تقديم  به  روان  مصطفي

پاره  جان  روح  خدا

كاوه  در سوگ  هژدهم [۱]

(برداشتي  آزاد از يك  اسطوره)

«بسم الله القاصم  الجبارين »

«تبارنامه  خونين  اين  قبيله  كجاست كه  بر كرانه  شهيدي  دگر بيفرايند كسي  به  كاهن  اين  معبد شگفت  نگفت

بخور آتش  و قربانيان  پي درپي هنوز خشم  خدا را فرو نياورده  است » [۲]

مي گويند تاريخ  علم  «شدن » انسانهاست ، هرچند فرق  است  ميان  تاريخ  و فلسفه  تاريخ ، كه  آن شرح وقايع  است  و اين  كشف  حقايق .

اين  را هم  گفته اند كه  «بايد بدانيم  كه  بوديم  تا بتوانيم  به  آنكه  مي خواهيم  بشويم  برسيم »به سوي  اين  شدن  در راهي  كه  «رفتن »ش  زندگي  است ، خسته  از خود به  سوال  مي نشيني  كه  چرا از كي  و تا كجا در غرقاب  درد به  عرق  شرم  مي نشيني ، چرا كه  دست  خر مقدسي  بنام  «ضحاك » از قعر چاه  ويل تاريخت ، حواله  زندگي  فلاكت بارت  شده  است .

گفتند «تاريخ  هرگز تكرار نمي شود.» گيرم  كه چنين  باشد، تو بگو، چكنم  كه  سر و ته  يك  كرباس است  تاريخ  پرافتخار من كلاهت  قاضي ، باحيرت  ببين  كه  «ماضي » سر از گور برآورده ، زارزار به  حال  «حال » مي گريد. زمان  ضحاك : «آئين  فرزانگان  نهان  است  و كام  ديوانگان  پراكنده . دست  ديوان  بر بدي  دراز است، و از نيكي  جز به  راز سخن گفتن  نمي توان . جز از كشتن  و غارت  و سوختن  خبري  نيست .»[۳] و هزارسال  است  كه  ضحاك  ستاره  نحس  اريكه  قدرت  است ، هزارسال  سياه .ضحاك  كيست  و چگونه  به  قدرت  مي رسد ضحاك  مجموعه  متمركز جهالت  و ناآگاهي  و ندانم كاري  يك  ملت  است  كه  با دست  همان  ملت  بر تخت  قدرت  مي نشيند. ضحاك  عذاب  الهي نيست ، بليه  آسماني  هم  نيست ، بلاي  بيگانه  هم  نيست ، نتيجه  منطقي  سياهكاري هاي  خود مردم است . ضحاك  انگلي  است  زاده  مرداب  عفن  يك  اجتماع بيمار.

امام  علي : «چه  گمان  مي كنيد شما مبدا پيدايش  ستمكاران  را كجا تشخيص  داده ايد مگر نه اينست  كه  آنها دست پرورده  محيط و فرزندان  همان  اجتماعي  هستند كه  از شما تشكيل  مي شود آري  شما، همين  شما، «بني اميه » را تربيت  مي كنيد و آنها را مانند پاره آهني  سرد و فرسوده ، تيز كرده ، به  زهرآب  مي دميد و با دست  خود در قلب  خود فرو مي بريد»[۴] ضحاك  ظالم  است ، اما تا مظلومي  در كار نباشد، ظلمي  هم  اعمال  نمي شود، ظالمي  هم  در ميانه نيست . در پيدايش  و پاگرفتن  يك  قدرت  خودكامه ، ظالم  و مظلوم  هردو شريك جرمند. در خفقان ضحاكي  به  تعداد تمامي  مظلومان  ضحاك  يافت  مي شود. تنها فرق  ظالم  و مظلوم  در حوضه  ظلمشان است . حوزه  اعمال  ظلم  اولي ، اجتماع است . توده  مظلومين ، و حيطه  عمل  دومي ، يك  واحد اجتماعي است ،  خودش    پس  سيدجمال الدين  حسيني  حق  دارد كه  فرياد برآرد: «با ظالم  و با مظلوم ، آري  با هردو سر عداوت  دارم ، با ظالم  بخاطر اعمال  ظلمش  و با مظلوم  بخاطر قبول  و تحمل  ظلم ، كه  بخدا

همانست  سبب  جسارت  و ادامه  ظلم  ظالم .»

وقتي  كه  مردم  نسبت  به  مسائل  محيطشان  حساس  نباشند و از آنچه  در اطرافشان  مي گذرد ناآگاه  و وقتي  كه  در مسائل  حياتيشان  بي تفاوت  باشند، وقتيكه  ببينند به  حق  عمل  نمي شود و قدمي  به اعتراض  پيش  نگذارند، ضحاك  و خفقانش  سرنوشت  جبري  آنهاست . انسان  ساكن  جسم  بي جاني است  كه  دير يا زود مي گندد، و جسم  گنديده  زادگاه  كرمها و انگلها است . تا زماني  كه  ناآگاهي  هست ، ضحاك  هم  هست  و بايد باشد.

فرمانروايان  هر ملت  انعكاس  روحيات ، حالات  و نشانگر لياقت  و همت  مردم  آن  ديارند. از كوزه همان  برون  تراود كه  در اوست . تراوش  ضحاك  از كوزه  اين  مردم  جاهل  امري  كاملا طبيعي  است . كه «ملتها شايسته  همان  حكومتهايي  هستند كه  دارند»[۵] كه  اگر نمي خواستندشان  تعويضشان  مي كردند. خواب  غفلت  ملت ، و اقتدار سياه  ضحاك ، دو «مجموعه  اين  هماني » است .

فردوسي  اين  نقال  روزهاي  هميشه  خوب ، بر تازي بودن  ضحاك  اصرار دارد. و نمي تواند بپذيرد كه  ضحاك  ايراني  بوده  است . ضحاك  بلاي  خارجي  نيست . وقتي  كه  نتوانيم  مسائل  اجتماعيمان  را درست  تجزيه  و تحليل  كنيم ، وقتي  كه  درايت  كافي  اجتماعي  نداشته  باشيم ، گناه  را به  گردن  بيگانه  و دخالتهايش  مي اندازيم . آنكس  كه  هر مشكل  داخلي  را به  دخالت  بيگانه  مربوط مي كند يا جاهل  است يا خائن . جاهل  است  اگر به  علل  و عوامل  شكل دهنده  پديده هاي  اجتماعي  دانا نباشد، خائن  است  اگر بخواهد بر فساد دستهاي  سياهش  و بر اجتماع بيمارش  براي  گريز از واقعيت  سرپوش  عوامفريبانه دخالت  بيگانه  را نسبت  دهد.

بيگانه  هرگز نمي تواند در يك  ملت  آگاه  رخنه  كند و بر فرض  محال  اگر خود را بتواند تحميل كند، دولتي  مستعجل  دارد. مگر فردوسي  نمي داند و نمي گويد كه  ضحاك  ۱۰۰۰ سال  سلطنت  كرد[۶] اگر اجتماع ايراني  آگاه  مي بود، ضحاك  بيگانه  را همچون  هر عضو خارجي  ديگري  دفع  مي كرد. تا زمينه  داخلي  فراهم  نمي بود، ضحاك  بيگانه  چطور مي توانست  دوام  بياورد نه ، ضحاك  بيگانه  نيست . نفس  اماره  ماست . تبلور سياهكاري هاي  ايراني  در زماني  دراز است . از بيخبري  به دنيا آمد و با در بيخبري  نگاه داشتن  مردم ، دين  خود را به  آفريننده  خود ادا مي كند. ضحاك با آنكه  در خانه  شير است ، در برابر اهريمن  موشي  بيش  نيست .

اهريمن  كيست  اهريمن  مجموعه  جهاني  تمام  سياهكاريها و سستي ها و ناآگاهيهاي  نوع بشر است  در طول  تاريخ  كه  گذشت  زمان  او را از صورت  ذهني  به  اين  شكل  كريه  عيني  درآورده  و بر تخت  سطوت  نشانده  است . اهريمن  يك  ديو است  با تمام  ويژگيهاي  وارونه اش . و ضحاك  جزئي  از اين  تشكيلات  عريض  و طويل  اهريمني  است . يك  جز فعال . اهريمن  به  پاس  همه  خوش خدمتي ها و ظلمهاي  ضحاك  به عنوان  هديه  بر دوش  او بوسه  مي زند. در قاموس  اهريمني  هدايا را شكلي  ديگر است . «دو مار سيه  از دو دوشش  برست » اين  دو مار چيستند اهريمن  جز از تباه كردن  نظام  هستي  وظيفه اي  ندارد. اهريمن  ماموري  تام الاختيار از جانب  مردم بر عليه  مردم  است . ماموريت  او در قبال  مردم  تهي كردن  آنها از تمام  مظاهر اهورايي  است . و انديشه بزرگترين  مظهر يك  انسان  است . دو مار آيا دو زنگ  خطر است ، بيخ  گوش  ضحاك  كه  ضحاك  تو بنده اي دو مار سفراي  استخراجند بر دوش  ضحاك . مارها خوراك  مي خواهند. خوراكشان  مغز سر جوان ، چرا مغز مگر نه  اين كه  مغز مركز فهميدن  و انديشيدن  است ، مگر نه  اين كه  مغز كانون  آگاهي است  چرا جوان  مگر نه  اين كه  جواني  سن  شور و شر و دگرگوني  زندگي  است  و مگر نه  اين كه آنان  كه  از اين  خط آتش  مي گذرند، مي شوند مثل  كبريت  بي خطر كه  جز به  درد آشپزخانه

نمي خورند وقتي  كه  در سر جوان  مغز نباشد ديگر كسي  نيست  كه  به  ضحاك  و ظلمش  اعتراض  كند و خودبخود ضحاك  در ظلمش  رها مي شود. تهي كردن  سر جوانان  تهي كردن  حال  است . آينده  بر حال  بنا مي شود. بدا به  حال  آينده اي  كه جوانانش  اين گونه  باشند. تهي مغزكردن  جوانان  خودبخود تباه كردن  آينده  نيز هست .اما اهريمن  تنها به  نابودكردن  حال  و آينده  دل  خوش  نكرده  است . او براي  بلعيدن  گذشته  هم  دهان

باز كرده  است ، گذشتگان  نيز مغز داشته اند كه  اكنون  در زير خاك  است ، چرا نبايد از آنها «هم » استفاده كند اين  مغزها در طي  ساليان  دراز در نتيجه  فشارهاي  خارجي  سطح  زمين  به  مايع  سياه  لزجي  تبديل شده اند كه  به  دهان  اهريمن ، ضحاك  و مارها سخت  خوش  مي آيد. ضحاك  طلاي  زرد و لعل  سرخ  را خوش  ندارد. سليقه اش  اهريمني  است  او را «طلاي  سياه » خوش  آيد. طلاي  سياه  محصول  زمان گرفته مغز سرگذشتگان  است  و استخراج  آن  به  وسيله  كارهاي  ضحاك  تهي كردن  گذشته  است . بي بهاكردن

حال  است ، تباه كردن  آينده  است .طلاي  سياه  هرچند قديميتر، پربهاتر. مگرنه  اين كه  شراب  هرچه  كهنه تر باشد قيمتي تر دو مار روزانه  به  دو مغز جوان  زنده اند و به  دو قطعه  طلاي  سياه . اين  دو لازم  و ملزوم  همند. تا در كاسه  سر جوان  مغز باشد كجا اجازه  مي دهد دل  خاكش  را بشكافند و مغز پدرانش  را به  يغما

برند سلطنت  ضحاك  به  ارسال  اين  دو ماده  حياتي  به  بارگاه  سياه  اهريمن  بستگي  دارد. ضحاك مي شود گنجشك  دودي  اهريمن . شيشه  عمر ضحاك  در دست  اهريمن  و شيشه  عمر اهريمن  در كاسه  سر مردم  است. هر سحرگاه  قداره بندان  ضحاك  در شهر مي گردند و جواناني  را كه  زماني  معصيت  عظيم انديشيدن  مرتكب  شده اند به  مطبخ  بزرگ  ضحاك  گسيل  مي دارند تا روانه  آسياب  بزرگ  دهان  ماران شوند. همزمان  عمالان  نيشدار ضحاكي  دل  رنجور زمين  تفتيده  را مي شكافند و طلاي  سياهش  را بغارت  مي برند. ضحاك  هر روز قدرتمندتر مي شود و ملت  هر روز تهي تر. «در آب  رودخانه هرسال ، «خون » بود و «خاك  گرم » كه  مي رفت »[۷] در زير عوامفريبي هاي  ضحاك  مردم  از جنايتهايش  بي خبرند. دو آزاده  بنامهاي  ارمايل  و كرمايل  به  رستن  جوانان  كمر مي بندند. به  مطبخ  ضحاك  خواليگر مي شوند وهر روز از دو جوان  يكي  را مي رهانند و مغز گوسفند بجاي  مغز او تحويل  ماران  مي دهند. اين  دو آزاده  با فكر منطقي  خود هرماه  سي  جوان  را از كشتن  رهانيده  به  جنگل  مي فرستند.

اولين  نيروي  مقاومت  عليه  ضحاك  شكل  مي گيرد. مقاومت  جنگل ، جنبش  جواناني  است  كه  تيغ سرد مرگ  را بر گلو احساس  كرده اند، اكنون  مي روند تا برادران  خود را از ظلم  ضحاك  برهانند. جنبش  جنگل  آرام آرام  قوي تر مي شود تا آنجا كه  ضحاك  و قدرت  اهريمنيش  را قدرت  برابري مي يابد. «اسطوره اي  از عشق  و خشونت ، در جبهه  ستيزه ، در سنگر لزوم   دستي  پر از حماسه جنگل   پر از هجوم »[۸] شكل  مي گيرد. اما در سحرگاهي  شوم ، شب پره هاي  خبرچين  گزمه هاي ضحاك  را خبر مي كنند. ضحاك  به  وحشت  مي افتد و وحشيانه ترين  فرمانها را صادر مي كند. مقاومت جنگل  غافلگير مي شود و با همه  مقاومتهاي  مردانه اش  درهم  شكسته  مي شود. ضحاك  براي  زهر چشم گرفتن  از مردم ، جوانان  را در «چهارسوق » بازار بزرگ  شهر دار مي زند. «بگو جوان  بودند، جوانه هاي  برومند جنگل  خاموش ، سپيده  آيا مي دانست  كه  در كرانه  او چه

قلبهاي  بزرگي  دوباره  از تپش  افكندند»[۹] جارچيان  ضحاك  در كمركش  هر بازار از هشياري  ضحاك  و قداره بندانش  داد سخن  مي دهند و عناصر اخلال گر كه  در اندك  مدت  سربه نيست  شدند.

از آن سو بشنويد از كاوه . كاوه  يك  فرد نيست ، نماينده  يك  جريان  فكري  است ، جرياني  كه  به  دل ضحاك  را دشمن  مي دارد اما نمي داند با ظلمش  چگونه  به  مبارزه  برخيزد. كاوه  يك  آهنگر است .

آهنگري  در بازار، آهنگري  كه  هفده پسر شهيد «دارد». از دست  نداده  است ، دارد، كه  شهيد، زنده جاويد است . شهيد از دست  نرفته  است ، به  حيات  هميشگي  دست  يافته  است.[۱۰] و كاوه  با هفده  چشمه نور به  آفتاب  چشم  مي دوزد. كاوه  ظلم  را با همه  وسعت  دردناكش  درك  كرده  است . پتك  سوال  هر روز سرش  را سندان  است  كه  چه  بايد كرد. قداره بندان  ضحاك  همه  روزنها را بسته اند. كاوه  را طاقت طاق  شده  است .

ضحاك  در شهادت  فرزند هفدهم  كاوه  رويه اي  تازه  برگزيد. او كه  قبلا «شاهنامه » را خوانده مي داند كاوه  در سوگ  هفدهمينش  طاقت  از دست  مي دهد و علم  طغيان  برمي افرازد. براي  جلوگيري از اين  واقعه  به  خون  آنكه  خود به  كشتنش  برخاسته  عزاي  عمومي  اعلام  مي كند، و در مجلس ترحيمش  اشك  تمساح  مي ريزد. ضحاك  بر مزار فرزند شهيد كاوه  قبه  و بارگاه  مي سازد و حتي  به افتخار او كه  به  زعم  ضحاك  در راه  عظمت  شاهنشاهي  ضحاك  جان  را فدا كرده  است  يك  دقيقه سكوت  اعلام  مي كند. كاوه  را سكوت  به  منزله  مرگ  است . در همان  يك  دقيقه :«خروشيد و زد دست  بر سر ز شاه كه  شاها منم  كاوه  دادخواه

بده  داد من  آمدستم  دوان همي  نالم  از تو برنج  روان ز تو بر من  آيد ستم  بيشترزني  هر زمان  بر دلم  نيشتر»[۱۱]

كاوه  آشكارا از ظلم  ضحاك  شكايت  مي كند و سزاي  چنين  حق گفتني  جز از بند و از زنجير چه مي تواند باشد كاوه  به  زندان  مي افتد و در سياهچالهاي  ضحاكي  طعم  تلخ  شكنجه  را مي چشد. اما كاوه  را جا در دل  مردم  است . ضحاك  از شورش  مردم  هراسناك  است . كاوه  را آزاد مي كند و به پسرش  مصونيت  مي بخشد با يك  شرط: «يكي  محضر اكنون  ببايد نوشت كه  جز تخم  نيكي  سپهبد نكشت نگويد سخن  جز همه  راستي نخواهد به  داد اندرون  كاستي ز بيم  سپهبد همه  داستان بدين  كار گشتند همداستان » [۱۲]

ضحاك  براي  قوام بخشيدن  به  حكومت  لرزان  خود به  تاييد كاوه  آهنگر محتاج  است .جارچيان  آزادي  كاوه  و پسر را در شهر با بلندترين  آواها جار مي زنند. اما كاوه  خوب  مي داند كه امضاكردن  استشهاد نامه هاي  ضحاكي  پشت كردن  به  ملت  و ظلم  به  آرمان  آنها است . اگر كاوه استشهادنامه هاي  دال  بر عدل  و انصاف  ضحاك  را امضا كند هيچ  فرقي  با ضحاك  ندارد. اما كاوه  نماينده  آگاه  يك  ملت  است :

«چو برخواند كاوه  همه  محضرش سبك  سوي  پيران  آن  كشورش خروشيد كاي  پايمردان  ديوبريده  دل  از ترس  كيوان  خديو همه  سوي  دوزخ  نهاديد روي سپرديد دلها به  گفتار اوي » [۱۳]

كاوه  به  اين  بسنده  نمي كند كه  خود امضا نكند، او بزرگان  كشور را به  باد تمسخر مي گيرد كه  شما به  امضاي  استشهادنامه هاي  ضحاكي  بزرگترين  ظلمها را در حق  ملت  كرديد. ادامه  مي دهد:

«نباشم  بدين  محضر اندر گواه نه  هرگز برانديشم  از پادشاه خروشيد و برجست  لرزان  ز جاي بدريد و بسپرد محضر بپاي » [۱۴]

موبدان  درباري : خاموش  كاوه ، ضحاك  سايه  خداست. [۱۵] فرمانروايي  ضحاك  وديعه اي  از جانب اهوراست ، هرچه  ضحاك  مي كند خير است  و به  مصلحت  مردم .

كاوه  فرياد مي زند: اي  دوصد لعنت  بر خدايي  كه  ضحاك  سايه اش  باشد. من  به  خدايي  كه  ضحاك نماينده  و مويدش  باشد كافرم . ضحاك  سايه  اهريمن  است  و من  بنام  اهورا بر ضحاك  اهريمن صفت مي شورم .

اينبار كاوه  را به  جرم  كفر نسبت  به  اهورا و توهين  به  مقدسات  به  زندان  مي برند. اما اعتراض  كاوه  در محيط دربسته  و خفقان آور كاخ  در دل  سنگ  جيره خواران  مزمن  ضحاكي بي اثر است . كسي  به  دعوت  او جواب  مثبت  نمي دهد. كاوه  دوباره  به  سياهچالها بازگردانيده  مي شود. سياهچال  سرنوشت  پرافتخار همه  آنهايي  است  كه  شجاعت  اعتراض  به  ظلم  را دارند. و كاوه  را سياهچال  به  منزله  خانه  دوم  است .

اعتراض  كاوه  بي اثر هم  نبود. ضحاك  بر آن  مي شود كه  ظواهر امر را آنچنان  بيارايد تا كاوه  و امثال كاوه  نتوانند به  بهانه  نبودن  آزادي  معمول ، به  بهانه  كشته شدن  هر روز جوانان ، به  بهانه  به  يغما رفتن منابع  زيرزميني  قيام  كنند. مشاورين  ضحاك  عقلهاي  نداشته شان  را روي  هم  مي ريزند، از عقل  كل   اهريمن  بدخواه كمك  مي گيرند و بالاخره  در روزي  تاريخي  ضحاك  بدنهاد با تفاخر فراوان  «ده آك » مشهور خود را

اعلام  مي كند. از زبان  صاحب  مجمل التواريخ  بشنويم : «او را ده آك  گفتندي  از جهت  آنكه  ده  آفت  و رسم  زشت  را در جهان  پديد آورد: از عذاب  و آويختن  و فعلهاي  پليد  و آك  را معني  زشت  و آفت است ، پس  چون  معرب  كردند، سخت  نيكو آمد، ضحاك ، يعني  خنده ناك » [۱۶]

آك  را با الفباي  اهريمني  بايست  معني  كرد و شرايط زمان  و مكان  را فراموش  نكرد. از نظر ضحاك ده آك ، اصول  رهنمودي  اويند به  «دروازه هاي » سياه  اهريمن .جارچيان  به  اعلام  ده آك  ضحاك  مشغول  مي شوند و آنرا نه  يك  بار، نه  دوبار، هزارها بار «اصول خير و بركت  ملت » مي شمارند. تو گمان  مبر كه  ضحاك  را غرض  از اعلام  ده آك ، رفاه  حال  ملت  است .

ضحاك  از پليدي  به  قدرت  رسيده  و جز به  پليدي  نمي تواند بينديشد. ضحاك  همچون  هر ديو ددصفت  ديگري ، نيات  و افعالش  تابع  معكوس  واقعيتند (به  مفهوم  دقيق  رياضيش ). ضحاك سرمست  از ده آك  ضربتي  سياه » خود به  فرمانروايي  ادامه  مي دهد. اما ضحاك  براي  اجراي  «ده آك  سياه » به  تاييد ملت  احتياج  دارد. از اين  هراسي  بدل  راه  ندارد كه توده  تهي مغزان   همانها كه  مغزشان  خوراك  سر ماران  شده  است   كم  يستند. اما كاوه  كه  اكنون  بعد از تحمل  شكنجه هاي  فراوان  از بند رسته  است  عليه  «ده آك  سياه  ضحاكي » علم  طغيان  برمي افرازد. ضحاك  تمام  مردم  را به  زور ارعاب  و تطميع  در چهارسوق  بازار بزرگ  شهر جمع  كرده  است  تا باز هم  بزور چماق  از آنان  استشهاد بگيرد و ده آك  سياه  را تصويب  كند. آخر او احتياج  دارد به  وانمود آزادي . آزادي  يعني  اين  خودفروشي  از قداره بندان  ضحاك  خود را به  هيئت  بازاري  آراسته  از جانب مردم  و بخصوص  بازار، پس  از ستايش  ضحاك ، ده آك  سياه  ضحاكي  را اصول  احياي  ملت  مي خواند و ضحاك  را به خاطر رهبري  داهيانه  و رهنمودهاي  خردمندانه اش  سپاس  مي گويد. او لوح  تاييد فرمايشي  بازار را بالا مي برد تا به  حضور ضحاك  تقديم  كند كه  ناگهان  كاوه  درفش  كاوياني  را به  لوح

سپاس  مي كوبد: «همي  برخروشيد و فرياد خواندجهان  را سراسر سوي  داد خواند از آن  چرم  آهنگران  پشت  پاي بپوشند هنگام  زخم  دراي همان  كاوه  آن  بر سر نيزه  كرد همانگه  ز بازار برخاست  گرد[۱۷] كاوه  لوح  را بر زمين  مي كوبد، بر سكوي  مي ايستد و قداره بندان  ضحاكي  بسوي  كاوه  هجوم مي برند تا از سخنش  جلو گيرند كه  ناگاه  ملت  فرياد برمي دارد، بگذاريد كاوه  سخن  گويد، بايد به سخنان  كاوه  گوش  داد، بخوان  كاوه :

«بخوان  بنام  گل  سرخ ، در صحاري  شب كه  باغها همه  بيدار و باور كردند بخوان ، دوباره  بخوان ، تا بوتران  سپيد به  آشيانه  خونين  دوباره  برگردند بخوان  بنام  گل  سرخ ، در رواق  سكوت كه  موج  و اوج  نينش  ز دشتها گذرد…» [۱۸]

مردم  اين گونه  از كاوه  و از قيام  كاوه  استقبال  مي كنند. كاوه  پشتگرم  به  مردم ، فرياد برمي دارد: سپاس باد اهورا را كه  جز او شايسته  سپاس  نيست . آنانكه  به  راه  حق  رهروند و نور مي جويند، لامحاله  بايد با تاريكي  به  ستيز برخيزند، ضحاك ، بنام  اهورا و بياري  ملت  تو را از تخت  به  زير خواهيم  آورد. در خواب  غفلت  بوديم  كه  افسار سلطنتت  را بر دهانمان  زدي  و تا آنجا كه  توانستي  در بيخبري  نگاهمان  داشتي . اما اكنون  بيداريم . ضحاك ، تو نمي تواني  بر بيداران  فرمان  براني ، و اگر تاكنون  مانده اي  بزور چماق  بوده  است  و آن  باجي  كه  از كيسه  ما سبيل  اهريمن  را چرب  مي كني .اگر هفت  كشور پادشاهي  تراست چرا رنج  و سختي  همه  بهر ماست[۱۹] همچون  زالو به  جانمان  افتادي ، ماران  تو مغزخانه  جوانان  ما را تهي  كرده اند، در فقدان  مغز چه كنيم  نيش داران  تو خاك  ما را به  اهريمن  فروختند تا تو بر تخت  بنشيني . اين  شيره  جان  ماست  كه  تو با آن  معامله  مي كني . از ظلم  تو به  جان  آمده ايم ، چشم  به  آك هاي  ننگين  تو روشن . آك  آزادي  و عدل  و انصاف  صادر مي فرمايند. آري  ضحاك ، به  مرحمت  چماق هاي  تو، به  ياري  سياهچالهاي  تو، بياري  قداره بندان  تو، هم آزادي  داريم ، هم  عدل ، هم  انصاف  از بركت  وجود تو همه  چيز را، زندگي  را از دست  داديم . خواهي ديد، اجازه  نخواهيم  داد با عوامفريبي  تازه ات  چهار روز ديگر بر تخت  بنشيني ، بس  است ، چقدر ديگر. آك هاي  سياهت  ارزاني  خودت ، ما را به  برنامه  ضربتي  احتياجي  نيست . همان  ضربت  وجود تو و همان  ضربت  سلطنت  تو ما را بس. تو را بيور اسب  مي گويند،  صاحب  هزار اسب   در آكت  گفتي : هركه  اسب  دارد چراگاه  بايد داشته  باشد، اهريمن پرست ، آكهاي  تو ضامن  ظلم  تواند نه  بقاي  ملت . چراگاه  از آن  تو است  چون  تو اسب  داري . ما هرگز به  قانون  ضحاكي ، به  ده  آك  سياه  تو تن درنخواهيم  داد.

اي  ضحاك  ناپاكدين ، كوس  رسوايي  ترا و خاندان  كثيفت  را بر كوي  و بازار مي زنند، اين  هزار فاميل  تو ايران  را بر منجلاب  كشانيده . ضحاك  آك  تو براي  دربار كثيف  خودت  كافي  است . اجازه نخواهيم  داد تا رسوم  زشت  پرده دري  تو بر خانه هاي  ما راه  يابد. اگر خوش  داري  شهرنازوارنواز[۲۰] تا گيسو در منجلاب  باشند، تا پاي  جان  از ناموس  خود در برابر آكهاي  بي شرمانه  تو دفاع خواهيم  كرد. ضحاك ، آك  سياه  زنانه  تو هم  ارزاني  دربار و كالاهاي  جنسي  دربارت  باد. ضحاك ، با پتك  نيروي ملت  ترا در كوره  سوزان  خشم  ملت  خواهيم  گداخت . ضحاك ، ترا به  خشم  ملت  كه  آيتي  از خشم الهي  است  بشارت  مي دهم .جواب  شنيد: كاوه ، كار ضحاك  را به  ضحاك  واگذار[۲۱] در كار بزرگان  دخالت  نكن . صلاح  مملكت خويش  خسروان  دانند، تو آهنگري ، ترا چه  دخالت  در امر حكومت ، برو به  كوره  و سندان  و دمت  برس. كاسه  صبر كاوه  لبريز است ، ملت  به  خروش  آمده ، كاوه  همچنان  كه  درفش  كاوياني  را به  مشت مي فشرد غريد:

كاوه  كه  داند زدن  بر سر ضحاك  پتك كي  شودش  پايبند، كوره  و سندان  و دم[۲۲] بازار به  هيجان  آمد:

همي  برخروشيد و فرياد خواندجهان  را سراسر سوي  داد خواند از آن  چرم  كاهنگران  پشت  پاي بپوشند هنگام  زخم  درآي همان  كاوه  آن  بر سر نيزه  كردهمانگه  ز «بازارگه » برخاست  گرد[۲۳] قيام  آغاز مي شود، مردم  با دست  خالي  با قداره بندان  قلچماق  ضحاك  درگير مي شوند. جنگ مغلوبه  مي شود. قيام  كاوه  يك  قيام  مردمي  است . پشت  ضحاك  از شورش  بازار به  لرزه  درمي آيد. كاوه آهنگ  خون  ضحاك  خون آشام  كرده  است . ضحاك  مي گريزد. بپوئيد كين  مهتر آهرمن  است جهان آفرين  را بدل  دشمن  است[۲۴] كاوه  دست  از تعقيب  او برنمي دارد: همي  رفت  بيش  اندرون  مرد گردسپاهي  بر او انجمن  شد نه  خرد[۲۵]

جيره خواران  دون  مايه  ضحاكي  در اندك  زماني  مغلوب  مي شوند و پاكبازان  جان  بركف  نهاده پيروز مي شوند. كاوه  پيروز مي شود. اما كاوه ، هرگز فريدون  را بر تخت  نمي نشاند. كاوه  «تخت » را سرنگون  مي كند، كه  نظام  «تختي » نظام  ظلم  است  و جور، و تا اين  تخت  هست خودكامه  و جبار هم  هست . كار مردم بايد بوسيله  مردم  اداره  شود. جمشيد و ضحاك  و فريدون چكاره اند اين  سه  همگي  چون  همند، ارزش  مردم  در نظام  هرسه  يكي  است : صفر. همگي  از «تخمه اند». كاوه  هرگز نمي شورد تا ملت  را از چاله  به  چاه ، از بند ضحاك  به  زنجير فريدوني  اندازد. سروته يك  كرباسند ضحاك  و فريدون . اما ملتي  كه  هزارسال ازيانه  ظلم  ضحاك  را چشيده ، و در زير رگبار ابتذال  خر رنگ كن  ضحاكي ، مسخ  شده  است ، قدرت  درك  و پذيرش  صحيح  آزادي  را ندارد. ظلم  تنها اثر آني  ندارد. ظلم  حتي  آينده  را ويران  مي كند. زمين  را آنچنان  مي سوزاند تا ساليان  دراز بيحاصل  و لم يزرع بماند.

كاوه  به  يك  قدرت  متشكل  براي  رفع  مشكلات  و حلشان  نياز دارد، اما چنين  قدرتي  كجاست كاوه  احساس  مي كند كه  ماجرا تازه  آغاز شده

از آن  سو بشنويد، ضحاك  مي گريزد و به  دامان  مادر روسپيش ، اهريمن  پناه  مي برد. اهريمن  از آگاهي  ملت  به  خشم  مي آيد. ديوان  و ددان  را احضار مي كند، سپاه  مي آرايد و ضحاك  را با انبوه  سپاه روانه  ايران  مي كند. اهريمن  از طلاي  سياه  نمي تواند چشم  بپوشد.

كاوه  و همرزمانش  مردانه  در برابر نيروهاي  اهريمني  به  مقاومت  برمي خيزند. ديوان  ضحاكي  در شهر از كشته  پشته  مي سازند. جوي  خون  براه  مي افتد. آزادگان  به  اسارت  مي افتند. كاوه  دستگير مي شود. ضحاك  با ديدن  جوي  خون  آرام  مي شود، ماران  به  له له  مي افتند. اما وجود كاوه  در زندان  ضحاك  خطرناك  است . نمي تواند او را بكشد كه  باز از خشم  ملت مي ترسد، اما اگر بماند شايد باز ملت  را به  شورش  بخواند. كاوه  تبعيد مي شود به  توران .«تو مي روي ، كه  بخواند  كه  بر نهالك  بي برگ  ما ترانه  بخواند» [۲۶]

خانه ها از مرد تهي  شده  بود، كه  همه  جان  بركف  آزادي  داده  بودند، زنان  با چشم  اشكبار بر كاوه اشك  مي ريختند. و كاوه  دست  و پا در زنجير مردانه  در ميان  قداره بندان  به  تبعيدگاه  برده  مي شود. پايه هاي  ظلم  ضحاك  قوام  مي يابد. تمامي  عناصر آزاده  را سربه نيست  مي كند و بساط خفقان  را گسترده تر مي كند. سالها مي گذرد. طفلان  در اجبار به  لهجه  ضحاكي ، تاريخ  پرشكوه  نياكان  را مي آموزند.[۲۷] نسل متولد در ظلم  ضحاك  آرام آرام  رشد مي كنند. نسل  بي خبر، بي خبر از كاوه ، از جنگل ، نسلي  كه  تا ديده ضحاك  و چماق  ديده  است . سينه  خاك  از چپاول  ضحاك  به  جان  آمده  است . در شهر جوان  مغزدار حكم  كيميا دارد. عسس  ضحاكي  بر تمام  شهر مسلط است . شهر در امن  و امان  است ، ضحاك  در يكي از نطق هاي  تاريخيش  خطاب  به  ملت  مي گويد: «اي  ملت  بخوابيد، كه  من  بيدارم .» ضحاك  مطرباني  را استخدام  كرده  است  تا براي  مردم  لالايي  بخوانند. ده آك  ضحاك  كلا با شكست  روبرو شده . اما جارچيان  هنوز در شهر ده آك  سياه  را اصول  خير و بركت  ملت  مي خوانند. ضحاك  با افزايش  توده تهي مغزان ، هر روز رفاه  آنها را نيز بيشتر مي كند. در حكومت  ضحاكي  شرط رفاه ، بي مغزبودن  است .ضحاك  هر روز به  اسمي  تازه ، بازاريان  را در بازار جمع  مي كند از آنان  استشهاد مي گيرد كه ضحاك  عادل  است ، ما در سايه  رهبري هاي  خردمندانه  ضحاك  غم  نداريم . او هر روز به  زباني  تازه كاوه  را نفرين  مي كند و او را دشمن  ملت  مي خواند. بردن  نام  كاوه ، سياهچال  دارد. باز گويي  عقايد كاوه ، مرگ  بدنبال  دارد.

ضحاك  براي  تسلط هرچه  بيشتر بر مردم ، حيله  تازه اي  سوار مي كند. او كه  از هيچيك  از اصول قبلي  خود خيري  نديد، و هرچه  در گوش  مردم  آنها را اصول  خير و بركت  خواند، كسي  باور نكرد، اكنون  فرمان تنفس  آزاد» صادر مي كند. كسي  حق  تنفس  آزاد را دارد كه  به  سه  اصل  تحميلي  ضحاك ايمان  بياورد، تثليث نحوس  ضحاك  عبارت  است  از:۱ . به  رسميت شناختن  نظام  ضحاكي ۲ . پذيرفتن  قوانين  ضحاكي ۳ . تاييد ده آك  ضحاكي عدم  تاييد تثليث  فوق ، نفس كشيدن  را ممنوع مي كند. اين  آخرين  هديه  ضحاك  به  پيشگاه اهريمن  است . اكنون  مردم  به  دو گروه  تقسيم  شده اند: اول : توده  تهي مغزان  كه  در سايه  اعمال  ضحاكي هر روز افزون  مي شوند. دوم : بازمانده  جوانان  كه  هنوز مغزشان  به  غارت  نرفته  است . آنچه  دارند فقط و فقط قلبي  مملو از عشق  به  حق  و كينه  به  ضحاك  است . و تنها فرزند بازمانده  كاوه  آهنگر، همان فرزند آخري  در ميانشان  است .جوانان  به  بازار مي ريزند. به  صداي  بلند، با فرياد ضحاك  را دشنام  مي گويند. از ظلم  ضحاك شكايت  مي كنند و مردم  را به  همراهي  با خود در برانداختن  نظام  ضحاكي  دعوت  مي كنند. جوانان رجعت  كاوه  آهنگر را خواستار مي شوند. كه  ناگاه  چماق بدستان  ضحاكي  از چهارسوق  بازار همچون  عزرائيل  هجوم  مي آورند. جوانان  مقاومت  مي كنند: فرياد مرگ  بر ضحاك  خون آشام

ماربدوش  بر آسمان  بلند است  كه  با چماق  اهريمني  در خون  غرق  مي شوند. چند نفر شربت  گواراي شهادت  مي نوشند، فرزند هژدهم  كاوه  غرقه  به  خون  در ميانشان .چماق  بدستان  ضحاك ، آنانرا كه  شهيد نشده اند به  اسارت  مي برند. ضحاك  از كوچكترين  صداي اعتراضي  مي ترسد. جارچيان  بدستور ضحاك  شروع مي كنند به  جارزدن : «ديروز گروهي  از جوانان سرسپرده  بيگانه  كه  قصد اخلال  در بازار را داشتند توسط چماقداران  حافظ نظم  با كمال  عطوفت  و مهرباني  و ملايمت  متفرق  شدند. البته ، و صد البته  در اين  حادثه  حتي  دماغ يكي  هم  خون  نيامد، تعداد اين  جوانان  گمراه   اين  اراذل  و اوباش   را حدود ده  تا پانزده  نفر تخمين  مي زنند» همه  ديدند كه  انبوه  جوانان  افزون  از هزارها بودند.

چماقداران  ضحاك  همه  بازاريان  را به  زور حافظ نظم : چماق  عليه السلام ، در بازار جمع  مي كنند و بعد يكي  از همان  ماموران  ضحاكي ، لباس  يك  كاسب  را مي پوشد و از اقدامات  اين  عوامل  ضدملي و بيگانه  و آلت  دست  عوامل  خارجي  ابراز انزجار مي كند و سپاس  بيكران  خود را به  پيشگاه  رهبر خردمند خود ضحاك  ماربدوش  تقديم  مي كند، در خاتمه  تمامي  بازاريان  در سايه  آزادي  چماق  به سلامتي  ضحاك  دعا مي كنند و اراذل  و اوباش  را لعنت  مي كنند.

 

اي  كاوه ، فرزند تو، نور چشم  ملت  است ، آنها اراذل  نيستند، ضحاك  و قداره بندانش  اراذل  و اوباشند، آنها اميد يك  ملتند. خواست  آنها خواست  يك  ملت  است .ضحاك ، اراذل  و اوباش  عمال  جيره خوار تواند. قلچماق  آن  پدر ناجوانمرد توست . راهزن گزمه هاي  تواند، سرسپرده  بيگانه  تويي  كه  حتي  بدون  اجازه  اهريمن  اجازه  آب  نوشيدن  را هم  نداري. شب هنگام  شهيدان  را غسل  دادند. رسولي  سياه پوش  از دروازه هاي  مزارآباد ضحاكي  به  سوي توران زمين   تبعيدگاه  آهنگر  اسب  مي تازد. رسول  مي گريست ، كاوه  دانست ، خنديد داشت  زمزمه  مي كرد: «اي  عزيزي  كه  به  خون  خفته  و گلگون  كفني اي  شهيدي  كه  به  خون  غرقه  ز عشق  وطني اي  عزيزي  كه  به  جانبازي  و آزادگيت شهره  شد نام  بلند تو به  هر انجمني سينه  چاك  ترا ديد چو مادر خنديد پدري  گفت  بنازم  كه  تو فرزند مني » [۲۸]

رسول : كاوه ، اي  امام  در تبعيد، ملتي  در سوگ  فرزند تو مي گريد. «بگو بر زندگي  سياه  خود بگريند، او شهيد شد، شهيد زنده  است ، بر سرنوشت  آنان  بايد گريست كه  مرگ  سياه  را انتخاب  مي كنند، به  هر ننگي  تن  درمي دهند تا زنده  بمانند. او گستاخي  شهادت  داشت و با شهادت  خود ضحاك  را رسوا كرد، او با منطق  سرخ  حق  رفت   اگر مي تواني  بميران  و اگر نمي تواني  بمير» [۲۹]

كاوه ، «اي  خضر سرخپوش  صحاري خاكستر خجسته  ققنوسي  را بر اين  گروه  مرده  بيفشان » [۳۰]

بگو چه  بايد كرد دست  كاوه  زبان  اوست ، رسول  بلافاصله  مشتان  قوي  آهن كوب  كاوه  را به وضوح  ديد.

هرچه  باشد كاوه   يك  آهنگر است.


۱ شيراز ۲۶/۹/۱۳۵۶

۲ م . سرشك  (دكتر محمدرضا شفيعي  كدكني)

۳ شاهنامه فردوسي ، تصحيح ژول مول ، جلد اول ، ص ۳۵، ابيات ۵۳ و ۱۱.۴

۴ نهج البلاغه

۵ امام  علي (ع)

۶ شاهنامه ، ج  ۱ ص  ۳۵، بيت  ۱:

چو ضحاک بر تخت شد شهريار           بر او ساليان انجمن شد هزار

۷ م . سرشك

۸ سعيد سلطانپور

۹ م . سرشك

۱۰ قرآن  كريم ، سوره  آل  عمران ، آيه  ۱۶۹.

۱۱ شاهنامه  فردوسي ، جلد اول ، صفحه  ۴۴، ابيات  ۲۱۴۲۱۱.

۱۲ شاهنامه  فردوسي ، ج  ۱ ص  ۴۳ و ۴۴، ابيات  ۲۰۶۲۰۴.

۱۳ پيشين ، ابيات  ۲۳۵۲۳۳.

۱۴ پيشين ، ابيات  ۲۳۷۲۳۶.

۱۵ السلطان  ظل الله

۱۶ به  نقل  علامه  دهخدا، لغت نامه .

۱۷ شاهنامه  فردوسي ، ج  ۱، ص  ۴۵، ابيات  ۲۵۳۲۵۱.

۱۸ م . سرشك ، ديباچه .

۱۹ شاهنامه  فردوسي ، ج  ۱ ص  ۴۴، بيت  ۲۲۶.

۲۰ خواهران  جمشيد، همخوابگان  ضحاك.

۲۱ كار قيصر را به  قيصر واگذار.

۲۲ خاقاني

۲۳ شاهنامه  فردوسي ، ج  ۱ ص  ۴۵، ابيات  ۲۵۳۲۵۱.

۲۴ پيشين ، بيت  ۲۵۷.

۲۵ پيشين ، بيت  ۲۵۹.

۲۶ م . سرشك

۲۷ پيشين

۲۸ كريمپور شورش

۲۹ شهادت ، دكتر علي  شريعتي

۳۰ م . سرشك