چالش اسلام و قدرت

نقد سروش

 جلسه چهارم

خلاصه جلسه سوم:

الف. بزک کردن چهره اسلام همان‌قدر «خلاف اخلاق علمی» است که «سیاه نمایی»، برجسته کردن برخی حواشی اجتماعی زندگی پیامبر «خارج از زمینه تاریخی آن » و «نادیده گرفتن اصول رفتاری ایشان».

ب. «رحمت نبوی» را «حاشیه»ای بر «متن اقتدارطلبی» تعریف کردن تازگی ندارد، و سکه رایج مستشرقان کلاسیک، اسلام ستیزان و گروههای اسلام‌گرای ستیزه‌جو است. راستی حرف تازه روشنفکر دینی چیست؟ دعاوی اخیر سروش در قرن بیست و یکم رویکردی «ارتجاعی» است نه مترقی؛ رجعت به دوران قبل از بیداری مسلمانان و قبل از مراجعه انتقادی به متون تفسیری اسلامی.

پ. ادعای اینکه محمد (ص) از روز اول در دوران مکه اقتدارطلب بوده از اساس بی‌پایه است.

ت. آیات ابتدای سوره توبه احکام مختص مشرکان پیمان شکن مکه در زمان پیامبر است، قابل تعمیم به همه مشرکان در دیگر زمانها و مکانها نیست و هیچ دلالتی بر «عدم حق حیات مشرکان» (خصوصا مشرکان مسالمت جو که ناقض عهد نبودند) در جزیرة العرب ندارد.

ث. آیات قرآن درباره جنگ و جهاد دو دسته است: «مقید» به جنگ با تجاوزگران، آغازکنندگان جنگ و پیمان شکنان، و «مطلق» (بدون قیود یادشده). مطابق روش مسلّم اصولی باید ادله مطلق را حمل بر ادله مقید کرد.

ج. «کفر یا شرک» به تنهایی سبب جنگ با کفار نیست، مادامی که کفار تجاوزی به دین، نفوس، اموال یا محرمات مسلمانان نکرده باشند. کفر و شرک در امر جنگ «موضوعیت» ندارند. تجاوز، تبعید، نقض عهد و کمک به تبعیدگران و عهدشکنان موضوعیت دارند.

چ. پیامبر اولین عامل به قرآن بوده و در سیره عملی او هرگز در هیچ جنگی آغازگر حمله نبوده است. جهاد در اسلام، قرآن و سیره عملی پیامبر «منحصرا دفاعی» بوده است و «جهاد ابتدائی» (به این معنی که مسلمانان برای تغییر دین افراد به آنها حمله کنند وبین اسلام آوردن و مرگ قرارشان بدهند یا اهل کتاب را ولو اهل کتاب صلح طلب و مسالمت جو را بین اسلام آوردن و پرداخت خاضعانه جزیه و جنگ مخیر کنند) از بنیاد خلاف واقع و افترا به قرآن، پیامبر و اسلام است.

ح. قرآن اجازه قتل اسرا و برده کردن آنها را در جنگ به مسلمانان نداده است. حکم اسیر جنگی آزادی (با عوض یا بلاعوض) است. پیامبر و مسلمانان هرگز از اسیر گرفتن بعد از پایان جنگ منع نشده اند. پیامبر هرگز به کشتن اسرای جنگی بعد از پایان جنگ مجاز نبوده و هرگز اسیری را نکشته است. کشتن دشمن در میدان و بحبوحه جنگ کشتن اسیر جنگی نیست!

***

دانشمند محترم و روشنفکر دینی جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش (متولد ۱۳۲۴) در مباحثی با عنوان «دین و قدرت» (دی ۱۳۹۹) مدعی شد روحیه اقتدارطلبی پیامبر در کتاب، آئین و پیروانش دمیده شده است. او قرآن را خوف نامه، خدا را سلطان و پیامبر را عارف مسلح دانست که از ابتدا به دنبال به دست گیری قدرت و تسلیم کردن مردم ولو با شمشیر به دین خود بوده است. به نظرم اینها تغییر «معالم راه» است و «هندسه اسلام» را به کلی دگرگون می کند، لذا اهتمام بیشتری به نقد و بررسی آنها کرده ام. این جلسه و احتمالا یکی دو جلسه دیگر شواهد وی را از کتاب و سنت بحث می کنم، آن گاه نوبت به بدنه اصلی انتقادات من خواهد رسید. از جمله شواهد ادعای «اقتدارطلبی» پیامبر اسلام دو مفهوم کلیدی اسلام و ولایت شمرده شده است. در این جلسه به بررسی انتقادی شواهد دوگانه می پردازم.

۱. مبحث اول. معنی اسلام

این مبحث شامل پنج بحث است:

۱.۱. بحث اول. اسلام آوردن یعنی تسلیم حکومت پیامبر شدن ولو بدون ایمان قلبی به خدا!

۱.۱.۱. نقل: پیامبر دو چیز آورده است: ایمان که امری قلبی است و اسلام که یعنی تسلیم ظاهری که قلبی نیست، تسلیم حکومت اسلام شدن است، ولو بدون ایمان قلبی تسلیم قدرت اسلام شوید. مقصود از فتوحات همین تسلیم حکومت و تحت سلطه قدرت اسلام آمدن بود نه اینکه افراد لزوما دینشان را عوض کنند. شاهد آن: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ» [۴۹:۱۴] یعنی اینکه ما تسلیم این قدرت شده‌ایم و دیگر سرکشی نمی‌کنیم. ما سرمان را پایین انداخته‌ایم و مخالفت نمی‌کنیم چون می‌دانیم عاقبتمان چیست. قرآن هم همین اسلام (تسلیم ظاهری شدن به قدرت) را قبول دارد، حساب ایمان با خدا در آخرت است. به گفته فقها از جمله غزالی اسلام زیر سایه شمشیر در دنیا پذیرفته شده است اما در آخرت فقط ایمان واقعی به کار می آید. در مسیحیت دوران عیسی فقط ایمان قلبی خواسته شده بود. ولی اسلام از بدو تولد به دنبال تسلیم مردم به قدرت دنیوی پیامبر بود: پیامبر اقتدارطلب. پیامبر نیامده بود که فقط ایمان را در قلوب مؤمنان وارد بکند، بلکه اهل تسلیم کردن بدنی مخالفان هم بود. هر کس توحید را با زبان خوش نمی پذیرفت و ساکت نمی نشست سر و کارش با شمشیر پیامبر بود: نبی بالسیف. اظهار زبانی شهادتین بدون اینکه ایمان قلبی باشد برای مسلمانی کفایت می کند، حتما منفعتی یا به اندازه از اسارت و مرگ رهیدنی فایده دارد. با این اسلام ظاهری جان و مالش محفوظ می ماند و از حقوق برابر با مسلمانان برخوردار می شد، اما در غیراین صورت یا در زمره اقلیتهای دینی قرار می گرفت و حقوق نابرابر پیدا می کرد یا اصلا تحمل نمی شد. (سروش، ج ۲ و۴)

۱.۱.۲. بررسی: بر اساس تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی در کتاب «المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم» (قاهره، ۱۳۶۴ق) در قرآن ۸۱۵ بار ماده «أ م ن» در باب إفعال به کار رفته است (۵۳۹ بار فعل، ۲۳۰ بار اسم فاعل، و ۴۶ بار مصدر). کمتر از یک دهم این تعداد یعنی ۷۲ بار از ماده «س ل م» در باب إفعال به کار رفته (۲۲ بار فعل، ۴۲ بار اسم فاعل، ۸ بار مصدر)، ۳ بار از باب تفعیل (تسلیم) و یک بار هم از باب استفعال (مستسلمون) استعمال شده است. «متعلَق» مواردی که اسلام به صورت فعل، اسم فاعل یا مصدر به کار رفته یا صریحا «خداوند» است، یا به قرائن مقامیه قطعی متعلقی جز خداوند ندارد. به عنوان مثال: إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ وَوَصَّىٰ بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يَا بَنِيَّ إِنَّ اللَّـهَ اصْطَفَىٰ لَكُمُ الدِّينَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ (البقره۱۳۱-۱۳۲) ترجمه: «هنگامی [او برگزیده شد] که پروردگارش به وی گفت: تسلیم باش، گفت: تسلیم پروردگار جهانیانم. و ابراهیم پسرانش را به همان [آئین] سفارش کرد، و یعقوب نیز چنان کرد، [و هر یک گفتند:] ای پسران من، همانا خدا این دین را برای شما برگزیده است، پس البته نمیرید مگر در حالی که تسلیم او باشید.»

الف. اما مواردی که متعلق تسلیم در قرآن «غیرخداوند» است دو مورد است. یکی در داستان ملکه سبا و سلیمان در سوره نمل (سوره ۲۷) که مراد تسلیمِ سلیمان شدن است:

۲۳ وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّـهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ (او و قومش را دیدم که برای غیر خدا – خورشید – سجده می‌کنند؛ و شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه بازداشته؛ و از این رو هدایت نمی‌شوند.»

۲۹-۳۱ قَالَتْ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ إِنَّهُ مِن سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَأْتُونِي مُسْلِمِينَ. [ملکه سبا که از نامه آگاه شد] گفت: ای بزرگان، همانا نامه ای ارجمند به سوی من افکنده شده است. بی گمان، آن از طرف سلیمان است، و [متن] آن چنین است: «به نام خداوند مهرگستر مهربان.‌ این‌که بر من برتری‌ مجویید و با سر تسلیم نزد من آیید.»

۳۷ ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُم بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ. به سویشان بازگرد که ما حتما با سپاهیانی بر آنان درخواهیم آمد که در مقابل آنها مقاومت نداشته باشند و قطعا آنها را با زبونی و خواری از آنجا بیرون می کنیم.

۳۸ قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ. [سلیمان] گفت: ای بزرگان، کدام یک از شما تخت او را پیش از آنکه به حال تسلیم نزد من آیند برایم می‌آورد؟

۴۲ فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَـٰكَذَا عَرْشُكِ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ. «پس هنگامی که [ملکه] آمد، گفته شد: آیا تخت تو این همین گونه است؟ گفت: گویا این همان است، و ما پیش از این [از حقانیت سلیمان] آگاهی یافته و تسلیم شده بودیم»

۴۴ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّـهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. «… [ملکه] گفت: پروردگارا، بی گمان من بر خود ستم کردم؛ و [اینک] با سلیمان تسلیم خدا، پروردگار جهانیان شدم.»

متعلق واژه «مسلمین» در آیات ۳۱، ۳۸ و ۴۲ سوره نمل تسلیم به سلیمان شدن است، البته این تسلیم در نهایت در آیه ۴۴ به تسلیم خداوند و اسلام آوردن می انجامد.

مورد دوم تسلیم به غیر خدا از این ماده آیه ۱۶ سوره فتح (۴۸) است که مراد تسلیم شدن دشمن به اعراب بادیه نشین اطراف مدینه است که پیامبر را در سفر حدیبیه یاری نکردند به توهم اینکه سالم برنمی گردد: قُل لِّلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَىٰ قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِن تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّـهُ أَجْرًا حَسَنًا وَإِن تَتَوَلَّوْا كَمَا تَوَلَّيْتُم مِّن قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا (۴۸:۱۶) «به آن بادیه نشینان برجای گذاشته شده [متخلف] بگو: «بزودی بسوی قومی که سخت جنگ آورند دعوت می شویدکه با آنان بجنگید یا تسلیم شوند؛ پس اگر اطاعت کنید، خداوند پاداشی نیکو به شما می‌دهد؛ و اگر روی بگردانید -همان گونه که پیش‌تر روی گردانیدید – به عذابی دردناک عذابتان می‌کند.» (ترجمه «یا اسلام آورند!» نادرست است) قومی که با این بادیه نشینان مقاتله خواهند کرد گروهی از مشرکان بعد از فتح خیبر بوده است. در این آیه «یُسلِمون» به معنی تسلیم این بادیه نشینان شدن است، نه تسلیم خدا شدن.

ب. در برخی آیات اسلام و ایمان در کنار هم به کار رفته اند، از جمله آیه ۳۵ سوره احزاب: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّـهَ كَثِيرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّـهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا. به یقین، مردان و زنان تسلیم [فرمان خدا] ، مردان و زنان با ایمان، مردان و زنان فرمانبردار، مردان و زنان راستگو، مردان و زنان شکیبا، مردان و زنان خاشع، مردان و زنان بذل کننده [در راه خدا]، مردان  و زنان اهل روزه، مردان و زنانی که شرمگاه خود را حفظ می کنند، و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا می‌کنند، خداوند برای همه آنان آمرزش و پاداشی بزرگ فراهم ساخته است.» همین‌گونه آیه ۵ سوره تحریم (۶۶). مراد از مقابله اسلام و ایمان این است که اسلام تسلیم دین به حسب عمل جوارح (دست، پا، زبان، چشم و گوش) در ظاهر است، در حالی که ایمان امر قلبی، اعتقاد و اذعان باطنی است به شکلی که عمل جوارح (قلب و دل) بر آن مترتب است. هر مؤمنی مسلمان است، اما هر مسلمانی مؤمن نیست. (المیزان)

ج. اما آیه مورد بحث در ضمن آیات سوره حجرات (۴۹) ۱۴-۱۷ باید مورد تدبر قرار گیرد:

۱۴ قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَـٰكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ وَإِن تُطِيعُوا اللَّـهَ وَرَسُولَهُ لَا يَلِتْكُم مِّنْ أَعْمَالِكُمْ شَيْئًا إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ. آن بادیه ‌نشینان گفتند: ما ایمان آورده‌ ایم. بگو: ایمان نیاورده‌اید، ولی بگویید: تسلیم شده ایم، در حالی که هنوز ایمان در دل‌های شما داخل نشده است، و اگر از خدا و پیامبرش اطاعت کنید، از اعمال شما چیزی کم نمی‌کند، قطعا خدا آمرزنده مهربان است.»

۱۵ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّـهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ أُولَـٰئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ. مؤمنان فقط کسانی هستند که به خدا و پیامبر او ایمان آورده‌ و سپس تردید نکرده و در راه خدا با مالها و  جانهایشان جهاد کرده‌اند؛ آنانند که [در ادعای ایمان] راستگویند.»

۱۶ قُلْ أَتُعَلِّمُونَ اللَّـهَ بِدِينِكُمْ وَاللَّـهُ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَاللَّـهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ «بگو: آیا می خواهید خدا را از دین خود آگاه کنید؟ حال آن که خدا آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است می‌داند و خداوند به هر چیزی داناست.»

۱۷ يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّـهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ. بر تو منّت می گذارند که تسلیم شده اند. بگو: تسلیم شدن خود را بر من منّت مگذارید، بلکه خدا بر شما منّت می گذارد که شما را به ایمان راهنمایی کرده است، اگر [در ادّعای خود] راستگو هستید.»

به قرینه آیه ۹۹ سوره توبه «ومن الاعراب من یؤمن بالله والیوم الآخر» أعراب مورد بحث در آیه سوره حجرات «برخی از اعراب» هستند نه همه آنها. تفاوت ایمان و اسلام در این دسته از آیات، این است که «ایمان» معنای قائم به قلب است، از قبیل اعتقاد؛ و «اسلام» امر قائم به زبان و جوارح است، از قبیل استسلام، ابراز زبانی شهادت بر توحید و نبوت، و پیروی عملی ظاهری اعم از اینکه مقارن با اعتقاد قلبی باشد یا نباشد. بعد از شهادت ظاهری با فرد معامله مسلمان می شود. مؤمن صادق (واقعی) کسی است که معتقد به خدا و آخرت بدون تردید در آنها باشد و در عمل نیز اهل جهاد مالی و جانی در راه خدا باشد. خدا شماتتشان می کند که دینتان را به رخ خدا می کشید؟! او از همه چیز آگاه است. اعرابِ بادیه نشین بر پیامبر منت می گذاشتند که تسلیم او شده اند. در حالی که حقیقتِ نعمت و منتْ «ایمان» است که کلیدِ سعادتِ دنیا و آخرت است، نه تسلیم پیامبر شدن یا اسلام آوردن ظاهری که مدار فواید دنیوی است. به علاوه پیامبر مامور به تبلیغ است، و دین متعلق به خداوند است، خداوند بر شما منت دارد که شما را موفق به مقدمات ایمان کرده است. بادیه نشینان به پیامبر گفته بودند ما تسلیم تو شدیم و ما قتال نکردیم، در حالی که عرب مشرک با تو مقاتله کرد.

اعراب بادیه نشین ادعای «ایمان» کردند نه «اسلام» و مطلقا متوجه دوگانه اسلام و ایمان نبودند. می پنداشتند همین که تسلیم پیامبر شده اند و شهادتین گفته اند مومن محسوب می شوند. این تلقی آنها بود. خدا نه تنها بر آن تلقی صحه نگذاشت بلکه آن را ناکافی دانست و ایمان قلبی را لازمه مسلمان واقعی شدن اعلام کرد.

۱.۱.۳. نقد: اکنون بعد از تحلیل مسئله رئوس نقد من به شرح زیر است:

اولا متعلَق اسلام (به معنی تسلیم) در اغلب آیات قرآن «تسلیم خداوند شدن» است نه «تسلیم قدرت یا حکومت پیامبر شدن». تنها در چهار آیه، یعنی در آیات ۳۱، ۳۸ و ۴۲ سوره نمل متعلَقِ تسلیم «سلیمان» است، و در آیه ۱۶ سوره فتح متعلَق تسلیم «أعراب بادیه نشین مسلمان» می باشد.

ثانیا در آیات ۱۴-۱۷ سوره حجرات، همانند آیات ۳۵ احزاب و ۵ تحریم، که اسلام و ایمان کنار هم به کار رفته اند، مراد از «اسلام» بر زبان راندن شهادتین و ارتکاب اعمال ظاهری اسلام (تسلیم خداوند شدن) است، و مراد از «ایمان» باور قلبی است.

ثالثا آیه ۱۴ سوره حجرات در مقام تخطئه ادعای اعراب بادیه نشین است که اسلام ظاهری یا تسلیم پیامبر شدن را «ایمان» می دانستند. نه از این آیه، نه از هیچ آیه دیگر قرآن، بلکه از هیچ روایت معتبر و نقل تاریخی قابل اعتمادی به دست نمی آید که «پیامبر به دنبال تسلیم کردن مردم به قدرت و حکومتش بوده، حتی اگر ایمان به خدا نداشته باشند».

رابعا اسلام (به معنی تسلیم حکومت و قدرت پیامبر شدن ولو بدون ایمان قلبی) هرگز خواست پیامبر نبوده است، و انتساب آن به پیامبر افترا به ایشان است. آری پیامبر با قبائل مختلف جزیرة العرب اعم از اهل کتاب و مشرکان پیمان عدم تعارض با حفظ دینشان (قرارداد ذمه یا معاهده) بسته است، اما این به معنی اسلام در زمان ایشان و زمانهای بعدی نبوده است!

خامسا اسلام واقعی بر زبان راندن شهادتین (یعنی توحید و نبوت) همراه با ایمان قلبی و عمل به لوازم آن است، اما اگر فردی ایمان به قلبش وارد نشده باشد، در آخرت مورد مواخذه خداوند قرار می گیرد، ولی در دنیا کسی حق تجسس از او را ندارد که آیا ایمان قلبی دارد یا نه. به مجرد شهادتین احکام دنیوی و ظاهری اسلام بر او بار می شود. در این امر قدرت و حکومت پیامبر هیچ نقشی ندارد. در ادیان دیگر هم مومن واقعی، مومن ظاهری و منافق دیده می شوند و اختصاصی به اسلام یا حکومت پیامبر در مدینه نداشته اند.

سادسا در دوران مکه که پیامبر قدرت دنیوی و حکومتی نداشت، اسلام به معنای «تسلیم قدرت و حکومت پیامبر شدن» چگونه میسر است؟!

مدعی در نکات فوق در این بحث خطایی فاحش و ادعایی سست و فاقد دلیل کرده است.

۱.۲. بحث دوم. دعای ابوحمزه هم اسلام ظاهری را تایید می کند!

۱.۲.۱. نقل: دعای ابوحمزه ثمالی خطاب به خداوند: إن قوما آمنوا بک بألسنتهم لیحقنوا به دمائهم فأدرکوا ما أمّلوا، و نحن آمنا بک بألسنتنا وقلوبنا لتعفوعنا فأدرکنا ما أمّلنا. خدایا عده‌ای به تو با زبانشان ایمان آوردند برای اینکه خونشان ریخته نشود و به مراد خود رسیدند، اما ما مسلمانان که هم با زبان و هم با دلمان به تو ایمان آورده ایم، را به مرادمان یعنی مغفرت، رضوان و پاداشت برسان. این دعا در صورت صدور از امام سجاد متعلق به قرن اول هجری است و همان مفاد حدیث «أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا: لا إله إلا الله، فإذا قالوها عصموا مني دماءهم وأموالهم» را تایید می کند. (سروش، ج ۴)

۱.۲.۲. نقد: بر فرض اینکه عبارت فوق قابل انتساب به امام علی بن الحسین السجاد علیهما السلام (۳۸-۹۵) باشد، ایشان تایید کرده «در زمان ایشان» افرادی برای حفظ جانشان مسلمان می شده اند، در حالی که ایمان قلبی نداشته اند. دوران ایشان مصادف با «دوران اموی» و فتوحاتی بوده که غالبا فاقد معیارهای اسلامی بوده است. این چه ربطی به پیامبر و قرآن دارد؟! امام سجاد نگفته این افراد «در زمان پیامبر» برای حفظ جانشان مسلمان شده بودند. هر کسی با هر انگیزه ای شهادتین را بر زبان براند از مزایای دنیوی آن (که در حکم حقوق شهروندی دوران مدرن است) برخوردار می شده است. در جلسه دوم گذشت که حدیث «انی أُمِرتُ ان اقاتل» در منابع شیعی روایتی ضعیف و در منابع اهل سنت روایتی مستفیض است که نهایتا سه راوی آن را به پیامبر نسبت داده اند و ادعای تواتر آن در اهل سنت مسموع نیست. به علاوه این روایت با محکمات قران کریم در تعارض است و فاقد اعتبار می باشد. در نهایت این عبارت دعای ابوحمزه هم ناتوان از اثبات ادعای سروش مبنی بر اقتدارطلبی پیامبر و مردم را به زور شمشمیر مسلمان کردن توسط پیامبر است.

۱.۳. بحث سوم. پیامبر می‌دانست که باید از مومن شدن همگان مایوس باشد، لذا به دنبال وادار کردن مردم به تسلیم شدن به قدرتش بود!

۱.۳.۱. نقل: پیامبر می دانست و خدا هم به او گفته بود و چند بار در قرآن آمده که تو از مؤمن شدن همگان باید مأیوس باشی أَفَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا أَن لَّوْ يَشَاءُ اللَّـهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِيعًا [۱۳:۳۱] یعنی ایمان قلبی همگان میسر نخواهد بود، اما نسبت به سلطه همگان در جزیرة العرب بسیار پیگیر بود و البته توفیق هم یافت. (سروش، ج ۴)

۱.۳.۲. نقد: اینکه خداوند پیامبر را از مؤمن شدن همگان مایوس کرده بود سخن درستی است. از جمله شواهد آن:

– وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَن فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (یونس ۹۹). «و اگر پروردگار تو می‌خواست، کسانی که در زمینند، یکسره [به اجبار] ایمان می‌آوردند؛ پس آیا تو  مردم را مجبور می کنی که مؤمن شوند؟!» استفهام انکاری است و مسلم است که پیامبر برخلاف نظر خدا گام برنداشته ست. به علاوه بحث در «مؤمن» شدن مردم (با اعتقاد قلبی) است نه «اسلام ظاهری بدون چنین ایمانی».

– وَلَوْ أَنَّ قُرْآنًا سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَىٰ بَل لِّلَّـهِ الْأَمْرُ جَمِيعًا أَفَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا أَن لَّوْ يَشَاءُ اللَّـهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِيعًا وَلَا يَزَالُ الَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُم بِمَا صَنَعُوا قَارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيبًا مِّن دَارِهِمْ حَتَّىٰ يَأْتِيَ وَعْدُ اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ (رعد ۳۱). «و اگر قرآنی بود که کوه‌ها به وسیله آن روان می‌شدند، یا زمین بدان قطعه قطعه می گردید، یا بوسیله آن با مردگان سخن گفته می‌شد، [چنان نبود که حتما باعث ایمان آنان گردد] بلکه کارها همه به دست خداست. پس آیا کسانی که ایمان آورده‌اند، ندانسته اند که اگر خدا می خواست مردم را یکسره هدایت می کرد؟ و کسانی که کفر ورزیده اند، همواره به سبب آنچه کرده اند مصیبتی کوبنده بر آنان وارد می شود یا نزدیک سرایشان فرود می آید، تا اینکه وعده خدا بیاید. بی گمان خدا از وعده‌اش تخلّف نمی‌کند.»

– لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (شعراء ۳) «بیم آن می رود از این‌که آنان مؤمن نمی شوند، خود را از غصه هلاک کنی.» این شدت علاقه پیامبر را به مومن شدن مردم می رساند، نه مسلمان از سر زور و بدون ایمان قلبی. این کجا و آن کجا!

نتیجه: تمایل زائدالوصف پیامبر برای «ایمان» همگانی که امری قلبی است کاملا درست است، اما این امر هیچ ربطی به «اسلام اجباری و با زور شمشیر» (مدعای سروش) ندارد!

۱.۴. بحث چهارم. پیامبر دنبال ساختن جامعه متکثر دینی نبود. برعکس به دنبال ساختن جامعه ای امن برای پیروانش بود

۱.۴.۱. نقل: غرض پیامبر این بود که جامعه ای اسلامی تحت قوانین خود بسازد که مؤمنان بدون مزاحمت به عبادت و اطاعت عاشقانه به آئین او مشغول شوند، و دیگران هم تسلیم قوانین حکومتی یا قدرت سیاسی او شوند و مزاحمت ایجاد نکنند. پیامبر – بلکه هیچ پیامبری – جامعه پلورال نمی خواست. او آمده بود دینش را تبلیغ کند و و مسلمانان و غیرمسلمانان از حقوق برابر برخوردار نبودند. (سروش، ج ۴)

۱.۴.۲. نقد:

الف. خداوند در پی تاسیس جامعه ای بود که پیروان همه ادیان ابراهیمی در آن امکان زندگی مؤمنانه داشته باشند:

أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّـهَ عَلَىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّـهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّـهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّـهِ كَثِيرًا وَلَيَنصُرَنَّ اللَّـهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّـهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ وَلِلَّـهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ(حج ۳۹-۴۱) به کسانی که مورد هجوم جنگی قرار گرفته اند، اجازه [دفاع] داده شده است، همانان که از خانه‌هایشان به ناحق اخراج شده‌اند، آن هم بدین سبب که می گفتند: پروردگار ما خداست و اگر خدا برخی از مردم را بوسیله برخی دیگر دفع نمی کرد، دیرها و کلیساها، و معبدهای یهود و مساجدی که در آنها بسیار یاد خدا می‌شود، ویران می‌شدند و بی‌گمان خدا کسانی را که او را یاری کنند یاری می‌کند، چرا که قطعا خداوند نیرومند پیروز است. همانان که هر گاه در زمین به آنان فرمانروایی بدهیم، نماز را برپا می‌دارند، و زکات می‌دهند، و به کارهای پسندیده وامی دارند واز کارهای ناپسند باز می دارند. و فرجام کارها تنها در اختیار خداوند است.» جنگ دفاعی صرفا برای تامین امنیت مسجد نیست، برای امنیت کنیسه و کلیسا هم هست! این یعنی تامین امنیت همه موحدان نه فقط مسلمانان.

ب. در مورد پیروان دیگر ادیان و آئین ها از جمله مشرکان: لَّا يَنْهَاكُمُ اللَّـهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّـهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَىٰ إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَمَن يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَـٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (ممتحنة ۸-۹). «خدا شما را از نیکی کردن و عدالت ورزیدن با کسانی [از کفار] که در دین با شما نجنگیده و شما را از دیارتان بیرون نکرده اند باز نمی دارد، بی گمان خدا عدالت‌پیشگان را دوست می دارد. خدا تنها شما را از دوستی با کسانی باز می دارد که در دین با شما جنگیده و شما را از دیارتان بیرون رانده و در بیرون‌راندنتان همکاری نموده اند، و هر کس با آنان دوستی کند، آنانند که ستمکار خواهند بود.» این یعنی امنیت و همزیستی برای همگان حتی کفار، مشرکان و غیرموحدان.

ج. اما تکثر دینی: انَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالنَّصَارَىٰ وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره ۶۲). «همانا کسانی که ایمان آورده‌اند [مسلمانان]، و یهودیان و نصاری و صابئان [پیروان یحیی‌]، هر کس که به خدا و روز واپسین ایمان آورَد، و کاری شایسته کند، پاداششان نزد پروردگارشان خواهند داشت؛ و نه بیمی بر آنها خواهد بود و نه اندوهگین می شوند.»

د. مطابق تحقیق کارل ارنست (استاد تراز اول بین المللی مطالعات اسلامی و عرفان) پلورالیسم دینی از ابتدا قاعده پذیرفته شده در جامعه اسلامی بود. این در حالی است که در کتاب سنت آگوستین (۳۴۵-۴۳۰) «درباره دین راستین» دین همواره مفرد استعمال شده نه جمع و آن مسیحیت بوده است. (Saint Augustine, Of True Religion, ۳۹۰ AD) ارنست متذکر شده اگرچه پلورالیسم دینی حقیقت پذیرفته شده ای در دوران پست مدرن و پسا استعمار است، اما این امر از ابتدا یکی از تعالیم قرآن (لا اکره فی الدین [بقره ۲۵۶]) و محمد بوده است. به نظر وی تنوع دینی یکی از برنامه های الهی (divine plan) در قرآن است. قرآن انبیاء پیشین، کتب مقدس و وحی الهی آنها را پذیرفته است. وی برای اثبات پذیرش تنوع دینی در اسلام به این آیه قران استشهاد کرده است: لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاءَ اللَّـهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَـٰكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ إِلَى اللَّـهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (مائده ۴۸). «برای هر کدام از شما [امت‌ها]، آیین و راه روشنی قرار داده ایم؛ و اگر خدا می‌خواست، شما را یک امت قرارمی‌داد؛ ولی [چنین نکرد] تا در آنچه به شما داده آزمایشتان کند؛ پس به سوی خوبی‌ها سبقت گیرید. بازگشت شما همگی، فقط به سوی خداست. و او شما را از آنچه در آن اختلاف می‌کردید باخبر خواهد ساخت.» ارنست مقررات اهل ذمه در احکام اسلامی را مبتنی بر امنیت غیرمسلمانان و معافیت از خدمات اجباری نظامی در مقابل جزیه امری مترقی در دوران میانه دانسته است و آن را با غرب مسیحی مقایسه کرده که غیرمسیحیان از جمله یهودیان از هیچ حقوقی در جوامع مسیحی برخوردار نبودند، بلکه اقلیتهای دینی تحت تفتیش عقاید و انکیزیسیون بودند.

Carl Ernst, Following Muhammad: Rethinking Islam in the Contemporary World, Chapel Hill: UNC, 2004

واضح است که حقوق مساوی شهروندی از پدیده های مدرن است و نبود آن در دوران گذشته را مذمت کردن نوعی ابتلا به زمان پریشی است. تعالیم اسلامی ظرفیت کامل برای حقوق مساوی پیروان همه ادیان را  دارد، آن‌چنان که در کتاب حق الناس: اسلام و حقوق بشر (ویرایش اول: ۱۳۸۷، ویرایش دوم: ۱۴۰۰) تشریح کرده ام. آری جاری کردن احکام فقهی قرون گذشته در دوران معاصر بدون اجتهاد در مبانی و أصول مبتنی بر تبعیض دینی است.

۱.۵. بحث پنجم. اخلاق اسلامی اخلاق جهاد و جنگ است 

۱.۵.۱. نقل: همانطور که ما پیامبر رحمت را بزرگ کردیم، پیامبر جنگ (نبی‌ المَلحَمَه) را باید در نظر بگیریم. او فقط واعظ مصلح نبود یک انقلابی مسلح بود. افرادی هم که دور او جمع شدند از جنس مجاهدان بودند که برترین ارزشها را هم در زمان پیامبر داشتند. اخلاق اسلامی اخلاق جهادی‌ است، یعنی بیشتر آنچه به منزله اخلاق اسلامی در قرآن و روایات آمده حول مساله جهاد و جنگ می‌گردد، ثواب شهید معیار ارزش عبادات است. اخلاقیات مسلمان مجاهد سبکبار مسلح با اخلاق رفاه یا  شهرنشینی امروز مناسبتی ندارد. (سروش، ج ۳)

۱.۵.۲. نقد:

اولا جهاد یکی از معیارهای فضیلت در اسلام است، نه تنها معیار فضیلت. معیارهای برتر از جهاد عبارتند از تقوی، علم، عدالت و احسان:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّـهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّـهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ (حجرات ۱۳). «ای مردم، ما شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را شعبه شعبه و قبیله‌ قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ بی گمان گرامی‌ترین شما نزد خدا با تقواترین شماست. همانا خداوند دانای آگاه است.»

قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ (زمر ۹). «بگو: آیا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند یکسانند؟! فقط خردمندان تذکّر می یابند.»

لَّا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّـهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلًّا وَعَدَ اللَّـهُ الْحُسْنَىٰ وَفَضَّلَ اللَّـهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا دَرَجَاتٍ مِّنْهُ وَمَغْفِرَةً وَرَحْمَةً وَكَانَ اللَّـهُ غَفُورًا رَّحِيمًا (نساء ۹۵-۹۶). «آن دسته از مؤمنان بازنشسته آسیب ندیده با آنان که در راه خدا با اموال و جان‌هایشان جهاد می کنند برابرنیستند. خدا کسانی را که با اموال و جان‌هایشان جهاد می کنند بر کسانی که [از جهاد] خودداری می کنند، به درجه ای [بس بلند] برتری داده، و خدا به هر کدام نیکوترین [پاداش] را وعده داده است؛ و خدا مجاهدان را بر خانه نشینان به پاداشی بزرگ برتری داده، به درجاتی از جانب او و [نیز] آمرزش و رحمتی [از سوی او] است، و خدا آمرزنده مهربان است.»

إِنَّ اللَّـهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَایتَاءِ ذِی القُربَی (نحل ۹۰). «خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان می‌دهد.»

ثانیا روایاتی که ثواب عبادات و خیرات را بر أساس ثواب جهاد و شهادت تبیین کرده اند غالبا متعلق به دوران سلطه اموی و عباسی هستند، و اگر از اعتبار سندی برخوردار باشند، احادیث موقت دوران خاص و موسمی هستند و حکم دائمی اسلام نیستند. در مقابل احادیث متعددی با مضمون «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء» هم در دست است، از جمله: «امام صادق (ع): إذا كان يوم القيامة جمع اللَّه الناس فى صعيد واحد ووضعت الموازين، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء، فيرجّح مداد العلماء على دماء الشهداء» (من لایحضره الفقیه، ح۵۸۵۳؛ امالی صدوق، ح۲۴۵؛ امالی طوسی، ح۱۱۴۹) روز قیامت خداوند مردم را در مکان واحدی گرد می آورد، موازین نهاده می شود، خون شهیدان با مداد دانشمندان وزن می شوند، پس مداد دانشمندان بر خون شهیدان ترجیح داده می شود.

ثالثا قرار نیست اخلاق اسلامی بدون اجتهاد و نقد احادیث و عدم عرضه آنها به قرآن به کار گرفته شود. تحقیقا عرض می کنم اخلاق اسلامی از مترقی ترین علوم اخلاق است که ظرفیت کافی به کارگیری در دوران معاصر را دارد.

رابعا پیامبر جنگ (نبی‌ المَلحَمَه) حاشیه ای رقیق بر متن غلیظ «نبی الرحمة» پیامبر رحمت است. بر خلاف ادعای دکتر سروش ما پیامبر رحمت را بزرگ نکردیم! قرآن – که مطلقا تالیف پیامبر نیست و کلام الله مجید است – محمد بن عبدالله (ص) را به عنوان پیامبر رحمت بزرگ کرده است. وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ (انبیاء ۱۰۷) «ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.» بزرگ کردن نبی الملحمة، پیامبر جنگ و خشونت برنامه دوران جنگهای صلیبی، مستشرقان کلاسیک، اسلام ستیزان، و اسلام گرایان تندرو معاصر است، که با تاریخ نگاری انتقادی مدرن هم سازگار نیست. احیای دوباره این خوانش مخدوش، خارج کردن آن از زمینه تاریخیش و غفلت از موازین قرآنی و اصول رفتاری پیامبر جفا به محمد (ص) و «اقدامی ارتجاعی» است.

خاتمه مبحث اول

به عنوان حسن ختام این مبحث عباراتی از تاریخ‌نگار بزرگ معاصر مرحوم دکتر عبدالحسین زرین‌کوب (۱۳۰۱-۱۳۷۸) را نقل می کنم. زرین‌کوب از مفاخر علمی ایران در تاریخ اسلام، عرفان پژوهی، نقد ادبی و تاریخی و از نویسندگان تاریخ اسلام کمبریج (The Cambridge History of Islam) است، و از معدود ایرانیان متبحر در تاریخ نگاری انتقادی است. زرین کوب در جوانی با «دو قرن سکوت» (۱۳۳۰) آغاز کرد، اما در دوران پختگی با «بامداد اسلام: داستان آغاز اسلام و انتشار آن تا پایان دولت اموی» (۱۳۴۶)، و «کارنامه اسلام» (۱۳۴۸) به اوج رسید. عباراتی از وی از دو کتاب اخیر نقل می کنم که ارتباط وثیقی با بحث ما دارد:

الف. «در وجود محمد شور و ایمانی خلل ناپذیر بود که او را بر تحمل هر سختی و هر خطر دل می داد. با این همه تا کار به صلح برمی‌آمد از خونریزی اجتناب داشت.» (بامداد اسلام، ص ۵۵)

ب. «کارنامه اسلام یک فصل درخشان تاریخ انسانی است …. فتح اسلامی البته با جنگ حاصل شد، اما نشر اسلام در بین مردم کشورهای فتح شده به زور جنگ نبود خاصه در جاهایی که مردم از نظر اسلام اهل کتاب بودند یا در ردیف آن – یهود، نصاری، مجوس، و صابئین. حتی بعدها بت پرستهای اروپا و هند و تبت نیز توانستند به عنوان مجوس در قلمرو اسلام با پرداخت جزیه در صلح و آزادی به سر ببرند. در واقع این اهل کتاب به هیچ وجه مجبور به قبول اسلام نمی شدند چنانکه یهود بی شک در قلمرو اسلام راحت تر و مرفه تر بودند تا در قلمرو نصاری. به علاوه نصاری شرق نیز نسطوریان، یعقوبیان و جز آنها در قلمرو اسلام بیشتر از روم آسایش داشتند، چنانکه مجوس هم جزیه ای که به اسلامیان می پرداختند به مراتب سبک تر و راحت تر از مالیات سرانه ای بود که بیش از آن به حکومت خویش – ساسانیان – می دادند. روی همرفته اهل کتاب در قلمرواسلام در صلح و آرامش بسر می بردند. در هر صورت اسلام رفته رفته در سرزمینهای فتح شده انتشار و قبول می یافت و این انتشار نه از راه عنف و فشار بود بلکه به سبب مقتضیات و اسباب گونه‌گون اجتماعی بود و پیشرفت نظامی اعراب.» (کارنامه اسلام، ص۱-۳)

ج. «این تسامح نسبت به اهل کتاب که نزد مسلمین اهل ذمه و معاهَد خوانده می شدند مبتنی بر یک‌نوع همزیستی مسالمت آمیز بود که اروپای قرون وسطی به هیچ وجه آن را نمی شناخت. در واقع با وجود محدودیتی که اهل ذمه در دارالاسلام داشتند اسلام آزادی و آسایش آنها را تا حد ممکن تضمین می کرد و به ندرت ممکن بود بدون نقض عهد مورد تعقیب باشند. پیامبر درباه آنها به رفق و مدارا توصیه کرده بود، این تسامح با اهل کتاب سبب می شد که آنها در قلمرو اسلام غالبا خود را در امنیت و آسایش حس کنند. … احوال یهود بهتر از احوال آنها بود در قلمرو کلیسا. نصارای شرقی آن تساهل و تسامحی که در قلمرو اسلام می دیدند در حوزه کلیسا نمی یافتند. در حقیقت اسلام در غیر مورد اهل کتاب نیز آن خشونت را که سایر ادیان آن اعصار داشتند نداشت. با وجود اختلاف نظری در ماهیت ایمان در عمل غالبا همان شهادت لسانی ملاک اسلام به شمار می آید و حتی خود پیامبر با منافقین که آنها را می شناخت نیز رفتارش توام با اغماض بود و تسامح. بعد از وی نیز اسلام نه تشکیلات انکیزیسیون اروپا را بوجود آورد نه سیاه چالهای آن را. اختلاف امت را – مگر در مواردی که اساس اسلام را تهدید کند – مسلمین غالبا نوعی رحمت تلقی می کردند. روی هم رفته قضاوتی که کنت دوگوبینو راجع به رفعت و علو این حالت مسلمین دارد مورد تصدیق و تایید تاریخ اسلام و گذشته مسلمین است. وی می گوید اگر اعتقاد مذهبی را از ضرورت سیاسی جدا کنند هیچ دیانتی تسامح جوی تر و شاید بی تعصب تر از اسلام وجود ندارد.» (کارنامه اسلام، ص۱۴-۱۶) این را مقایسه کنید با دستاورد روشنفکر دینی در نظریه پیامبر اقتدارگرا.

۲. مبحث دوم. معنی ولایت

این مبحث شامل سه بحث است.

۲.۱. بحث اول. قتل کودک بیگناه توسط خضر ولیّ الله!

۲.۱.۱. نقل: در سوره کهف داستان خضر و موسی آمده است. نمی دانیم در آن زمان موسی پیامبر شده یا نه. خضر که نامش از روایات گرفته شده و در قرآن به عنوان عبد صالح معرفی شده کارهای عجیبی می کند که باعث اعتراض موسی و در نهایت جدایی آنها می شود. یکی از این کارهای عجیب کشتن بچه بیگناهی است به این دلیل که باعث گمراهی پدر و مادرش در آینده خواهد شد. غالب مفسران آن را تمثیلی و بیان غیرواقعی دانسته اند و تعابیر عرفانی کرده اند. اما دقیقاً از این قصه می‌شود نتیجه گرفت که خدا به کسانی اجازه ویژه داده است که بدون هیچ دلیل مشخصی جان مردم را بگیرند. پیامبر اسلام این قصه اقتدارگرایانه را نقل کرده است، بی‌آنکه در تورات یا انجیل نقل شده باشد. (سروش، ج ۲)

۲.۱.۲. بررسی:

الف. آیات ۶۵-۸۲ سوره کهف:

۶۵ فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا.  پس بنده‌ای از بندگان ما را یافتند که ما از سوی خود رحمتی به او داده، از نزد خود دانشی به وی آموخته بودیم.

۶۶ قَالَ لَهُ مُوسَىٰ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا. موسی به او گفت: آیا [اجازه می دهی] دنبال تو بیایم بر این قرار که از آنچه به تو آموخته شده چیزی را به من بیاموزی که مایه رشد من باشد؟

۶۷ قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا. گفت: تو هرگز نمی‌توانی بر همراهی من صبر کنی.

۶۸ وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا. و چگونه بر چیزی که به شناخت آن احاطه نداری صبر می کنی؟

۶۹ قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّـهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا. گفت: ان‌شاءالله مرا شکیبا خواهی یافت، و در هیچ فرمانی مخالفت تو نخواهم کرد.

۷۰ قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّىٰ أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًا. گفت: پس اگر دنبال من می آیی، درباره هیچ چیزی از من مپرس تا خود از آن برای تو سخن گویم.

۷۴ فَانطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا. پس به راه افتادند، تا وقتی که به پسربچه ای برخوردند؛ او را کشت. [موسی] گفت: آیا شخصی بیگناه را، بی آنکه کسی را کشته باشد، کُشتی؟! راستی که کاری ناپسند مرتکب شدی.

۷۵ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا. گفت: آیا به تو نگفتم که هرگز نمی‌توانی بر همراهی من صبر کنی؟

۷۶ قَالَ إِن سَأَلْتُكَ عَن شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّي عُذْرًا. گفت: اگر پس از این از تو چیزی پرسیدم، دیگر با من همراهی مکن، زیرا از سوی من معذور خواهی بود.

۷۸ قَالَ هَـٰذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا. گفت: اینک [وقت] جدایی من و توست؛ بزودی تو را از حقیقت آنچه نتوانستی بر آن صبر کنی، آگاه می کنم.

۸۰ وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَانًا وَكُفْرًا. اما آن پسربچه ای [که کشتم]، پدر و مادرش مؤمن بودند؛ پس ترسیدیم آن دو را به طغیان و کفر بکشاند.

۸۱ فَأَرَدْنَا أَن يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِّنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا. پس خواستیم که پروردگارشان پاک‌تر و مهربان‌تر از او به آن دو عوض دهد.

۸۲ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذَٰلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا. … و من آن [کارها] را از پیش خود نکردم؛ این بود حقیقت آن چه که نتوانستی بر آنها صبر کنی.

ب. از جمله مقالات خوبی که در این باره نوشته شده مدخل خضر در دائرة المعارف بزرگ اسلامی است، به قلم فرامرز حاج منوچهری، حمیرا ارسنجانی و شکوفه تقی (۱۳۹۸): «خِضْر، نام شخصیتی اسطوره‌ای، اسرارآمیز و پیامبرگونه که افزون بر پیوستگی با آیاتی از قرآن کریم، روایتها، افسانه‌ها و حکایتهای گوناگونی را در فرهنگ دینی و متون ادبی و عرفان به خود اختصاص داده است» به آن مراجعه کنید. به برخی نکات مرتبط اشاره می کنم.

«عبد صالح» انسان بود یا فرشته؟ ابوالاعلى مودودی (متوفی ۱۳۵۸ش)، متکلم معاصر هندی در تفسیر خود به دو نکته اشاره کرده است: اولاً دیدار موسى با خضر را مربوط به ابتدای مرحلۀ نبوت موسى می‌داند تا تربیت الٰهی را تجربه کند. ثانیاً خضر را ازجملۀ «فرشتگان» به شمار می‌آورد، زیرا به باور او، تنها فرشتگان‌اند که به اراده و اختیار خود عمل می‌کنند و خضر در مقام انسان نمی‌توانست با تخطی از شریعت، مرتکب گناه شده‌ باشد و این دیدگاهی است که در آثار متقدمان نیز یافت می‌شود، برای نمونه ابن‌حجر عسقلانی (م۸۵۲) در کتاب «الزهر النضر في حال الخضر».  فرشته‌ شمردن خضر همچنین مشکل یافتن پاسخی برای طول عمر او را مرتفع می‌کند.

کارل ارنست استاد پیش‌گفته معاصردر کتاب ارزنده دیگرش «چگونه قرآن بخوانیم؟ راهنمای جدیدی همراه با ترجمه آیات برگزیده»

Carl Ernst, How to read the Qurʼan: a new guide, with select translations, The University of North Carolina Press (2011)

 مشابهت‌های داستان موسی و خضر با افسانه گیلگمش برای جاودانگی، و به ریشه آن در دیگر فرهنگها در «فهرست ادبیات عامیانه» (در شش جلد)، «شماره ۷۶۹: عدالت مؤیَد خدا یا فرشته و زاهد» اشاره کرده است:

Aarne- Thompson, Motif-Index of Folk-Literature. Type 759, God’s justice Vindicated or the angel and hermit 

ج. روزبهان بقلی فسائی (۵۳۲-۶۹۵) در «تفسیرعرائس البیان فی حقایق القرآن» علم موسى را «علم تکلیف و استدلال»، و علم خضر را «علم لدنی و غیب» می‌داند و موسى را در مقام تأدیب، و خضر را قائم در مقام کشف و مشاهده می‌شمارد.

به برخی رموز عرفانی قصه اشاره می کنم: موسی گرفتار عُجب شده بود، ملاقات با عبد صالح برایش ترتیب داده شد تا بداند داناتر از او هم هست. همسفر موسی در این سفر اسرارآمیز یوشع بن نون وصی اوست. خضر مشمول رحمت خاصه، فانی از ذات خود، باقی به خداوند، ولیّ او، و صاحب خلافت الهیه محسوب می شد. پیامبران سه حیثیت دارند:  بشرند مثل بقیه مردم زندگی می کنند، صاحب رسالت هستند یعنی تبلیغ احکام شریعت را بر عهده دارند، و صاحب ولایت یا سلوک باطنی هستند. رسول مردم را به احکام شرعی دعوت می کند. ولایت با طریقت ادامه می یابد. هر دو مقام رسالت و ولایت نواب خاص و عام دارند. موسی پیامبر اولوالعزم موظف شد به خضر مراجعه کند تا از او علومی بیاموزد که نمی دانست. خضر سرسبز از آب حیات بوده است. از جمله رموز افعال او شکستن کشتی انانیت بود تا غصب شیطان نشود. کشتن طفلِ شیطنت یا هواهای نفسانی با تیغ غیرت برای نجات پدر و مادر یعنی روح و بدن تا طفل قلب متولد شود که تولد ثانوی عرفاست. خضر دیوار نفس مطمئنه را تعمیر کرد تا گنج نهان معرفت باقی بماند و به اهلش برسد. برای اطلاع بیشتر بنگرید به تفسیر بیان السعادة فی مقامات العبادة نوشته سلطان محمد گنابادی (۱۲۵۱-۱۳۲۷ق).

۲.۱.۳. نقد: در داستان ابهاماتی است، چگونه موسی پیامبر اولوالعزم موظف به درس آموزی از عبد صالحی می شود که دلیلی بر نبوت او نیست؟ اما فعلا این نکته ارتباطی با بحث ما ندارد. نکته اصلی این است که عبد صالح که ولیّ خداوند است مرتکب قتل نفس محترمه می‌شود تا از جرائم آینده وی نسبت به والدینش جلوگیری کند. موسی کلیم الله قصاص قبل از جنایت را محکوم می کند و از همراهی با عبد صالح باز می ماند. عبد صالح در انتهای داستان به موسی تصریح می کند که هر سه کاری که موسی به آنها اعتراض کرده از جمله قتل نفس محترمه به دستور خداوند بود و به تصمیم وی نبوده است. در حقیقت بحث علم غیب الهی در مقابل علم محدود بشری است. عبد صالح با چنان علمی مرتکب قتل می شود و موسی پیامبر با علم بشری آن را منکر می شمارد. جهان خضر جهانی دیگر است ماورای تکلیف زمینی، و جهان موسی همین جهان است، جهان تکلیف زمینی. بشر زمینی به شیوه موسی زندگی می کند و مکلف به شریعت و اخلاق است. در این دنیا نمی توان به روش خضر زندگی کرد.

آیا قصه موسی و خضر حکایت از امر واقع است یا بیانی تمثیلی نمادین و رازآلود است؟ می توان گفت که اغلب قریب به اتفاق مفسران متمایل به بیان تمثیلی و نمادین آن هستند و کوشیده اند آن را تأویل کنند و اسرار متعدد آن را کشف کنند. اگر داستان تمثیلی و نمادین باشد، یعنی متعلق به عالم واقع، تکلیف و شریعت نیست تا قبح قصاص قبل از جنایت وقتل نفس محترمه مطرح شود. جالب اینجاست که دکتر سروش که تمام قرآن را در گام قبلیش رؤیا پنداشته و دم از «تعبیر رؤیای رسولانه» به جای «تفسیر کلام الله» زده است، اینجا برخلاف قاطبه مفسران آن را «حکایت واقع» فرض کرده، چرا که از «لوازم حکم قتل نفس محترمه در عالم تکلیف» به عنوان «ولایت» دم زده است که در بحث بعدی به آن می پردازم. اگر داستان تمثیلی باشد – که تمثیلی و نمادین است – لوازم مورد اشاره سروش بر آن بار نمی شود و استنتاجهای وی از بنیاد نقش برآب می شود.

۲.۲. بحث دوم. ولایت یعنی رخصت انجام اموری که ما اخلاقا روا نمی داریم!

۲.۲.۱. نقل: آن اختیاری که خدا به آن عبد صالح داده بود تا جان یک طفل بیگناه را بستاند در منطق شرعی و منطق عرفانی ولایت نام دارد. پیامبر اسلام – این عارف مسلح – واجد این ولایت بوده یا دست کم خود را واجد این ولایت می‌دانسته است. ولیّ خداوند یعنی کسی که اختیارات خداوند را دارد و خدا به او رخصت و اذن داده است که کارهایی را بکند که گاهی ما اخلاقاً آنها را روا نمی‌داریم. به گفته مولوی در داستان قصه کنیزک و پادشاه « آن‌که جان بدهد اگر بکشد رواست/ نایب است و دست او دست خداست»‏. قوانین اخلاقی متعلق به ماست، در مورد اولیاء هیچ ناروایی وجود ندارد و اخلاقیات در مورد آنها جاری نیست. قرآن می‌گوید: «النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» [۳۳:۶] پیامبرنسبت به ما ازخود ما اولویت بیشتری دارد، بر ما ولایت دارد. «گرچه کشتی بشکند تو دم مزن / گرچه طفلی را کشد تو مو مکن». عرفان یعنی ولایت شناسی. پیامبران هم قطعاً جزء اولیاء حق هستند و اصلاً نبوت به اعتبار ولایت نبوت می‌شود. از دیدگاه دینی و عرفانی پیامبر کاملاً محق بود که هرکاری را می خواهد بکند. یعنی اقتدار داشت و دنبال قدرت می رفت، البته به دلیل رخصت الهی نه از سر خودخواهی. نبوت همان ولایت است، یعنی اقتدار و اختیار ویژه‌ای‌ است که خداوند به پیامبر خود می‌دهد. اگر ما این اختیار ویژه را انکار کنیم، آن‌گاه پیامبر به یک انسانِ مصلح حکیم که در طول تاریخ فراوان بوده‌اند تبدیل می شود. داشتن چنین قدرتی به معنای ارتکاب آن نیست، خدا واجد چنین قدرتی است اما مرتکب هر جنایتی نمی شود. پیامبر اسلام هم واجد اقتدار بود و ولایتی که از خدا به او رسیده بود و این معنا‌یش این نیست  که جواز هر جنایتی با این ولایت داده می‌شود. عموم محدثان، مفسران و عرفا چنین حقی را همانند خضر برای پیامبر اسلام قائل بوده اند، از جمله صاحب المیزان. (سروش، ج ۲)

۲.۲.۲. بررسی: صورت بندی استدلال سروش چنین است:

مقدمه اول. آنچه خضر انجام داد، از باب ولایت او بوده است.

مقدمه دوم. هر پیامبر و عارفی صاحب این ولایت است. اصولا بدون ولایت نبوت محقق نمی شود، عرفان هم علم ولایت است.

نتیجه: هر پیامبر و عارفی صاحب همان ولایتی است که خضر داشت یعنی می تواند قصاص قبل از جنایت کند و افراد را به دلیل گناهی که هنوز مرتکب نشده اند به قتل برساند.

بر این مبنا پیامبر اسلام صاحب چنین ولایتی بوده است و اگر مقامش بالاتر از خضر نباشد پائین تر از او هم نبوده است. پس وی هم چنین اختیاری داشته است. آیه «النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم» (احزاب ۶) یعنی اولویت پیامبر بر نفوس مومنین یعنی تقدم اراده پیامبر بر اراده و حقوق و احکام مومنین. پس اگر پیامبر که جز به حق فرمان نمی داد تصرفی در جان و مال مردم کند رواست. معنی ولایت همین است. اخلاق  متعلق به مقام انسانهای عادی و دار تکلیف است. مرحله باطن مقید به اخلاق مرحله ظاهر نیست. یعنی اصولا ولایت یعنی جواز ارتکاب اموری که چه بسا از نظر مردم عادی خلاف اخلاق یا خلاف شریعت باشد.

۲.۲.۳. تحلیل علوم رایج اسلامی: مقدمه‌های اول و دوم پیش‌گفته در علوم رایج اسلامی اجمالا پذیرفته شده است و در نتیجه ولایتی در حد ولایت خضر برای پیامبر اسلام به رسمیت شناخته شده است. به شکل دقیق‌تر در اینکه عرفا چنین گفته اند بحثی نیست، یعنی عارف سالک در مرحله فنای فی الله دستش دست خدا، اراده اش اراده خدا، و علمش علم خداوند است. انسان کامل و ولی الله تجلی خداوند و خلیفه او از هر حیث است. حتی فلاسفه هم با مبنای اتحاد نفس نبی با عقل فاعل عملا با این تفسیر فاصله ای ندارند. اما متکلمان، فقیهان، مفسران و محدثان که بحثشان در قلمرو متون دینی و شریعت است چطور؟ آنها هم مرتبه ای از ولایت تکوینی و نیز ولایت تشریعی برای پیامبر قائل شده و مشخصا ولایت تشریعی پیامبر را مطلقه دانسته اند. شیعیان چنین ولایت مطلقه ای را علاوه بر پیامبر برای ائمه نیز مطرح کرده اند. مراد از «ولايت مطلقه» همان نحوه تصرفي است كه هر فرد بر مايملك خود مي تواند داشته باشد. در مقدمه بحث ولایت فقیه، فقيهان درباره قلمرو ولایت پیامبر و ائمه بحث کرده اند، چون قرار است فقها خلفا و جانشینان پیامبر و ائمه در چنین ولایتی باشند. در مورد پذيرش ولایت مطلقه براي پیامبر و ائمه سه قول در شیعه به چشم می خورد: بسیاری از فقيهان پیامبر و ائمه را صاحب ولايت مطلقه شمرده اند. جمعی در اثبات چنین قلمرو وسیعی، يا لااقل در استفاده از چنين حقي از جانب ایشان ترديد روا داشته يا بحث در اين امور را بي مورد شمرده اند، و بالاخره اقلیتی نيز براين  باورند كه ولايت در چنين قلمرو وسیعی اي حتي برای پیامبر و ائمه نيز ثابت  نيست. براي آشنايي با اين سه  قول به عنوان نمونه به ترتيب رجوع كنيد به: سید خويي، مصباح الفقاهه؛ سید گلپايگاني، الهداية الي من له الولاية، (قول ابتدايي ایشان مراد است)؛ و آخوند خراساني، حاشية المكاسب (و به نقل آن در سیاست نامه خراسانی).

قول آخوند خراساني صاحب كفاية الاصول که کمتر شناخته شده است، و من آن را حق می دانم را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهم. به نظر وی محدوده ولايت پیامبر و ائمه خارج از امور شخصي بوده است. ایشان با اموال مردم، معامله بقيه مردم را مي نموده اند. آيه اولويت تنها در اموراختياري جاري است نه در احكام تعبدي و بدون اختيار. مردم موظف نيستند به اوامر و نواهي ائمه (ع) غير از امور سياسي و احكام شرعي، در امور عادي گردن بنهند. قدر متيقن آيات و روايات وجوب  اطاعت پیامبرو ائمه در اوامري  است  كه  از جهت  نبوت و امامت  ايشان  صادر شده باشد. آخوند خراساني «ولايت مطلقه» را «منحصر به ذات ‏ربوبي» دانسته، ولايت تشريعي پيامبر(ص) را مقيد به كليات مهم امور سياسي اعلام کرده و ادله را از اثبات ولايت ايشان ‏در امور جزئيه شخصيه ناتوان یافته است. به نظر وي سيره‌ي پيامبر (ص) و ائمه (ع) همواره حريم شريعت در زندگي خصوصي ‏مردم را رعايت مي‌كرده است و ولايت ايشان عموميت ندارد.

از نقد خراساني بر رأي شیخ انصاري (قائل به ولایت مطلقه پیامبر و ائمه) می توان گفت که از ديدگاه خراساني امور آدميان به دو حوزه تقسيم مي‌شوند:‏ اول. امور عمومي، آنچه كه مردم در آن حوزه به رئيس و دولت مراجعه مي‌كنند و از آن به حوزه سياسي يا امور كليه ‏‏(غيرجزئيه) تعبير مي‌شود.‏ دوم. امور خصوصي، كه از آن به امور جزئي متعلق به اشخاص تعبير مي‌شود. در اين حوزه از جانب شارع احكامي وضع ‏شده از قبيل مالكيت، ازدواج، ارث و… كه رعايت اين احكام شرعي بر همگان حتي پيامبر (ص) و ائمه (ع) واجب است و ‏ايشان نيز به شهادت سيره و سنت دقيقاً حريم شرعي را در زندگي شخصي و خصوصی مردم رعايت مي‌كرده‌اند.‏

در حوزه‌ي اول پيامبر (ص) و ائمه (ع) ولايت داشته‌اند، اما در حوزه‌ي دوم چنين ولايتي اثبات نمي‌شود، يعني ولايت ‏پیامبر و ائمه مقيد به حوزه‌ي متعارف عمومي و سياسي است و زائد بر آن يعني ولايت مطلقه بر جان و مال و ناموس مردم را ‏فاقدند. خراساني هرگونه تصرف غيرمتعارف (يعني از غير طرق مشهور و شناخته شده‌ی همگاني شرعي) را در جان و مال و ‏ناموس مردم براي ايشان ممنوع مي‌يابد. بر اين اساس مي‌توان خراساني را قائل به «ولايت عامه پیامبر و ائمه» دانست يعني ‏«ولايت در حوزه‌ي عمومي در چارچوب شرع». او هيچ حق ويژه‌اي را براي ايشان در حوزه‌ی دوم به رسميت نمي‌شناسد و ‏همگان را بدون استثنا در برابر احكام شريعت مساوي مي‌داند.

ميرزاي نائيني بنا به روايت يكي از مقررينش (محمدتقی آملی) در حاشیه مکاسب نظر شيخ انصاري را صائب دانسته از ولايت مطلقه پيامبر (ص) و ائمه (ع) دفاع ‏كرده است. ‏قول مخالف مشهور نظر كسي است كه ولايت ائمه (ع) را بر جان و مال و ناموس مردم در حوزه‌ی سياسي – خارج از اوامر شرعي – باور ندارد. واضح است كه تعبير از اين حوزه به حوزه‌ي «اوامر عرفيه» (در كلام انصاری) ناظر به ‏عرف عصر وي است، مطابق چنين عرفي سلاطين از اين چنين سلطه‌ی مطلقه‌ای برخوردار بوده‌اند.‏ در حد اطلاع من خراساني ‏در انحصار ولايت مطلقه در ذات ربوبي و اعتقاد به ولايت مقيده به حدود شرعيه براي پيامبر (ص) و ائمه (ع) يعني نفي ‏ولايت مطلقه بشری و نفي جواز تصرف معصومان (ع) در جان و مال مردم خارج از احكام متعارف شريعت نخستين فقيه ‏امامی است. ظاهراً رای او در اين مسئله از سوی شاگردانش نيز دنبال نشده است.

آن‌چنان‌که گذشت اینکه در علوم رایج اسلامی ولایت پیامبر مطلقه دانسته شده است نادرست نیست و گزارش دکتر سروش درست است. اما اینکه پیامبر هرگز از چنین اختیاراتی ولو ارتکاب خلاف شرع یا اخلاق استفاده کرده باشد من احدی از علمای اسلام را سراغ ندارم که چنین گفته باشد. بلکه که ایشان در عمل مقید به شریعت و اخلاق بوده است. اموری که از اختصاصات نبی است با دقت در کتب فقهی و تفسیری احصا شده است. از جمله شیخ طوسی در جلد چهارم مبسوط این اختصاصات را به واجب، حرام، مباح و کرامت تقسیم کرده است. قتل نفس محترمه یا قصاص قبل از جنایت جزء آنها نیست.

۲.۲.۴. نقد: آیا ولایت مطلقه غیر مقید به شرع و اخلاق بر احدی حتی پیامبران یا پیامبر اسلام قابل اثبات است؟ چنین ولایت وسیعی علمی به اندازه علم خداوند می خواهد. به نظر می رسد تلقی رایج از پیامبری در عرفان، فلسفه و علوم نقلی به دلایل زیر با تعالیم قرآنی سازگار نیست:

اولا پیامبر بشری مثل بقیه مردم است و تفاوتش در وحی است نه در امری درونی. قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَـٰهُكُمْ إِلَـٰهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا (کهف ۱۱۰). «بگو جز این نیست که من بشری مانند شما هستم [با این امتیاز] که به من وحی می‌شود که خدای شما خدایی یگانه است. پس هر کس به لقای پروردگارش امیدوار است، باید کاری شایسته کند، و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.»

ثانیا او از حیث علم جز آنچه خدا در اختیارش گذاشته باشد چیزی نمی داند. قرآن در نفی علم غیب از بنی بشر بسیار صریح است:

قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّـهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (اعراف ۱۸۸) بگو: «من اختیار هیچ سود و زیانی را برای خود ندارم، مگر آنچه را که خدا بخواهد. و اگر غیب می دانستم، خیر فراوان به دست می آوردم، و به من گزند نمی‌رسید. من جز اخطاردهنده و بشارت دهنده ای برای گروهی که ایمان می‌آورند نیستم.»

قُل لَّا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّـهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ (انعام ۵۰). «بگو من به شما نمی‌گویم که خزانه های خدا نزد من است، و [نمی‌گویم] غیب می دانم و به شما نمی‌گویم که من فرشته‌ام. من جز آنچه را به سویم وحی می‌شود پیروی نمی‌کنم. بگو: آیا کور و بینا یکسانند؟ پس آیا نمی‌اندیشید؟» قاعده این است که هیچ بشری از علم غیب آگاه نیست، الا اینکه خدا بخواهد و گوشه ای از آن را در اختیار کسی قرار دهد. اثبات این استثنا دلیل قطعی (آیه نص یا روایت متواتر نص) می طلبد. اثبات اینکه پیامبر یا ائمه برخوردار از چنین علمی بوده اند (به استثنای وحی رسالی پیامبر) بسیار دشوار است.

ثالثا مَّا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ وَاللَّـهُ يَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَكْتُمُونَ (مائده ۹۹) «بر عهده پیامبر جز پیام‌رسانی نیست و خدا آنچه را آشکار می کنید، و آنچه را پوشیده می‌دارید می‌داند.» پیامبری قرآنی این است. اینکه محمد بن عبدالله (ص) در مدینه والی هم بوده منصب جداگانه ای است که تلازمی با رسالت ایشان نداشته است. زمامداری جزء رسالت پیامبران به طور اعم و ضروری رسالت پیامبر خاتم نبوده است. در غیر این صورت این آیات که یکی و دو تا هم نیست بی معنی می شوند. این نکته اساس نظریه پیامبر اقتدارگرا را با اشکال جدی مواجه می کند.

رابعا سیره پیامبر حکم به ظاهر بوده است نه به باطن امور. پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید: «إِنَّمَا أَقْضِی‏ بَیْنَکُمْ‏ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ وَ بَعْضُکُمْ أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ فَأَیُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِیهِ شَیْئاً فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّار» (کلینی، الکافی، ج۷ ص۴۱۴) ترجمه: «[ای مردم!] تنها من در میان شما طبق گواهی گواهان و سوگندها دادرسى می‌کنم و [چه بسا باشد که] برخى از شما از برخی دیگر بهتر دلیل می‌آورد؛ بنابراین، هر فردى که من از مال برادرش چیزى را براى او [به واسطه بیّنه یا سوگند دروغ] جدا کنم، تنها براى او با آن، قطعه‌ای از آتش جدا کرده‌ام». این حدیث را سنی و شیعه روایت کرده اند و از احادیث معمول به فقه اسلامی در کتاب القضاست. مفاد این حدیث معتبر منحصر به قضاوت نیست. احکام سیاسی پیامبر هم مبتنی بر ظاهر، برگرفته از مجاری بشری، و خطاپذیر بوده است. این احکام با وحی الهی و حتی با آنچه به عنوان تبیین دین (سنت نبوی یا یعلمکم الحکمة) که ریشه الهی دارد تفاوت می کند. پیامبری که مقید به شریعت (وحی که خارج از اراده اوست و سنتی که در چارچوب موازین وحی است) هرگز نمی تواند همانند خضر قصاص قبل از جنایت کند. بر مبنای قرآن و سنت عملی پیامبر ولایت ایشان مقید به ظواهر شرع و موازین اخلاق است نه ولایت مطلقه.

خامسا میزان علم پیامبر به بواطن امور و ولایت تکوینی نه قابل اثبات و نه قابل انکار است. این مهم مجالی دیگر می طلبد.

۲.۳. بحث سوم. معنی ختم نبوت

۲.۳.۱. نقل: نبوت خاتم دارد، اما ولایت نه. خاتمیت یعنی ختمیت اختیارات ویژه پیامبری، یعنی دیگر کسی نمی تواند آن ولایت و اختیارات را ادعا کند. ختمیت پیامبر هم باب را بر امامت به معنای شیعی آن بست، هم بر ولایت فقیه به معنایی که فقیهان شیعه ادعا کردند. آقای خمینی درواقع می‌خواست پیامبری بکند، یعنی دوباره این ولایت را تجدید بکند. (سروش، ج۲، ۳ و ۴)

۲.۳.۲. نقد:

الف. در اینکه ولایت با این عرض عریض «لازمه نبوت» است تردید جدی است. یقینا چنین ولایتی برای غیر از پیامبران اولوالعزم (یعنی اغلب قریب به اتفاق پیامبران الا پنج نفر) قابل اثبات نیست. در مورد پیامبران اولوالعزم (یعنی نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد صلوات الله علیهم) اینکه ایشان به اذن الله مقاماتی داشته اند غیرقابل انکار است، اما ما غیر از آنچه در کتاب و سنت معتبر آمده از جزئیات آن بی اطلاعیم، و چنین مقاماتی در مرحله تشریعی ایشان که موضوع مبحث بعدی است دخالتی ندارد. بنابراین اینکه گفته شده نبوت بدون ولایت بی معنی است سخن ناتمامی است. نبوت انبیاء غیراولوالعزم نقض جدی چنین ادعایی است.

ب. ختم نبوت به معنی ختم پیامبری، ختم وحی رسالی و اختصاصات تشریعی ایشان است. اما بحث سروش درباره ولایت است که مدعی ادامه آن در عرفا و اسلام تجربت اندیش (واژه برساخته وی) است. لذا بر مبنای او مشکل به قوت خود باقی است. مسلمانان تجربت اندیش از جمله خود وی که ادعای بسط تجربه نبوی خصوصا بخش ولایی آن را دارند به چه دلیل توانایی خضر در قصاص قبل از جنایت و قتل نفس محترمه را فاقدند؟! این ربطی به نبوت و ختم آن ندارد. باید برای ختم ولایت به چنین معنایی چاره اندیشی کرد. درباره امامت شیعی در بحث علمای ابرار و در انکار مطلق ولایت فقیه به شکل مشروح بحث استدلالی کرده ام، اینجا تکرار نمی کنم.

ج. مشکل نظریه پردازیهای آقای سروش دقیقا در پیامبرشناسی اوست که نه تنها با محکمات قرآن کریم سازگار نیست بلکه در تعارض مستقیم با آنهاست، به علاوه نه تنها از ادله محکمی برخوردار نیست، بلکه دلیل بر خلاف آنهاست. مرادم از پیامبرشناسی وی نظریه های بسط تجربه نبوی (تبعیت وحی از شخصیت بشری پیامبر و اینکه قرآن تألیف پیامبر است و نه کلام الله مجید)، رؤیای رسولانه (اینکه قرآن خوابهای پیامبر است و نیاز به تعبیر دارد نه تفسیر) و بالاخره پیامبر اقتدارطلب (پیامبری که از ابتدا به دنبال به دست گرفتن قدرت و مردم را با شمشیر تسلیم حکومت خود کردن بوده است). اینها با تصویر روشنی که قرآن از چهره محمد ساخته، یا محمد در سیره عملی خود بروز داد و تاریخ نگاری انتقادی به ابعادی از آن دست یافته، قابل پذیرش نیست.

نکاتی که سرخطهای آن گذشت، نیاز به تفصیل و بسط دارد. فعلا تا مجال واسع تر به همین مختصر اکتفا می کنم و از نقد صاحب نظران استقبال می نمایم. مبحث بعدی نقد شاهد شارعیت پیامبر بر ادعای اقتدارطلبی ایشان است.

ترجمه آیات قرآن کریم را از ترجمه نعمت الله صالحی نجف آبادی (ویرایش محمدعلی کوشا) نقل کرده ام. مشخصات منبع مباحث منقول از عبدالکریم سروش که خلاصه آنها آورده شده چنین است: جلسات دین و قدرت ۳۱-۳۴ (ج۱-۴)، مورخ ۶، ۱۳، ۲۱ و ۲۷ دی ۱۳۹۹. گزارش جلسات اول، سوم و (کمتر از یک ششم) جلسه دوم در زیتون، مورخ ۱۰ و ۲۶ دی ۱۳۹۹ منتشر شده، و گزارش جلسه چهارم هنوز منتشر نشده است.

  جمع‌بندی

الف. متعلَق اسلام در اغلب آیات قرآن «تسلیم خداوند شدن» است نه «تسلیم قدرت یا حکومت پیامبر شدن». آیه ۱۴ سوره حجرات در مقام تخطئه ادعای اعراب بادیه نشین است که اسلام ظاهری یا تسلیم پیامبر شدن را «ایمان» می دانستند. نه از این آیه، نه از هیچ آیه دیگر قرآن، بلکه از هیچ روایت معتبر و نقل تاریخی قابل اعتمادی به دست نمی آید که «پیامبر به دنبال تسلیم کردن مردم به قدرت و حکومتش بوده، حتی اگر ایمان به خدا نداشته باشند».

ب. امام السجاد (۳۸-۹۵) در دعای ابوحمزه ثمالی تایید کرده «در زمان ایشان» افرادی برای حفظ جانشان مسلمان می شده اند، در حالی که ایمان قلبی نداشته اند. دوران ایشان مصادف با «دوران اموی» و فتوحاتی بوده که غالبا فاقد معیارهای اسلامی بوده است. این چه ربطی به پیامبر و قرآن دارد؟! امام سجاد نگفته این افراد «در زمان پیامبر» برای حفظ جانشان مسلمان شده بودند.

پ. تمایل زائدالوصف پیامبر برای «ایمان» همگانی که امری قلبی است کاملا درست است، اما این امر هیچ ربطی به «اسلام اجباری و با زور شمشیر» ندارد!

ت. پیامبر در پی تاسیس جامعه ای بود که پیروان همه ادیان ابراهیمی در آن امکان زندگی مؤمنانه داشته باشند. پیامبر امنیت و همزیستی برای همگان حتی کفار، مشرکان و غیرموحدان را به شرط انعقاد قرارداد عدم تخاصم تضمین کرده بود. پلورالیسم دینی نسبی از ابتدا قاعده پذیرفته شده در جامعه اسلامی عصر پیامبر بود.

ث. جهاد یکی از معیارهای فضیلت در اسلام است، نه تنها معیار فضیلت. روایاتی که ثواب عبادات و خیرات را بر أساس ثواب جهاد و شهادت تبیین کرده اند غالبا متعلق به دوران سلطه اموی و عباسی هستند، و اگر از اعتبار سندی برخوردار باشند، احادیث موقت دوران خاص و موسمی هستند و حکم دائمی اسلام نیستند.

ج. بر خلاف ادعای دکتر سروش ما پیامبر رحمت را بزرگ نکردیم! قرآن – که مطلقا تالیف پیامبر نیست و کلام الله مجید است – محمد (ص) را به عنوان پیامبر رحمت بزرگ کرده است. بزرگ کردن نبی الملحمة، پیامبر جنگ و خشونت برنامه دوران جنگهای صلیبی، مستشرقان کلاسیک، اسلام ستیزان، و اسلام گرایان تندرو معاصر است، که با تاریخ نگاری انتقادی مدرن هم سازگار نیست. احیای دوباره این خوانش مخدوش، خارج کردن آن از زمینه تاریخیش و غفلت از موازین قرآنی و اصول رفتاری پیامبر جفا به محمد (ص) و «اقدامی ارتجاعی» است.

چ. ابن‌حجر عسقلانی و مودودی خضر را ازجملۀ فرشتگان به شمار ‌آورده اند. جهان خضر جهانی ماورای تکلیف است، و جهان موسی جهان تکلیف زمینی است. بشر زمینی به شیوه موسی زندگی می کند و مکلف به شریعت و اخلاق است. در این دنیا نمی توان به روش خضر زندگی کرد.

ح. اگر داستان موسی و خضر تمثیلی و نمادین باشد، یعنی متعلق به عالم واقع، تکلیف و شریعت نیست تا قبح قصاص قبل از جنایت وقتل نفس محترمه مطرح شود. دکتر سروش که تمام قرآن را در گام قبلیش رؤیا پنداشته و دم از «تعبیر رؤیای رسولانه» به جای «تفسیر کلام الله» زده است، اینجا برخلاف قاطبه مفسران آن را «حکایت واقع» فرض کرده، چرا که از «لوازم حکم قتل نفس محترمه در عالم تکلیف» به عنوان «ولایت» دم زده است.

خ. آخوند خراسانی ولايت مطلقه را منحصر به ذات ربوبی دانسته و ولایت بنی بشر از جمله ولایت پیامبر و ائمه را مقید به حوزه‌ي متعارف عمومي و سياسي و حدود شرعیه دانسته و هرگونه تصرف غيرمتعارف را در جان و مال و ‏ناموس مردم براي ايشان ممنوع دانسته است.

د. پیامبر بشری مثل بقیه مردم است و تفاوتش در وحی است نه در امری درونی. او از حیث علم جز آنچه خدا در اختیارش گذاشته باشد چیزی نمی داند. قرآن در نفی علم غیب از بنی بشر بسیار صریح است. اثبات اینکه پیامبر برخوردار از چنین علمی بوده اند (به استثنای وحی رسالی) بسیار دشوار است. پیامبر قرآنی جز پیام‌رسانی وظیفه ای نداشته است. اینکه محمد (ص) در مدینه والی هم بوده منصب جداگانه ای است که تلازمی با رسالت ایشان نداشته است.

ذ. سیره پیامبر در قضاوت حکم به ظاهر بوده است نه به باطن. احکام سیاسی پیامبر هم مبتنی بر ظاهر، برگرفته از مجاری بشری، و خطاپذیر بوده است. بر مبنای قرآن و سنت عملی پیامبر ولایت ایشان مقید به ظواهر شرع و موازین اخلاق بوده است نه ولایت مطلقه.

ر. اینکه گفته شده نبوت بدون ولایت بی معنی است سخن ناتمامی است. نبوت انبیاء غیراولوالعزم نقض جدی چنین ادعایی است.

ز. ختم نبوت به معنی ختم پیامبری، ختم وحی رسالی و اختصاصات تشریعی ایشان است. اما بحث سروش درباره ولایت است که مدعی ادامه آن در عرفا و اسلام تجربت اندیش است. لذا بر مبنای او مشکل به قوت خود باقی است. مسلمانان تجربت اندیش از جمله خود وی که ادعای بسط تجربه نبوی خصوصا بخش ولایی آن را دارند به چه دلیل توانایی خضر در قصاص قبل از جنایت و قتل نفس محترمه را فاقدند؟! این ربطی به نبوت و ختم آن ندارد.

ژ. مشکل نظریه پردازیهای آقای سروش دقیقا در پیامبرشناسی اوست که نه تنها با محکمات قرآن کریم سازگار نیست بلکه در تعارض مستقیم با آنهاست، به علاوه نه تنها از ادله محکمی برخوردار نیست، بلکه دلیل بر خلاف آنهاست.

وبینار نواندیشی دینی

یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹، ۱۴ فوریه ۲۰۲۱

چالش اسلام و قدرت -۴

دریافت فایل صوتی

***

پرسش و پاسخ

دریافت فایل صوتی پرسش و پاسخ