۳۲.
۲۶۷) همان، خطبه ۲۱۶، ص ۳۳۲.
۲۶۸) همان، ص ۳۳۳.
۲۶۹) همان، ص ۳۳۵.
۲۷۰) همان، نامه ۴۷، ص ۴۲۲.
۲۷۱) شيخ صدوق، اكمال الدين، باب ۴۵، حديث ۴، ج ۲، ص ۴۸۳. و شيخ طوسى كتاب الغيبة، ص ۱۷۶. طبرسى، الاحتجاج، ص ۴۶۹. وسايل الشيعه، ابواب صفات القاضى، باب ۱۱، حديث ۹.
۲۷۲) الاصول من الكافى، كتاب فضل العلم، باب المستأكل بعلمه، حديث ۵، ج ۱، ص ۴۶.
۲۷۳) رجوع كنيد به نراقى، عوائد الايام، ص ۵۳۱-۵۴۶.
۲۷۴) رجوع كنيد به امام خمينى، كتاب البيع، ج ۲، ص ۴۶۰-۴۶۲.
۲۷۵) رجوع كنيد به آيت اللَّه جوادى آملى، كتاب پيرامون وحى و رهبرى، مقاله امامت و ولايت، ص ۱۴۵.